فلسفه اتمی یا ماتریالیستی که امروزه منجر به تفکرات وسیعی در حوزه شناخت، اخلاق و سیاست شده است، و همچنین در پیشرفت علم تأثیری فزاینده داشته است، روزگاری متولد شد که هیچ خبر از علوم طبیعی و تکنولوژی امروز نبود. تفکری بود صرفاً مابعدالطبیعی، که در پنج قرن پیش از میلاد توسط یک استاد و شاگردش ( لئوسیپوس و دموکریتوس ) گفته و بسط داده شده است. اما چون نسبت به تفکرات نو و تازه افلاطون و ارسطو تفکری قدیمی بحساب می آمد، اعتنای چندانی به آن نشد تا اینکه قرن ها بعد نیوتون و دالتون با بیان قوانین فیزیکی و استفاده از ابزارهای جدید با جزئیات بیشتری به شرح و بسط آن نائل آمدند. اما چه شد که اتمیان آمدند؟ و چگونه به شرح جهان پیرامون پرداختند؟
چند قاچ ِ تازه
نوامبر 17, 2009 در ساعت 1:48 ق.ظ (امروز یا دیروز)
= نوشته ت رو که نیووردی، وسط درسمم که سوال می پرسی، آخر کلاسم می گی می خوای راجع به فلان بنویسی، خوب من چه کنم که می خوای راجع به فلان بنویسی!؟
{ این رو امروز دکتر مجتهدی گفت، با لبخندی ریز روی لبش، و لبخندی گشاد روی لبم و ته دلم}
- باس حتمن یه چیز خوف بنویسم که جبران این تأخیرو بکنه.
= نبی، می دونی حالم ازین دذیا به هم می خوره… می دونی چیه دلم می خواد آزاد و رها باشم… دلم می خواد همه چیو تجربه کنم… دیگه ازین حرفای مدرسی اون خراب شده حالم بهم می خوره… میدونی نبی، دارم افسرده می شم، گیج و منگم، دنیا دیگه برام رنگی نداره…
{ این ها رو دوستی می گفت… مجموعه گفتارهای دو روز توی کیش… می دونی همون که آدرس ها رو عین کف دستش می دونست…}
- نظرت چیه دوچرخه اجاره کنیم؟ ماشینش رو که وسعمون نمی رسید اقلن دوچرخه…؟ تا بحال بولینگ بازی نکردم، بازیه جالبیه… آقا چند میوفته؟ نیم ساعت دوازده.. خوبه.. پایی؟ قلیون چطوره؟ هرچند از دود بدم میاد اما حالا می طلبه، هوم؟ بابا توأم که دست رد میدی به همه چی؟ ببین اگه از خرید خسته می شیم بریم اسکله؟ ها؟ او..هَه… نگاه اونجارو…
= اهدای تندیس شعر این جشنواره به آقای…
{اینو یکی گفت، همین غروبی، دانشجوی دانشگاست، قیافه ش آشناست، کجا دیدمش؟ }
- ” نویسنده نباید اجازه دهد نوشته اش را بخرند” پل سارتر چه خوب گفت. اما این که قیمت نداره، فقط یکم ارزش داره… چی بهتر از این که تو کار مورد علاقه م تشویق بشم… محکم بشم…
= میدانی مهندس ما با همین نخ نایلونی ماهی هایی می گیریم این هوا… همین پریروز رفته بودم آن جا، اما خب این ماهیا که می بینی گنده اند… شن می خورند… خوراک بقدر کافی داشته باشم ها…
{ اینو ماهیگیر کناریم به ماهیگیر کناریش گفت… نیمه شب… روی اسکله… تنهایی می چسبید… میان سکوت ماهیگیرها امن بود… چه با نخ چه با چوب ماهیگیری…}
- چه کیفی داره نگاه کردن به باز تاب نوری که تو موج دریا به رقص در میاد… حالا دیگه میشه جای این مزخرفات انگلیسی دکلمه های اخوان و سهراب رو شنید و حظی برد… بد نیست آدم گاهی حرف های دلش را از زبان دیگری بشنفه و بزنه… باس یکم از لاک خودم بیام بیرون… بد نیست یه دسته جدید تو وبلاگ وا کنم واسه حرف های این جماعت دوست داشتنی
کابوس
نوامبر 11, 2009 در ساعت 9:15 ب.ظ (پیک نیک با قلم در گردشگاه تصاویر)

{سوت قطار… مکرر و ممتد }
{ زنگ در… مکرر و ممتد}
جلوی آینه ایستاده، صورتش خیس است، نمی داند چطور خوش آمد بگوید. با پنبه صورتش را خشک می کند، کمی پودر می زند و از درون آینه در را می بیند که… { قیژ در…}
نگاهش با نگاه مرد گره خورد. مردی با کلاه لبه دار و بارانی خاکستری به تن
{تیک… تاک…تیک تاک}
- بیا بشین اینجا
- نه وقت ندارم. قطار یه ساعت دیگه راه میوفته. چمدونم آمادست؟
- … اوهوم… اونجاست
قطار تکان سختی خورد. {آه…} سرما و لرزه ای در پیشانی اش خانه کرد. چشم گشود. پلک هایش سنگین اند. سرش را چرخاند. سرخ است… چرم روبرویی… سرخ عین ِ …
{ باممم…}
دایره ای از خون زیر موهای ژولیده و سیاه مرد بزرگ و بزرگتر می شود. صورتش خیس است و سرمایی در تمام تنش رخنه کرد. زانوهایش کرخت شدند و با چهار پایه ای که دستش بود روی زمین ولو شد…
{ تیک… تاک… تیک تاک…}
با رعشه ای که در دستش داشت بارانی مرد را گرفت. می خواست دست در جیبش ببرد. نتوانست. رعشه سنگین بود. بارانی را از تن مرد کند. طنابی به دورش کشید. مطمئن بود درون بارانی است
- خانم… خانم… بلیطتون؟
چشم گشود. سرش را چرخاند. صورتش خیس است. فقط پاهای مأمور را می بیند که کنار بارانی عَلَم شده اند. دست برد به بارانی. طناب به دورش پیله ای را می مانست. دستش رمق نداشت اما زور زد. طناب باز شد. بارانی افتاد کف قطار. خم شد. چشمش افتاد به یقه که تا نیمه سرخ است. رعشه به تمام وجودش افتاد. سایه اش را روی بارانی انداخت. بارانی را به آغوش کشید. دست در جیبش برد و کیفی را بیرون آورد. با دستپاچگی همه جایش را گشت اما …
- با من بیاید خانم
بلند شد. صورت و دست هایش به رنگ صندلی شدند. بارانی را محکم در آغوش گرفت. چند قدم پشت مأمور رفت. که چشمش سیاهی رفت و…
{ باممم…}
مکالمات تلفنی
نوامبر 7, 2009 در ساعت 1:15 ق.ظ (حکایتی بلند و داستانی کوتاه)
- تو زیبایی، اما زیبایی زمانی ست که باشی، وقتی نیستی دیگر نیستی، هیچ نیستی
- خیلی حساسی… تو که می گفتی کوه یخی؟!
- نمی دانم، شاید گرمای حضورت مرا ذوب کرده، اما می دانم سرما نزدیک است
- نبودنم برای خودت بود، مگر نبودی که می گفتی نمی خواهی بدانند تو کیستی؟
- اما نگفته بودم تو هم ندانی!
- می خواستم، اما نشد. باران بارید، راه بند آمد، ساعت ایستاد، سرما شد، و من ترسیدم
- کاش از سرمای من می ترسیدی!
- پسرهای زیادی را دیدم، تو فرق داری، خواستنی نیستی
- دخترهای زیادی را دیدم، تو فرق داشتی، خواستنی بودی
- حالا ندارم؟ فرقی؟
- حالا هم داری، اما نه آنگونه که خواستنی باشی
- چطور است به هم فرصت دهیم، فرصتی دوباره؟
- آن زمانی که فرصت دادیم هیچ از هم نمی دانستیم، اما حالا فرصت برای چه؟
- برای عوض شدن، برای بهتر شدن
- عوض شدن برای چه؟ آیا جز این است که مرا نیز عین دیگری ها می خواهی؟ پس چه توفیری ست در اینکه من باشم نه دیگری؟
- بگذار پس پدرم تو را ببیند، او را بیش از هر کسی باور دارم. اگر باورت کرد، باورت می کنم
- پدرت کسی را که باور داشتی باور نکرد، و کسی را که باور نداشتی، باور کرد. پس چگونه است که باورش داری؟
- در اولی او چیزی را می دانست که من نمی دانستم، و در دومی او چیزی را…
- اما آنچه تو باید می دانستی ندانستی. و این روزها برای من جز دغدغه ای خالی نبودی
- باشد، پس برایت آرزوی…
- گفته بودی از دروغ متنفری، چگونه می شود برای کسی که نمی خواهی آرزو کنی؟
- در این مواقع همه همین را می گویند
- همه دروغ می گویند
- باشد، می خواهم عین آن ها باشم و با آنچه هستم آرامم. این برایم کافی ست
- امید که آرامشت همیشگی باشد
- یعنی نیست؟
- آرامش به بهای بستن چشم و فراموشی… به بهای آویزانی به عقربه های ساعت و سرگرمی… به بهای رفتن به زیر آب و آمیختگی… روزی رسد که نفس کم می آوری
- نمی دانم… اما همین را می دانم نفس تو بیشتر راه نفسم را تنگ می کند
{بوق آزاد}
{ صدای گذاشتن گوشی}
{ساعتی بعد: صدای کشیده شدن بی رمق قلم روی کاغذ}

دو قدم مانده به “…”
نوامبر 5, 2009 در ساعت 10:54 ب.ظ (شاعرانه)
انگار که موجیست
نمی دانستم موج سواری اینگونه می رباید
انگار که پری ست
نمی دانستم پرزی خالی اینگونه می نوازد
انگار که از ته چاه ست
نمی دانستم زمزمه ای اینگونه می آرامد
.
با خود گفتم شاید
در پس این موج، دریاییست
در پس این پر، پرنده ایست
در پس این چاه، قناتی ست
.
اما ندانستم
چرا چنین موجی اینگونه کف است؟
چرا چنین پری اینگونه وزن است؟
چرا چنین چاهی اینگونه تاریک است؟
اعترافات ِ بدردنخور
اکتبر 27, 2009 در ساعت 12:35 ق.ظ (دغدغه)
- امروز فهمیدم هر وقت چیزی رو نمی فهمم یا اینکه کمی ِ خواب دارم شوخ طبعینم گل می کنه وو کلی ملت رو از خنده روده بر می کنم.
- دیروز فهمیدم چه راحت میشه با یه رفیق خوب دنیات رو عوض کنی و حتی یه جور دیگه فکر کنی. خب وقتی وقت نداشته باشی کتاب بخونی تا کلی تو افکار جور واجور غوطه بخوری و خودت رو به خشکی برسونی، چه بهتر که سوار قایق موتوریه رفیقت بشی و تا جایی که مسیرته و مسیرشه باهم برید.
- پریروز فهمیدم چه ساده یک نظریه میتونه به حکم طلقی برای زندگی کسی بدل بشه بی اینکه کاملن فهمیده باشتش یا اینکه بدونه چه نقد هایی بهش شده و نظریه های قبل و بعدش چی بودن. که باید برحذر بود ازین معضل و ازین کسان.
- چند روز پیش فهمیدم چقدر این روزها دلم می خواد تلویزیون نگاه کنم. حتی دیدن سریال “دلنوازان”. هرچند تنها با دیدن “دلنوازان” هست که میشه به قدر و منزلت سریال عهد بوق “پوآرو” با آن سبیل های لبه بالای خلاف عرفش واقف شد.
- و با دیدن “دلنوازان” فهمیدم چطور رگ خواب ملت شده توپ فوتبال اهالی این سریال و خانم های فامیل چه رنج ها و کام ها که نمی کشند و نمی برند تا برسند به موعد مقرر روئیت خودشون در آینه ی روزمرگی هاشون. هرچند عاقبت نفهمیدم که این سریال های تلویزیونی هستند که آینه ی مردم اند، یا این مردم اند که آینه سریال ها شدند و آبشخور فکریشان آنجا شده.
- و با روزمرگی فهمیدم اونقدر این غول بدترکیب دور و برم می پلکه و پیله به دورم بسته که حتی اگه بخوام هم نمی تونم بکل ازش فرار کنم و خلاصی پیدا کنم.
- و هر دفعه با پا گذاشتن تو راه های فرار، به ناکجاهایی می رسم که بهترهمون می بینم قدم های کوچیکم رو پی بگیرم تا شاید روزمرگی خودش دست از سر ما برداشت. یا شاید دوستی پیدا شد که همیشه و همه جوره همراه و کمک دستت بود. شاید روزی فرصت کافی و ذهنی آزاد عایدم شد که دست از بذله گویی وردارم و جدی جدی غرق اندیشیدن به اندیشه بشم. بی اینکه به تلنگری ولو شم و کل درخت زندگیم رو با باد و بروت و خزع بلات کسی خشک کنم و از ریشه ساقط. و یا تو جنگلی ریشه بدوونم که نور بقدر کافی نداشته باشم تا قد بکشم و فلک را سقف بشکافم. یا اونقدر سنگینی همسایگان بی ریشه ام رو من سنگینی کنه که زودی از پا در بیام و بشم چوبی پوسیده که بدرد مورچگان هم نخورد.
در ته آبادی…
اکتبر 16, 2009 در ساعت 1:45 ق.ظ (شاعرانه)
در ته آبادی خانه خالی ست
رنج می بایست کشید خوردن جرعه ای آب
گاو می بایست کشید خوردن تکه ای نان
.
در ته آبادی روی علف می خوابیم
نور از ماه می گیریم
چشمک از ستاره
.
در ته آبادی مرگ را نمی فهمیم
زندگی را نمی فهمیم
می رویم تا ته دشت
راه را نمی فهمیم
.
در ته آبادی خانه خالی ست
زن خانه
زخم است و دوا ندارد
رنگ خانه
زرد است و جلا ندارد
.
در ته آبادی
پیر خردمند خمار است
جوان پر زور بیکار است
کودک بازیگوش بیمار است
در ته آبادی حتی
دخترک غمزه فروش گرفتار است
.
آری
در ته آبادی
دنیا را آب ببرد
ما را
خواب می برد
سلاخی
اکتبر 14, 2009 در ساعت 12:23 ق.ظ (شاعرانه)
هورا می کشیدند
به بلندایی بالاتر از سقف
همه جایش تاریک
سوسوی شمعی اما
می بارید از کناره ها
هورا می کشیدند
و قلاده ای بر گردنشان آویزان
بیتی بر آن نبشته
و کسی که بیت ها را ثبت می کرد
چشم دوختم
مات بودم
زمزمه ای می گفت:
چقدر شاعر؟
دلهره ای می گفت:
چه می شود شعر؟
شاعران صف کشیدند
روی زانو
سر فرود آورده
مشغول به میان پای پاییدن
و کسی در آن جلوتر
سیخ داغی در دست
به بی رحمی
بر گردنشان می مالید
و بیتی که می افتاد
بی نشان و بی رد پایی
هورا می کشیدند
گله گاهی رم می کرد
چوپان هوار می کرد
سگی هاپ هاپ می کرد
و جمعی که بلند، به به می کرد
مجلس سر آمد و چراغ روشن شد
ناله هایی هویدا شد
از همین نزدیکی
زیر پای همهمه
زیر پوست هنر و ادب دانی:
شاعران شهره ی آفاق شدند
شعرشان نعل بر اسبان شدند
آبرو گر رود چون آب بمان
که حقایق قاب سر خار شدند
عروسک کوکی
اکتبر 12, 2009 در ساعت 10:27 ب.ظ (حکایتی بلند و داستانی کوتاه)
- چه شده؟
- …
- امشب خیلی عجیبی، تو که این روزها بهترینی…
- دلم تنگ است
- تنگ؟… تنگ چه؟
- می ترسم… می ترسم بگویم
- چرا آخر؟
- می ترسم اگر بگویم مرا ترک کنی
- آخر چرا؟
- آخر دلم برای تنهایی تنگ شده است
- گیجم کردی… آخر… اگر دلت تنهایی می خواهد، پس… پس چرا از آن می ترسی؟
- نمی دانم، انگار چیزی در من با تو در جنگ است و چیزی دیگر برای تو می جنگد
- …
- …
- می دانم، همیشه هرگاه خواستی آمدم، و هرگاه نخواستی رفتم. این بار هم عین همیشه…
- دلم کویر می خواهد، اما نه با تشنگی… دلم سکوت می خواهد اما نه با مرگ… دلم تنهایی می خواهد اما نه با نبودنت
- می خواهی نوازشت کنم؟
- می خواهم ببوسمت
- …
- …
- چرا اشک؟
- نپرس، دیگر نپرس
- …
- …
بندواره
اکتبر 6, 2009 در ساعت 9:09 ب.ظ (امروز یا دیروز)

معتقدم نوشته های ادبی را بدون شناخت از نگارنده نمی شود شناخت. از این روی می خواهم کمی از روزهایم بگویم.
این روزها دستم بند است، بند های جورواجور، بندهای رنگ و وارنگ.
روزی آبی با زبان انگلیسی. روزی زرد با پروژه ی درد. روزی سبز با کلاس فلسفه، روزی سفید با کوله بار دغدغه.
و این روزها می گذرند. و در هر رنگ باختن روز بند نیز رنگ می بازد. و… روز از نو و رنگ از نو.
اما من می خواهم نقاشی کنم، بنویسم. می خواهم طراحی کنم، بیاموزم. و این… کاغذ سفید می خواهد، نه بند سفید.
نوشتن رهایی می خواهد. نوشتن، خواندن می خواهد، شنیدن می خواهد، دیدن می خواهد. نوشتن پای رفتن می خواهد نه پای در بند، نه پای ماندن.
اما… اما انگار بی بند نمی توان رفت. بی بند نمی توان ولع داشت. نمی توان دل خوش بود. اما انگار، دلم برات است، به آینده، به روزی از روزها که در راه است… گویی او خود دست دراز کرده تا بکشاند مرا… شاید پاره کند بند را، شاید هم بگشاید گره اش را…
هر آنچه هست، گویی دیگر بند نیست، خاطره ای از بند است با قلمی در دست.