“ذهن با ارجاع به گذشته است که در واقع امکانات آتی خود را جستجو می کند و بدون این ارجاع که البته از طرف دیگر لزوم آن به سبب تجربه های جدید اجتناب ناپذیر است، ذهن نه فقط عمق پیدا نمی کند بلکه چون عقل تابع چشم و چشم تابع عادت و عادت تابع مصرف و امور روزمره می گردد، در نتیجه، هر نوع نظر از ذهن سلب می شود و فقط لفظ باقی می ماند و لفظ که آن هم طوطی وار ندانسته ها را دانسته ها و مشکوکات را بعنوان مسلمات تکرار می کند تا جایی که دچار رکود و انجماد کامل شود و نه دیگر ذهنی باقی بماند و نه فکری و در نتیجه، نهایتاً نه علمی و نه شناختی. « می دانم… می دانم» ها گاهی انعکاسی از همان جهل واقعی است، مخصوصاً وقتی کسی مقدمات را نشناخته، نتایج را به غلط، درست پنداشته است و مسلماً همین توهم خطرناکتر از جهل است1.”
ساعتی در کافی شاپ
فوریه 4, 2010 در 3:44 ق.ظ (پورتره در آینه)
- چه دود غلیظی. آدمو هوسی می کنه آلوده شه.
= تو آلوده هستی. خبر نداری بنده خدا.
* چی میل دارید قربان؟
= لطف کنید دو تا قهوه. فقط.
* بله حتمن. میارم خدمتتون.
- چه خبر از دختران این مرز و بوم؟
= هیچی. همیشه کسی هست که سرکی بکشه. اما کسی نیست که موندگار شه.
- یعنی قراره همین سرک کشیدن ها موندگار شه؟
= نه قاعدتن. چون اگه دنبال اونی که میتونه موندگار شه نبودم، اینطور تند تند از این شاخه به اون شاخه نمی پریدم.
- {لبخند} چه خبر از وبلاگت؟ چیزی نمی نویسی چرا؟
همین چند خط
ژانویه 26, 2010 در 5:46 ب.ظ (پورتره در آینه)
منتظرم، منتظر پایان جنگ، جنگی که شروعش با من بود، پایانش نیز با من است. و امیدوارم، امید به پیروزی، همینقدر که راضی ام کند، نه آنکه بهترین باشم.
همیشه بعد از جنگ تغییراتی بزرگ رخ می دهد. برای من هم که از سرگرمی گریزانم، دیگر نوشتن داستان و شعر و خودنگاری ها بس است. وقت آن شده است خود سازی را پی بگیرم. کتاب های باکره ی کتابخانه ام خاک بی مهری گرفته اند.
موسم سفر نزدیک است. باید که در کاروان سراها خوابید، نه در خانه. حضورم اینجا کم رنگ خواهد شد. اما هرگاهی که از سفر بازگردم، حتماً بوی تازه ای خواهد داشت و سوغات تازه ای خواهم آورد.
آفرينش پیمان
ژانویه 9, 2010 در 1:03 ق.ظ (دغدغه)
انسان از همان زمانی که دهان از رحم خونی گشود و گریه کرد، اعلام ناراضایتی به جهانی کرده است که قرار است اندی سال دیگر به رحم خاکی اش دهان ببندد. براستی که پیشتر ها و در آن میان بسیار دهانش بسته است، هرچند به لبخند و گهگاه قهقهه هایی نیز دهانش گشود. یا که به خوردن و لذت بردنی. لکن او یا ناراضی ست یا… حتی آنگاه که در اوج رضایت است و حتی آنگاه که فکر مختل است و در جبروت سیاحت است… اما نمی داند تا کی رضایتش ماندگار است.
و در این میان هستند کسانی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و خانه های خویش بلندتر و وسیع تر می سازند. و هستند کسانی که با اندکی بی کرانی می سازند و داد سخن از راه رستگاری سر می دهند. کسانی هستند که در ندانم های مکرر می مانند و سواری های مکرر می دهند. و کسانی هستند که سر در جیب خود فرو برده و به گرمای اندک خویش دهان می بندند. و بسیارند دیگر…
اما کم اند کسانی که بنشینند و به نارضایتی ها بیاندیشند. کم اند کسانی که علت ها را بشکافند و سعی در رفع حاجت ها کنند. کم اند کسانی که در این راه صداقت پیشه کنند و یا به عواقب ادعاهای خود نظر کنند. اما این کم بودن ها دلیل بر نبودن نیست.
اگر از من بپرسند میان دو کس: خوش بین و بدبین کدام هستم؟ براستی که جز خوش بین نخواهم بود. من خوش بینم چون شروع دنیا را از خود می بینم. مرزهای دنیا از چند قدمی من شروع می شود. هر چند که تا هزاره ها در امتداد است. من خوش بینم چون رفتن و ساختن را برگزیده ام، نه ماندن و گریستن را. هرچند که راه بس تاریک و لغزان است.
و نگاه من به انسان جز قائل شدن شأن و منزلتی بالا برای او نیست. که این به دوست داشتن اش می انجامد. اما اگر زمانی کدورتی افتاد او را به حال خویش و خود را با دوری از او می رهانم. هرچند که شاید این رنجش تا مدت ها پای بست من باشد.
من خوش بینم چرا که اگر خود اسباب کدورت خود باشم، آنگاه است که در خود فرو می روم و می اندیشم که شاید کدورت از بن بی مورد است. و یا با رنجشم همدم می شوم و نوید روزی نو به او می دهم که شاید تکرارش دیگر نباشد.
من خوش بینم چرا که با وجود ندانستن دوری یا نزدیکی چاله ای که برایم تدارک دیده شده، امید به گشودن دفتر هزاره هایی دارم که دغدغه شان تنها اندیشه در حال بشر بوده و لاغیر. که اگر غیر از این باشد باید که در دفتر خویش مهر تباهی نثارش کنم.
حال باید که امضای خویش را بر این چند خط نبشته اندازم تا یاد من باشد: که این تا خاموشی فروغ شمع زندگی ام دیباچه ی فکری من باشد. و قسم یاد می کنم تا زمانی که آن کدورت ها و ندانستن ها در من است، لبخند بر من تلخ باشد، هر چند که بسیار بر لب می نشیند و بسیاراند که خوش بینی را ترجمان لبخندم می دانند.
فراری
ژانویه 4, 2010 در 12:26 ق.ظ (شاعرانه)
جنگلی بود
و چنارهایی که تا انتهای آسمان دهان گشوده بودند
.
باد زوزه مي کشيد
و صدای نعره هایی مي آمد
از پس چنارها
از آسمان
از شاخه های تکیده ی زير پاهایم
.
سر به ميان زانو فرستادم
و تاریکی را به آغوش کشیدم
.
صداها اما بلندتر شدند
.
هجومي بود
هجومی ممزوج از نور و صدا
هجومي براي انهدام من
.
ناچار قدمي برداشتم
دويدن گرفت
.
گویی که موجی در این نزديکيست
صداي آبي که گویی با کسی عشق بازي مي کند
.
نفس ها تندتر شدند
راه ها اما تنیده تر شدند
.
و هجوم چنارها
مرا کيش مي دادند به سویی دیگر
.
کاش زمين دهان می گشود
کاش به آسمان مي باريدم
کاش هجوم این چنارها سنگین تر می شد
تا طعم زلال رهايي را آني فرو می خوردم
.
اما…
اما انگار…
انگار که اینجا جزيره ايست
انگار که جنگلزار در میان آب غوطه می خورد
و صدای آبی که گویی با کسی عشق بازي مي کند
.
کجائيد اي پتیاره چنارها؟
ای سایه بر آفتاب ابدیت؟
.
من از آن شما نیستم
من اکنون در ساحل امن خویشتن ام
.
و چه گواراست شوري اين آب
و چه شيرين است هجوم اين موج
پیانیست
دسامبر 26, 2009 در 1:37 ق.ظ (نابیوسان)
امشب فیلم “پیانیست” را دیدم. تا لحظه ها بر من راحت تر بگذرند. و چه سخت بود لحظه های زندگی این پیانیست…
کسی که مجبور بود جز صدای پیانوی خودش را بشنود. صدای گلوله… صدای توپ… صدای خمپاره…
صدای فریاد های پدرش که تا مرگ او را صدا زد… صدای مادری که برای دفع هلاکی فرزندش آب می خواست… صدای پیرزنی که ارابه ی عشق را تا سفیدی موهایش کشید و حالا سراغ شوهرش را از او می گرفت… صدای ناله های مادری که برای بریدن صدای کودکش او را خفه کرد، تا جایشان لو نرود… صدای زجه های پسرکی که نیم تنه اش از سوراخ موشی بیرون زده است و افسری با پتک در آن ور دیوار بر پایش می کوبد… صدای پیانویی که نباید صدا کند تا مبادا کسی بشنود…
آری او مجبور بود صدای مرگ را بشنود، اما آن را نشنیده بگیرد و برای زنده ماندن تقلا کند.
او برای کشتن نجنگید، بلکه برای زنده ماندن جنگید. زنده ماندن تا صدای پیانویش را از نو از رادیو پخش کنند.
او جنگ نکرد، بلکه جنگ را از پشت پنجره ی شیشه شکسته ی بیمارستانی متروک نگاه کرد. یا از پشت پنجره ی اتاقی که خودخواسته در آنجا زندانی بود.
و چیزی نمی خورد جز سیب زمینی… میوه ای که زمین به او هدیه می داد تا زنده بماند… زمینی که هم نوعانش را به کام می کشید… آری، گویی گوشت هم نوعانش را می خورد و از شرم سر به پایین می انداخت و سکوت می کرد.
و چه تعفن داشت دیدن افسری که چنین آسان همه را با خوک خطاب کردنی می کشت، بی اینکه بداند بوی عفن از خود اوست که بلند شده است. و چه جانکاه بود مردن کسی که بر حسب اتفاق از میان گله ی آدم ها بیرون کشیده می شد… مرگی به قیمت حجم سربی گلوله ای ناچیز، و صدای بی معنی یک شلیک.
آری، او جنگ نکرد، چون جنگجو نبود. یا چون محکوم به مرگ بود. فقط بخاطر آنکه محکوم به عقیده ای بود که به او ارث رسید.
این تصاویر، تصاویر همه ی جنگ ها بود، نه فقط جنگ جهانی دوم. جنگ تاریخ بود، صحنه ی همیشگی برخ کشیدن قدرتی که هیچ وقت دوام نداشت. جنگ عقاید بود، عقایدی که هیچ کدامشان عمق نداشت.
جنگی که قانونش قانون جنگل است، و حکمش تباهی انسان. چه آنکه می کشد، چه آنکه می میرد، و چه آنکه زنده می ماند.
و حال تنها با دیدن افسری که به او آموخت با قدرت غیر از لگدپرانی دستی را هم می توان گرفت… تنها با زنده ماندنش که گویی پیروز جنگ فقط اوست… و با پایان جنگ، دیدن دوباره ی سبزی زمین و طلوع خورشید، و شنیدن دوباره ی صدای پیانوی او، اینجا بود که قندی در حین نوشیدن قهوه به دهان بردم.
چگونه اثر هنری جذاب می شود؟
دسامبر 1, 2009 در 6:37 ب.ظ (فیلسوفانه)
به چند گونه می توان پاسخ گفت:
بسیاری بر ارتباط روحانی هنرمند و مخاطبش بواسطه ی هنر تکیه دارند. بکار بردن واژگانی چون ” پالایش روحی”، “تعالی روحی” و ازین دست، هنگام تعریف و تمجید از اثری هنری حجتی است بر این ادعا. اما با فرض اینکه هنوز نمی دانیم آیا روح وجود دارد یا نه می توان پرسید چرا روح؟ پاسخ این است که گویا روح تنها عنصری است که بی هیچ نیازی به جاری شدن ارتباط حسی در عموم اشتراک دارد. یعنی حتی اگر دو فرد کاملن از هم مجزا باشند، و هیچ یک از حواس پنج گانه شان درکی از وجود دیگری نداشته باشد، حس ششمی هست که دیگری را درک می کند و در مراتبی بالاتر حتی با او سخن می گوید ویا بنوعی منظورش را می گیرد. اما این نحوه ی پاسخ گفتن، بخاطر وجود ابهام و مشخص نبودن تام خصوصیات عناصرش (واژگانی چون روح و ارتباط روحانی) ناقص است. حتی به گفته های آنانی که به این نوع ارتباط چه به عنوان عارف و چه بعنوان روانشناس مقر می آیند بخاطر تفارت در محتوای آرا و گفته ها شبهاتی وارد است که از عینیت بخشی واژگان بکار رفته می کاهد.
هرچند این پاسخ سوال دیگری را نیز در بر می گیرد: مگر قرار نیست مخاطب اثر هنری را ببیند و یا نوشته ی ادبی را بخواند که به ارتباط روحانی بعنوان حسی فارغ از حواس دیگر دست می یازیم. بنابراین حتی اگر ارتباط روحانی ای در کار باشد بواسطه ی ارتباط حواس طبیعی شکل می گیرد و به آن بستگی دارد. هرچند حال می توان خرده گرفت که نوع بشر در کیفیت حواس یکسان است اما در نحوه ی درک یکسان نیست؟ در واقع همین است که اثری را شاهکار می کند و اثری دیگر را به دست فراموشی می سپارد. اینجاست که عنصر ارتباط ذهنی وارد می شود. بواسطه این عنصر اثر هنری می تواند به چندین گونه رخ بنمایاند:
1- بازی های ذهنی و کلامی: اینکه در اثر بتوان قانونی ریاضی را کشف کرد. توازن و نظمی را دید. آرایه ای را بازنمود. معمایی را طرح و بعد از کش و قوس هایی با حل آن مواجه شد، یا اینکه با دادن نشانه هایی حل نهایی بعهده ی مخاطب باشد.
اما این ها تکنیک و ظاهر امر بودند. در محتوا نیز اثر می تواند مخاطبش را جذب کند:
2- هم ذات پنداری با اثر: با شلوغ بودن شخصیت ها (پرسوناژها) و طرح، و یا دیدن طیف وسیعی از رفتارها و رنگ ها در هر یک از شخصیت ها و صحنه ها بگونه ای که مخاطب به نوعی هم ذات پنداری با اثر برسد، خودش را در آن ببیند، و با آن درگیر شود. هرچند در نگاهی دیگر، می توان گفت اگر حسی، یا شخصیتی خاص بنحوی کامل و رسا بیان شود برای آن نوع شخصیت یا کسانی که در برهه ای از زندگی شخصی شان آن را تجربه کرده اند می تواند هم ذات پنداری را در پی داشته باشد.
3- نوآوری در اثر: چه در تکنیک و چه در محتوا. اینکه حرف های نویی گفته شود، یا همان حرف های گذشتگان بنحو تازه ای بیان شود. طوریکه مخاطب حس کند چیزی جدید یاد گرفته است. البته تأثیر این نوآوری و کرشمه هایش آنقدر است که بعضن حتی خالق اثر را مسحور کرده و بنوعی متعهد به آن می کند. البته این عیب نیست، اما آنگاه عیب بحساب می آید که بدل شود به تعصبی خالی از تفکر.
پی نوشت: آنچه گفته شد، بر اساس تجربیات و استدلال های شخصیم بوده نه مطالعات حرفه ای در این زمینه (فلسفه زیبایی)؛ بنابراین فعلن از نتیجه گیری و حتی از مقر آمدن به کمال این متن اجتناب می کنم. و شاید در آینده به جنبه های دیگر و نتایجش پرداختم.
اتمیان که بودند؟ و چه گفتند؟
نوامبر 23, 2009 در 12:14 ب.ظ (فیلسوفانه)
فلسفه اتمی یا ماتریالیستی که امروزه منجر به تفکرات وسیعی در حوزه شناخت، اخلاق و سیاست شده است، و همچنین در پیشرفت علم تأثیری فزاینده داشته است، روزگاری متولد شد که هیچ خبر از علوم طبیعی و تکنولوژی امروز نبود. تفکری بود صرفاً مابعدالطبیعی، که در پنج قرن پیش از میلاد توسط یک استاد و شاگردش ( لئوسیپوس و دموکریتوس ) گفته و بسط داده شده است. اما چون نسبت به تفکرات نو و تازه افلاطون و ارسطو تفکری قدیمی بحساب می آمد، اعتنای چندانی به آن نشد تا اینکه قرن ها بعد نیوتون و دالتون با بیان قوانین فیزیکی و استفاده از ابزارهای جدید با جزئیات بیشتری به شرح و بسط آن نائل آمدند. اما چه شد که اتمیان آمدند؟ و چگونه به شرح جهان پیرامون پرداختند؟
چند قاچ ِ تازه
نوامبر 17, 2009 در 1:48 ق.ظ (امروز یا دیروز)
= نوشته ت رو که نیووردی، وسط درسمم که سوال می پرسی، آخر کلاسم می گی می خوای راجع به فلان بنویسی، خوب من چه کنم که می خوای راجع به فلان بنویسی!؟
{ این رو امروز دکتر مجتهدی گفت، با لبخندی ریز روی لبش، و لبخندی گشاد روی لبم و ته دلم}
- باس حتمن یه چیز خوف بنویسم که جبران این تأخیرو بکنه.
= نبی، می دونی حالم ازین دذیا به هم می خوره… می دونی چیه دلم می خواد آزاد و رها باشم… دلم می خواد همه چیو تجربه کنم… دیگه ازین حرفای مدرسی اون خراب شده حالم بهم می خوره… میدونی نبی، دارم افسرده می شم، گیج و منگم، دنیا دیگه برام رنگی نداره…
{ این ها رو دوستی می گفت… مجموعه گفتارهای دو روز توی کیش… می دونی همون که آدرس ها رو عین کف دستش می دونست…}
- نظرت چیه دوچرخه اجاره کنیم؟ ماشینش رو که وسعمون نمی رسید اقلن دوچرخه…؟ تا بحال بولینگ بازی نکردم، بازیه جالبیه… آقا چند میوفته؟ نیم ساعت دوازده.. خوبه.. پایی؟ قلیون چطوره؟ هرچند از دود بدم میاد اما حالا می طلبه، هوم؟ بابا توأم که دست رد میدی به همه چی؟ ببین اگه از خرید خسته می شیم بریم اسکله؟ ها؟ او..هَه… نگاه اونجارو…
= اهدای تندیس شعر این جشنواره به آقای…
{اینو یکی گفت، همین غروبی، دانشجوی دانشگاست، قیافه ش آشناست، کجا دیدمش؟ }
- ” نویسنده نباید اجازه دهد نوشته اش را بخرند” پل سارتر چه خوب گفت. اما این که قیمت نداره، فقط یکم ارزش داره… چی بهتر از این که تو کار مورد علاقه م تشویق بشم… محکم بشم…
= میدانی مهندس ما با همین نخ نایلونی ماهی هایی می گیریم این هوا… همین پریروز رفته بودم آن جا، اما خب این ماهیا که می بینی گنده اند… شن می خورند… خوراک بقدر کافی داشته باشم ها…
{ اینو ماهیگیر کناریم به ماهیگیر کناریش گفت… نیمه شب… روی اسکله… تنهایی می چسبید… میان سکوت ماهیگیرها امن بود… چه با نخ چه با چوب ماهیگیری…}
- چه کیفی داره نگاه کردن به باز تاب نوری که تو موج دریا به رقص در میاد… حالا دیگه میشه جای این مزخرفات انگلیسی دکلمه های اخوان و سهراب رو شنید و حظی برد… بد نیست آدم گاهی حرف های دلش را از زبان دیگری بشنفه و بزنه… باس یکم از لاک خودم بیام بیرون… بد نیست یه دسته جدید تو وبلاگ وا کنم واسه حرف های این جماعت دوست داشتنی

