دور وانت ِ دایی سبحان چرخ می زدم تا براندازش کنم. وانت جلوی در خانهیشان پارک شده بود. آهنربایی در دستم بود که آن را به همه جای وانت می زدم حتی جاهای پوسیده اش. و میدیدم آن را هم جذب می کند و از قلم نمیاندازد. آهنربا را از خانه آورده بودم. پیش خود گفتم: شاید این را که از شهر آورده ام برای این دهاتیها عجیب الخلقه بنماید. شاید بتوانم آبش کنم. بنظرم حامد پسر ِ خاله سکینه فرد مناسبی می تواند باشد. او چند سالی از من کوچکتر است و پسری است گوشهگیر و آرام. شاید بتوانم صد تومانی از او بستانم. حتمی پیش خود می گویید چه رفتار ِ پستی. اما آنموقعها من فقط ده سالم بود. نمیدانستم چه کاری خوب است و چه کاری بد. تازه آنقدرهم ناشایست نمینمود. شاید اگر جور دیگری ببینید، که مثلن این فقط یک معامله است که جفتمان با تبادل کالایی از آن راضی خواهیم شد، دیگر اینطور خطابم نمیکردید.
حال خود را در جلوی وانت یافتم. چند قدم به عقب رفتم تا بتوانم آنرا تمام رخ بیینم. در مخیلهام از صورتش نقش ِ جوانک ِ بشاشی را بستم که لباس مندرس و کثیفی به تن دارد. میگویم بشاش، چون با چراغهای ریز و پرههای رادیاتورش انگار چشمانش را ریز و صورتش را پرچین کرده تا بمن فخر ِ شادی و سلامتیاش را بفروشد. اتومبیل ها برایم جذابیت خاصی داشتند. شاید چون می توانستند تندتر از من بدوند بی دغدغه آنکه به کجا میرود. وقتی پشت ِ وانت مینشینی و بادی که با سرعتی تندتر از خود به صورتت می کوبد و احساس رهایی ِ وصف ناشدنیای که به تو میبخشد و کشف همه چیز و همهی آنچه که در اطرافت توده هایی از نوشدن و تازه گی را می سازند، ارزشی بیقیمت برایم داشتند.
گرم ِ همین قسم خیال بافیها بودم که در ِ خانه باز شد و دایی سبحان آمد بیرون. چشمش که بمن افتاد گفت : « امیرجان برو کنار » و بعد سوار ِ وانت شد. لحظه ای نگذشت که صدای نخراشیده و ممتد ِ وانت بلند شد. چه فرصت استثناییای. فورن و بی معطلی پریدم پشت وانت و در گوشهای چنباتمه زدم تا دایی سبحان نتواند در آینه مرا ببیند. هرچند پردهی قرمزی که روی شیشهی پشتش انداخته بود تا اندازه ای خیالم را راحت می کرد. دیری نگذشت که در ماشین جنبشی افتاد. با تکانهای پر قیل و قالی که با گذر از روی سنگلاخهای کوچه میخورد و آسمانی که بالای سرم در حال حرکت بود و بادی که اکنون با غلظت بیشتری به صورتم می زد براحتی می شد فهمید که راهی شده است. اما بانگ ِ خطر هنوز بیخ ِ گوشم سرنا می زد چون ممکن بود پدر یا مادرم که اکنون در خانهی دایی سبحان مهمان بودند مرا ببینند. کمی بعد دیگر وانت آرام و روان حرکت می کرد. معلوم میشد که به جادهی اصلی و آسفالته رسیدیم. سرم را دزدکی از اتاقک ِ پشت ِ وانت آوردم بیرون. ناگهان لذتی فزاینده در وجودم زاییدن گرفت. لذت ِ رهایی. دیگر دست ِ هیچ موجودی به من نمی رسید. کاری را کردم که در چشم ِ دیگران بازیگوشی و برای من غرق شدن در لحظهها بود. لذت بردن از لحظهها و کشف تک تک حوادثی که در هر ثانیه اتفاق میافتادند و تنها بانیشان خودم بودم.
چند دقیقهای وضع بهمین منوال گذشت تا اینکه احساس خطر آمیخته با خستگی جای شعفم نشست. چون دیگر چیزی نمانده بود که دایی سبحان از ده برود بیرون و چون دیگر چیزی برایم غریبه نمی نمود. نه باد، نه سواری با وانت و نه رهایی که لذت ِ کشفی تازه را داشته باشد. مانند آدامسی بودند که با کمی جویدن از مزه می افتد. باید چارهی دیگری میاندیشیدم و چه کاری بهتر از پیاده شدن از وانت. اما چگونه؟ میتوانستم به دایی سبحان بگویم بایستد ولی آخر او که مرا به این مهمانی یالغوزیام نخوانده بود. شاید هم بخواهد کتکم بزند. راه دیگر و بیخطرتر که انگار ناگزیر به انتخابش بودم پریدن به بیرون وانت بود. نگاهی را به زمین زیر پایمان انداختم. با چنان سرعتی از ما دور میشد که برای لحظهای سرم گیج رفت. در همین حین به دست اندازی رسیدیم. حال تعداد سنگهای روی زمین را هم میتوانستم بشمارم. پس نقطهای را نشانه رفتم و پریدم. پایم که به زمین رسید، میخواستم دمی راحت برای ختمِِ ِ به خیری ِ قائله بکشم که نتوانستم. چون همهی تنم به عقب کشیده میشد. شاید هنوز وانت را میطلبیدند. یا شاید عاشق گذشته بودند. ین چه بود که مرا میکشید؟ هر چه بود نمی توانستم درکش کنم. شاید واقعن نمیشد در لحظه ی حال زیست. شاید همه ی کشفها بیخطر نیستند. می خواستم راست و قرص در همان لحظه و همان جا بایستم. اما فرش زمین شدم و بسمت وانت غلتیدم. شاید مخالفت من با این حرکت اینطور مرا به زمین میکوبید که اگر به آن رضا می دادم اینطور صدمه نمیدیدم. سری چرخاندم و صورتهایی خندان و مملو از استهزاء با چشمانی گرد ِ دوخته شده بخود را دیدم. بلند شدم و در حالی که شلوارم را می تکاندم سر به پایین انداختم و راه برگشت را در پیش گرفتم.
* * *
« تفنگ ِ اسباب بازی بیشتر لحظه ها را میکشد نه کسی را، ولی این کتاب میتواند لحظاتم را زندگی ببخشد. » این اولین چیزی بود که جلوی ویترین ِ لوازم تحریر فروشی ِ « باقرالعلوم » به ذهنم آمد. درون ماشین کرایهای نشسته بودیم که چشمم به این مغازه تازه تأسیس در محلهمان افتاد. با خود گفتم: « حتمی چیزی که خوشم بیاید و بخواهم بخرم. هنوز کمی از صد تومان ِ حامد در جیبم مانده است.» از این روی از مادرم اجازه گرفتم و بیدرنگ پیاده شدم.
در پشت شیشهی ویترین همه جور اقلام تحریری دیده میشد. کتاب هم دو سه تایی بود که با آن قیافههای کهنه و جلد خاک خوردهشان جلوهی بدی به ویترین داده بودند. روی یکی از آنها که بنظر رمان میآمد نوشته شده بود «با خانمان». بنظرم آشنا می آمد اما معنایش را نمیدانستم. پیش خود گفتم: خوب حتمن کسی است که کسی که خانه دارد. اما آخر مگر می شود کسی خانه نداشته باشد. پاسخ گفتم: « آری می شود، همین ” پرین ” که همیشه سوار بر مرکب ِ مادرش است و خانهای ندارد جز آن. نکند این کتاب، داستان ِ زندگی ِ اوست. اگر اینگونه باشد که همین تفنگ بهتر است ».
دیگر گرگ و میش شده بود و باد ِ ملایم و سردی میوزید. ناگزیر راهی خانه شدم. بین لوازم تحریر فروشی تا خانه راهی نبود. چند گامی که برداشتم بفکرم آمد تعدادی تیر بخرم. پس همانجا راهم را کج کردم و در یکی از کوچههای بین ِراهی که در تقاطع با مسیرم بود داخل شدم. ته ِکوچه سوپرمارکتی قرار داشت. حدسم میگفت باید تیر داشته باشد. دیگر هوا کاملن تاریک شده بود. کوچه به دو راه ِباریک ختم میشد که هیچ اتومبیلی نمیتوانست از آنها بگذرد. از این روی بیشتر بنبست و پیادهرویی بود برای اهالی آنجا. لذا بیمهابا درحالی که محو ِ تفنگ شده بودم در کوچه گام بر داشتم. شکل ِ هفت تیری را داشت. کنجکاو شدم بدانم درونش چه خبر است. خواستم کالبدش را بشکافم که هر چه کردم نشد. دیگر به زیر ِ نور ِ چراغ برقی حبابی رسیده بودم. اطرافم را گشتم تا چیزی لایق ِ کارم بیابم. چشمم به میخی زنگارگرفته افتاد. میخ را لای درز ِ تفنگ که اکنون با تقلای پیشینم کمی بازتر شده بود گذاشتم و با دو دستم هرچه در توان داشتم خرجش کردم. ناگهان تفنگ از وسط دو نیم گشت که یک نیم ِ آن با متعلقات درونش از دستم پرید. چشمم را تیز کردم تا پیدایشان کنم. همه را یافتم اِلا یک فنر. بناچار مجبور شدم بدون ِفنر آنرا ببندم. حال دیگر حتی اسباب ِ بازی هم نبود. نه صدایی داشت نه شکل و شمایلی. با خود گفتم: یعنی این تفنگ ِ با این کبکبه ودبدبه همهی کاراییش به همین فنر ِ فسقلی بود؟ دستم را درون ِ جیب بردم و همه ی آنچه در چنته داشتم بیرون آوردم. سی تومانی می شد که با آن تفنگ ِ دیگری هم نمی شد خرید. و وقتی تفنگی نباشد دیگر تیر به چه کارم میآید. این شد که برگشتم سوی خانه، در حالی که احساس ِ ضعفی تمام وجودم را تسخیر کرده بود.
رویای فالیزی
اکتبر 29, 2008 در 11:37 ب.ظ (حکایتی بلند و داستانی کوتاه)
رواقی و اشراقی
اکتبر 19, 2008 در 9:54 ب.ظ (فیلسوفانه)
همیشه نزاعی در میان دل و عقل در هر نسلی و قرنی بوده که در نقطه ای از زمان بر حسب تصادفاتی تاریخی دست دوستی بهم می دهند. جایی که اسکندر مقدونی در 323 پیش از میلاد به شرق و ایران میتازد و با خیال خام اشاعه فرهنگ نوپای یونانی، جیبش را از فرهنگ دیرپای ایران پر میکند. از این طریق و با باز شدن راه شرق در غرب روحیات شرقی نیز در غرب رخنه کردند. روحیاتی که بوی تسلیم می دادند و نقطهی اوج آن ظهور فلسفه رواقی ِ “زنون” در حدود 310 پیش از میلاد بود. فلسفه ای که ندای تسلیم به شکست با لاقیدی و بی اعتنایی می داد. البته مصادف با آن فلسفه اپیکوری توسط “اپیکور” ظهور یافت که همچون رغیبی برای رواقی ها می نمود و در وادی ” فراموشی شکست با فرو رفتن در لذات” جولان می داد.
اما آنچه که فی الواقع در شرق و ایران آن زمان بود اشراق بود. اشراقی که از عرفان حاصل می آید. یعنی آشکار شدن ذات خداوندی از طریق دل عارف. یک رخنمایی که بقول عرفا در وصف نگنجد. آنان کلمات را کوچکتر از آن می دانند که برای خداوند وصفی بیابند. آنان با اشراق و انکشافی که بهشان دست میدهد گرمایی مییابند که یخ سخت زندگی زمخت را می شکنند و دلشان فراختر از آن میشود که بخواهد با کلوخی کوچک موج گیرد. اما عقل سخیف اروپایی با کج فهمیهای خود آنچیزی را گرفت که موجبات بسیاری از نگونبختیهایشان را فراهم آورد. در اینجا به شرحی مختصر برای ادای منظور خود می پردازم.
” قبض و بسط ” اصطلاحی است در عرفان که یک جور غنج زدن دل و منقبض شدن آن برای بار یافتن در پیش گاه خداوند معنا میدهد که اغلب با شکوائیه و رنج و تعب عارف همراه است. و اغلب عرفایی چون “حافظ شیرازی” که از روی ترس و وحشت عارفی زاهد می شوند آن را تجربه می کنند. اما عارفانی چون ” مولانا ” که عرفانی از روی عشق دارند در حین سلوک و عروج به خدا، شعف و بشاشیتی بهمراه داشتند که با وصول به اوج خود میرسید. هرچند گروه اول نیز با وصول بدین شادی و بسط روحی دست می یافتند ولی بعد از آن دوباره ضبط دل بود و آه ِ دم.
آنچه در غرب بعنوان رواقی و اپیکوری مطرح شد ریشه ای اشراقی داشت. کجفهمیهای عقلی، از طرفی رواقیها را به تسلیم در برابر قوانین طبیعت کشاند و اخلاق محض را معبودشان ساخت و از طرف دیگر اپیکوری ها را به غرق شدن در لذات حسی تشویق و شهوت را پیشهشان گرداند. آنچه رواقی عرضه کرد یخی بود روی یخهای سخت و تیز زندگی که جیره خوران این مکتب را به تباهی و مرگ و خودکشی می کشاند. آنان که زندگی را جَبری لاگریز (علت و معلولی ) می یافتند مرگ را معجون آرامش دانستند. بعقیده فیلسوف رواقی آرامش خاطر در این نیست که فعالیت ما مطابق آمال و آرزوهای ما باشد بلکه در این است که سطح آمال همواره پایینتر از سطح افعال باشد. قرنها پس از آن “شوپنهاور” که عرض اندام ارادهی فردی را در برابر اراده کلی بی فایده می دانست در واقع امر از این آخور نشخوار می کرد.
راهی در تاریخ پیموده شد که قراولش دل و امیرش عقل بود. دل راهی را یافت که به عمق دریا سوق میداد ولی عقل جای اینکه به قواصی بپردازد در روی آب به نقاشی درون پرداخت. عقل با خیالاتی خام و وهم گون نظراتی داد که دلخوش استدلالش بود و مردمانی گول و ساده و خرافاتی را نشئه خود ساخت. اما آیا باید چنین باشد؟ آیا واقعن عقل می تواند آن مدتی را که دل در اعماق دریا قواصی میکند دوام بیاورد؟ و آیا هر آنچه خیالاتمان بدان حکم می دهد بایستی از وادی دل دانست؟
تسامح یا تمسخر (1)
اکتبر 19, 2008 در 7:40 ق.ظ (فیلسوفانه)
هر وقت کسی را می بینم
که وارونه در آب ایستاده
خنده ام می گیرد
هر چند نباید بخندم
چون شاید
در جهانی دیگر
دیاری دیگر
زمانی دیگر
او راست ایستاده باشدو
من وارونه.
تسامح (یا تساهل) یعنی آسان گرفتن بر کسی در عقیده و باوری که دارد. یعنی این حق را برای دیگری قائل شویم که عقیده ای خلاف ِ عقیده ی ما داشته باشد. اما در تمسخر مبنا ما هستیم و بر اساس باورهای خود دیگران را آماج ِ نیشخند ها و انتقاد های خود قرار می دهیم فارغ از اینکه شاید کلن یا در قسمتی از موضوع ِ مورد نظر حق بجانب او باشد.
شاید بهتر این بود که تسامح را مقابل نقد می آوردم. اما چون نیش دار ترین نقد همان تمسخر است که راه دفاع را تقریبن می بندد و مخاطب عکس العملی صفر و یکی نشان می دهد ( یا جبهه می گیرد و هیچ گونه کوتاه نمی آید و یا کلن جوال می اندازد و تسلیم می شود ) بنابر این بهتر آن دیدم که تمسخر را، متضاد با تسامح مورد بحث قرار دهم.
هر چند مسخره کردن دیگری بعنوان امری منفور و غیر اخلاقی شناخته شده ولی بسیار مورد استعمال است و همیشه تأثیری خواه به کوچکی ِ تحریک حس عصبانیت، در دیگری می گذارد.
تساهل که در این سال ها نتنها در مملکت خودمان بلکه در همه جای جهان مطرح است موضوعی بسیار گسترده است که در حیطه های سیاسی، حقوقی، دینی و اخلاقی مورد بحث و جدل قرار گرفته و بسته به هر یک از این مقولات با واژه ها و اصطلاحاتی چون آزادی اندیشه و آزادی بیان ، حقوق شهریاری و حقوق شهروندی، راست دینی و کژ دینی، مصادف می شود.
بنابراین با توجه به گستردگی بحث در موضوع انتخابی خود از هر گونه قضاوتی در این پست اجتناب می کنم و صحبت بیشتر در مورد آن را به پست های بعدی وا می گذارم. اما هدفم تنها طرح سوال یا آمادگی ذهنی برای شما در این بحث بود تا فرصت بیشتری برای فکر کردن بدان داشته باشید و اگر توانستید قضاوتی نیز بکنید و حکم نفی یا حق مستدل بدان ها دهید. باشد که چنین کنید.
خواب ِ زمستانی
اکتبر 9, 2008 در 10:38 ب.ظ (امروز یا دیروز, پورتره در آینه)
بلند شدمو نگاهی به ساعت اِنداختم. عینک نداشتم پس چشامو ریز کردم تا بهتر ببینم. توی اون نیمچه تاریکی اتاق بالأخره تونستم ببینم ساعت چنده. 8:30 شب. با این حساب 4 ساعتی می شد که خوابیده بودم. تعجبم ازین بود که چرا مادرم هیچ شکایتی ازین خواب زمستانی رفتنم نمیکنه یا حتی اثری از سر رو صدای معمولش نیست. پیش خودم گفتم حتمی الآن اون اتاق نشسته و زیر نور مهتابی توی رویاهای خودش غرقه. دوباره سر روی بالش گذاشتم و رویای شیرینی رو که دیده بودم پی گرفتم. انگار دنیای رویاها شیرین تر از دنیای بیرونه. تا اینکه صدای بوق ماشین از بیرون اومد و بخاطر آوردم که مادر امشب قراره مهمانیای داشت که ازونجا برمیگشت. باز نگاهی به ساعت انداختم که 10 شدن رو نوید میداد.
دو روزی می شد که طلسم عادت ِ بیتوته رو شکونده بودم. البته این اول بارم نبود. و هر باری که عزمم رو جزم میکردم، مجبور بودم دو سه روزی با کمخوابی بجنگم. هرچند این اواخر وجود قرصی رو از دارودستهی آزپامها کشف کرده بودم که می تونستم باهاش هر موقعی که دلم خواست بخوابم و کاملن سرحال پاشَم. یه باری هم مصرفش کردم. ولی ترس از اعتیاد نگذاشت که بیشتر ازین بخدمت بگیرمش. باری دو روزی میشد که صبح زود بیدار میشدم و صبحانهای مفصل میخوردم و روز رو با نفسی عمیق از نسیم صبح شروع می کردم. زیبا بود، ولی نشد و من الآن با این خواب سنگین نیمروزیم دوباره با دنیای بیتوتههام آشتی کردم.
هفتهای که گذشت هفتهای بود سرنوشتساز با وقوع دو واقعه، یکی مشخص شدن ِ نتیجهی قرارداد پروژهای که سه ماه اخیر درگیرش بودم و دیگری تشکیل اولین جلسات تدریس توی دانشگاه.
روی پروژه بعنوان عاملی پولساز حساب وا می کردم (چون با شرکتی معروف و بزرگی بود ) و روی تدریس توی دانشگاه بعنوان مأوایی برای خالی شدن عقده معلمیم نه کسب درآمد ( چون اصلن مبلغ دندونگیری نیست ).
می خوام شرح ِ فصل کنم و شرح ماوقع توی کارخونه رو ریزو درشت براتون بگم. اما رمقش نیست. تنها به همین قدر اکتفا می کنم که بگم آب ما با اونها تو یه جوب نرفت. اونها تنها به دادن 15% مبلغ پیشنهادی من رضا دادند. بنابراین من هم گفتم: اصلن ما را به خیر شما امیدی نیست فقط اجازه بدید که پروژهی ارشدم رو توی شرکتتون اجرا کنم. که اونهام پذیرفتند. ولی امروز باز چوبهایی لای چرخ انداختند که کلن چشم ِ امیدم بسته شد. هر چند هنوز نتیجهی نهایی معلوم نشد و می خوام به خودم فرصت بیشتری برای فکر کردن بدم. شاید کمی هم حق بجانبشون باشه، چراکه هنوز من دانشجوام و هیچ سابقه کار عملیای ندارم. ولی این رو اونها از همون اول میدونستند و قیمت رو من از همون آغاز ِ مطرح شدن پروژه پیشنهاد داده بودم که با آغوش ِ باز پذیرفتند. در نتیجه منم با فراغ ِ بال ازین وادی، رفتم پی مطالعاتم. ولی موقعی که پای قرارداد رسیدیم کار بدین ناکجاآبادی ها کشید.
همیشه اعتماد بنفسم توی هر کاری زیاد بود. توی تمام عمرم کافی بود یک چیزی رو بخوام، اونوقت هر چیزی که بخواد جلومو بگیره پس می زدم و چهارنعل به سمت هدف می تاختم. به نظرم اعتماد بنفس ِ آدما عین اسکلته یه ساختمونه که هر چقدر قوی تر و عظیم تر باشه، اسکلت ِ بزرگتر و محکم تری داری. و موقعی که می خوای دست به کاری بزنی تنها کافیه آجر و ملاط رو توی اسکلت بچینی و به هدف غاییت که ساختن ساختمونه برسی. هرچند این اواخر بکل توی هدفهای زندگیم دگردیسی ایجاد شد طوریکه تمام توفیقهای گذشتم دیگه به چشمم پشیزی نمیارزه. ولی با طبع محافظه کاریای که دارم نخواستم پلهای پشتم رو خراب کنم که بخوام طی طریق توی برهوت ِ خواستههای نونوارم بکنم. برای همین برای جور بودن ِ آذوقه و وسایله سفری نو، از پیشهی مهندسیم خواستم کمک بگیرم تا هم از جیره خوریه به قدمت عمرم در بیام و هم به چیزهایی که تمام وجودم ولعش رو دارند برسم.( البته نباید این اهدافه جدیدم خیلی برای شما غریبه باشه، چون اگه نگاهی سَرسَری به این آلونک سبزم بکنید دستتون میاد از چی دارم حرف میزنم.) روی همین حسابات قیمتی هم شأن با اعتماد بنفسم به کارخونه گفتم نه سابقهی کاریم. ولی نشد و این شد که امروز تمام انرژیم خالی شد و به خوابی زمستونی پناه بردم. خوابی که برای بهاری نو بیدارم کرد و طی راهی جدید و کمی آشنا رو پیش روم گذاشت. حال بنا رو همچنان سوار بودن بر اوضاع می گیرم و تا هست عمری امیدم رو حفظ می کنم و مشغوله آجرچینیم میشم.
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
اکتبر 4, 2008 در 11:33 ب.ظ (پورتره در آینه)
خیلی خستم، مدتیه که کلن مشغول خوندنم و هی به کتابخونم کتاب اضافه می کنم. این فیلمای رفیقامونم ته کشیده. فیلمایی که هر موقع خسته بودم یکیشونو نگاه می کردم و اونقدر قشنگ بودن که اقلکن برای چار پنج روز ساپرتم می کردن. اما الآن دیگه حتی روم نمیشه زنگ بزنم به عامل پخش و ازش مطالبه مجانی فیلم کنم. حِرفَشون همینه، واسه معتاد شدنت اوایل رایگان باهات طی میکنن ولی بعد اینکه دامنت آلوده شد دیگه حساب حسابه و کاکا برادر. هر چند این رفیقمون اینجوری نیست ولی خوب منم باس پیش خودم یه خورده حسابگر باشم. بده خوب. گفتن رفیق نگفتن کار چاق کن که.
راستش بعضی اوقات به بعضی رفیقای عاشق پیشم حسودیم میشه. عشقم بد چیزی نیستا. همونقدر که بعضیا بعد عاشقی مث خر تو گل میمونن بعضیام بعدش موشکی و چند پله یکی پیشرفت میکنن. شاید بعضیای اول خورده بگیرن که بابا پیشرفت یعنی چی؟ مگه غیره اینه که قراره هممون بمیریم، پس بذار تو این چند روز عمرمون خوش باشیم. چه کاریه این همه جنگولک بازی. یکی دنبال پوله یکی دنبال مقام و افتخاره یکی دیگه دنبال علم و هی اسباب راحتی ملت رو فراهم کردن. خوب بذار یه نسلم بشینن واسه خودشون خوش باشنو از اونچه بابابزرگاشون براشون گذاشته استفاده کنن. واقعن یعنی زندگی انقدر خرد و کم مایست؟ فکر نکنم. البته شاید معنیه خوشیه آدم رو خوب نیدونن چون آدم رو خوب نمیشناسن و نمیدونن چه چیزیه که براش خوشی میاره. خلاصه من یکی که زدم تو کاره کشف همین چیزای مسلم واسه بعضیا. همین چیزایی که برای خیلیا واسه شب به روز رسوندن و روز رو شب کردن کافیه. ولی حیف گاهی واقعن خسته میشم. حیف که عاشق نیستم. میدونم که میتونم به همین خوندنام عشق بورزم ولی همچین آدم تک بعدیه عینک ته استکانیم نیستم. منم میدونم چه چیزیه عشق و کجاها که آدم رو نمیبره و چه نیروی کذایی که به آدم نمیده. کافیه طرفت لب تر کنه که از فلان چی خوشم میاد. اونوقته که میدوییم دنبال اوستخون تا فی الفور امر خانم رو مطیع باشیم. ولی حیف و صد حیف بسادگی عاشق نمیشم. کلی مکافات داره، با اعمال شاقه. بیچاره اونی که من میخوام عاشقش بشم. بیچاره منی که عاشق شدنم شده یه راه چاره واسه پیشرفت. این جمله آخریو هی نشخوار میکنم تا بلکه ازین فکر مخمور کننده رها بشم و دست از سر کچل جماعت مادامیون بر دارم. اونام گناه نکردن که بخوان بازیچهی من باشن و هنوز جای سلامُن علیکم روی لبشون خشک نشده دکشون کنم. بعضی اوقاتم بدجوری خنگ به پستمون میخوره. من آدمی نیستم که بتونم به ریاکاری و دودوزه بازی و جماعتی که هی عفت بارونت می کنن و تلگرافی حرف میزنن، و بوق بودن علمی و فلسفی و یا چه میدونم فهمیده نبودن و به خنزر پنزرهای بیخود و الکی دل می بازنو مخلص کلوم به عروسک بی مغز دل ببازم. هرچند عروسک بودن به مزاجم خوش میاد ولی با مغز، با تهذیب، با عمل. حالا جاشه یکی برگرده به خودم بگه: خودت چی عمو، همهی اینارو داری؟ خوب مسلمه که ندارم. هیچکیم نداره. ولی اقلکن من میخوام داشته باشم. پس قدر مسلم کسیم به دلم میشینه که اینجوری باشه. اینارو یکی که فقط یه کوچولو ازم بدونه دستش میاد چه جوریم.
خلاصه ی مطلب دوستان، آشنایان، ما در این دار خستگی خویش پوسیدیم، ما را دریابید. حالا نه اینکه از فردا ویر و ویر شماره دختر بهم بدیدا. نه، اصلن، اونجوری مشمئز کنندست برام، حالا میخواد شاه پریون هم باشه. فقط راه چاره بگید که چه کنیم؟ آیا غیر این یک قلم، راهی برای رفع خستگی کم خرج هست؟ این کم خرج رو دقت کنید حتمن. میدونم سفر و طور و فلان و بهمان خیلی سر ذوق میاره آدم رو، ولی جیب خالی ما هم بدجوری توی ذوق میزنه ناکردار.
پ.ن: آخی، بمیرم واسه خودم که وقتی میدونم جز حاجی جواد و یکی دو تا دیگه کسی وبلاگم رو نمیخونه و یا اگه بخونه کامنت نمیده به اینجا متوسل شدم. ما رو باش رو دیوار کجا یادگاری نوشتیم!!
روسپی
اکتبر 1, 2008 در 11:35 ب.ظ (حکایتی بلند و داستانی کوتاه)
کلید را درون قفل در انداختم و دو دور چرخاندم. دستگیره را پایین کشیدم و در قیژ کنان باز شد. حال خود را در درون اتاقم یافتم. بوی تندوتیز و آشنایی که فضایش را پر کرده بود، بینیام را سوزاند. اتاق تاریک بود و تنها سوسویی روشنایی از لای پردههای ضخیم اتاق به درون میتابید. میخواستم از ته دل بخندم و فریاد بکشم. حیف تن ِلشی شده بودم که نای کشاندنش را هم نداشتم چه رسد به کشوقوسهای قهقهه. رفتم به سمت کاناپه و خودم را به زحمت انداختم رویش. به خیالی میخواستم عادت همیشگی خود را- شیرجه رفتن روی کاناپه- حفظ کرده باشم و پیش خود بگویم هنوز دنیا پا برجاست و هنوز هم میتوانم هر جوری که دلم بخواهد زندگی کنم. حتی اگر شبش را جایی دیگر سر کنم و روزش را در پی کسی دیگر باشم. پیش خود گفتم: آخر مگر این همه دعاخوان، این همه مردمان مومن و مدعی که جلوی چشم ِ همسرانشان دلقکی خوشرو و متعهد هستند و پشتشان شب را با چون منی میگذرانند، از من بهترند؟ نه، نیستند. چون من بلف نمیبافم انگ قبای ِ دیگران. من آزادم. ولی آنان چه؟ آنان حتی به خود نیز دروغ میگویند.مثلن همین بچه مُزَلّفه ی دیشب. آخ که چقدر نطق ِ کذایش قلقلکم میدهد. پسرکِ جُعَلّقه میگفت: ” من عاشق همسرم هستم. اما او نمیتواند ارضایم کند و من هم به او سخت نمی گیرم. آزردنش را نمیخواهم “ پیش خود گفتم: “اگر بفهمد که بیشتر آزرده می شود”، ولی باز گفتم ” چه دخلی به من دارد. هر دلیلی که می خواهد بتراشد. مردها همهشان خوب می تراشند، کارشان همین است.”
به سقف و باریکه ای از نور آفتاب که غباری رقیق در آن والس میرقصید، خیره شده بودم. با تماشای آن پلکهایم سنگین شدند. چشمانم را بستم و به رویایی دور پای گذاشتم. مادرم را دیدم که همکلام مردی غریبه شده است و صدای موزیکی از آنجا میآمد. خواستم او را صدا زنم که سنگینی دستی را روی شانهام حس کردم. برگشتم تا ببینم کیست. کسی نبود. دوباره برگشتم تا مادر را بیینم ولی مادرم نیز دیگر نبود و مهی غلیظ همه جا را گرفته بود.
چشمانم را گشودم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت از 8 گذشته بود. رفتم به سمت یخچال و شیشهای شیر بیرون آوردم. لیوانم را از شیر پر کردم. بعد اینکه عایدی دیشب را در صندوق گذاشتم، سوی کاناپه برگشتم و درازکش و طاق باز خیره شدن به سقف را از سر گرفتم.
سعی کردم با طی کردن مسیر نگاهم در خطهای ترک روی سقف راهی به خاطراتم از مادر باز کنم. چه روزهای سختی داشتیم مادر، یادت هست؟ آنروز بارانی را که من سخت بیمار شده بودم و تو درحال سوره خواندن ِ زیر ِزبانی با پدر، همراهم بودید تا مرا برسانید شهر که اسبمان را هم به کشتن دادید. و با کول گرفتنم و هزار مشقت عاقبت توانستید مرا پیش طبیب ببرید. آه مادر، با وجود درد فراوانی که آنروز در بدنم رخنه کرده بود، باز تکرار همان روزها را میخواهم. آن روزها، وقتی جلوی خدایمان سجده می کردیم تا قربانگاه ابراهیم وفادارش بودیم. ولی حالا چه؟ انگار نفرین شدهایم. تو رفتی، پدر هم بعد از تو آمد کنارت. من ماندم و “مراد” پنج ساله. آوردمش شهر تا هم او بتواند مدرسه برود هم من کاری بیابم. چه میدانستم که در شهر جای علم و تربیت، اکس و وحشیت به او میآموزند.
بلند شدم و رفتم لب طاقچه. مراد همچنان در قاب سیاهش، با لبخندی بر لبش، راست ایستاده بود. مراد، مراد و آرزوی همه ی ما، آخر چرا؟ قطرهای اشک از چشمانم چکید و پاهایم کرخت و از قدرت تهی گردید. ناگزیر همانجا با بغل گرفتن قاب عکس مراد نشستم. چند روزی می شد که گاز محله قطع شده بود. سرما را تا مغز استخوانم حس میکردم ولی توان بلند شدن و زیر پتو رفتنم نبود.
باز چشمانم را بستم و به رویایی دیگر فرو رفتم. این بار خود را در جنگلی دیدم. با درختانی عجیب الخلقه، که همه از یک خاک سر بر آورده بودند ولی جای اینکه سوی خورشید و راست سر برکشند سوی هم خمیده بودند و در هم می لولیدند. عدهای کثیر در یک جا ، روی هم و کج و معوج قد کشیدند و عدهای قلیل یکه و یالغوز در زمینی وسیع، پی ریشهکن شدن اولی ها و اضافه کردن اقلیم خود میتاختند و چه خوب هم میتاختند. گهگاه چند تایی از جمع اول را میدیدم که به جمع دوم میآمدند ولی کسی نبود که راهی عکس پیش گیرد. درختانی هم بودند که دور همدیگر پیچ میخوردند و آنقدر کوتاه بودند که قامتشان به چشم نمیآمد. تنها چیزی که به چشم میآمد زمین وسیع تحت سیطرهشان بود. سرم را چرخاندم. در پشت خود نیز درختانی در فضای مه آلود دیدم. اما نه، انگار مه نبود، دودی غلیظ بود که صدای سرفههایی از پشتش میآمد. آنقدر جورواجور بودند که سرم گیج میرفت. سری چرخاندم و باز نگاه کردم. باز دیدم، و فریادهایی که عده ای را دور خود جمع کرده بودند میشنیدم. گوشم را تیز کردم تا بفهمم چه میگویند. یکی میگفت ” باید برخیزیم. باید از کرانهها بگذریم. باید آنها را از اریکه قدرتشان برافکنیم و خود جایشان نشینیم، باید جنگلی نو بسازیم” دیگری می گفت: ” باید اندیشید، باید کرانه را به حال خویش گذاشت و به اندرون طبیب بود. ریشه درست است، باید ساقهها را به یک سو سوق داد.” جایی آنسوتر شنیدم: ” همه چیز درست است. تنها چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.” صداها آنقدر در هم آمیختند که دیگر از این بیشتر توان تفکیکش نبود. سر از آسمان و اطراف برداشتم و زیر پای را نگریستم تا که شاید راه فراری بیابم. اما دریغ، بوته های کوچک آنچنان سر بر افراشته بودند و بین درختان را گرفته بودند که بیشتر مار و سمور را لانه بودند تا مرا راه چاره. در همین گیرودار بود که ماری را در حال خزیدن سوی خود دیدم. خواستم فریاد زنم، که در آن مرغزار بلبلان، چه امّید از شنیدن؟ خواستم بگریزم، که از شدّت سرما چون میخی بودم بر زمین کوبیده. دیگر نیستی خود را حتم میدانستم که با صدای تاندول وار حاله ای از پنجره از خواب بیرون جهیدم. انگار باد و بوران بیرون آنرا مفلوک تر از من کرده بودند که با دادوقال، توان رهانیدنش از مهلکه را در من می جست. آن را بهمراه دَر ِ فکر کردن به اصغاث احلامم یکجا بستم و رفتم سوی گوشی تلفن تا قرار امشب را تنظیم کنم. بمحض برداشتن گوشی، صدای زنگ خانه آمد. چی کسی می تواند باشد؟ از چشمی در سرکی به بیرون کشیدم. زن همسایه بود. در را رویش گشودم. آمده بود تا بگوید: ” شل زرد پزان است. همه دختران دم بخت آپارتمان جمعاند. جای تو را خالی دیدیم که آمدم اینجا” در حالی که از او بخاطر لطفش تشکر می کردم در را پشتش بستم.
