سکوتی دارم که واژه در آن ممزوج است. و هیچ نمی یابم تا در این دفتر بنگارم. و هیچ صدایی از بیرون نیست تا واسطه ای شوم برای بخشیدن صورت لغت بدان. و هیچ در بیرون نمی بینم که مرا به سودای با او مشغول سازد. من اینک با خود آرمیده ام و به صدایی در خود گوش فرا داده ام. زمان را خود بدست گرفته ام چنان که صدرا گرفته بود. کسی می گفت فلانی را دوست دارد چون وقتی با اوست شخصیتی دارد که با دیگران ندارد. ولی من اکنون مشغول خود شده ام تا از خود کسی سازم که با دیگران نیز همانم هر چند این را می دانم که همه آنچه خود هستم در پیش دیگران نخواهم بود مگر که او فرد خاصی باشد و مونس تنهایی هایم که هنوز جایش خالیست! می دانم که این نمود شخصیت نیست چرا که شخصیت امری انتزاعی است و صورتی است که دیگران می بینند. ولی در وجودم غلیانی هست که هر چه دیواری که سکوت می سازد می شکند و هر چه اندوهی که دنیا می سازد می دَرَد. آنچه سخنش است نیرویی است که به ماده حیات می بخشد تا بدان حرکت کند. به هر جهت که کمالش در آن باشد و با هر سرعتی که توانش در آن باشد. جوششی که به علم اعتنایی ندارد حتی اگر علم اکنون این تعریف را برایش آورد و به ذمّش به کنه آن دست یابد.
هر چند من نیز خیالم آکنده از نگاه علم است نه نگاهی که حقایقی مطلق بنماید. اما همین می دانم که او اینجاست در من و در هر کسی و با هر ظرفی، ما از او پُریم و نیرویمان از اوست. ماده ای که روزی نیوتن آن را حجمی و وزنی می پنداشت که با نیرویی حرکت می کند و اگر نیرویی دیگر وارد نشود از حرکت نمی افتد و در مسیری مستقیم ادامه اش می دهد و ماده ای که رادرفورد آن را متشکل از جزء لا ینفک اتم می دانست، اکنون انرژی ای است، با منبعی مجهول. اکنون حیاتی است که هیچ از حیات دهنده اش نمی دانیم جز اینکه آن را وجهه ای از خدا بدانیم. حیاتی که در هر جزء ماده است و تنها تکامل است که به آن صورت حجم و وزن می دهد تا نباتی باشد، و بدان تحرک می دهد تا حیوانی باشد، و روحی می دهد تا انسان باشد و عقلی و هوشی به انسان که با انتخاب و اختیارش، خود بتواند یا خدایی کامل و دریایی از او باشد یا پست ترین مواد که تنها وجهه ای کوچک از خدایند. پس به هر چه در این دنیا می نگریم خدا را می بینیم و آنچه که بیشتر از همه، و تام وتمام خداست، خود ما هستیم.
باید این جوشش را در درون فهمید و به سادگی به هرچه علم می گوید ( که ناگفته از حال و روزش پیداست که امروزش بادکنکیست با باد فراوان و فردایش زه وار در رفته و سر به قانون علمی دیگر فرود می آورد ) تسلیم نشد. فقط باید همگام با علم بود نه هم رزم با آن. آنجا که به حقایقی دست یافت که همه بدان موافق اند، مقبول افتد و آنجا که که خود هزاران نقیض دارد و هر دانشمندی و نظریه پردازی نظری خلاف دیگری دهد، باید شک کرد و محتاط بود. حقیقت امروز با نسبیت در آمیخته است. حقیقتی که روزگاری مطلق بود و صلاح جاوید عام می نمود. امروز بخاطر لنگیدن بشر در تشخیص صلاح ابدی خودش، نسبیتی شده است که با تأیید همگان مسلم می شود. همگانی که می توانند همه حس های یک شخص باشد باهمه ابزارهای ساخته دستش، و یا توافق همه اشخاص معتبر در امری.
مخلص کلام اینست که ما خود می توانیم دنیایی باشیم در این دنیای بیرون و خود قدرتی که وام دار خداست نه شخصی دیگر یا شیئی دیگر. ما همه اجزائی هستیم با اختیار خودمان که انتخابمان منبع نبوغمان است. و این چیزیست که لامارک، زیست شناس بزرگ فرانسوی، با دانستن نبوغ آفرینش در اجزاء نه در محیطی که داروین گفته بود، بر آن صحه گذاشت. پس ما هر یک خدایان اختیاریم و صورتی برای آن، که اختیارمان را تنها اختیار دیگران و مصلحت کل که جامعه و محیط است، محدود می سازد. و اینجاست که اخلاق که همان حرکت بر اساس مصلحت کل است، شکل می گیرد. این کل می تواند نوع انسان باشد یا هر آنچه که حیات دارد، باشد. که آن به وسعت اخلاقمان بر می گردد و میزان اخلاقی بودنمان. و این اخلاق می گوید موقعی می توان به دیگری اعتماد کرد، که قبلش به خود اعتماد کنیم. و موقعی می توان از دیگری انتظار درستی داشت که خود درست باشیم. باشد که این چنین باشیم.
و خدایی که در این نزدیکیست…
آگوست 23, 2008 در 8:03 ب.ظ (فیلسوفانه)
آیا جنگ، کمال می آورد؟ « قاصدک گفت،
سپتامبر 25, 2008 در 1:45 ب.ظ
[...] حدوث می یابد تا راهش را به دلخواهش کج کند. همانطور که در اینجا گفته ام خدا در همه جا و همه چیز هست، که اگر سیر علت و [...]