سپتامبر 25, 2008 در 1:45 ب.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
مدتی است که دغدغه هایم شده است اصطلاحاتی فلسفی که آن ها را نیازی مبرم برای خود می دانم. به نظرم اغلب آنچه را که دیگران امری بدیهی می پندارند، در واقعیت این طور نیست؛ چرا که موضع های متفاوتی در برابر آن می گیرند، پس می توان نتیجه گرفت در اصل موضوع و درک همه جوانب آن با هم اختلاف دارند.
راجع به فلسفه گفتم. باید این را هم بگویم که هیچ ادعایی در این شاخه علوم انسانی ندارم و تنها بدان به چشم وسیله ای برای پاسخگویی به سوالاتم می نگرم. بنابراین نه خود را “استاد ِخم ِ می” می دانم و نه “شاگردی پیاله به دست” که هر آنچه فلسفه می گوید برایم حکم طلقی بی چون و چرا باشد. همچنین اگر لازم بیاید به شاخه های دیگر علوم انسانی مثل روانشناسی و تاریخ و جامعه شناسی و سیاست و … نیز رجوع خواهم کرد. اما این بمعنی عدم عمیق شدن در مبحثی نیست؛ هر چند تحصیلات آکادمیک برای آن نمی گذرانم و مدرکی جیفم را پر نمی کند ولیکن این نمی تواند مانع از استفاده از اساتید این رشته ها در دانشگاه ها یا آنان که استعفا داده اند یا داده شده اند، شود. باری با همه این اوصاف تنها می توانم نام محققی محتاط برای خود برگزینم که بحکم احتیاط مهر تأیید یا تکذیب بر چیزی نمی زنم و همچون حلاجی با دوچرخه فونیکس-28 خویش به دق الباب خانه های علوم می روم تا پنبه هایش زنم و اگر لازم آید چیزهایی بدان افزایم تا برداشتی نو و جوابگوی نیازم بعنوان یک انسان، از آنها داشته باشم. و تا وقتی مسئله ای برایم مسلم نشد (البته شاید نسبتی به زمان و مکان داشته باشد و در آینده تغییر یابد) آن را نفی یا تأیید نکنم و به زبان نیاورم یا اگر می آورم با ذکر ادامه داشتن تحقیق باشد. بی گمان در حال پوست انداختن هستم ولی مصادف با آن پوستی می خواهم بسازم تا پشت خمیده ی حاصل از گذشته ای خراب را صاف گرداند.
اما آنچه در این ایام ذهنم را مشغول ساخته موضوعاتی چون کمال، جنگ، جاودانگی و از این دست است. حال به شرحی از آنچه تا حال دریافتم می پردازم.
مسلمن آدم ها بدنیا نمی آیند تا فقط بدنبال طعام باشند و رفاهی برای خویش سازند و در عین حال لذت برند و به دیگران کمک کنند تا آن ها را نیز شریک این راحتی خویش گردانند. هر چند این ها نیز بخشی از زندگی است ولی وسیله ایست برای چیزی دیگر بنام کمال. اما اگر کمال را همین ها بدانیم جز دور خود چرخیدن و حرکاتی کاتوره ای نخواهد بود و به ملک ِ ملوک ِ کمال نخواهیم رسید. هر چند این حرکات شاید برای حشره ای که کار روزانه اش کسب معاش با کاری تیمی است حرکتی به سوی کمال باشد.
در یک نگاه کلی کمال در موجودات بترتیب از جمادات شروع به نباتات به حیوانات و در نهایت که به انسان ها ختم می شود، محسوب می شود. از انسان نمی توان انتظار داشت که تنها به زندگی جمعی با اخلاقی جمعی که در جمع های حیوانی نیز هست، اکتفا کند. این برای آن حیوان کمال است ولی برای انسان راه دیگری غیر از آن هست هر چند هر دویشان گام بسوی واحدی بنام خدا دارند. و اخلاق اجتماعیشان برای دست یکدیگر گرفتن و حرکت بسوی خداست. خدایی که چون دریاست و انسان چون سبویی که هر چه بسوی او رود سبویش بزرگتر و روحش فراختر شده تا از این دریا پرتر گردد. برای انسان بحکم عقلی که دارد قابلیت حرکتی دیگر غیر از غریزه اش وجود دارد، که از اختیار اوست. اختیاری که تنها به قدرت خدا در او زوال و حدوث می یابد تا راهش را به دلخواهش کج کند. همانطور که در اینجا گفته ام خدا در همه جا و همه چیز هست، که اگر سیر علت و معلولی را پی بگیریم به علت العلت ها که همان خداست خواهیم رسید. سوال: پس حال که خدا در همه جا و همه چیز هست پس آیا حرکت ما نیز به هر جهت که باشد به سمت خدا رفته ایم و کمال یافته ایم؟ اول از همه باید بگویم این حرکتی عیان که فکر کنیم سوار ماشینی شویم و از جایی به جایی دیگر نقل مکان کنیم نیست. مراد از حرکت هر آن چیزیست که قرار بر تغییر دارد، و ما با اختیار خود مسئول آن تغییر خواهیم بود. اما حرکتی که برای کسی می تواند عروج محسوب شود برای دیگری هبوط خواهد بود، یعنی آدمیان با توجه به شرایط حال و گذشته شان، استعدادشان و وراثتشان راه هایی متفاوت از هم را در پیش دارند. انگار آدمیان در دایره ای که خدا محیطش است محاط اند، بنابراین کوتاه ترین راه برای کسی که به سمت محیط می خواهد گام بر دارد با توجه به جای سکونتش در دایره، با دیگری فرق دارد. هر چند او نیز می تواند راهی غیر از راه کوتاه را برگزیند ولی این جز زیاد کردن رنج و تعبش نخواهد بود که ممکن است آنقدر در این دایره پرسه زند و بیهوده گز کند که نهایتن به مقصود و کمالش نرسد.
صحبت در مورد جنگ را با این بیت آغاز می کنم:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
طبق قانون نیوتن تا زمانی که اصطکاکی نباشد نمی توان حرکتی کرد. اما همانطور که در بالا گفتم این حرکت نه آن حرکت مکانیکی است. پس بیت بالا نمی تواند این مضمون را بدهد که هر آنچه در فلک است را به بندگی آوریم و بخیال خویش یاد خدا هم کنیم. “ادب مع الله” اصطلاحی است در عرفان و بدین گون که عارف اگر به ماوراء طبیعت دست یافت نیاید عین مورتاضان هندی شمشیر در سر کند و در طبیعت خدا دست ببرد، که این نشان از ادبش در پیشگاه خدا خواهد بود. همه موجودات در حال حرکتند و گام بسوی کمالشان دارند حال اگر موجودی را از نبات به جماد یا از حیوان به نبات برسانیم آیا این کمال از او گرفتن یعنی کمال ما؟ و ما بدون این نمی توانیم زنده باشیم؟ ولی گیاه خواران زنده اند، و زندگی می کنند. اما اگر کسی از آنها بشنود –که حتمن شنیده است- که با این کار باز دارد جانی را می ستاند آنوقت است که به میوه های پای درختی متوسل می شود. ولی اینگونه که نمی توان شکم میلیاردها انسان را سیر کرد. جدای از همه این ها بعضی از خلق و خوهای انسان ها با نوع غذایی که از آغاز تولدشان تا آن سن بدو می دهند، ارتباطی نزدیک دارد. بنابراین الک کردنی باید باشد تا نه از این ور بام بیفتیم و نه از آن ور و راهی درست برگزینیم. شاید هلال و حرامی که در اسلام آمده به همین منظور است، که خوب نیاز به تحقیق بیشتر دارد. ولی این در مورد جنگ نیز صادق است. جنگ را تا موقعی که ابزارهایی چون گفتگو و سیاست و روانشناسی و فلسفه و غیرو در پیش رو می گذارند نباید برگزید. بگذارید با این جمله از بزرگی که نامش بخاطرم نیست توضیح دهم: ” جنگ در واقع ستیز دو نفر پشت جبهه مانده ایست که همدیگر را خیلی می شناسند، و کشته شدن کسانی در جبهه که هیچ از هم شناخت ندارند ” ولی آیا شناختنی نیاز است؟ آیا برای تحقق آرمانی نمی توان جنگید؟ ولی همه کس که با هدفی و آرمانی به میدان نبرد نمی روند. گاه دلایلی چون فشار حکومت، دغلبازی های سیاسی و … بوده که آن ها را به میدان می کشاند که تا زنده اند بکشند. هرچند گه گاه می توان به آرمان ها نیز خرده گرفت، بقول پائولو کوئلیو: ” جنگ الله با الله طولانیست ” آیا در آن صورت جفت طرفین بحق هستند؟ متأسفانه آرمانها گه گاه تنها بهانه و روپوشیست برای به حق جلوه دادن جنگ. همچنان که ناپلئون در ظاهر به نام ” گسترش حقوق بشر ” و در باطن به گسترش قلمرو خویش به کل اروپا تاخت. ولی دوره بعد از ناپلئون دوره ی نبوغ بود و تا آنجا نوابغ زیاد شده بودند که از زیر شیروانی های خانه ها نیز نابغه چکه می کرد. نبوغی که وسایلش را قبلن گفته ام، و این بار با وسیله ای نادرست به هدفی درست رسیده بود. بی گمان بسیاری برای تبلیغ آرمانهای خود به دنیا تاختند تا گزینه ای دیگر برای انتخاب و بزرگتر شدن سیطره ی آزادی برای حریف شان محیا شود. هرچند بعد از جنگ و پیروزی مردم کشور مغموم به پذیرفتن بلامنازع آن تن در می دانند ولی این در نسل های بعد می توانست گزینه ای برای انتخاب باشد. هرچند این پذیرفتن عمق نداشت چرا که هر پذیرفتنی که با جنگ باشد عمق ندارد و تنها به حفظ صورت بسنده می کند. دیگر اینکه وقتی برای تبلیغ در دنیای امروز هزاران راه ارتباطی وجود دارد دیگر چرا جنگ؟
زمانی “آهنگران” با خواندن نوحه هایی و تحریک احساسات مردم، لشکرهایی می ساخت و روانه جبهه می کرد تا ساحت مرگ را ببوسند. آنان رفتند و بسیاری اگر پشیمان می شدند (چرا که احساسات مطلق دمدمی بودن می آورد) فرصتی برای برگشت نداشتند (بقولی آتش که بلند شود، تر و خشکش را با هم می سوزاند). ولی آنچه امروز از آن ها داریم حفظ این مملکت از دست یک یاغی بود که اگر در جنگ پیروز می شد چیزی جز تباهی برایمان نمی آورد، تباهی ای که امروز برای مردم خود آورده است. براستی جنگ بدترین راه برای تحقق آرمانیست، که فرصت زندگی و مطلوب بودن را از خیلی ها می رباید ولی آیا کسی نخواسته و ندانسته هم می تواند برای آرمانی بجنگد؟ و این ارزش دارد و برایش خیر می آورد؟ هنوز تعریفی از جاودانگی نتوانسته ام ارائه دهم، بی گمان پارامتهایی در آن است که می تواند به سوالات زیادی در رابطه با جنگ و مرگ، کشتن و کشته شدن پاسخ گوید.
مسلمن همه این چیزهایی که گفته ام در حدی سطحی به این موضوعات پرداخته شد و نیاز به تحقیق و مطالعات بیشتر دارد. که ما حصل آن را در حد توانم در این جا خواهم آورد. هر چند فضای اینجا اجازه برخوردی عمیق را نخواهد داد و تنها به ذکر اشاره اکتفا می کنم.
چند روز بعد نوشت: در ادامه آنچه راجع به خوردن حیوان و نبات توسط انسان در بالا گفتم باید بگویم انسان با خوردن نسج نباتی و حیوانی و تبدیل آن به قسمتی از خود، در کمال آن شریک خواهد شد، پس نتنها آن را به یغما نمی برد بلکه سودی نسیبش می کند. البته باز جای تفکیک بعضی وحشیگریها با این تعبیر من است.
۱ دیدگاه
سپتامبر 22, 2008 در 11:40 ب.ظ (امروز یا دیروز, پورتره در آینه)
اول کتابی که از خواندنش حظ بردم ” کوه عجایب ” بود. هدیه ای از شوهر خواهرم برای اولین جشن تولدم. جشنی که خود تدارکش دیده بودم. و چه با شکوه و عظمت بر پا شد. همه می آمدند با من عکس می گرفتند، انگار پادشاهی روی تختش نشسته، رعایا نیز دورتادور فضای داخل قصر روی زمین نشسته اند و یکان یکان رخصت بیعت می جویند. هدایایی می گرفتم قیمتی که تا آن روز نگرفته بودم. گویی همه با من همگام شدند و دروغی که در پس این جشن بود توجه کس را جلب نمی کرد. شاید دروغ واقعی هم نبود و فقط بخاطر متفاوت بودن با جشن های دیگر تولد، دروغینش گمان می کردم. آخر چه کسی را دیدی که خود برود کیک تولد بخرد و برای خویش بساط جشنی بچیند که سورپرایز کردن جزء لا ینفک آن است. شاید همراهی دیگران با من و خرید هدایایی برایم تنها بدین خاطر بود که دلی برایم بسوزانند. پادشاهی دروغین که رعایا برایش دل می سوزانند.
بگذریم، چه می گفتم به کجا کشید. “کوه عجایب” هدیه ای که با بسته ای دیگر مشتمل بر لباس زیری یک دست، از دست شوهرخواهر گرفتم. حال این دو چه سنخیتی با هم داشتند خداوند عالم است. گویی شوهرخواهرم می خواست با خرید این اقلام به یک سقف هزینه اقتصادی معینی برسد. اقتصاد، این خداوندگار سکه و ارز، گه گاه چه سخیف به انسان می نگرد. یا نه شاید بخاطر گران تر بودن جنس دوم آن را پیشتر گرفته سپس کتاب را خریده بود، شاید هم او کاملن با مآل اندیشی ای که این دو قلم هر دو بکارم می آیند -هم جسمی و هم روانی- انتخابشان کرد. آری حتمی همین است چون شوهرخواهر شفیق ِ ما، مردیست خوشرو و خوش مشرب، متفکر، عاشق، و کمی تنبل و سنت گرا ( البته این آخری در بعضی موارد ). کسی که بخش اعظمی از آنچه اکنون هستم – که از بیشترش راضی هستم- مدیون اویم. این بار نیز خیری معنوی از او عایدم شد و آن ” کوه عجایب” بود.
این کتاب را روز بعد جشن، در ساعت ورزش و در حال قدم زدن دور حیاط مدرسه که زمین فوتبال بچه ها شده بود، خواندم. راه می رفتم و می خواندم در حالی که آب از دهان و لب و لوچه ام آویزان شده بود. یادم می آید که معلم فارسی آن سالمان، فردی بود خپل با چشمانی نیمه باز که کلاسش زنگ تفریح ما بود و زنگ خواب آقا. بعد ساعت ورزش، نوبت به کلاس ادبیات سلیس فارسی بود. من که از خواندن کتاب حسابی کیفور بودم، داوطلب شدم تا آن را برای بچه ها هم بخوانم. تا هم دبیر فارسی با سر و صدای کمتری بخواب ناز رود و هم بچه ها را نیز در این شادی ام شریک گردانم. هرچند دبیر فارسی وقتی انگشت به دهانی و چشمان گرد شده بچه ها را در حین خواندن داستانم دید، نطقش گل کرد و خطابه ای طویل بعد از آن رفت. من نیز در این حین در این فکر بودم که با خرید کتابهایی اینچنینی و تغییر قیمت پشت جلدش لقمه نانی بستانم. گرم همین قسم افکار پلید بودم که ناگهان نگاه ناطق با نگاه من گره خورد و مرا از مغاک افکارم بیرون کشید. او از من خواست تا در جلسه های دیگر نیز در مقام کتاب خوان در کنارش جلوس کنم. من هم که این را تبلیغی برای بازار خود دانستم، بی چون و چرا قبول خدمت کردم. دوستی من با کتاب این گونه آغاز شد. دوستی ایِ بس پایدار. آدم را فکری می کند که نکند تنها دوستی های تصادفی پایدار می مانند. حکم طلقی که با آن، هیچ یک را به دعوت شدن، فخر و به دعوت کردن، شرم نباشد. خلاصه، سرتان را درد نیاورم بازار من نیز با آن کتاب خوانی ها و کتاب خریدن های پی در پی گرفت. و پولی که از این راه عایدم می شد، صرف خرید کتاب های دیگر می شد که تا خود آن را نمی خواندم مهر فروش بر آن نمی زدم.
اما این طاعون کتاب خواندن و استسقاء دانستن همچون ککی که به تنبانمان افتد، تا حال همراهمان بوده، و هیچ گریزی در هیچ مقطعی از زمان از آن نداشتم. گه گاه در رفع این تشنگی ناپرهیزی می کردم و ویر کتاب خواندنم می گرفت، تا شاید این عطش را برای مدتی هم شده مرهم زنم. اما چه سود که ضمادی یافت نمی شد و مرض ما وخیم تر از پیش می شد. غده ای بود سرطانی که تا حال با من شب را روز کرده و روز را شب. هرچند اکنون دچار نوعی دگردیسی شده است، طوری که از استسقاء کتاب خواندن به استسقاء دانستن تغییر شکل داده و همه چیز- دنیا و هر آنچه در اوست حتی مردگانی که آثارشان و شهرتشان در تاریخ رخ می نماید- برایم نقش معلمی را می گیرد که از پیشگاهش می آموزم و بر دیگرانی می آموزانم. این دیگر جزئی از من است و هیچ مأوایی برایم ستودنی تر از آن یافت نمی شود. خیلی چیزها و کسان را فدای آن کرده ام. حتی گاه از انجام وظایفی که از چون منی انتظار می رود سر باز زده ام تا بدان لطمه ای نخورد و راه خویش پیش گیرد. حال در دو راهی ای مانده ام، و نمی دانم چه کنم؟ یا باید تبری بردارم و این حس تنومند خود را از ریشه ساقط کنم – که ترسم از آن است، آنگونه با من اجین شده باشد که با انهدام آن خود نیز مفلوک گردم- یا اینکه به هر آنچه در این راه مرا با طنازی و عشوه گری و پیش کشی کاخ ها با متعلقات پر زرق و برق به خویش می خواند کم محلی کنم و با تیپا به گوشه ای اندازم. نمی دانم، شاید دیالکتیک “هگل” بتواند بکار آید و ملغمه ای و “سنتزی” از این دو “تز” و “آنتی تز” بسازم. ولی شاید آنوقت هم از این ور بام افتم و هم از آن ور. چه کنم نمی دانم، عقل در این معرکه لنگ انداخته و دل را جرأت گام برداشتن بدان نیست. قدم اول را بر می دارم دیگر باقی را دل به دریا زده ام. فقط باید همیشه سوار بر حوادث بود، این را طوقی خواهم کرد آویزان بر گردن، تا همیشه چون سایه با من باشد.
۱ دیدگاه
سپتامبر 20, 2008 در 11:48 ب.ظ (دغدغه, پورتره در آینه)
میام خونه، توی اتاقم، میشینم روی صندلی و به روز یا روزهایی که گذشت فکر می کنم. به حرف هایی که بی مهابا از دهنم خارج شد، بی اونکه به ناراحت شدن دوستانم فکر کنم و اینکه ممکنه بخاطرش از من فاصله بگیرند. شاید این بی مهابا بودنم بخاطر تأکید همیشگی ام بر صداقت باشه. چون معتقدم که آدمارو باید با مشخصه هایی شناخت. هر چند منو میشه با مشخصه های ظاهریم شناخت یا اینکه بگن فردیه بذله گو و خنده رو. ولی اونچه برای من خیلی مهمه اینه که بخاطر ِ چیزایی مثل صداقتم منو بشناسن. داشتم از بی مهابا بودنم تو حرف زدن با رفقا می گفتم. مخصوصن موقع هایی که خنده رو لبمه -هرچند اغلب اوقات که با دوستامم همینجوره- ولی وقتی می بینم کسی از حرفام ناراحت شده خیلی فکرم مشغول میشه و اگر حق رو هم به اون بدم که واویلاست. کلی خودخوری با قیافه ای عبوس با کمی ادویه کم حرفی، اینا میشه غذای روزم. ولی اونچه تهه همه اینا منو نگه میداره بی نیازیم از دوستامه. شاید در مواردی چند به کمکشون نیاز باشه ولی همیشه به خودم متکی بودم. بنابر این به دوستام با این نگاه که تکیه گاهم باشن نگاه نمی کنم.
اغلب دوستام دوره ای بودن. الآن هیچ دوستی نیست که از بچگی با هم بوده باشیم. توی هر برهه ای و بنابر دلایلی خارجی- همکلاسی توی مدرسه، هم اتاقی توی خوابگاه، هم دانشگاهی و…- یا داخلی و خود ساخته – با پا پیش گذاشتن خودم یا خودش- دوستیمون شکل می گرفت و سعیم بر این بود که عاملی خارجی (دوری مسافتی یا از طرف خودش ) مسببِ جدایی باشه نه خودم. ولی چند گاهی هم بوده که خودم کلن طرف رو توی ذهنم پاک کنم و ازش فاصله بگیرم.
دلایل زیاد و متنوعی براشون بود که با توجه به موردش با بقیه می تونست متفاوت یا یکسان باشه. از یکی بخاطر عقایدش از یکی دیگه بخاطر حرکات و بچگی هاش، از یکی واسه انتظاراتی که ازم داشت و دیگری چون منو با دیگر دوستاش مقایسه می کرد، یکی واسه بوقلمون صفتیش، یکی دیگه واسه دغل بودن واسه دمدمی بودن و واسه جوجه تیغی بودن و هزار خصایل دیگر. اونچه بیش از همه منو منزجر می کرد مسخره شدن بنا بر هر دلیلی بود که اغلب اونقدر قبیح به نظرم جلوه می داد که طرف کلن از ذهنم دیلیت می شد. شاید برای مدتی چون بعضن ناچار بودم بنابر دلایل خارجی که در بالا گفتم باز باهاش باشم و چون آدمیم غیر کینه توز، دوباره روی خوش بهش نشون می دادم ولی کافی بود تا حرف یا کار دیگری از او منو به یاد کارای قبلیش بندازه اونوقت بود که در تصمیم قبلیم مصمم تر می شدم. همیشه در حال تغییر هستم که به ظنّم تغییری مثبت و بهینه هست هرچند کجی هایی بعضی اوقات داشتم. این تغییر همیشگیم عامل دیگری برای عدم به درازا کشیدن دوستیم هست. چون اغلب در جهتیه که با دوستام در تعارض قرار می گیره. بعضی اوقات برای حفظ دوستیم سعی می کردم همون آدم قبلی خودم رو نشون بدم، ولی چون داشتم دروغ می گفتم هم نقشم رو درست بازی نمی کردم و هم خودم عذاب می کشیدم. خیلی سعی کردم که با دوستام صفر و یکی برخورد نکنم و کسی رو اونقدر نزدیک ندونم که هر جور دلم خواست باهاش برخورد کنم و هر چی تو دلم بود براش بگم و ازون ور با شنیدن حرفی از من یا گفتن چیزی به من که پا پس کشیدنش رو هرچند اندک به بار می آوُرد، حذف شدن از لیست دوستام رو هم به همراه داشته باشه. البته این در مورد همه دوستام نیست. بعضیا هستن که همیشه بین صفر و یک باقی میمونن و بنا به دلایلی هیچ وقت نزدیکتر یا دورتر نمی شن. چون هم من مراقب رفتارم با اونا هستم و هم اونا. ولی در مورد صفر و یکی ها . یک می شدن چون به دلم میشستن و کلن جزوی از من می شدن. ولی وقتی میدیدم که این دو طرفه نیست، یا اینکه مهمتر این باعثه کوچیک جلوه دادن من جلوی اون میشه و یا حتی مهمتر از همه این ها باعث سوء استفاده طرفم میشه کلن به صفر ختم می شد.
آدمی نیستم که از حرفام منظور بدی داشته باشم هرچند حرفم معنی بدی بده ولی اگه ببینم طرفم ازین حرفم ناراحت شده ولی با روی خنده منو متوجه می کنه فوری به شأن خودم بر می گردم و از دلش در میارم. اما اگر تو همین موارد ببینم طرفم با برخوردی بد مقابلم جبهه گرفته اون موقعست که عطای دوستی رو به لقاش می بخشم و ترک مخاصمه می کنم.
بذارید دوستی رو تعریف کنم و پارامترهایی که به نظرم برای وجودش نیازه. برای دوستی دایره هایی باید تعریف کرد به مرکز خودمون و به شعاع های مختلف. بر اساس میزان راحتی، هم فکری، اهداف و خلقیات و اینکه چه انتظاراتی از او داریم و اینکه چه خرج ها و هزینه هایی رو برای با او بودن صرف می کنیم، اون رو در این دایره ها قرار میده. ولی اونچه که باید دقت کرد اینه که دایره ای با شعاع صفر ( عین خودمون باشه و جزوی از خودمون بدونیم ) و شعاع بینهایت ( کینه بگیریم و دوشمنش بدونیم طوریکه حتی سلام بهش رو جایز ندونیم ) تعریف نکنیم. پس اگر خطایی در جایی ازش دیدیم و راهمون و فکرمون متفاوت شد میشه بجای قطع شدن رابطه به دایره هایی فکر کرد با شعاع بزرگتر که به وجود دوستی ولی اینبار کمرنگ تر بجای پاک شدن مطلق حکم بده. همیشه یک چیز را نباید فراموش کرد اینکه اون یک آدم دیگست و من آدمی متفاوت با اون. باید به عقاید هم احترام بذاریم و به این فکر کنیم شاید در جایی ما اشتباه کنیم و اون درست بگه. دوستان خوب خیر و برکت میارن. جلوی اونهاست که جلوه عملی افکار ما نمود پیدا میکنه. اون ها می تونن بزرگترین نیرویی باشن که آدم رو متوجه اشتباهش می کنه. ولی طرز بیان نباید با استهزاء و مسخره باشه ( جمله ای هست که میگه: خنده خوبه ولی نه با استهزاء )، نباید آنچنان انتقادی باشه که فکر کنیم منظورش بیشتر مجلس گرم کنی خودشه نه اصلاح ما. از طرف دیگه همونطور که اونا راجع به ما تسامح به خرج میدن ما هم باید همین رو پیشه کنیم. ولی استثنائن اگر کسی به مزاجمون خوش نیومد و یا موجب پس رفت ما شد یا اینکه بقول فروغ ” بظاهر به تو می خندد ولی در ذهن خود طناب دار تو را می بافد” جای دست و پا زدن برای حفظ دوستی باید حکم آخر رو صادر کرد.
2 دیدگاه
سپتامبر 15, 2008 در 9:19 ب.ظ (فیلسوفانه)
در ابتدا تعریفی از عشق ارائه می دهم تا در تحلیل آن سوء تفاهم پیش نیاید. آنچه به نظر می رسد عشق همان “ محبت زیاد فردی نسبت به دیگری” است. حال این زیاد بودن در افراد مختلف متفاوت است. شاید کسی که معشوقش در حال وداع و مرگ است، ایثار و جانبازی را برایش یا پس از مرگش، درخور تعریف عشق بداند. ولی کسانی نیز هستند که اگر معشوقشان دار فانی را ودا گوید با اینکه زندگیشان تلخ تر می شود ولی زندگی نوی را بعد آن شروع می کنند. پس این زیاد بودن محبت نسبتی دارد با روحیات شخص و باورها و محیط او.
آنچه مسلم است این است که بین عشق و زیبایی رابطه ای دو طرفه وجود دارد که اگر عاشق کسی شده باشی او به ظنّت زیباترین خواهد بود و اگر زیباترین را یافتی عاشقش خواهی شد. حال می خواهم کمی موضوع زیبایی را بازتر کنم و برای آن نیز تعریفی ارائه دهم. به نظرم زیبایی همان نظم اشیاست. بدین شکل که با فرض وجود نظم در همه اشیاء اگر شخص بتواند این نظم را دریابد ( منظور از دریافتن می تواند به هر شکلی باشد، اینکه تصور شیئی با تمام جزئیات در ذهنش بیاید یا به مدل ریاضی اش در آورد و… ) آن شیء زیباست و اگر نتوانی آن شیء زشت و کریه خواهد بود پس این زشتی مطلق نیست و تنها به ذهن تو بستگی دارد که آن را دریابد یا نه. بنابراین از آنجایی که دیدن نظم خود امری است نسبی که به عوامل زیادی بستگی دارد، پس زیبایی نیز نسبی خواهد بود و وابسته به عللی نسبی. عللی چون قیافه اطرافیانی که دوستشان داریم و اینکه چه شکل و شمایلی از نظر آنان زیبا تعریف می شود ( تربیت زیبایی ). تربیت زیبایی، می تواند به شکل زنان جامعه نیز وابسته باشد. بدین معنی که چشم ما قرار است به چه نوع شکل و شمایلی عادت کند. زمانی زنان با ابروان پیوسته و دماغی پخ با گیسوانی سیاه و بلند شمایی از زیبایی بودند ولی حال زنانی با ابروان تتو، دماغ سر بالا و عمل کرده با موهای مش کرده تیفوسی نماد زیباییند. چون زنان امروزی اینچنینند و زنان دیروز آنچنان. پس در اینجا زیبایی جنبه ای کاملن فردی می یابد. برای نوجوانی که تازه پای بر سن بلوغ گذاشته است زیبایی یعنی هر کسی که حس جنسی اش را بر انگیزد. هر که بیشتر بر انگیزد زیباتر است. ولی برای “گلشیری” چهل ساله که روشنفکربزرگ زمان خویش بود دختری بیست ساله که همانند خودش دنبال دانستن است، زیباترینست. هر چند بعضن پیش آمد که بزرگانی چون “گوته” عاشق عروسکانی بی مغز چون ” کریستیان” شوند که این را باید در تربیت زیبایی در آنها جست. دیگر اینکه آنچه کمتر و دست نیافتنی تر باشد زیباتر است. در شرق دخترانی چشم سبز و بلوند غربی زیباترینند و در غرب دختر برنزه و سیاه چشم شرقی. هرچند علم امروز اغلب این مشکلات را با انواع و اقسام عمل جراحی و اقلام آرایشی نسبتن حل کرده است.
حال باید پرسید کی عاشق می شویم؟ موقعی که زیباترین از نظر خود را می بینیم؟ مسلمن. ولی گه گاه زیباترین را می بینیم ولی متوجه او نمی شویم. چرا که محو کسی دیگریم، و تمام فکر و ذکر مان از او پر است و هیچ کس را بدان وادی راه نیست. تنها مواقعی که احساس تنهایی تمام وجودمان را مسخ خود کرده، چشممان باز می شود. هر چند این چشم می تواند با عشق هایی چون شغل و شهرت ، پول و قدرت، و… همچنان بسته بماند. در مواقعی نیز که انسان در خود نقطه ضعف هایی یابد و فردی را ببیند با نقطه قوت هایی در همان موارد، عاشقش می شود. بنابراین همانطور که مهدی مصطفایی در این پست گفته، کافی است عامل یا عواملی محرک ترشح هورمون عشق باشند آنجاست که معشوق زیباترین فرد روی زمین خواهد بود. در این مورد باید بگویم، باز بستگی به میزان ترشح آن و میزان تحریک آن با عواملی خارجی دارد. در همه این موارد عاشقانی داشتیم که علارغم ناخوشآیندی هایی که در محبوبشان می بینند حاضرند تا پای جان برایش فداکاری کنند و کاری نمی کنند جز مایه گذاشتن و فراموشی بخشی از خود.
ولی اگر انسانی با توجه به تربیتش یا محیط و باورهایش عشق را مهمل بداند، هیچ وقت عاشق نخواهد شد. حتی اگر هورمون عشق کمی شروع به ترشح کند. او با باورش ترشح هورمون فراموشی را تحریک می کند که بسته به قوی تر بودن هر کدام ( ناشی از میزان تعلق خاطر به باور خویش و محکم بودن آن ) آن هورمون پیروز خواهد شد. پس عشق با همه ی شاعرانگی هایش، همه ی شب بیداری ها و مملو از احساس شدنهایش امری است زمینی و علت و معلولی که نمی توان آن را خارج از دسترس فکر و عقل دانست. عقل آدمی با توجه به روحیات و نوع تفکرش است که می گوید عشق باشد یا نباشد. و بعد از حکم به وجود داشتنش، باز این عقل آدمی است که مهارت های شنا کردن در دریای عشق را یادمان می دهد تا همچون کودکانی به به و چهچه گو در آن غرق نشویم. عشق را باید لوح فشرده ای دانست که با بی مبالاتی هایی خُرد، خدشه هایی عمیق می گیرد که دیگر توان عشق خواندش نخواهیم بود. باید معشوق را آن گونه که هست شناخت، و چیزهایی که به مزاجش خوش یا ناخوش می آید را فهمید. بزرگی می گفت:”زمانی ازدواج کن که به ثبات شخصیتت برسی”. آنچه مسلم است اینست که انسان ازماده است که تغییر مشخصه اصلی اش است هرچند در فردی بیشتر و در دیگری کمتر. باید آن را در نظر گرفت و برای او حق تغییر قائل شد و او را آزاذ گذاشت تا بدان جه آرزویش دارد رسد. تاگور می گوید : ” آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند”. و هیچ ماهی نمی خواهد پایبند آسمانی شود که او را در یک جا نگه دارد، چون آنگاه ماهیتش از دست خواهد رفت و جزر و مدّی پیش خواهد آمد که همه چیز را نابود خواهد کرد.
کلام آخر اینکه باید قبل از هر چیز خود را بفهمیم و بپرورانیم. بعد آن کسی را که لیاقت معشوق بودن دارد نشانه رویم و عاشقش شویم. ویکتور هوگو می گوید: ” من نمی گویم با نگاه اول عاشق نشوید، بلکه می گویم بار دومی هم بنگرید”. و بعد همه این ها تمام تلاشمان را در حفظ حرمت های عشق و تعریفی واحد و دو طرفه از آن به کار گیریم. یا این کلام مارکز را باور کنیم که می گوید: ” اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد”. پس بیاییم عاقلانه عاشق باشیم و عاشقانه عاقل و پادشاه عقل و دل.پادشاهی ابدی که هیچ متجاوزی را توان تجاوز بدان نباشد مگر دوستان خوش نیتی، که بدان دست نمی برند مگر به سازندگی اش.
3 دیدگاه
سپتامبر 14, 2008 در 12:09 ق.ظ (فیلسوفانه)
نبوغ، کودکی که هیچ نمی داند. او قانون نمی داند، علم نمی داند، حرکت نمی داند، زندگی در جمع نمی داند و او هیچ نمی داند…
ولی او می خواهد بداند. نه قانون را که جز ” امر، امر ِ مطاع است” چیزی در بر ندارد. نه علم را که دلایلش نسبتی با زمان دارد و مکان و پایه ای دارد سست هرچند اغواکننده. و نه حرکت را که عادتی افزاید بر عادت های دگر و پیله ای سازد که فرجامش پوسیدن در آن است.و نه زندگی با دیگران را که هر گاهش باید چون بوقلمونی رنگ خود باخت و رنگ دیگری گرفت.
او می خواهد بداند، هر آنچه را که مطلق باشد، هر چند به ظنّ خویش. می خواهد قانون گزار باشد نه فرمانبردار. می خواهد حرکت کند نه حرکتی جهت دار با جاده ای هموار حرکتی بی جهت که کس جرأت راه یافتن بدان نداشت و ندارد. اینک گوشه ای می یابد و به خواب می رود و غرق در خیالی مالیخولیایی می شود تا در آن جهتی یابد. به گاه وصول چشم می گشاید، نه چشم کهنه و مندرس، چشمی نو که جهتی نو می بیند. قدم بدان می نهد و راه آغاز می کند. به دو راهی ای بر می خورد که یکی راه ٍ دین است با خدایش و راه دیگرش وسایل نبوغ. بی تردید راه دوم را پی می گیرد. باز می رود و این بار به انسانی بر می خورد با لباس انسانیت بر تن، او را می کشد و لباسش می دَرَد. و از او پلی می سازد تا نهر های جاری و پر جذبه اخلاق غرقش نکنند. و آنگاه که وسایلش را یافت تنها به یک چیز می اندیشد: آفرینشی نو. به هر چه آفریده دیگران است دهن کجی می کند حتی به خود. شاید هم قله های آنان را خواست بپیماید تا برای قله خویش ورزیده شود و شاید خواست قله های پیشینیان را دور زند تا زودتر به قله خویش رسد.
و آنگاه روزی و ساعتی و آنی به مقصود می رسد و فاتح آن می شود، فاتحی که اینک قدرتش از همه ی “قدرتهای پول و ترور و مرگ**” پیشی می گیرد و حتی ” می تواند کتابی بنویسد و خود را مسیح بداند**”. قدرتی که عشق را تحت فرمان خود می گیرد، و با چرخش قلمش بر بوم، لرزاندن انگشتش بر ساز و حرکت موزونش بر سن هنری می آفریند و در نهایت قدرتش هر کسی و هر دیده و شنیده و شامّه و لامسه ای اغوا شود و هم زیستانشان را بی هیچ قیدی و بندی، چه هم جنس چه جنس مخالف، چه کودک چه مسن، چه بی دین و چه با دین، چه جانی چه دزد یا هزار عناوین دیگر را، بی هیچ عنوانی در ذهن به آمیزش مشغول سازد گویی او خداوندگار جنسی است.
ولی خود چه؟ گویی فاتح اشک بوده است. آه که باز خود را فاتح نمی داند. او همه چیز را در سیطره خود گرفته است جز یک چیز را، جاودانگی. و اینک نمی داند جاودانگی چیست. شاید همان باشد که ادیان می گویند.
ولی آن را نمی توان فتح کرد پس فاتحی ندارد یا شاید فاتحانی بی برگشت داشته است همچون عرفا. شاید یعنی “عشق” که بدان کسی را دوست بداری و کسی تو را دوست بدارد. ولی این نیز آنی باشد و هر آنی رنگی. شاید همان نام اوست که در سیاه نوشته های لای کاغذهای تاریخ ورق می خورد. بی هیچ تفاوتی، چه جانی مظفر و چه جانباز مغموم. براستی چیست این “جاودانگی”؟
—————————————————————————–
با برداشتی آزاد از فیلم “عطر“ به کارگردانی “تام تیکور”
** دیالوگ متن فیلم
2 دیدگاه
سپتامبر 9, 2008 در 10:25 ب.ظ (امروز یا دیروز)
می خواهد بخوابد ولی نمی تواند، وَرجه وُرجه بچه ها نمی گذارد که به آرامی چشمانش را ببندد و به رویایی دور بیاندیشد. دخترکی تنها، که جسم و روحش را زمان به سختی ساییده بود.
برای افطار رفتم خانه شان، خانه ای کلنگی و دو خوابه. یکی از آنها دو دره، دری داخلی و دری بیرونی. که بیرونی اش، در عرض سمت چپ ایوان و باز بود و سفره ای کوچک، در کف اتاق پهن بود. گوشه چادرش را دیدم که راست و رو به قبله ایستاده بود، بی گمان به حال نماز بود. اتاق هال روبروی من، و در یکی از طول های ایوان واقع و درش بسته بود، با کولری که در بالایش صدایی ممتد می داد. اذان را گفته بودند، وارد هال که شدم همه را روی سفره دیدم، مشغول خوردن و حرف زدن، مادرم جای کناریش را برایم خالی کرد. من که به اتاق خواب فکر می کردم، و چشمانم به سفره دوخته، متوجه حاجی نشدم. انگار سنگینی چشم خیره اش بر من اثری نداشت. سکوتی چند ثانیه ای حاکم شد، تا اینکه مادرم گفت: به حاجی سلام کردی؟ رفتم پیش حاجی ولی چون آن طرف سفره بود تنها به دادن دست اکتفا کردیم، و کنار مادرم نشستم. فکر ِ اتاق خواب در ذهنم جولان می داد. مادر چند کتلت و مقداری الویه، با لیوانی چای برایم گذاشت. از چایی شروع کردم، داغ بود و زبانم را سوزاند. سوزشی غریب، ولی واقعی. نتوانستم سنگینی هوای مسموم آنجا را تحمل کنم، با لیوان چای در دست که اینک به گمانم آشنا می آمد، رفتم ایوان و ” یا الله” کنان اجازه ورود به اتاق خواب را، طلبیدم. همچنان راست بود و چادر بر سر، ولی نمازش دیگر تمام شده بود، چرا که بی درنگ پاسخ مثبت به ورودم داد. رفتم داخل و به او گفتم: ” به نظرت من هم بیایم، غذایت کم نمی آید؟” با لبخندی بر لب و تکان دادن سرش، و با صدایی آرام گفت: ” نه، اصلاً “. من هم لبخند بر لب سر سفره کوچکش نشستم. روی سفره شیشه ای عسل، با ظرفی خامه که هنوز درش بسته بود، و مقداری فرنی که انگار با عجله هم زده شد، چرا که خوب نبسته بود و دلمه های آرد در آن سطحی ناهموار و آبکی ساخته بودند، همگی یک چیز می گفتند: “فقر”.
با آخرین باری که دیدمش کلی فرق کرده بود، جسمی نزار و نحیف با صورتی افتاده و گونه هایی فرو رفته. از زمانی که مادر خوانده اش فوت کرد پنج سالی می گذرد، و پدرِ خشکه مقدسش (حاجی) تا حال، برای نیفتادن در گناه، چندین بار تجدید فراش کرده بود. تا اینکه این زن آخری که یکی شاید اجحاف باشد، چندین تخته اش کم است، و یک که چه عرض کنم صد دل عاشق ِ شوی شده بود، دل حاجی را نیز بخود مشغول ساخت. انگار جز یک نیمچه چُل کسی تاب ِ خودکامگی او را نداشت. وصلتی که شده است نقل دهان جمع های فامیل و هرهر و کرکر جوان تر ها، که همه به گریز از دستپخت آن زن و ظنّ رعایت نکردن بهداشت، با حاجی قطع رابطه کردند. جز چند تن از فرزندانش که همچنان چشم امید بر ارث هر چند اندکش دارند و چند تن دیگر که در ظاهر به خیال صله رحم و در باطن وقتی که خنده خون شان کم می شد، به او سر می زدند.
دخترک لقمه های کوچکی بر می داشت، به او گفتم: ” نظرت چیست کمی از غذای آن اتاق را بیاورم اینور” هر چند از گفته خویش پشیمان بودم، چون پیش ازاین یک بار به خواسته مادر خوانده اش، پاسخ رد گفته بود. جوابش اما به من، جز آری، چیزی نبود. من هم خوشحال از سخاوتش رفتم در پی وعده خود. چون برگشتم لیوانی شیر برایم ریخته بود، انگار می خواست جبران کند. مشغول خوردن شدیم، و در این حین سری چرخاندم و نگاهی به اطراف اتاق کردم، یخچالی کهنه در گوشه چپ با بخاری بی مصرفی در کنارش، و در طرف راست تخت عروسی اش، با کمدی که دقیقاَ پشتم قرار داشت. از عروسی اش نیز چندی پیش و جسته و گریخته همین قدر از مادرم شنیده بودم که گویا پدرش او را برای خلاصی از خرج ِ نچندان زیادش، به پسری دست و پا چلفتی که حتی لقمه برداشتنش بی اذن خانواده اش نبود، داده بود. با جهیزیه ای خرد که اغلب اقلامشان را خودش با کار در شرکتی صنعتی، تهیه دیده بود و اینک در اتاقش تنها یار او بودند، چرا که دیگر تاب تحملش لبریز شده بود و از شوی و همه بریده بود. تولدش نیز بدین شکل بود که حاجی در سالیانی پیش، مادر خوانده اش (زن اول حاجی) را به مسافرتی فرستاد، و با مادرش عقد یا شاید صیغه کرده بود، و حاصل این وصلت نا فرجام و کوتاه او شد.
از چند و چون کارش پرسیدم. روزی دوازده ساعت کار با دو ساعت طی مسافت رفت برگشت که جز خواب تنها سه ساعت دیگر روز برایش می ماند. آن را نیز با آماده کردن غذای روزش و خوردن آن می گذراند.
گفتم: - از کارت راضی هستی؟
گفت: - نه زیاد، آنجا با کسی حرف نمی زنم، و همیشه سرپا هستم، چون با یک کوچولو نشستن یا حرف زدن جریمه ای می شوم که مجبورم نصف ماه را برای جبرانش کار کنم، گرچه سکوت را به حرف زدن در آن جو مخموری که کثافت همه جایش را گرفته، و آمیختن زنان و مردانی که تنها به فکر همبستری هستند تا شاید لذت حاصله بر رنج کار لفافی باشد، بیشتر می پسندم.
- درآمدت چقدر است؟
- دویست و بیست هزار تومان که پای ثابت حقوق، از نظر اداره کار است ولی آنها با بهانه های مختلفی چون صبحانه که تنها استکانی چای است، و ناهار که لقمه نونی، که خودم مجبور به بردن غذا هستم، چهل هزار تومانی کم می کنند، و سر آخر تنها صد و هشتاد هزار تومان دستم را می گیرد، که نصف آن خرج ایاب ذهاب و خورد و خوراکم می شود و باقی خرج خرید وسایل زندگی در زیر این سقف کبود.
دیگر ندارد چشم امیدی بر کس و می گوید :
- همه جا آسمان یک رنگ است، سیاه و بی رنگ.
- بقول ِ یکی همیشه هر بدبختی بین دو خوشبختی واقع است.
- من که تا بحال همش بدبخت بودم.
- چرا؟ ایام بچگی ات بخاطرت نیست که چقدر خوش بودی و بازی می کردی؟
- آن موقع هم از مادر واقعی ام بدور بودم.
- آه یادم رفته بود، ولی خوب… ( با اشاره به لیوان شیر نیم خورده ام) چرا همیشه نیمه خالی لیوان را می بینی، نیمه پری هم هست، همان روزهایی را که می رفتی ده و با هم سن و سالانت بازی می کردی را به یاد بیاور. در ضمن تو الآن مستقلی چیزی که من هنوز بدان نرسیدم پس باید به خود ببالی (چه سبک مغز حرف می زدم).
- ولی الآن را ببین که چه تنهایم؟ و به هیچ جمعی حاضر نیستم بروم، هر چند که همه به من خرده می گیرند و می گویند اگر مشکلی دارم برایشان بگویم. ولی من در حین بی خیال هم باشد باز تنهایی را می پسندم.
- من هم همینطورم، به تنهایی در اتاق خودم و مشغول کردن ِ خود خو گرفتم. ولی خوب بعضن به بودن در جمع و خندیدن همپای خندیدنشان دلخوشم، چرا که بودن در جمع آدم را از افکارِ واهی می رهاند. حال تو هم بیا سحر را با ما در خانه مان باش، امشب اهل فامیل در خانه ما جمع اند تو هم به ما بپیوند.
در آغاز جواب رد بر سینه مان کوبید ولی بالاخره با اصرار راضی اش کردم. به خانه مان که رفتیم برایش فیلمی طنز گذاشتم که با این دیالوگ خاتمه یافت:
« گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید »
نوشتن دیدگاه
سپتامبر 4, 2008 در 7:30 ب.ظ (دغدغه)
به بچه میگیم نماز اینجوری بخون، روزه اونجوری بگیر، چادر گلگلی سرت کن و با حجاب باش، و هزارتا قاعده دیگه اسلامی، که به نظرم تربیتی ِ پفکی که داخلش جز کاه و باد چیزی نیست. آخه قربون شکل ماهتون می خوای بچه تربیت کنی براش از بن اسلام بگو، به اقتضای سن و عقلش براش کتاب بخر کتابی که از اسلام بگه از دین های دیگه هم بگه. خونواده مسلمون آیا باید حتماَ فرزندی مسلمون داشته باشه؟ و آیا در واقعیت و تو بیرون همینطوره؟ هنوز نتونستیم اینو واسه خودمون حل کنیم که دین زوری نیست. دین بُن داره، ته داره، و امریه شخصی با نمودی اجتماعی نه امری اجتماعی با نمودی شخصی. درسته که جامعه با دین رو بهتر میشه اداره کرد، و اگر دین کمرنگ تر بشه، تزلزل هر حکومتی رو بهمراه داره، چه رسد به حکومت دینی. ولی خوب جای درست کردن ویترین بیایم و پایه رو قوی کنیم. انقد نگید مردم احمق اند و چیزی نمی فهمن. تسامح برای شروع درست نیست، تسامح رو بعد از اینکه کار از کار گذشته باید بکار برد و به دین این و اون خورده نگرفت. نه برای بچه ای که 4 سالشه. جای اجبار به حفظ کردن انواع و اقسام آیه و سوره آیا بهتر نیست بهش یاد بدیم دروغ نگه، ورزش کنه، شباشو زود بخوابه، به همه احترام بزاره، ولی حرف هر کسی رو قبول نکنه و راجع بهشون فکر کنه و هزارتا عادت خوب دیگه که لازمه زندگی درستِ و از هیپی بودن بچمون جلوگیری می کنه. آدم اگه آزادی انتخاب در موارد بزرگی که کل زندگیشو شکل میده، نداشته باشه هیچ رشدی نمی کنه، و تازه بعد چند ده سال به پوچی مطلق میرسه، اونوقته که اگه بهش بگی آقا جون تو که به هر کی و هر کس نا سزا می گی، دلیلی هم داری؟ چرا با یه چوب همرو میزنی و با یه جنگولک بازی فلان روحانی کل دین رو زیر سوال می بری؟ جوابی نمی گیری جز ناسزا شنفتن خودت و حالت تهوع طرفمون.
بچه هر چه بزرگتر میشه سوالاتش راجع به مسائل جنسی بیشتر میشه، جای حیاهای الکی و توخالی که نتیجه بدتری داره و بچه مجبوره جوابشو جای دیگه بگیره، شما جوابشو بده. شما بعنوان پدر و مادر رسالتتون اینه که شرایط رو براش محیا کنین، اگه دوست دارین پسرتون دکتر شه برید براش وسایل اسباب بازی پزشکی بگیرید، بزارید باهاش بازی کنه، در کنارش کتابای آناتومی بدن بگیرید و در کنار همه اینا اسباب بازی ها و کتاب های مرتبط با شغل های دیگه رو هم براش بگیرید. کاری کنید که شرایط انتخاب براش محیا باشه، شما تنها کارتون رسوندن آگاهی باشه وو محیا کردن وسایل، نه اینکه جلو هر کس و هر کی و از همون موقع که بچه حرف زدن رو یاد گرفته هی دکتر دکتر کنین، اون موش آزمایشگاهی ما نیست که هرچی آرزویی که خودمون بهش نرسیدیم برای اون آرزو کنیم. و اونقدر بخوردش بدیم که چار برابرش رو بالا بیاره. باور کنین اینا اثرات سوء داره، ممکنه بچه علاقش بشه ولی استعدادش کافی نباشه، اونوقت سر خورده میشه. ممکنه بعد چند سال یک غرور کاذب بهش بده طوریکه انزوا اختیار کنه.
نهایتاَ یه چیز خیلی مهم دیگه ، اگه می خوای بچت دروغ نگه خودت دروغ نگو. اگه می خوای بچت پرخاش نکنه، تو پرخاش نکن، و اگه می خوای بچت شجاع باشه، بزرگ باشه، باعث افتخار باشه توام باش و اگه نمی تونی اقلکن اداشو در بیار. قوی باشو دعواهای زناشوئیتو جلو بچه نیارید، اون کوچیکه و فقط می خواد تقلید کنه و شکل بگیره و بعد اجرا کنه. اگه نکنی این کارو اونوقته که زندانامون پر میشه از این قسم بچه هایی که به همکلاسی هاوو هم محلیاش زد و خورد و چاقو کش راه می ندازن. اگه نمی تونی و از خرج تربیت درستشون بر نمیای دیگه هی براش داداشیو آبجی کوچیک نیار که وبال گردن همه باشه. بچه تربیت می خواد نه این که از سپیده تا شام ویلون کوچه و خیابون می کنیش که بادا باد ، فقط شب زنده بیاد خوبه بسشه.
مخلص کلوم اینه که « باید بچت رو بعنوان شخصی مستقل بپذیری که با وجود اینکه جسم و روح وخونش ار توست حق زندگیش از خودشه پس باید آزادی داشته باشه تا بارور شه، و تنها در مواقعی که ازتون کمک می خواد کمکش کنید. و طوری رفیقش باشید که به عنوان رفیق بیادو ازتون مشورت و پیشنهاد بخواد نه امر و نصیحت
نوشتن دیدگاه