اسیری

نادر ابراهیمی در نامه ای به همسرش مینویسه: “گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی می کنی واظهار تعجب از اینکه زندگی، با من و تو نیز، گهگاه  سر مدارا نداشته است. اینگونه به نظر می رسد که تو هنوز هم  زندگی را چیزی مستقل از زندگان می بینی که به راه خود می رود و آنچه خود می خواهد انجام می دهد.زندگی در بسیاری از لحظه ها عاری از هر نوع معنی و مفهوم است. این ما هستیم که با مجموع عملکردهایمان به زندگی معنی و مفهوم می بخشیم” پیش خودم که فکر می کنم می بینم تا اندازه ای حق با اونه، این خوده آدمه که زندگیشو می سازه البته نه با اختیار تام ،همینکه از پدرو مادر زاده میشه و در محیطی زندگی می کنه که متفاوت با دیگریه در طرز انتخابش تاثیر داره ولی باز همیشه سر دو راهی قرار می گیره که درسته این دو راهی رو، محیطش تدارک می بینه ولی این خودشه که انتخاب می کنه.
 راستی زندگی یعنی چه؟ برای چی اومدیم و داریم زندگی می کنیم؟ آیا برای اینکه به دیگران خدمت کنیم؟ خوب که چی؟ آدم موجودیه اجتماعی قبول، چون گفتار حکم اجتماعی بودن رو بهش میده، که از جامعه علم بیاموزه، که از راه علم نظم یاد بگیره و از راه نظم به تمدن برسه، و لی حالا با این تفاسیر تازه راه رسیدن به کامیابی براش سهل شده چون عزلت اونو به چیزی نمی رسونه. یا بعضی ها می گن زندگی برای اینه که درست باشیم و آدم خوبی باشیم،خوب رو تعریف کن، آیا غیر اینه که فا صله ی بین خوبی وبدی یک خط نازک شکنندست که دیدنش و رعایتش نگاه وهمت والا می خواد؟ یا یکی میگه زندگی یعنی خوش بودن. اوهو، واقعاً؟ خوش بودن به چی و با چی؟ خوش بودن با احمقی وبی خیالی و نداشتن درد و سِر بودن و اپیکوری؟ یکی خوشه به سیاست، یکی به قدرت، یکی به پول و دیگری به عشق، دل خوشی ها کم نیست، ولی اینجا بهتره بگم نا خوشی ها کم نیست،کسی نیست که بگه  بابا سیاست در معنی کلانش علم انسان سازی نیست، بلکه علم بکار انداختن و اداره ی مردمه، بر وفق طبیعی که دارند، و معنی منفرد اون همونیه که سقراط می گه: “انسان حیوانیست سیاسی” ، ولی نه سیاستی که مصطلح شده و سیاست جنگ رو تبلیغ می کنه که به کوچکترین واحدهای اجتماع یعنی خونواده هم رسوخ کرده، در اینجا سیاست انتخاب روش رفتاره با دیگری، که می تونه سیاست صلح، سیاست سادگی و بی غل و غشی، و… باشه، یا حتی سیاست در مورد خودش و طریقه ی انجام کارها و به ثمر رسوندن آمال خود باشه. قدرت زدن تو سر دیگری نیست، دست کسی گرفتنه. پول برای این نیست که کل عمرمونو صرف کنیم واسه در آوردن به قول عامه یه لقمه نون هلال. و عشق نیز به این نیست که روزی چند بار بگی دوست دارم، عشق روهم نفهمیدیم و فقط لوس بازی هامون زیاده. عشق واقعی این نیست که اونو در بند خودت محصورش کنی یا اینکه خودتو کاملاً صرف اون کنی، دو انسان در کنار هم نیاز دارند رشد کنند، که زیر سایه هم نمی تونند به رشد لازم برسند، چون نور بهشون نمیرسه، جبران خلیل جبران در این مورد به زیبایی حق رو بجا میاره: “با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.” 
 یکی میگه زندگی یعنی خدا وعشق خدا داشتن؟ دیگه هممون می دونیم که خدای اکثر ماها موروثیه نه واقعا” با انتخاب و تحقیق و نگاه درست ؟ این خدایی که می پرستیم برای اینه که خلاهایی را پر کنیم تا گند شویی (مصادف با پول شویی) کنیم، این گفته ام نشان از رد کردن اصل تسامح نیست، بلکه بیزاری از توجیحه و اینکه بخوایم جنگولک بازی هامونو با لایه دین و ایمان بپوشونیم و پاک جلوه بدیم. 
مخلص کلوم، لازمه انسان بودن اینه که خودمون رو از اطرافیانمون جدا بدونیم، نه عضوی بی خاصیت که از مغز جامعه تبعیت می کنه، ما خود مغزی داریم که قدرت تصمیم داره، درسته که اغلب راه های انتخاب بخاطره اطرافیانمون مسدوده، ولی حداقل آیتم هایی همیشه هست که میشه روشون حساب وا کرد، و اونها رو در نتیجه نهایی تصمیممون دخیل کنیم. اما در مورد خودم، به دورو برم که نگاه می کنم می بینم که خیلی چیزها رو دارم، و خیلی چیزها رو هم ندارم که آرزوی داشتنشونو دارم، خیلی چیزها رو می دونم، و خیلی چیزها رو هم نمی دونم، که استسقاء دونستنشونو دارم. الآن توی پیله ای از داشته ها گرفتارم که شهامت کنار گذاشتنشونو ندارم، چون عمریو برای بدست آوردنشون مایه گذاشتم، ولی از طرف دیگه برای دونستن و کسب نداشته ها باید مایه و انرژی صرف کنم که صرف کردنش همانا و موسم دروی داشته ها همانا. کاش جرات دکارت رو داشتم و میز رو از دونسته ها پاک می کردم و به کاوشی نو دست می زدم، کاش قدرت ارسطو رو داشتم و اسکندری می بود که من رو از لحاظ مالی کاملاً تامین می کرد تا دلواپسی اینچنینی نداشتم، و ای کاش در سرزمینی زاده می شدم که وقت درش بهای بیشتری می داشت تا مجبور نباشم برای هر کاری از صفی طویل و امضاء ها و کاغذبازی های طویل عبور کنم با نهایتی مجهول الهویه.

2 دیدگاه

  1. لیلی گفت،

    آگوست 30, 2008 در 8:53 ب.ظ

    خب ما با راهنمايي وبلاگ آقاي شكري از اينجا سردرآورديم. البته ايشون خيلي از شما تعريف كرده بودن!!
    جالبه كه شما حرفهاتون رو تو وبلاگتون از زبان كس ديگه بيان ميكنيد.
    اون هم نامه هاي مردي به زنش و البته بيان دغدغه هاي زندگي و سوال هاي هميشگي بشر از خودش.
    مفهوم زندگي و هدف اون. كه اگه جواب اين سوالها رو نفهميم اومدن مون به اين دنيا بي فايده ميشه
    موفق باشيد و ادامه دار
    ———————————————————————————————————
    خوب بقول خودتون این حرفها دغدغه همست بنابراین از قول همه گفتم،
    همچنین اونچه از مقاله نویسی می دونم اینه که شرط ادب در مقاله حکم می کنه که از شخص ثالث استفاده کنیم، هر چند هر از گاهی از جمع متکلم استفاده کردم که باز فکر نکنم از ادب مقاله بدور باشه، با همه این تفاسیر قول می دم در پست هایی که از خود خودم می خوام حرف بزنم ضمیر متکلم مطلق باشه، مرسی:)
    ولی در مورد سوالهای زندگی به نظرم جواب توی خوده سوالهام بود، و واقعا زندگی جز چند مورد مذموم همین چیزهاییه که گفتم و هدف ایناست، فقط راهه که تاریکه و به نظرم آدم باید راهش رو روشن کنه، و نباید خودش رو مطلقاً وقف یک چیز کنه، چون موجودیه چند بعدی.
    بازم ممنونم از نظرتون

  2. آگوست 30, 2008 در 8:55 ب.ظ

    سلام! خوبی آقا! خیلی خوب بود، یه جورایی بی دغدغه نوشتنت، اینکه یه چارچوب فکری برای خودت در نظر نگیری و هر چی که به ذهنت می رسه رو به زبون بیاری که اگه آگاهانه بوده باشه خیلی خوبه!!! خوشم اومد! امیدوارم ادامه دار باشه و خیلی زود به سبک نوشتاری خودت که لزوما نباید چیز عجیب و غریب باشه دست پیدا کنی! در ضمن بعضی جاها گفتاری نوشتی و بعضی جاها رسمی!!!
    ——————————————————————————————————-
    سلام، چشم قربان، توصیه های شوووما همیشه چراغ راه ماست، در ضمن خامه شدیم فقط مونده فن شنا کردن تو خامه که باس یاد گرفت


فرستادن دیدگاه