پادشاه عقل و دل

در ابتدا تعریفی از عشق ارائه می دهم تا در تحلیل آن سوء تفاهم پیش نیاید. آنچه به نظر می رسد عشق همان “  محبت زیاد فردی نسبت به دیگری” است. حال این زیاد بودن در افراد مختلف متفاوت است. شاید کسی که معشوقش در حال وداع و مرگ است، ایثار و جانبازی را برایش یا پس از مرگش، درخور تعریف عشق بداند. ولی کسانی نیز هستند که اگر معشوقشان دار فانی را ودا گوید با اینکه زندگیشان تلخ تر می شود ولی زندگی نوی را بعد آن شروع می کنند. پس این زیاد بودن محبت نسبتی دارد با روحیات شخص و باورها و محیط او.
آنچه مسلم است این است که بین عشق و زیبایی رابطه ای دو طرفه وجود دارد که اگر عاشق کسی شده باشی او به ظنّت زیباترین خواهد بود و اگر زیباترین را یافتی عاشقش خواهی شد. حال می خواهم کمی موضوع زیبایی را بازتر کنم و برای آن نیز تعریفی ارائه دهم. به نظرم زیبایی همان نظم اشیاست. بدین شکل که با فرض وجود نظم در همه اشیاء اگر شخص بتواند این نظم را دریابد ( منظور از دریافتن می تواند به هر شکلی باشد، اینکه تصور شیئی با تمام جزئیات در ذهنش بیاید یا به مدل ریاضی اش در آورد و… ) آن شیء زیباست و اگر نتوانی آن شیء زشت و کریه خواهد بود پس این زشتی مطلق نیست و تنها به ذهن تو بستگی دارد که آن را دریابد یا نه. بنابراین از آنجایی که دیدن نظم خود امری است نسبی که به عوامل زیادی بستگی دارد، پس زیبایی نیز نسبی خواهد بود و وابسته به عللی نسبی. عللی چون قیافه اطرافیانی که دوستشان داریم و اینکه چه شکل و شمایلی از نظر آنان زیبا تعریف می شود ( تربیت زیبایی ). تربیت زیبایی، می تواند به شکل زنان جامعه نیز وابسته باشد. بدین معنی که چشم ما قرار است به چه نوع شکل و شمایلی عادت کند. زمانی زنان با ابروان پیوسته و دماغی پخ با گیسوانی سیاه و بلند شمایی از زیبایی بودند ولی حال زنانی با ابروان تتو، دماغ سر بالا و عمل کرده با موهای مش کرده تیفوسی نماد زیباییند. چون زنان امروزی اینچنینند و زنان دیروز آنچنان. پس در اینجا زیبایی جنبه ای کاملن فردی می یابد. برای نوجوانی که تازه پای بر سن بلوغ گذاشته است زیبایی یعنی هر کسی که حس جنسی اش را بر انگیزد. هر که بیشتر بر انگیزد زیباتر است. ولی برای “گلشیری” چهل ساله که روشنفکربزرگ زمان خویش بود دختری بیست ساله که همانند خودش دنبال دانستن است، زیباترینست. هر چند بعضن پیش آمد که بزرگانی چون “گوته” عاشق عروسکانی بی مغز چون ” کریستیان” شوند که این را باید در تربیت زیبایی در آنها جست. دیگر اینکه آنچه کمتر و دست نیافتنی تر باشد زیباتر است. در شرق دخترانی چشم سبز و بلوند غربی زیباترینند و در غرب دختر برنزه و سیاه چشم شرقی. هرچند علم امروز اغلب این مشکلات را با انواع و اقسام عمل جراحی و اقلام آرایشی نسبتن حل کرده است.
حال باید پرسید کی عاشق می شویم؟ موقعی که زیباترین از نظر خود را می بینیم؟ مسلمن. ولی گه گاه زیباترین را می بینیم ولی متوجه او نمی شویم. چرا که محو کسی دیگریم، و تمام فکر و ذکر مان از او پر است و هیچ کس را بدان وادی راه نیست. تنها مواقعی که احساس تنهایی تمام وجودمان را مسخ خود کرده، چشممان باز می شود. هر چند این چشم می تواند با عشق هایی چون شغل و شهرت ، پول و قدرت، و… همچنان بسته بماند. در مواقعی نیز که انسان در خود نقطه ضعف هایی یابد و فردی را ببیند با نقطه قوت هایی در همان موارد، عاشقش می شود. بنابراین همانطور که مهدی مصطفایی در این پست گفته، کافی است عامل یا عواملی محرک ترشح هورمون عشق باشند آنجاست که معشوق زیباترین فرد روی زمین خواهد بود. در این مورد باید بگویم، باز بستگی به میزان ترشح آن و میزان تحریک آن با عواملی خارجی دارد. در همه این موارد عاشقانی داشتیم که علارغم ناخوشآیندی هایی که در محبوبشان می بینند حاضرند تا پای جان برایش فداکاری کنند و کاری نمی کنند جز مایه گذاشتن و فراموشی بخشی از خود.
ولی اگر انسانی با توجه به تربیتش یا محیط و باورهایش عشق را مهمل بداند، هیچ وقت عاشق نخواهد شد. حتی اگر هورمون عشق کمی شروع به ترشح کند. او با باورش ترشح هورمون فراموشی را تحریک می کند که بسته به قوی تر بودن هر کدام ( ناشی از میزان تعلق خاطر به باور خویش و محکم بودن آن ) آن هورمون پیروز خواهد شد. پس عشق با همه ی شاعرانگی هایش، همه ی شب بیداری ها و مملو از احساس شدنهایش امری است زمینی و علت و معلولی که نمی توان آن را خارج از دسترس فکر و عقل دانست. عقل آدمی با توجه به روحیات و نوع تفکرش است که می گوید عشق باشد یا نباشد. و بعد از حکم به وجود داشتنش، باز این عقل آدمی است که مهارت های شنا کردن در دریای عشق را یادمان می دهد تا همچون کودکانی به به و چهچه گو در آن غرق نشویم. عشق را باید لوح فشرده ای دانست که با بی مبالاتی هایی خُرد، خدشه هایی عمیق می گیرد که دیگر توان عشق خواندش نخواهیم بود. باید معشوق را آن گونه که هست شناخت، و چیزهایی که به مزاجش خوش یا ناخوش می آید را فهمید. بزرگی می گفت:”زمانی ازدواج کن که به ثبات شخصیتت برسی”. آنچه مسلم است اینست که انسان ازماده است که تغییر مشخصه اصلی اش است هرچند در فردی بیشتر و در دیگری کمتر. باید آن را در نظر گرفت و برای او حق تغییر قائل شد و او را آزاذ گذاشت تا بدان جه آرزویش دارد رسد. تاگور می گوید : ” آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند”. و هیچ ماهی نمی خواهد پایبند آسمانی شود که او را در یک جا نگه دارد، چون آنگاه ماهیتش از دست خواهد رفت و جزر و مدّی پیش خواهد آمد که همه چیز را نابود خواهد کرد.
کلام آخر اینکه باید قبل از هر چیز خود را بفهمیم و بپرورانیم. بعد آن کسی را که لیاقت معشوق بودن دارد نشانه رویم و عاشقش شویم. ویکتور هوگو می گوید: ” من نمی گویم با نگاه اول عاشق نشوید، بلکه می گویم بار دومی هم بنگرید”. و بعد همه این ها تمام تلاشمان را در حفظ حرمت های عشق و تعریفی واحد و دو طرفه از آن به کار گیریم. یا این کلام مارکز را باور کنیم که می گوید: ” اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد”. پس بیاییم عاقلانه عاشق باشیم و عاشقانه عاقل و پادشاه عقل و دل.پادشاهی ابدی که هیچ متجاوزی را توان تجاوز بدان نباشد مگر دوستان خوش نیتی، که بدان دست نمی برند مگر به سازندگی اش.


3 دیدگاه

  1. for-era گفت،

    سپتامبر 16, 2008 در 9:29 ب.ظ

    هر کی صبح بیدار شده و شب دیده باشه هنوز شناسنامه اش معتبره حتماً بزرگتر مساوی یک تئوری پراکنی در مورد عاشقیت و عشق و اینا کرده . اینه که حالا ما چه به عشق بگیم “علاقه مفرط” ، “مالیخولیای زاده شده از دوست داشتن” ، “مهر هورمونی” ،”شهوت تقدیس شده ” و چه میدونم چی ، همونقدر دستمالی شده اس . رو این حساب ما همینجوری محض دور هم بودن ، عشق رو ساحتی تعریف میکنیم که پیغام ِ ” عقل دونت اینتر اکیداً” با پونز به سردرش گیروندن . خب ؟ از این رو دیگه عشق خاصیت سلکتیویتی و اینا نداره و قضیه آبگوشتی تر از این حرفاس و همین اون رو حتی از مار و پله هم پیشبینی ناپذیر تر میکنه و عبارتی مثل ” باید قبل از هر چیز خود را بفهمیم و بپرورانیم. بعد آن کسی را که لیاقت معشوق بودن دارد نشانه رویم و عاشقش شویم” دیگه وجود نداره . نمیگم مینیگلسه ها . میگم وجود نداره ( اونقدر وجود نداره که حتی زور داره واسم که بگم توهمه )
    ————————————————————————————————–
    قبول دارم که عشق رو نمیشه انتخاب کرد ولی همونطور که جای دیگه متن گفتم عاشق نشدن رو میشه انتخاب کرد. البته بازم بستگی به ما داره. بدشم عشق چیزی نیست که یه روزه و یه شبه شروع شه، البت بعضیا همینو عشق میدونن، و برای اونا باید بگم عشقشون یه روزه و یه ساعته هم تموم میشه.
    ولی کسی که بعد مدتی مدید و با برخورد با فردی صادق عاشقش شده، مدتی مدید هم نیازه که از عشقش دوری کنه. ولی برای همچین شخصی فرصت به اندازه کافی وجود داشته که راجع به عشقش تصمیم بگیره.
    لب کلوم اینه که عاشق نشدن انتخابیه بنا بر این به این نگاه عاشق شدنم انتخابیه. این دیدگاه منه و کاملاً نسبی چون راجع به خودم صادقه و شایدم در یک جامعه آماری کمی بزرگتر ولی نه در کل چون هیچ مطلب علمی در هیچ کلی صادق نیست.

  2. سپتامبر 17, 2008 در 4:50 ب.ظ

    نمی دونم خیلی فکر نمی کنم بشه انتخاب کرد که عاشق کی شد! یا حتی چه کسی رو دوست داشت! میشه انتخاب کرد که با کی ازدواج کرد یا با چه کسی دوست شد و احتمالا با در کنار هم بودن احساساتی هم شکل بگیره اما این یه ذره فرق داره….اون شیمی عشق بیشتر به شیمی میل جنسی شبیه بود!

  3. دسامبر 22, 2008 در 11:15 ب.ظ

    [...] یا هر دوی ِ این‌ها و اروتیک در لوای ِ عشق. تعریفی از عشق قبلن داشتم اما مطمئن نیستم که برای ِزندگی ِ مزدوج ِ [...]


فرستادن دیدگاه