نوامبر 28, 2008 در 7:15 ق.ظ (شاعرانه)

دل من
تک و تنها و غریب
واسه ی اومدنت
همه جای خونرو
آب و جارو می کنه
واسه پیدا شدنت
آسمونه دنیارو
دو دستی پارو می کنه
دل من
توی کوچه پس کوچه
مست ِ بیتوته میشه
رگ ِ فکرو می زنه
حیرون و ویلونه میشه
ابرا رو کنجی می یاره
سرما رو از یاد می بره
تا که آفتاب بزنه
واسَت تابونده بشه
تک سه تار ِ عشقشو
واسه ی تو کوک کنه
هر چی سازه دلته
واسهی تو بخونه
دل من
لحظه هارو می شمره
تنهاییاشو می پوشه
تاک رو دورت می پیچه
پیش ِ خود می کشونه
تا که با تو بمونه
تا که تنها نمونه
دل من
بی تو وحشت می کنه
خواب به چشم نمی زنه
اشکاشو جمع می کنه
تا که قندیل بزنه
تا بهت نشون بده
تا که گولت نزنه.
3 دیدگاه
نوامبر 26, 2008 در 4:31 ب.ظ (امروز یا دیروز, پورتره در آینه)
چهارشنبه 6 آذر 1387
ساعت 6:10pm
گوشی زنگ می خوره. برم که بردارم.
ساعت 6:25
خواهرم بود. زنگ زد تا مکالمه ی نیمه تماممونو تمام کنه.
- معذرت می خوام. همکاره آقا بود که اومده بود.
- عیبی نداره. زنگ زده بودم بگم آقات فردا بیاد پیش ِ ما. ( آخه خودش از مادرم خواسته بود این کارو بکنم. گویا فردا یکی از رفقاش مهمانشه، نمی خواد کسی خونه باشه. شاید چون می خواد رفیقش راحت باشه)
- مرسی، آره کاره خوبیه، احسنت.
- اوهوم، خواهش…
- دیروزی داشتم ریاضی ِ رضا رو می خوندم.همون قسمت ِ ماتریس ها رو. داشتم دیوونه می شدم وقتی میدیدم چیزی نمیفهمم. آخه می دونی که، ماتریس ها رو همون موقعی داشتیم که من با آقا نامزد شدم.
- ماتریس ها چیزی نداره، همون کتاب رو بخونی می تونی بفهمی.
- اِ؟ جدی؟
- آره کتابای درسی خیلی خوب میگه.
- باشه می خونم، اگه اشکالی هم داشتم بهت می گم.
- باشه.
- نمی دونی نبی، وقتی اینارو می خونم، چقدر کیف می کنم، اصلن انگار یه زندگی دیگه ای خدا بهم میده. دوست دارم فقط فیزیک و ریاضی و … بخونم. ولی مثلن بشینم ادبیات و شعر بخونم حوصلم سر میره. یا مثلن فلسفه که اصلن نمی تونم سمتشم برم. البته واقعن نمیدونم فلسفه چیه، شاید اگه بدونم خوشم بیاد( اینو واسه این میگه که دلخور نشم)، ولی ریاضی نبی، …
- خوب فلسفه ام یه جور ریاضیه ….
- آره ریاضی نمیدونی چه کیفی داره. حالا اگه مشکل داشتم زنگ میزنم. راستی چرا اینجا نمیای اصلن.
- میام حالا
- اصلن همین امشب بیا. چایی میذارم و … (چایی هاش توی ِ خونواده معروفه، آخه فقط اونه که چایی ایرانی مصرف میکنه، میگه تو چایی خارجی رنگ میریزن. چایی ای که هممون بهش عادت کردیم. ولی چایی هایی که اون درست میکنه، طعمی غریب داره طعمی خارج از طعم ِ چاییهای ِ خارجی )
- امشب که نمیشه،…
- باشه پس هر وقت خواستی بیا
ساعت 6:50
مشغول ِ نوشتن بودم که یکی از دوستام زنگ زد. گفت :…
ساعت 7:10
اولش که خواستم اینو بنویسم، واسه این بود که تمرینی کرده باشم. تمرین ِ اینکه هر چی هر لحظه تو ذهنم میاد بریزم رو داریه بدون ِ هیچ خویشتن داری ای. مث ِ قاصدک. البت شاید نشه. آخه بعضی اوقات آدم به چیزی فکر میکنه، که دلش نمیخواد همه بدونن. شایدم توی ِ این بازه به اونجور چیزا فکر نکنمو فکرای ِ دیگه ای به ذهنم بیاد. حالا بریم سره تمرینمون.
اوممم…
اگه بذاره این رفیقمون، هی باس اس ام اسشو جواب بدم.
ساعت 7:19
باس برم یه جایی. می بخشید منو، یه لحظه.
ساعت 7:22
اوممم…
یکم دلهوره دارم. آخه یشنبه امتحان دارم، ولی ازونجایی که مدتیه از رشتهم فاصله گرفتم، اصلن دستم به کار نمیره. حالا نه که به کار ِ دیگهای هم بره ها. البت به همین یه کار میره که بیامو اینجا، درد و دل که نمیشه گفت، همون تمرین، بنویسم.
امروز از کلاس ِ تدریسم خیلی راضی بودم. ولی خوب ازین رضایتم یه خورده ناراضی ام. آخه اگه زیادی ازش راضی باشم، به چیزایی که آرزوشو دارم دیگه فکر نمیکنم. حالا نه که آرزو ها. یه جور احساس ِ مسئولیت با توجه به طبیعت ِ خودم. نمیخوام توضیح بدم. خودتون هر جوری دلتون خواست تأویل کنید. میتونین از باقیه نوشته هام بفهمید منظورم چیه. قرینه ی معنوی یعنی همین دیگه.( گهگداری بر می گردم و بعضی از غلطای املاییمو درست میکنم. اینارو دیگه واسه چی میگم؟!! داریم تمرین می کنیم خوب)
اولش که خواستم بنویسم به نظرم اومد بیامو از اولین عشقم حرف بزنم. همونی که سال ِ کنکورم بود. ولی خوب اونقدر عشقش افلاطونی بود، و اونقدر جریانات ِ زیبای حسی داشت، که بعنوان ِ یه سوژه ی عالی واسه رمان نوشتن روش حساب می کنم. هر چند طرف تا دو سه هفته دیگه عروسی می کنه. و هر چند الآن کوچکترین حسی بهش ندارم، ولی اون موقع ها …
سکوت… چند وقتیه که دارم بهش فکر میکنم. آخه تنها چیزی که آرومم می کنه همینه. سکوتی که خودش سکوته. نه اینکه فکری رو در لواش داشته باشه. بعضی اوقات فکر میکنم، اگه آدم واقعن تنها باشه، چه با معنی ِ باطنیش چه ظاهریش، به چی فکر میکنه؟ خوب حتمن ادامهی فکرای ِ گذشتشه. شاید به زمونایی که تنها نبود. یا شاید به فکرایی که اصلن اجازه ی فکر کردن به تنهایی رو بهش نده. مثلن به حرف ِ فلان فیلسوف. یا حل ِ فلان معادلهی ریاضی. ولی بعضی اوقات که میشینمو تنها توی اتاقم به آهنگی بی کلام گوش می کنم، مدته مدیدیه که فقط بی کلام گوش می کنم، اونوقت دلم می خواد به هیچی فکر نکنم و برم تو خلسه ای که نه تنهایی توش معنی داره، نه ریاضی نه فلسفه نه هیچیه دیگه. لحظاتی مث ِ الآن.
2 دیدگاه
نوامبر 25, 2008 در 4:03 ب.ظ (شاعرانه)
بر پا بود، می خندید، می غرید، روشن بود.
بر دار شد. می ترسید. می لرزید، خاموش شد.
آرامشی بی رحم،
خوره ای انداخت در دامنش.
آلایشی بی رنگ،
صورتی نگاشت بر سیرتش.
آمرزشی بی صدا،
ترکی برداشت بر نیلبکش.
جایش باقی،
حجمش خالی.
———————————-به یاد ِ پدر———————————-
نوشتن دیدگاه
نوامبر 21, 2008 در 10:02 ب.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
می گوید : تو بیست و اَندی سالت هست، اما هیچ لذت نمی جویی!
می گویم: لذت برایم ادویه و مخلفاتیست برای سعادت نه خود ِ سعادت.
می گوید: سعادت را در چه می دانی؟
می گویم: در پیشرفت.
می گوید: پیشرفت در چه چیزی؟
می گویم: گام اول ِ پیشرفتم همان فهمیدن ِ هویت ِ پیشرفت است. اینکه آیا در تمدن است، در علم است، در صالح بودن است، زاهد بودن است، در اینجاست یا در جایی دگر. هر آنچه هست و هر آنچه نیست در هر کجا و ناکجا، می خواهم بهمفمش، بویش کنم، بآغوشش کشم، اگر لایق بیند مرا.
می گوید: تو هیچ بایدی نداری. لاابالی تر از این ندیدم.
می گویم: باید ِ من شایدم است. من خود قانون گزارم، خود مجری و خود قانونمند و شهروند. و در جامعه، قانون ِ من بدو شکل بروز می کند. ممکن است قانون من همان قانون ِ جامعه باشد. که آنگاه دست در دست خواهیم بود. و ممکن است نباشد، که آنگاه جامعه ی من جدا و در جایی دگر خواهد بود. حتی اگر بیغوله ای باشد. شاید هم کشتی ای ساختم تا در دریای ِ مواج ِ جامعه جولان دهد و بندیل ِ خود خرکش کند و ککش هم نگزد.
می گوید: اینگونه تا ابد در بدبختی خواهی ماند.
می گویم: شاید خوشبختی در حیاط خانه ی بدبختیست.
می گوید: منظورت چیست؟ در ِ حیاط ِ خانه ی بدبختی، یا در حیاط ِ خانه ی بدبختی.
می گویم: در ِ حیاط می شود دو چیز. ولی من دنبال ِ یک واحدم. می گویم چرا، در نظر بگیر اگر هر چیزی را فکر کنی که خوشبختی همانست، بالا تر از آن هم هست که خوشبخت ترت کند، پس آن اولی میشود بدبختی. یا هر چیزی را که فکر کنی بدبختیست بدتری از آن هم پیدایند پس آن یکی همان خوشبختیست. و یا شاید اگر معیار دیگر برای خوشبختی و بدبختی بگزینیم آنوقت آن چیز نه بدبختیست نه خوشبختی، شاید وسیله ای برای شان باشد، شاید اصلن چیزی نباشد و یا شاید جزء هایی از هر یک را داشته باشد.
می گوید: تو خیلی شعار می دهی.
می گویم: راست می گویی. اینان شعار ِ منند. اینان امید ِ منند. کار ِ من پوشاندن ِ لباس واقعیت بدان هاست. نه بدانگون که چشمی بستاند. تنها از سرما و گرما در امانم دارد برایم بس است.
می گوید: اما امیدی که همیشه در تغییر باشد چه امیدیست؟ شاید امیدت به تمدن باشد، شاید به علم باشد، یا …
می گویم: امید جنسش چون شمع روشن و خاموش شدن است. اگر در راهی به جایی نرسم، شمع ِ آنجا را خاموش و شمعی دیگر را روشن می کنم. تا هنگامی که شمع ِ زندگی ام روشن بماند.
4 دیدگاه
نوامبر 19, 2008 در 1:37 ق.ظ (شاعرانه)
ردّ سُمَش بر جان
بوی ِ پهنش در جای،
زمخت تر از آن که بَرَدش خواب.
خستگی،
همان اسب ِ افسار گسیخته ی صحرا.
نمی دانم،
شاید چون نیست نوازشی،
یا شاید خواهشی،
و یا قطره ی اشکی،
که باشد آینده اش تضمینی،
غنج می زنم در خود،
در پی ِ نطفه ی حقیقتی،
تا کند از خودم بی خود.
نوشتن دیدگاه
نوامبر 13, 2008 در 10:42 ب.ظ (شاعرانه)
————————–غریب—————————–
—————————————–حجیم————————————————
——————————————————پتی———-
——————————–حیران—————————————–
————————-می دَرَد…،————————-
———————————————————–خواب——–
———————بر میدارد…،———————-
–گام——————————————————-
———————————در دل ِ…،—————————
———————————————-تاریکی———————————-
—————–می گشاید…،—————–
————————————در———————–
——————————————————–می بینید…،—
—————-تاریکی———————————————————
—————————گویی———————————
–چیزی————————————————————————–
————————————–می خلید…،————————–
————-او را.————————————————————–
———————–می چرخانَد…،—————————
—————————————————————چَشم——
——————————————-اما———-
—————————اما—————-
————نیست…،———-
——-چیزی،——————————————————————
—————جز…،——————-
———تاریکی——————————————————-
—-جز…،————–
———————صدایی،———————
——سگی،——————-
در دل ِ…،——–
تاریکی.
۱ دیدگاه
نوامبر 12, 2008 در 3:40 ب.ظ (فیلسوفانه)
در این پست قسمتی از بحثی رو که در یکی از سایت ها بین ِ چند نفر در گرفته و بقلم ِ بنده نگاشته شده میارم، شاید تو یه فرصت ِ دیگه خلاصه یا کل ِ بحث رو هم آوردم.
*********************************************
اونچه در هنر اهمیت داره زیباییه، حال این زیبایی هم میتونه در ظاهر و شکل بیاد هم در باطن و محتوا، که خوب بنظر دومیه لذت ِ بیشتری رو در بر داره و مسلمن اگر هنری هر دو رو داشته باشه، زیباترین خواهد بود. (که میشه در این مورد شعر های حافظ رو نمونه آورد، که هم شکلش زیباست و هم محتواش. در حالی که شعر های مولانا از جنبه ی دوم بیشتر بر خوردارند) بنابر این شاید بشه به هنر از جنبه ی هنریش نگاه کرد و از خود ِ بوم ِ نقاشی، نقاشی کشید به شرطی که لذتی رو در بر داشته باشه. حال باید دید چه جوری میشه لذتی رو فراهم آورد که قدرت و ماندگاریو و … بیشتری داشته باشه؟
بحثِ زیبایی هم، از جنبه هایی نسبی به حساب میاد، چرا که افراد در برابرش عکس العملای متفاوتیرو نشون میدن. و هر چه آدمها عمیقتر و هشیارتر باشن ، جنبه های بیشتری از زیبایی رو می بینند که شاید بقیه نبینند و به ذنّشان اصلن هنر بحساب نیاد.
اگر به روانکاوی زیبایی بپردازیم، میبینیم که عده ای به سبک ِ سمبلیک علاقه دارند چون بخاطره با هوش بودنشون می خوان رمزگشایی کنند، اما عده ای به درام علاقه دارند چون عاشق یا سکسی مسلکن. کلن اونچه که رکن ِ اول ِ زیبا بحساب اومدنه فراموشی فرد از دنیای ِ اطراف و جذب و محو شدن در اون اثره هنریه که خوب این کاملن نسبیه.
اما بهر حال این نسبی بودن نمی تونه برتر بودن هنری رو از هنره دیگر مانع بشه بدینگونه که اگر ما ملاک ِ برتری رو در خود ِ هنر بدونیم(یا بعبارتی در تعداد افرادِ عاده ای ( و بطبع بیشتری ) که بر زیباتر بودنش صحه میذارند).
ولی اگر در معنا بدونیم، چون عکس العملای متفاوتیرو با توجه به خلقیاتشون می بینیم، یافتن ِ هنر ِ برتر سخت تر میشه، و به تضاد های بیشتری بر می خوریم. اما این گفته ی آخرِ ِ من این معنی رو نمیده که دسته ی دوم از دسته ی اول بهتر نیست. یک عارف ممکنه فقط نقاشی های فرشچیان رو بپسنده، اما ازونجایی که تعداد ِ عرفای ما در اقلیت هستند، ممکنه حتی سبک ِ دادائیسم که ضد هنر به حساب میاد در تعداد هواخواه از اولی برتری داشته باشه.
( مطالعه آزاد:
یک ترفند ِ فلسفی: ازونجایی که هر کسی در اکثریت اگر عارف بشه، از فرشچیان خوشش میاد، پس همه میتونن عارف بشند و از فرشچیان خوششون بیاد. بنابراین اینجا کمیتِ کیفیت داریم. پس برترین همونیه که اکثریت در کیفیت دارند، حال این خود ِ هویت ِ کیفیت هست که با علامت ِ سوال مواجه میشه. اینکه چه چیزی کیفیت ِ واقعیه؟ اونچه که اکثریت ِ عرفا و فیلسوفا باهاش موافقند؟ ولی اکثریتی نیست، ارسطو میگه کیفیت ِ زیبایی یعنی هماهنگی ِ جزء با کل، فروید میگه در میل ِ جنسی و عارف میگه در محو شدن نه نحو آموختن و ازین دست. بنظرم کمیت یکی از جنبه های کیفیته ولی اینکه جنبه های دیگش چیه جای ِ بحثه.)
با همه ی این اوصاف میشه با زاویه ی دیگری هم نگاه کنیم. همانطوری که در کامنت ِ قبلیم گفتم، و یا همانطور که حمید آقا گفتند، اغلب یک هنرمند در موقعه نگاشتن اثرش تنها به نداهای درونش گوش میکنه و با بیرون کاری نداره. بنابر این اثرش موردِ مهر ِ کسانی قرار میگیره که همذات تر باهاشند. اون با هنری که خلق میکنه تنها به گفتگو با خودش می پردازه، ولی بخاطره شباهت ِ بین ِ گفتگو های افراد با ذاتشون، و گفتگوی ِ او با خود اثرش مقبول کسان ِ دیگری هم میشه. با این دیدگاه اگر کسی میخواد اثری فراگیر با هواخواه ِ فراوون خلق کنه باید به ذات ِ غالب ِ جامعه و چیزی که مُد شده نگاه کنه.
پس مطلقن میشه گفت هنر و زیبایی نسبیه و این نسبیت باعث میشه حد و مرزه بین ِ تعریف ها همپوشانی داشته باشن. یعنی متنی میتونه کاملن نظم بحساب بیاد، متنی دیگه کاملن نثر، و متن سوم هر دوی اینها و متن چهارم هیچ کدام ِ اینها. پس این باعث میشه هیچ تعریفِ مطلقی از شعر نداشته باشیم که بخوایم متن ها رو توش قالب گیری کنیم. ولی تعریف ِنسبی میشه کرد، که متنیرو اقلن بگیم شعر نیست. پس حال باید این تعریف رو ارائه بدیم.
نوشتن دیدگاه
نوامبر 11, 2008 در 9:19 ب.ظ (شاعرانه)
“ديروز كـــه رفـت ، بـاورم را هـم بـرد
آرامـــش ســــطر آخــــرم را هـــم برد
ديگـر غـــزلي نمـي نويـســـد قلبــم …
ديروز كــه رفـت ، دفتــرم را هـم برد”
**********************************
سطر ِ آخر ِ صفحه ی قبل رفت،
سطر ِ اول ِ صفحه ی بعد آمد.
دفترم را برد،
دفتری دیگر آورد.
دیروزمان رفت، اما امروزی هست.
مانده یک چیز،
چگونه می شود شکسته قلبی را مرمت کرد؟
۱ دیدگاه
نوامبر 8, 2008 در 9:19 ب.ظ (شاعرانه)
هنر در سکوت است،
سکوت ِ یک لبخند،
سکوت ِ یک اشک،
سکوت هذیان،
سکوت درد.
سکوت پوشیده از یک بوسه و طپش قلبی که فریاد از بُنِ ِ حلقمان بیرون می آورد.
سکوتی که در تار های صوتی پاره از سرفه خانه دارد،
در بیماری ای سخت که ذره ذره تو را تهی می کند.
سکوتِ ناامیدی ِ پیش از مرگ،
و سکوتِ یک مرگ.
——————————————– به یاد پدر ——————————————–
۱ دیدگاه
نوامبر 6, 2008 در 11:04 ق.ظ (فیلسوفانه)
هفتهی پیش یکی از دوستانم که الآن توی یه شرکت خصوصی مشغول به کاره پیشنهاد ِ شغلی به من داد که هنوز پاسخش رو ندادم . توی جلسهای که با هم داشتیم سر صحبت وا شد و رشتهی کلاممون به همه جا سر کشید حتی جاهایی که ربطی به کارمون نداشت. یکی از اون جمله بحثامون سرِ این بود که بهش گفتم من الآن واقعن از زندگیم راضیام و تازه دارم کارایی رو انجام می دم که عمری رو در طلبش عطش داشتم. چرا باید این لذتم رو با مشغول شدن پیش ِ شما بهم بزنم. ایشون هم در پاسخ وعدهی ایمیلی رو راجع به زندگی دادند، که شاید بعد از مطالعهی اون نظرم عوض بشه.
ایمیل ایشون در لینک روبرو اومده: مخزن زندگی
بعد مطالعهی اون بنظرم اومد که پاسخی بدم. اینجوری هم از کلافگی ِ چند روزیم یکم کاسته میشه هم اینکه شاید مطلبی برای وبلاگم جور شد و ازین حالت مردگی در اومد.
• قبل از اینکه پاسخ رو ببینید حتمن لینک بالا رو بخونید.
و اما پاسخ:
موضوع: تنگ زندگیتان را با حقیقت پر کنید.
آن روز وقتي دانشجويان وارد كلاس فلسفه شدند همگي به ميز استاد با تعجب نگاه كردند. چرا كه ميز استاد برخلاف روزهاي ديگر به جاي كتاب و جزوه با انبوهي از سنگهاي ريز و درشت و يك تنگ بلوري بزرگ پر شده بود.
استاد با لبخندي بر لب در انتظار ماند تا آخرين شاگردش هم بر جايش بنشيند و آنوقت شروع كرد.
ابتدا دو تكه سنگ بزرگتر را برداشت و در تنگ بلوري به سختي جاي داد، آنوقت از شاگردانش پرسيد: آيا به نظر شما اين تنگ پر شده است؟
همه دانشجويان پر شدن تنگ بلوري را تأييد كردند.
استاد لبخندي بر لب آورد و بعد مقداري سنگريزه از روي ميز برداشت و داخل تنك بلوري ريخت، تكاني به آن داد تا سنگريزها در ميان سنكهاي درشت جاي گرفتند، دوباره سؤالش را تكرار كرد، به نظر شما اين تنگ پر شده است؟ دانشجويان اين بار نيز پر شدن تنگ را تأييد كردند.
استاد باز با لبخندي بر لب مقداري ماسه را از روي ميزش برداشت و آن را نيز داخل تنگ بلوري ريخت، باز هم سؤالش را تكرار كرد: آيا هنوز هم فكر ميكنيد كه تنگ پر شده است؟
دانشجويان متعجب از نمايش استاد، با شك و ترديد اين بار نيز پر شدن تنگ را تاييد كردند. استاد باز هم لبخندي بر لب آورد، اين بار یک فنجان قهوه که روی میز گذاشته بود، را داخل تنگ بلوري ريخت. قهوه به راحتي در ميان تنگ جا گرفت. استاد، دانشجويان متعجب را نگاه كرد و گفت: اميدوارم تشخيص داده باشيد اين تنگ بلوري به منزلهی زندگي شماست، و شما هر طور كه بخواهيد ميتوانيد آن را پر كنيد.
اين سنگهاي بزرگ موارد اساسي زندگي شما هستند، مانند خدایتان، اخلاقتان، عقل و دلتان و پرورش روحتان… مواردي كه اگر همه چيز را هم از دست بدهيد و تنها آنها را داشته باشيد، زندگيتان همچنان كامل خواهد بود. سنگ ريزهها موضوعاتي هستند كه در اولويت دوم زندگي شما قرار دارند مانند خانواده، همسر، سلامتي و فرزندان شما و… ماسهها هم آنچه در اولویت سوم قرار میگیرند هستند نظير شغل، منزل، اتومبيل و…. دانستن اين مسأله بسيار مهم است. اكر شما ابتدا اين ظرف را با ماسه پر كنيد، ديگر فضايي براي سنگهاي بزرگ و سنگريزهها باقي نخواهد ماند. عين زندگيتان، كه اگر تمام وقت و انرژي خود را صرف كارهاي كوچك و كم اهميت كنيد، هرگز مجالي براي رسيدگي به موارد اساسي زندگيتان نخواهيد داشت. مواردي كه اساس خوشبختي و شادماني شما هستند مثل: خدای خویش را شناختن و عبادتی هم شأن خود و او داشتن، دردی از جامعه را بر چیدن ، و یا: بازي كردن با فرزندانتان، گذراندن اوقاتي خوب با همسرتان و توجه و كنترل به سلامتيتان.
بدانيد كه هميشه وقت براي كار كردن، و پر کردن کیسهی اسکناستان و كارهايي از اين دست وجود خواهد داشت، پس مراقب سنگهاي بزرگ باشيد. چيزهايي را كه واقعاً مهم هستند در اولويت قرار دهيد.
گفتههاي استاد سكوت عميقي را در ميان دانشجويان ايجاد كرده بود. لحظاتي گذشت، يكي از دانشجويان اجازه خواست و بعد پرسيد: ببخشيد استاد، در مورد فنجان قهوه چيزي نگفتيد، آنها در زندگي نشانه چه چيزي هستند؟
استاد لبخندي زد و گفت: متشكرم، منتظر اين سؤال بودم و بايد بگويم اين بسيار مهم است كه چگونه و با چه اموري زندگيتان را پر ميكنيد، پس بدانيد كه هميشه و همه وقت جاي خالي براي نوشیدن یک فنجان قهوه با دوستی خوب وجود دارد!!
و پاسخی به توصیه:
• بجای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید.
- آنوقت، این شبیه شیرجه رفتن میان استخر توپ ِ شهرِ بازی است که کودکانی را شاد می کند نه آنچه شایسته ی شأن انسان است.
• از بازی لذت ببرید.
- زندگی بازی نیست. بنابراین لذت زندگی لذتی غیر از لذت بازی است.
• اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید.
- بزرگی میگفت: « باید دریا بود تا از پرتاب کلوخی موجی نشویم. » از این روی همهی آنچه دیگران بعنوان مشکلات می بینند واقعن مشکل نیستند. چون بعد از حل شدن دیگر این نام را ندارند. پس بهتر است آنها را مسئلههایی بدانیم که حل شدن را می طلبند. حال بنظرم این مسئله ها همچون باکتریهایی می مانند که بعضیهاشان مفید به حال انسانند و بعضی ها مضر. پس باید گفت: همهی مسئلهها شایستهی حل شدن نیستند . چون شاید حکم ِ همان اژدهایی را داشته باشند که در داستان ِ مولانا یکی از شکارچیان از کوههای سرد و یخی به آبادی ِ خویش آورده و مردم را به تماشایش دعوت کرده بود با این خیال که مرده است. غافل از اینکه آن اژدها بخاطره سرما در خواب بود و با طبیعت ِ گرم ِ آبادی از خواب بیدار شد و همه را درید و آبادی را نابود ساخت.
” آلکسیس کارل ” در کتاب خویش بنام “انسان موجود ناشناخته” میگوید:
« هرگاه گالیله و نیوتون و لاوازیه و امثال آن به جای توجه و بکار بردن نیروی عقلی خود در مطالعهی موجودات بیروح به مسائل اخلاقی و طرز ساختمان بدن و معرفت اعضاء انسان توجه می کردند شاید دنیای ما غیر از این بود که حالا با آن مواجه شده ایم. دانشمندان خودشان نمی دانند کجا می روند. اتفاق و حوادث آنها را به مطالعه اسرار بی انتهای عالم ماده رهبری می کند و هر کدام از آنها مانند جهانی پرعظمت و با فرمول های خصوصی و ساختگی خود به اعماق این دنیا فرو می روند و گاهی اوقات بر حسب اتفاق و تصادف مانند صیادی که صدف های مروارید را از دریا بیرون می کشد چیزها و عجایبی بدست ِ مردم می دهند که ظاهر آن برای نوع بشر پر از ابهام و در نظر خودشان از آفتاب روشن تر است. بنابر این نتایج حاصله تمدن جدید اگر تمام آن به ضرر نوع بشر نباشد لااقل هشتاد در صد آن در باطن امر برای ما که آنها را مورد استفاده قرار می دهیم خسران آور است. »
• عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید.
- مخالفتی نیست جز اینکه آنچه در پاسخ ِ توصیه قبلی آورده ام را به آن ضمیمه کنیم.
• زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را بر طرف کردید برای حل اهداف گروه، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنیم.
- جملهی بسیار زیباییست اما اگر تا مغز استخوانمان رسوخ کند و واقعن به اطرافمان نگاه کنیم و ببینیم نیاز نوع بشر چیست تا در رفع آن کوشیم. نه آنکه از این جمله تنها بعنوان توجیه شغلمان استفاده کنیم و تحت لوای زیبای آن تنها بدنبال مرهمی برای رفع عقده های روانی و طمع های روزافزون خویش باشیم.
• پس از کسب موفقیت آرام نگیرید شما مهارت هایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید.
- ادیسون می گوید: « برای هر موفقیتی یک در صد نبوغ و نودونه در صد پشتکار نیاز است ». آنچه از این جمله بر می آید یکیش همان است که در توصیه بالا گفته شد و دیگری اینست که انسان اگر اراده کند فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد. نبوغ نیز درصد زیادش زادهی پشتکار است. با این قانون می توان از کارگری ساده مهندسی متبحر ساخت. تنها پرورش میخواهد و آموزش. اما آنچه قبل از هر چیزی باید بدو آموخت اخلاق ِ مهندسی است. حقیقت ِ زندگی است. آموزش ِ فرهنگ و تمدنی نیکو است. او تواناست که هر تغییری در دنیا دهد اما جهتش مهم است. تغیرات می تواند رکودی یا صعودی باشد. باید صعود ِ واقعی را تشخیص داد و آنرا پیشهی کار ساخت نه خزع بلات های مارکس و لنین که هدف را تنها در جنبهی اقتصادیاش می دیدند.
و پاسخی به:
در مخزن زندگیتان کوسه ای بیاندازید و ببینید که واقعاً چقدر می توانید دورتر بروید.
آنوقت باید هر آن منتظر این باشید که چون ماهی ای تازه توسط دیگری خورده شوید
تازه اگر شانس بیاوریم و آقای کوسه قبل از تازه شدنمان نگاه ِ چپ بهمان نیندازد.
نوشتن دیدگاه