بی قواره

تند و مختصر و مفید شرح ماجرا رو میدم و میرم. آخه تا چند دقیقه ی دیگه قراره دومادمون بیاد دنبالم بریم بیرون. خب حالا چی می خوام بگم؟ در واقع هیچی. روراست بگم، فقط می خوام آپی کرده باشم، تا ازین که هی میاید و میرید اقلکن بادکنکی هر چند تو خالی دستتونو بگیره. عادت به اینجوری نوشتن نداشتم ولی خب چه عیبی داره؟ منم که عاشق ِ دریدن ِ عادت هام. هرچند اغلب چیزی که جاشو میگیره تو خالیه. مث ِ همین حالا. اما این قانون ِ تجربه کردنه. باید هرچی از قبل داری، حتی بزرگترین بدیهیات رو از ذهن پاک کنیم، تا بدیهیات ِ جدیدی رو جاش بنشونیم. حال با کمی تفاوت. تفاوتش در اینه که اینبار ما خودمون این بدیهیات رو کشف کردیم. به عبارتی لباسیه دوخت ِ خودمون، هر چند بزرگتر، کوچیکتر یا قد ِ خودمون باشه. بعبارتی آشیه دستپخت ِ خودمون و مسئولیت ِ خودمونم در گروشه.
قبل اینکه این مطالب رو بنویسم، همونطور که در بالا گفتم ،چیزی توی ِ ذهنم نبود. اما الآن انگار یه چیزایی از همین چند خط بالا در اومد. پس ادامi میدم.
چند روزیه که میخوام مطلبی راجع به “از خود بیگانگی یا خود شیفتگی” بنویسم. اما چرا این موضوع؟ چون چند روزیه که دارم کتاب ِ جنس ِ دوم رو میخونم. همونطور که توی ِ پست ِ قبلیم گفته بودم. دوبووار توی ِ این کتاب بر اساس ِ اگزیستانسیالیسم به شرح و فصل خلقیات و جامعه ی زنان پرداخته، و ازونجایی که گفته های ِ اگزیستانسیالیست هم در همین دو تا لغت خلاصه میشه، بنابراین منو واداشته که راجع به این موضوع مطلبی بنویسم. اما هنوز اونقدری که باید اطلاعات و تمرکز عایدم نشد.
تدریس ِ این ترمم رو توی ِ دانشگاه ِ آزاد، با امتحان امروز، ختم شد. و بنظر میاد تجربیات ِ خوبی کسب کرده باشم. اما نکته ای که همیشه منو بی اعتماد به تجربه میکرد دمدمی مزاج بودنه این نوع کسب ِ معرفته. مثلن این ترم با آسون گرفتن به بچه ها و سوء استفاده ی بعضی از اونها به این نتیجه رسیدم که اونقدرهام، رفاقت با دانشجو جماعت کار درستی نیست. پس ترم بعد ازین کار اجتناب میکنم. اما چرا این ترم رو آسون گرفته بودم، چون تجربه ای که ترم پیش توی دانشگاه خودم به عنوان استاد تمرینی داشتم، و سختگیریهای ِ اونجام، و ریفلکس نشون دادن ِ دانشجوها (که بعضن با غیبت در کلاس اعتراضشون رو نشون دادند) به این نتیجه رسیدم که این ترم رو توی ِ دانشگاه آزاد رفاقتی طی کنم. اما بعد ِ این دو تجربه ی متباین و متضاد کاملن حرف ِ سعدی توی گوشم طنین میندازه که میگه: ” نه چنان نرمی کن که بر تو دلیر شوند، و نه چنان درشتی کن که از تو سیر شوند” اما این نه چنان ها، و این حدود از کجا فهمیده میشن؟ آیا مطلقن با خود تجربه کسب میشن؟ گمون نکنم. چون قاعدتن باید دیدگاهی باشه، تا به قیاس بپردازه، هر چند بنظر میاد خود قیاس ها هم میتونن غیر ِ تجربی باشن. مثلن علم ِ ریاضیات: که با فرض ِ مفهومی، مفهوم ِ دیگر رو نتیجه میگیره. اونچه اینجا رخ داده نتیجه گیری ِ عقلی با فرضیاتی عقلی بود. و همین علم هم گه گداری با گرفتن ِ فرضیاتی از تجربه به نتیجه ای میرسه که کاملن در واقعیت دیده میشه.مثالشم اغلب ِ کشفیات ِ علم ِ شیمیه که به همین منواله.
اما موازین ِ عقلیه ما از کجا نشئت میگیره؟ “دکارت” با قائل شدن به روح و تقسیم بشر به جسم و روح، اون رو امری کاملن روحی و فطری میدونست که این فطرت رو از طریق ِ ارتباط با خدا توجیه می کرد. فیلسوفان ِ دیگر هم که به موازین ِ عقلی قائل بودند اون رو کاملن و به انحاء مختلف امری روحی میدونستند. ولی تنها مشکلشون طریقه ی ارتباط و تأثیر گذاریه روح و جسم بر هم بود. حالا نمی خوام راجع به این بحث بیش ازین پیش برم.
خب ضرب العجل نوشتن ما هم دیگه منتفیست. آخه دومادمون که الآن یه ربعی توی ِ اتاقم و با اجبار ِ من ساکت نشسته بود، حال و هوای ِ رفتن به بیرون رو از سر پروند. میبینید اوج دمدمی مزاجی و در ثانیه ها تصمیم گرفتن رو؟. خداییش میشه اینجور چیزارو پیش بینی کرد؟ بنظرم نمیشه، اما این رو میدونم که میشد با کمی اصرار دوباره وادارش کنم که بریم بیرون. ( ولی خب اینکارو نمی کنم، چون قبلشم با اصرار ِ اون می خواستم برم بیرون، هرچند با این شرط بود که یه ربع بهم فرصت بده تا اینارو بنویسم) پس شاید ساختن ِ دقیق از دست ِ ما بر بیاد ولی یقینن پیش بینی ِ دقیق، خیر.

جنس ِ دوم

خستگی مفرط، بی حوصله‌گی، کم‌کاری، و بسیاری عوارض ِ دیگه از خوندن ِ فلسفه‌‌ی صرف دچارمون شد. اما چه چیز من ِ مرد رو از این خستگی رهایی میده. خوب خیلی‌ها ممکنه نظرات ِ متعددی داشته باشن اما در مورد ِ خودم عارضم خدمتتون که اون وجود ِ یک خانمه. اما چرا نیست؟ خوب واقعن چرا نیست؟
اما این سوالی نیست که حالا بدنبال ِ پاسخ دادنش باشم، شایدم پاسخش جز این نباشه که خودم نخواستم، اما بدین معنی نیست که از ته ِ دل نخوام. همونطور که جواد ِ عزیز گفته وجود ِ یک زن برای ِ مرد نیازی ضروریست. اما این گفته با چه دیدیست؟ آیا فقط دیدی اروتیک؟ یا دیدی صرف عاشقانه؟ یا هر دوی ِ این‌ها و اروتیک در لوای ِ عشق. تعریفی از عشق قبلن داشتم اما مطمئن نیستم که برای ِزندگی ِ مزدوج ِ آیندم کفایت کنه.
توی ِ یه پست گفتم از چه جور دخترایی خوشم میاد. ولی این رو میدونم که کامل و جامع راجع به دختر ِ مورد ِ علاقم توضیح ندادم. چون این موضوع رو سپردم به وقتی که با همچین دختری برخوردم و علاقه‌‌‌ای بینمون شکل گرفت. آخه بنظر میاد تا رخ ننماید نقشی در نمی‌گیرد. ممکنه پیش ِ خودم بگم از فیلسوف مآب خوشم میاد، اما یه روز عاشق ِ یک هنرمند بشم. ممکنه بگم از سفید روی خوشم میاد اما یه روز عاشق ِ یه سبزه روی بشم. و هزاران ممکنه‌ی دیگه.
اما اونچه قبل از دونستن ِ این‌که از چه جور دخترایی خوشم میاد مهمه، اینه که بعد ِ خوش اومدن باید چه کرد؟ اصلن جنس ِ زن چه خصوصیات لاینفکی داره؟ چرا یکی در پی ِ مغازله با هر کسیه، در حالی که دیگری حتی سر بالا نمیاره تو روی ِ پسری نگاه کنه؟ اینکه کدومشون درسته و کدوم نادرست؟ خوب مسلمن درستی هیچکدوم رو یقینن نمیتونم تشخیص بدم. اما اونچه برای ِ شخص ِ خودم اهمیت داره اینه که در مورد ِ این‌ها چه عکس العملی باید نشون داد. اونچه مسلمه اینه که نباید در لحظه‌ی اول به قاضی برم و حکمی راجع‌به اونا بدم. اما بالأخره نیازه که اون‌ها رو بشناسم.
شاید بهم بگید: چرا نمی رم با یکی یا چندتاشون دوست بشم تا شناخت پیدا کنم؟ خوب رفتم. اما نتنها پیدا نکردم (یعنی اونقدری نبوده که راضیم کنه) بلکه بعضی اوقات از هر چی جنس ِ زن بود بدم اومد. در ثانی الآن دیگه از لحاظ ِ اخلاقی این کار رو درست نمی‌دونم. آخه بنظرم این‌که کسی رو سر ِ کار بذاری که چی می‌خوای اونرو بشناسی، یا اینکه ازش کام بجویی، یا هزار دلیل ِ بظاهر موجح دیگه کاری ِ حیوانی نه در شأن ِ یک انسان. منظورم این نیست که حتمن با نگاه ِ ازدواج بسمت ِ کسی بریم. و نه این‌که با نگاهی صرف عاشقانه‌ی دمدمی. راستی با چه نگاهی باید بسمت ِ کسی رفت؟
شایدم بگید: اصلن نیازی نیست با کسی دوست بشم، همینکه خواهر و مادری دارم که جنسی مخالف با من دارند کافیه که راجع به زن‌ها شناخت پیدا کنم. خوب منم میدونم، مخصوصن حالا که چند ماهیه با مادرم تنها زندگی می‌کنم، جوهره‌ی یک مادر رو بهتر درک می‌کنم. الآن بیشتر عاشقشم، هر چند خیلی کم راجع به مسائل ِ خودم باهاش حرف می‌زنم. هرچند چیزی از فلسفه نمیدونه. هرچند تابحال یه بارم نگفتم دوسش دارم. اما تله پاتی‌های ِ منو اون، عشق ِ شیشه‌ایش بهم، بخشش ِ بی‌نهایتش، و … چی بگم که وصفی درست ازش باشه؟ این‌ها خصوصیات ِ کلی ِ همه‌ی مادرهاست، و من هم قرار نیست با دختری باشم که مادرم باشه. قرار هم نیست خواهرم باشه. قراره همدم ِ هم باشیم.
تولستوی بخاطره دعوای ِ با زنش و از خونه بیرون زدن توی سرمای ِ سخت فوت شد. ناپلئون بخاطره ژوزفین ِ اشرافی معشوقش رو کنار زد و نهایتن با خیانت ِ خودش و زنش طلاق رو نصیب ِ خود کرد. برتراند راسل چهاربار در طی زندگیش ازدواج کرد. و هر ازدواج به محض ِ طلاق ِ زن ِ قبلیش بود. نیچه تمام ِ نظریه‌ها و عشقش به فلسفه رو در قبال ِ حضور ِ معشوقه‌ای که تا پایان ِ عمر اون رو ناکام گذاشت می‌فروشه. راستی چرا؟
خوب اونچه در حال ِ حاضر میشه گفت اینه که هیچ کدوم از اون‌ها سعی نکردند راجع به مسئله‌ی زن تفکری در خور بکار ببرند. سع نکردند زن رو واقعن در لوای ِ یک انسانی که قراره در کناره انسان ِ دیگر زندگی کنه ببینند. انسانی از جنس ِ مخالف. جنس ِ دوم.
“جنس ِ دوم” کتابیست از سیمون دوبووار فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی که این کتابش رو نقطه‌ی شروع ِ فمینیست می‌دونن. و حال شروع به خوندن ِ این کتاب ِ دو جلدی کردم، نه با این امید که به همه‌ی سوالاتم پاسخ بده، بلکه با این امید که من رو وادار کنه تا مسائل ِ زنان رو با نگاه ِ یک زن به چالش بکشم و در موردشون بیشتر فکر کنم.
وقتی خود ِ یار نباشه، بوی ِ خوش ِ یار مرحمیست برای آفت ِ دل.

پی نوشت: قبلن نوید ِ آوردن ِ متن‌هایی صرف فلسفی و دینی و اخلاقی و … در این وبلاگ رو داده بودم. اما به چند دلیل با این کار موافق نیستم. یکی اینکه دیکته کردن ِ هر آنچه در کتابهاست در اینجا برای ِ من و شما لذتی رو در بر نداره. دوم اینکه خیلی وقت می‌بره. و نهایتن چون چیزی نیست که هدف ِ واقعیمه (نقاشی از خودم و چالش‌ها و روزها وو …) پس اون حرفم رو پس می‌گیرم و امیدوارم عذر ِ من رو بابتش بپذیرید.

من که هستم؟

همه چیز سفید بود. در همان جایی که ایستاده بودم دور خود چرخی زدم. باز هم سفیدی و سکوتی مطلق. چیزی نبود تا وجودش را حس کنم. حتی بویی یا چیزی که با دستانم آن را لمس کنم. ترس عمیق و خنکی سراسر ِ وجودم را گرفته بود. خواستم بنشینم اما می‌ترسیم مبادا در آن سفیدی محو شوم؟. اما آیا من وجود دارم که بخواهم محو شوم؟ آیا من هستم؟ یا جزوی از این سفیدی هستم؟ بعد از اندکی تشویش  با خودم گفتم : پس چه کسی سوال می‌کند؟ یقینن آن شخص من هستم، پس من هستم. احساس ِ حماقت توأم با اطمینان ِ اندکی می‌کردم که آن را به  ترس ِ اولیه‌م ترجیح می‌دادم. اینجا بود که فشاری دور ِ کتفم که مرا به سمتی ‌می‌کشاند حس کردم. و بعد فشاری رو به پایین. و جایی نرم که بر آن نشانده شدم. پس تمام ِ وزنم را رویش انداختم بطوری‌که وجود ِ پاهایم را دیگر نمی‌فهمیدم. دیگر فشار ِآن نیرو بر کتفم نیز نبود. حال در دو نقطه دو طرف ِ پیشانی‌ام فشار ِ اشیاء سردی را حس ‌کردم. حتی نمی‌توانستم بدرستی جای قرار گرفتن ِ آنها را تشخیص دهم. اشیاء روی پیشانی‌ام جابجا می‌شدند. گاهی انگار تعدادشان بیشتر می‌شد. و گاهی هم کمتر. حتی گاهی اصلن نبودند.

اما هر لحظه و با هر حرکت ِ آن‌ها گویی سفیدی اطرافم آبستن ِ رنگی می‌شد. اولش لکه‌ای زرد با گوشه‌هایی کمرنگ‌تر که در سفیدی محو می‌شدند. لکه‌ها بزرگتر ‌‌می‌شد و در میانشان رنگی دیگر زاده می‌شد. همه چیز تار و گنگ بودند. اما رنگ ها در پی ِ هم می‌آمدند. دیگر سفیدی ِ زیادی نمانده بود. و بجایش مجموعه‌ای از رنگ‌ها بودند که در آن پرده‌ی سفید به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. اشیاء سرد هنوز روی ِ پیشانی‌ام مشغول بودند.و هر لحظه‌ رنگ‌ها مرزهای واضح‌تری به خود می‌گرفتند. تا آنکه هر یک شکلی به خود گرفتند. دیگر سردی و سنگینی ِ آن اشیاء را حس نمی‌کردم. و حال رنگ‌ها ثابت شده بودند. سکونی که تنها اگر به نقطه‌ای از آن خیره می‌شدم شاید حرکت ِ کوچکی در آنجا می‌دیدم.

 در شقیقه‌ی راستم دردی چکش‌وار می‌کوبید. وضوح و تمایز ِ رنگ‌ها همچنان بیشتر می‌شد. تا اینکه سه نفر را در اطراف ِ خود دیدم. پیرزنی کوتاه و چاق با چشمانی خونی و صورتی خیس، و پیر مردی با سر ِ بی مو و صورتی پرچین و سه دندان که از فک بالا روی ِلب پایینش آمده بودند. میانشان نیز مردی با روپوشی سفید و طنابی عجیب به گردن و همه‌گی جهت ِنگاهشان به من بود. فکشان می‌جنبید. نمی‌دانستم چرا؟ کمی بعد مرد ِ میانی جلو آمد و با دقت شلنگی در کنارم را بدست گرفت و غلطکی را چرخاند. سپس دور شد و ناگهان ناپدید گشت.

صدای ِ چکشی را که حال ضرباتش تندتر از پیش شده بودند در تمام ِ سرم حس می‌کردم. در همین هنگام زن ِ پیر با جسمی بزرگ و تخت به دستش به سمتم آمد. با هر قدمی که بر‌می داشت نور ِ خطی مانندی‌، زیگزاگی و سریع در درون آن جسم حرکت می‌کرد که به همان نور ِ روی ِ سقف می مانست. زن ِ پیر جسم ِ تخت را جلوی ِ صورتم و با فاصله ی کمی گذاشت. دیگر نوری در آن نبود و حال کسی را در میانش می‌دیدم که هم او و هم جسم ِ تخت ارتعاشی می‌لرزیدند. دور ِسرش را پارچه‌ای سفید پوشانده بود. به قابی سفید و نامتقارن می‌مانست که صورتی با سمت ِ راستی کوچکتر و سیاهتر از سمت ِ چپ در میانش قرار داشت. قیافه اش با آن سه نفر ِ دیگر فرق ‌می‌کرد. طوری که از او ترسیدم.

چشمانم را بستم. بطوری که دیگر نه پرده‌‌ی سفید رنگی پیدا بود و نه مجموعه‌ای از رنگ‌های متحرک. همه‌جا قرمز متمایل به قهوه‌ای بود که لکه هایی روشنتر در درونش پراکنده و کمی بعد محو می‌شدند.  با خود گفتم: ” آن‌ها که هستند؟ من کجا هستم؟ چه کسی مرا به اینجا آورده؟ چرا جز این چکش چیزی نمی‌شنوم؟ پس خود ِ چکش کجاست؟ چرا آن‌ها را جای ِ چکش می‌بینم؟…”

آرزوهای کوچک اما به بهای ِ یک زندگی

عصر شده بود و طبق ِ عادت معمول مادرم چایی درست کرده بود. رفتم اون اتاق. مادر و زن عموم نشسته بودند. زنی هست پیر و فرتوت و هشست سالی از بیوه شدنش می‌گذره. البته اگر مادرم هم موهاش رو رنگ نمی کرد شاید همینطور اونرو وصف می‌کردم. نشستم روی ِ فرش. و لیوان ِ چایی دسته دار که لبه‌ش گشادتر از ساقش بود رو به دست گرفتم. چاییش داغ بود. برای همین با لب زدن و اندکی مکیدن مشغول شدم. شاید اینطوری بیشتر وقت صرف می‌کردم. شاید دلم می‌خواست اینطوری بیشتر پیششون بمونم. شاید یک نستالژی بود که روحم رو آرامش میداد.
به حرفاشون دقت کردم. راجع به خواهر ِ یکی از بستگانمون حرف می‌زدند که هفته‌ی پیش فوت شده بود. و اینکه حتمن باید برن و به برادرش تسلیت بگن. پرسیدم: چند سالش بود؟ زن عموم گفت: « همش شصد و پنج سال ». با نیشخندی پرسیدم: « مگه می‌خواست چند سال عمر کنه  که انقدر افسوس می‌خورید؟ » زن‌عموم گفت: « پس یه‌باره بگو ما هم بریم بمیریم دیگه؟ » می‌خواستم بگم: « فرقی نمی‌کنه ». اما گفتم: « مرگ حقه. دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره.» نگاه کردم به چهره‌ی مادرم. به استکان ِ چاییش خیره شده بود. اینجا بود که لب گشود و گفت: « ولی من تا برات عروسی نگیرم دلم نمی‌خواد بمیرم.» زن عموم که همه‌‌‌ی بچه‌هاش ازدواج کرده بودند در تأیید ِ حرف ِ مادرم گفت: « منم هنوز کلی آرزو دارم. دلم می‌خواد برم سوریه و مکه ». هنوز زوده بمیرم. چیزی نگفتم. ترسیدم اگه ادامه بدم امیدشون رو پنبه کنم. یاد ِ به جمله توی ِ کتاب ِ کیمیاگر ِ پابلوکوئلیو افتادم. اونجایی که مغازه دار ِ پیر در جواب ِ پسرک گفت: « دلم نمی‌خواد الآن برم مکه. چون این تنها آرزوی ِ زندگیمه. و نمیدونم اگه برم دیگه بعد از اون با چه آرزویی باید زندگی کنم. » نگاه کردم به جفتشون. چهره‌ی جفتشون در هم رفته بود. متوجه‌ی بحث ِ احمقانه‌ای که شروع کرده بودم شدم. پس بی‌معطلی سعی کردم بحث رو عوض کنم. برگشتم به مادرم گفتم: « چایی چه طعم ِ خوبی داره. چیکار کردی مامان که انقدر خوش طعم شد.» مادرم که گل از گلش شکفت فی الفور گفت: « یه دونه لیپتون ِ چایی معطر انداختم تو قوری تنگ ِ چایی خشک ِ همیشگیمون. » خواستم بگم : « آخه مادر ِ خوبم. چایی معطر میدونی چقدر سمیه؟ » ولی دلم نیومد. فقط آخرین جرعه‌ی چایی رو خوردم و با نشونه‌ی تحسین در حالی که لبخندی روی ِ لب داشتم سری تکون دادمم و برگشتم اتاقم.

چه سوالی باید پرسید؟

question چه سوالی باید پرسید؟
سوالی که تنها در مورد ِ خلاء های ِ گذشته باشد؟
- خیر.

- سوالی که بدنبال ِ دنیای ِ جدیدی باشد؟
- نه لزومن.

- پس چه؟
- تو کیستی؟

- انسانی که می خواهد بداند.
- برای ِ چه می خواهی بدانی؟

- تا دنیایم را آباد سازم.
- آبادی ات در چیست؟

- نمی دانم.
- دنیایت چگونه است؟

- این را هم نمی دانم.
- تا بحال از خودت پرسیدی چی چیز هایی را می توانی بدانی؟

- خیر. بنظرم همه چیز را می شود دانست.
- پس چرا هنوز بعد از چندین هزار سال چیزهایی هست که ندانی؟

- نمی دانم. شاید چون عمرم قد نمی دهد که هم تمام ِ تاریخ را بخوانم. هم اینکه بخواهم از آن ها آینده را بدانم.
- آیا با دانستن ِ گذشته و آینده به مقصودت می‌رسی؟ تو حتی برای ِ دانستن ِ همین سوال نیاز داری عمری را صرف کنی. و آخر جای پاسخ گفتن به این سوال که جز آری یا خیر چیزی نیست، چندین مجلد بنویسی. اما پاسخت در آخر همان نمی دانم باشد.

- خوب شاید تو راست می گویی و همه چیز را نمی توان دانست. اما حالا ما چیزهایی می دانیم که دیروز نمی دانستیم.
- اما آیا هدفت فقط دانستن ِ مجهولات است؟
گفتی می خواهی دنیایت را بسازی. آیا ساخته ای؟ اینطور؟ تو حتی نمی دانی چه چیز بهتر از دیگریست.

- خوب تو بگو من چه کنم؟
- باید بدنبال ِ پاسخ ِ این باشی. چه سوالی باید پرسید؟ سوالی که دنیایت بهتر کند؟ بهتر بودن چیست؟ شاید اگر بدانی تو کیستی پاسخ ِ بهتر بودن بیابی. آن وقت حتی می توانی بدانی آیا دانایی بیشتر دنیایت را بهتر می کند؟ آیا همه چیز را باید دانست؟ حتی خیانت را؟ حتی دروغ را؟ حتی وحشی بودنت را؟ نمی دانم. اما همین را می‌دانم که همه چیز را نباید دانست.  چون همیشه فرصتی برای ِ تغییر هست. چون رازهای ِ ما سرمایه ی ماست. سرمایه ای که نظام ِ طبقاتی خاص ِ خود را می طلبد.

سخنی با دوست

دوستان ِ خوبم، میاید اینجا که چیزی بخونید ولی مطلبی تازه نیست!. خوب ازتون می خوام بهم فرصت بدید تا مطالبی رو اینجا بذارم که انبساط ِ خاطرمونو فراهم بیاره. نه اینکه سیاه مشقی باشه که اگه مسبب ِ تشویشتون نشه، مسبب ِ ابطال ِ وقتتون باشه.
خیلی وقته که می‌خوام بهتون پیشنهاد بدم که فقط آخر ِ هفته‌ها وبلاگم رو بخونید، اما واهمه‌ی اینکه دیگه نخونید نذاشته اینو بگم. الآنم همچین پیشنهادی رو نمیدم، اما چندین پیشنهاد ِ دیگه دارم.
پست ِ قبلیم راجع به این بود که مبادا چیزی بنویسم که توی ِ زندگیتون تأثیر ِ سوء داشته باشه. خوب این حرفم باعث میشه اقلکن با دقت ِ بیشتری مطلب بنویسم، والا من پیامبر نیستم که با اطمینان ِ کامل حرف بزنم. فقط حلاجی می کنم، و در حدّ وسعم تحلیل می کنم تا چیزی از درون ِ حرفام در بیاد. اما به این هدفم واصل نخواهم شد مگر اینکه شماها نقدم کنید یا اگه نقد نمی‌کنید، کلن بیخیالش بشید و بندازید یه گوشه. پس بی برو برگرد چیزیرو نپذیرید. اما اگه می‌خواید بپذیرید باید بگم احتمال ِ اینکه با مطالبی مغایر با اون در پست‌های ِ بعدیم مواجه بشید هم هست.
دیگه اینکه نهایتن روزی یه دفعه به اینجا سر بزنید. بیش ازین موجب میشه که هم من تعجیل به خرج بدم و از کیفیت ِ مطلبم کاسته بشه، هم شماها با مطالب ِ تکراری مواجه بشید و در ازاش یا دلزده ازین وبلاگ بشید یا اینکه وقتتون رو برای ِ کاری بهتر که میتونستید انجام بدید، هدر بدید.(یا اگه در هر صورت هدر میدید، باید بگم که فقط نمی‌خوام شریک ِ این کارتون باشم). راه ِ بهتر اینه که فید ِ وبلاگم رو توی ِ google reader (با ساختن ِ آی دی ِ gmail ) اَد کنید. اونوقت مواقعی که وبلاگم آپدیت میشه توی ِ گوگل‌ریدرتون نشون میده و میتونید ازونجا یا با اومدن ِ به وبلاگ مطلب رو بخونید ( که اگه بخواید کامنت بذارید حتمن باید بیاید توی ِ وبلاگ. )
اما همونطور که نویدش رو داده بودم بزودی مطالبی صرف فلسفی و… در اینجا می‌ذارم، یعنی به محض ِ اینکه به توجیحی کافی راجع بهشون برسم. پس اینطور فکر نکنید که الآن مشغول ِ کاری دیگم که نمیتونم بنویسم. فقط تنها دل مشغولیم اینه که ممکنه وجه های ِ دیگری از موضوع ِ مورد ِ بررسیم باشه که هنوز بهش واقف نشدم. البته می‌دونم که امکان ِ اینکه دقیقن همه‌ی جنبه‌ها رو با محدودیت‌های متعددی که هست، در اون مورد پیدا کنم، تقریبن صفره. اما حرفی که میزنم تنها جنبه‌ی شخصی داره، و بمحض ِ رسیدن به اطمینان ِ خاطری نسبی اون رو به منصه‌ی ظهور خواهم گذاشت.  پس… « به امید ِ دیدار در آینده ای نزدیک و بدرود »

عنوان؟

چند ساعتی هست از تهران برگشتم و بعد از خوابی دو ساعته نشستم روی کتابی (کلیات ِ فلسفه/پاپکین) که چند وقتی هست شروع به خوندنش کردم. هوای ِ تهران خوب بود. یعنی یکی از دو خصوصیتی که نفرتم از تهران رو باعث می شد، (هوای ِ آلوده و شلوغی ِ زیاد) توش نبود. همین شد که بجای ِ اینکه دیروز بیام شمال، امروز اومدم. خواستم توی ِ دانشگاه یکم بگردم. یاد ِ گذشته. دیدار ِ دوستان. در کردن ِ خستگی و یه جورایی تنوع. آخه اینجا (توی ِ شمال) همش چپیدم توی ِ خونه و اغلب مشغول ِ خوندن ِ کتاب یا دیدن ِ فیلم یا رفتن توی ِ اینترنت و یکی دو روز ِ هفته هم برای ِ تدریس توی ِ دانشگاه آزاد صرف میشه.
همینکه الآن اومدم اینجا و دارم مینویسم راضی نیستم. چون می خوام هر چه سریعتر برگردم سر ِ کتاب. اما چیز هایی به ذهنم اومد که گفتم بنویسم بهتره. پس برای ِ اینکه به جفت ِ این تمایلاتم برسم حرفامو خلاصه میگم. راجع به مطالبی هم که می خونم بزودی در حیطه های ِ اخلاق و دین و فلسفه و داستان و … مطالبی رو می نویسم. هر چقدر که همه جانبه تر باشه و به اطمینان ِ بیشتری راجع بهشون برسم و حس بیشتری برای نوشتن داشته باشم بیشتر می‌نویسم. خصوصن که الآن بنظر میاد چند نفری هستن که این وبلاگ رو قابل دونستن برای خوندن. (که از همشون ممنونم)
بگذریم. گفتم داستان. یه جایی خوندم که « همه ی آدم ها برای ِ خودشون داستانی دارند. بعضی ها بیشتر و بعضی ها فقط یکی. » آره. واقعن همینطوره. همه ی ما برای ِ خودمون داستانی داریم. داستان ِ عاشقیمون یا دلسردیمون. خوش خلقیمون یا بدجنسیمون. فقر یا ثروتمون. شغل یا بیکاریمون. فلسفه ی زندگیمون. همه و همه داستانند. برای ِ من اگه بخوام دقت کنم روی ِ تک تک ِ لحظه های زندگیم، همش داستانه. اگه ” رویای فالیزی ” یا ” دقیقه ها ” رو خونده باشید، می دونید من چه می گم. ازین دست سوژه ها برای ِ نوشتن ِ داستان خیلی زیاد برام پیش میاد. ولی اونچه که برام مهمه اینه که راهی رو برم و حرفی رو بزنم که اول از همه روشنایی راه و زندگی ِ خودم و بعد ازون دیگران باشه.
میگن ادبیات رسالت نداره. این بحثی بود که اخیرن بین ِ من و یکی از اعضای ِ گروهی توی نت شده بود و قسمت کوچیکی ازون رو قبلن تحت ِ عنوان ِ “منشور ِ هنر” آورده بودم. اونجا به این نتیجه رسیدیم که ادبیات رسالت نداره. یعنی قرار نیست که راهی رو به کسی نشون بده. ولی این حرف رو با این دیدگاه پذیرفتم که خود ِ ادبیات فقط زبانی شیوا و سبکی برای ِ انتقال ِ حرف ِ گوینده (نویسنده) به مخاطب هست. اما برای ِ شخص ِ من که ادبیات رو بخدمت ِ فلسفه یا شناختم از هستی می گیرم، این حرف صادق نیست. ماکسیم گورکی میگه: ” مهم چی نوشتنه نه چگونه نوشتن. نویسنده کسیه که پرچمدار ِ ملته نه دنباله روی ِ اونها” . اما لزومن این پرچم مقصد رو نشون نمیده، ممکنه راه رو نشون بده، که حتی دو راهی هم داشته باشه و انتخاب با خود ِ خوانندست.
الآن مد شده که همه از حسیات ِ درون ِ خودشون بنویسن. کاری که منم ازش مستثنی نبودم. اما بعضی اوقات خود ِ حس های ِ ما به ما دروغ میگه. مثلن خطایی که اغلب در دید یا شنوایی داریم، یا همینکه ما فقط یک محدوده از طول ِ موج ِ مشخصی رو می‌تونیم ببینیم نشون ازینه که واقعیت یا حقیقت اشیاء و دنیای ِ پیرامون رو نمی‌تونیم دقیقن حس کنیم. حال اگر این رو تعمیم بدیم به دنیای ِ درونمون، درسته که دقیقن همون چیزایی رو که حس می‌کنیم می‌نویسیم. اما آیا اون چیزیرو که حس می‌کنیم درست و واقعیه؟ آیا اونی که این رو می‌خونه هیچ تأثیری ازین متن نمی‌گیره؟ خیلی‌ها میگن: خوب بگیره چه اهمیتی داره؟! حتی بعضی ها کلی باد به غبغب میندازن که تونستن کلی آدم رو بسمت ِ خودشون بکشونن. اما این شهرته نه حقیقت. نه چیزی که من بدنبالشم. چون اگه بدنبالش بودم جای عاشق ِ نویسنده بودن عاشق ِ فوتبالیستی یا سیاستمداری می شدم. اما نه این، نه شهوت نه ثروت چیزهایی نیستند که بدنبالشم. ممکنه کسی بگه: آب در کوزه و شما دور ِ جهان می گردی؟ یعنی شاید حقیقت همین هاست. اما مطمئنن نیست. این‌ها حقیقتِ محض نیستند. اما نردبانی برای ِ حقیقت می‌تونن باشن. همونطور که غذا می‌خوریم تا زنده بمونیم،اما اگه زندگی کنیم که فقط غذا تهیه کنیم، اونوقت کدوم عقل ِ سالمی این رو می‌پذیره؟ ما موجودات ِ متفکر که با حیوان فرق داریم، نباید حقیقت رو زندگی ِ حیوونی بدونیم. شاید بگید اه اه. حرفای ِ تکراری. میدونم، اونقدر در ِ گوش ِ ما ازین قسم حرف‌های ِ بی‌عمل که فقط خطا کاری‌هامونو توجیح می‌کنه، که فقط باد به غبغب میندازه، زدند که کلن شرطیمون کرده و هرچی ازین جور حرفاست رو مزخرف ِ محض می‌دونیم. اما باید بگم من یکی می‌خوام محتاط باشم. نمی خوام توی ِ این چند صبا زندگیم، عین ِ کبک سرمو بذارم توی برف و نبینم که مولانا چه گفته، که روانشناسی امروز که فلاسفه بزرگ که ادیان ِ بزرگ چی گفتند. باید از بین ِ این‌ها انتخاب کنم. اما اینم میدونم که هر چی می‌خونم و هر چی می‌بینم عین ِ مطالبی که روی ِ کاستی ضبط میشه بخشی از مطالب ِ قبلی رو پاک می‌کنه. پس باید بصورت ِ موضوعی تحقیقاتمو از یه جایی به بعد شروع کنم. پس انتخابم اینطور نیست که برای ِ مدتها هر چی دستم اومد بخونم و یه روز پاشمو از بینشون انتخابی بکنم. هر روز یا شایدم هر لحظه یک انتخاب رو دارم که ممکنه انتخاب ِ بعدیش اونرو نقض کنه یا شایدم بر پایه اون صورت بگیره ( که بخاطره دلیل ِ دوم باید مراقب ِ انتخاب ها بود و بی‌گدار به آب نزد. شاید قبل از انتخاب ِ راه رفتن در یک مسیری نیاز باشه که ایستادن رو انتخاب کنیم تا کمی راجع به انتخاب ِ بعدیمون فکر کنیم و با اطمینان ِ بیشتری قدم برداریم). بنابراین درخت ِ کمالی که طرح می کنم، به آب ِ مطالعه، نور ِ تعقل، خاک ِ عمل نیاز داره تا میوه ای بده کاملن انسانی و درخور ِ شأنش.
ازین حرفا نتیجه می‌گیریم که یا باید مطمئن بود و نوشت (اطمینان تا درصدی بالا (نه صد در صد) در مورده دیگران و تقریبن صد در صد در مورده خودمون)، یا اینکه اگر مطمئن نیستیم و می خوایم حتمن بنویسیم (حالا بنا به هر دلیلی) عدم ِ اطمینانمون رو توی ِ نوشتمون بگیم. ممکنه به من خرده بگیرید که: تو همیشه از نسبیت حرف میزدی. چطور شد الآن داری از اطمینان می‌گی؟ باید بگم درسته که به نسبیت اعتقاد دارم، اما همین باعث میشه به بعضی گفته‌ها که هیچ توجیح خارجی (اجتماعی) یا ریاضی (عقلی) یا متافیزیکی (وحی) ندارند توجه نکنم. ممکنه کسی مثل ِ دکارت بگه آقا همین سه تایی که گفتی از کجا معلوم مقیاس های ِ درستی باشند؟ خوب باید بگم همه‌ی اینها رو واقعن (حداقل الآن) نمی تونم تک تک اثبات کنم. اما مثل ِ دکارت نمیام از اول هر چی هست و نیست رو نمره ی صفر بهش بدم. اون به همه چیز صفر داد. حتی به وجود ِ خودش. بعد گفت: “من فکر می کنم پس من هستم”. اما از کجا معلوم که اون فکر می کرد؟ اصلن اون از فکر کردن چه تعریفی داشت؟ اگر فکر کردن رو بنظم در آوردن ِ بی نظمی‌ها می‌دونست، اونوقت باید پرسید پس وجود یعنی دخل و تصرف در بی نظمی؟ پس حیوونی که منشأ تصرف واقع میشه متفکر تر از ماست و وجودش مسلم تر از ما. نظمی که ما پیدا می کنیم در خودِ بی نظمی هست و ما فقط کشفش می کنیم. دیگر اینکه دیوانه ای که کلن عقلش مختله آیا وجود نداره؟ شاید مشکلی که دکارت با وجود داشتن ِ خودش داشت این بود که تعریفش از “وجود” ایراد داشت. درسته که “وجود” با ” موجود” فرق داره و هر چه موجود هست و ما می بینیم و می شنویم رو نمی تونیم بگیم که وجودشون و هستیشون هم همینهاست. اما این بنا نمیشه که ما بگیم اونچه موجود هست وجود نداره. همینکه اون موجوده دلیل بر وجودشه. اگر وجودی نداشت پس چرا موجوده؟ پس اینجا گفته‌ی دکارت دچار ِ چالش میشه.
اونچه در فلسفه‌ی جدید داریم هم همین هاست. فلسفه ایه “تحلیلی” که میاد به تحلیل ِ تک تک ِ عبارات ِ فلاسفه ‌ی کلاسیک می پردازه. “فلسفه‌ی تحلیلی” نمیاد از همون اول همه چیز رو رد کنه ( البته تا جایی که مطلعم، و هنوز مطمئن نیستم ) بلکه اقلن بهش نمره‌ی دَه رو میده تا اون رو قابل و لایق ِ تحلیل بدونه، بعد میاد بر مبناهای ِ اساسی ِ دیگری اون رو اثبات می کنه که یا درسته یا غلط، یا بسمت ِ بیست میره یا بسمت ِ صفر. نمی‌خوام از اصول ِ منطق براتون بگم. ولی اینو باید بگم که ازین حرفام نتیجه نگیرید که فلسفه (عین ِ علم) بر پیش‌فرض‌هایی استواره. نه. فلسفه حتی پیش‌فرض‌ها رو هم تحلیل می‌کنه. ولی پیش‌فرض ِ دیگری می‌گیره که پیش‌فرض‌های گفته‌ی مورده تحلیل می‌تونن درست باشند، مگر اینکه خلافش ثابت بشه؛ و یا نمی تونن کاملن درست باشند مگر اینکه درستیشون بر ما ثابت بشه. و ملاک ِ این درستی و نادرستی گهگاه در خود ِ اون سوژه ی مورد ِ تحلیل نهفتست، یا در جایی دیگر که قبلن بر ما اثبات شده بود.
برگردیم سر ِ حرفمون راجع به داستان نویسی. گفتم سوژه زیاده، طریقه‌ی نوشتن رو هم دست و پا شکسته میدونم چطوریه یا اینکه چطور میشه آموخت. اما همه چیز رو نمی‌تونم بنویسم، یا اگر می‌نویسم علنی نمی‌تونم بکنم. چون ممکنه زندگی بعضی از شماها رو جهتی خلاف بده که این برام مسئولیت ِ سختیه. درسته که آدم‌ها باید آزاد باشند و بر مبنای ِ آزادیشون انتخاب کنند. ولی اگه ریز نگاه کنیم هیچ وقت نمی‌تونیم کاملن آزاد فکر کنیم، و کاملن آزاد انتخاب کنیم و در آخر کاملن آزاد عمل کنیم. دلیل زیاده، که شاید در پست های ِ بعدی راجع بهشون حرف بزنم. اما اونچه تأکید ِ منه اینه که نوشته‌ای رو اینجا یا هر جای ِ دیگری بیارم، که این پیش‌شرط رو داشته باشه. یعنی به طرفم اختیار بده، تا انتخاب کنه. تا نقد کنه، و نقد بشه. تا خودش رو توی ِ شخصیت‌های داستان یا حرف های ِ نوشتم پیدا کنه. و خودش قضاوت کنه نه من. بزرگترین خواسته‌ام اینه که چیزی بنویسم که خودم و خودش رو به فکر وادار کنه. مثل ِ همین چیزهایی که اینجا گفتم. من رسول نیستم، دلقک هم نیستم. فقط یک ظرف ِ انسانی زاده شدم که می‌خواد در کنار ِ انسان های ِ دیگه حرف بزنه، فکر کنه، راه بره، و نهایتن به علم و آگاهی ای برسه درخوره شأنش و ظرف رو بزرگتر و پرتر از انسانیت کنه، نه بیشتر و نه کمتر در قیاس با دیگران، بلکه بیشتر و بزرگتر برای ِ خودش تا عمر بهش اجازه میده.