یک پرس عشق+2+مخلفات

همیشه در طول تاریخ عشق به جنس مخالف دغدغه تک تک انسان ها بوده  و هر کدام از آن ها حداقل یکبار عشق را تجربه کرده اند، مگر اینکه وجود مشکلات دیگر یا عدم وجود عقلی سلیم موجب شود که از آن بی بهره باشند. یکی از غرایز قوی انسان جفت جویی و پرستاری است که از نظر شدت بعد از میل بدست آوردن غذا قرار می گیرد. فروید بنای روانپزشکی را بر اساس احتمالات شهوانی که کودک در مکیدن پستان مادر نشان می دهد گذاشته بود. ولی واتسن و همکارانش با انجام آزمایشاتی روی صدها کودک و به مدتی طولانی رفتار شهوانی در آن ها نیافتند. با این حال نمی توان انکار کرد که کودک هرچه بیشتر رشد کند کنجکاوی اش نسبت به جنس مخالف بیشتر می شود و هر چه بیشتر از کنجکاوی اش بگریزیم یا پنهانش کنیم شدت آن بیشتر می شود. آنچه در کودک است نه آن شکل خطرناکیست که فروید می گفت بلکه بیشتر به شکل « عقده اُدیپ » است که به موجب آن پسر تعلق خاطر بیشتری به مادر و دختر تعلق خاطر بیشتری به پدر نشان می دهد هر چند این را نیز عقده نمی توان گفت چرا که امری غیر طبیعی نیست و طبیعت با این کار او را برای عشقی سالم آماده می کند.
میل جنسی آدمی و عشقی که در پسش به ارمغان می آورد، تغییر بزرگی در فهم ما از دنیا را موجب می شود که آن زیباییست. در کودکی اشیاء و محیط زیبا برایمان قابل فهم نبود و تنها از طریق تعلیم و آموزش می دانستیم که چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت. ولی به محض درک عشق و رسیدن به کمال معنوی آن، طبیعت در چشم ما رنگی دیگر می گیرد و زیبایی مفهوم می یابد به طوری که هنر را شکل می دهد و آثاری بجای می گذارد که چند صد سال نسل های آدمی انگشت به دهان می مانند.
عشق در مرد نسب به زن بصورت جمال و در زن نسبت به مرد بصورت جلال جلوه می یابد، به عبارتی مرد عاشق زیبایی زن و زن عاشق قدرت مرد است. هر چند زیبایی امری نسبی است و از این بابت با توجه به محیط و فرهنگ غالب تغییر می کند. در گذشته زن هایی چاق و گوشت آلود که برای زاییدن فرزند و نگهداری از او آمادگی کافی داشتند، نماد زیبایی بودند و آثاری که در نقاشی های آن زمان بجای مانده، ترسیمی از این قسم زنان است. ولی اکنون زنانی لاغر و نحیف که با انواع و اقسام دارو و تعویذ باردار می شوند مقبول عام اند. چرا که زنان امروز با اشتغال در کارخانجات و ادارات تنی لاغرو ضعیف به بار آوردند و چشم های مردان به این شکل اندام زنان عادت کرده است. و باز آنچه که نسبی بودن زیبایی را نتیجه می دهد، نظر هر کس به زنش است که به گمانش زیباترین زن دنیا در خانه اوست.( البته جایی که عشق روشنی خانه شان گردد!! ).
زنان امروز بیشتر مرد اند تا زن، چرا که برای فرار از جفای دیروز از این ور بام افتاده اند و کمال خود را در استقلال از مرد می جویند، کمالی که بیشتر با داشتن فرزند و تربیت او نمود می یابد. زن دیروز که با ماندن در خانه صرفاً عروسکی طفیلی بود و روز را با تیمار اهل خانه و بیشتر جلوی آینه و شب را به همدمی شوی می گذراند، اکنون می خواهد از خانه بیرون رود و در میدانی جولان دهد که عقده ها و استعداد هایش وا و شکوفا گردند. و مردانی که تا دیروز فکر می کردند زنانشان ذاتاً موجوداتی ضعیف و آویزانند اکنون با دیدن آن ها به اکتسابی بودن و غریزه نبودن نقصشان پی بردند که با تغییر محیط از عهد کشاورزی به صنعتی چگونه استحاله یافته است.صنعت نیز کار را برای زنانی که باز خانه را ترجیح دادند، آسان کرده و برای هر کاری ماشینی ترتیب دیده و بر آتش طفیلی بودنشان دامن زده است. حال مرد خسته از کار بیرون وقتی به خانه بر می گردد با سیلابی از خواسته های زن پر انرژی مواجه می شود و توان مخالفت ندارد. نتایج انچنینی و بسیاری دیگر که بطور مستقیم یا غیر مستقیم از صنعتی شدن دنیای امروز حاصل می شود، گریز بیشتر مردان را از ازدواج موجب شده و فساد و فحشاء را بیشتر کرده است.
در گذشته ازدواج با رسیدن به بلوغ جنسی مقدور بود چون بلوغ های دیگر نیز با آن همگام بودند. راه کسب معاش آسان بود و پسر حرفه ی پدر را که کشاورزی و دامداری و… بود در پیش می گرفت. ولی امروز با پیچیدگی اجتماع و دستگاه اقتصادی و تنوع مشاغل، بلوغ اقتصادی و جایگاه ثابت اجتماعی در مرد تا سنین سی و چند سالگی بدست نمی آید، و دیگر فهم عشق یک زن برایش آسان نیست. او که تا حال چندین بار عشق را تجربه کرده است و هر بار با شدتی کمتر از پیش ( که یا خود از ازدواج به دلایلی که پیشتر گفتم سر باز می زد، و یا بدلیل نداشتن امنیت اقتصادی یا عدم حمایت خانواده که با نصایحی چند او را از این کار باز می داشتند، به ازدواج منجر نمی شد ) اکنون که به توفیقی اقتصادی و کمالی اجتماعی و عقلی رسیده است دیگر لزومی نمی بیند بخواهد با زنی که به ذمّش همانند میکروبی داشته هایش را به تاراج می برد، شریک شود و تنها به این مثل که « برای یک لیوان شیر یک گاو نمی خرند » بسنده می کند. غافل ازینکه خرج یک زن و داشتن فرزندانی از او خیلی کمتر از عیش و نوش با زنانی رنگ و وارنگ است و لذت داشتن فرزند و کمالی که پدر و مادر شدن برایشان می آورد، چیزهایی نیست که قیمت داشته باشند. هر چند زنان نیز با کج فهمی های فمینیستی خود به همراهی با مردان دست می یازند.
فلسفه های فکری کسانی چون نیچه و شوپنهاور که بر اقلیمی و اذهانی سلطه یافته است نیز سنگ لای چرخ ازدواج می اندازد. آنان معتقد بودند زنان موجوداتی خوار و زبون هستند یا هستی در مواقعی که انرژی کافی برای زاییدن مردانی کامل نداشت زنانی ناقص می آفرید. ولی اگر به زندگی آنان نگاه کنیم می بینیم که هر یک در زندگی خود شکستی عشقی داشته است که خطابه های داغشان تنها مرهمی بر زخم دلشان بود.
باید فکری کرد و اگر توان کاری بزرگ و کلان اجتماعی در ما نیست، از خود شروع کنیم و برای خانواده و تربیت فرزند که کمالی اولی تر از کمال اقتصادی و اجتماعی و بازار داغی های سیاسی است، اهمیتی درخور شأن آن قائل شویم.
پی نوشت: تا زمانی که خواندن کتاب “لذات فلسفه” ویل دورانت به اتمام نرسانم، از این قسم پست ها را همچنان می بینید. ولی حتمی بزودی رمانی رو شروع می کنم که هم رخوت تن بزدایم، هم رغبت شما بیافزایم.

چند روز بعد نوشت:  ذکرش خالی از لطف نیست که دوستی می گفت: ” افسوس که عشق فقط مربوط به زن و مردهایی هست که خوب همدیگر را نمی شناسند.” در پاسخ گفتم: ” عشق با شناختن همدیگر از بین می رود ولی دوست داشتنی که از شناخت هم بدست آید هیچ وقت نمی میرد مگر اینکه یکی از آنها با گذشت زمان عوض شود. پس این خود جلوه ای است از عشقی والاتر نه آن هیجان زودگذر” البته این را بگویم، که زندگی تنها با گذر زمان عشق واقعی را به ما می نمایاند که چگونه دو نفر با هزاران پستی و بلندی که سعی در گسستن آنها دارد به هم پیوندند و در هم ریشه می دوانند.

۱ دیدگاه

  1. آگوست 25, 2008 در 6:42 ب.ظ

    [...] 25, 2008 با شکری محمد جواد مدتهاست که از چنین نوشته هایی بیزارم، تحلیلی عقلایی از عشق و رفتار عشاق، [...]


فرستادن دیدگاه