تناسخ (2)

دوست: نبي عزيز فكر ميكنم تنها نظري كه ميشه بر مورد ماوراء الطبيعه داد اينه كه درموردش نميشه نظر داد (عجب پارادوكسيكال) :دی
البته درسته دكارت و هيوم دو تفكر مقابل هم هستن…ولي كانت مثل برآيند اين دوتاست…و نظرش جامع تر وشامل تر از دوتاي قبليه…
ولي آقا نبي چيزهايي كه ما با تحليل عقلي از درونشون قانوني در مياريم حتما قبلش يه تجربه حسي داشتيم… البته من منظورم از تجربه حسي فقط چيزهايي نيستش كه مختص به حواس پنج گانه باشه…
مثلا ما وقتي در مورد يه چيزي فكر ميكنيم نميتونم در موردش زمان و مكان قائل نشيم… يا نميتونيم براش هيچ گونه علتي متصور نشيم…چون اينا مثل يه عينكي هستن كه ما وقتي ميخوايم تجربه اي داشته باشيم مجبوريم اون عينك رو به چشم بزنيم…
واسه همين هستش كه وقتي درمورد ذات خدا فكر ميكنيم به مشكل برميخوريم…چون خدا رو هم داريم با همين عينك ميبينم…و اساسا نميتونيم بدون برداشتن اين عينك به بررسي چيزي بپردازيم…بدون اين عينك اصلا چيزي رو نميشه تجربه كرد…(يعني شما يه چيزي رو متصور بشي ولي مثلا براش مكان قائل نشي )
اين عينك همون تجربه حسي هستش…و ماچون از «ذات خدا» هيچ تجربه حسي اي نداريم وقتي در موردش فكر ميكنيم گاها با تناقض روبرو ميشم…يا دركش برامون غير ممكنه…چون ميخوايم خدا رو با همين عينك ببينم…در حالي كه ذات خدا رو با اين عينك نميشه ديد…چون ما از خدا هيچ تجربه حسي نداريم.
تناسخ هم همينه…ما از بعده مرگمون هيچ تجربه حسي نداريم…و هر نظري هم كه داريم در موردش ميديم صرفا با گذاشتن اين عينك به چشممون داريم در موردش نظر ميدم…اما اين عينك مختص به همين جاست…همين دنيا…پس هيچ دليلي نداره كه نظر ما در مورد بعد از مرگمون درست باشه…درست مثل مثال بالا، چون از بعد از مرگمون هيچ تجربه حسي نداريم.
مثلا من ميام ميگم كه بعد از مرگ، ما همه تبديل به فرشته ميشيم!
شما ميتوني حرف من رو رد كني؟ يا متوني تاييد كني؟ با كدوم استدلال علمي يا منطقي؟ اگر هم نظري بدي، داري بر اساس همين تجربيات حسي، با همين عينك روي چشمت نظر ميدي!!! در حالي كه ممكنه توي عالم فرشتگاني كه من متصورشدم مكان 22 بعد داشته باشه!!! شما ميتوني رد كني كه اين جوري نيست؟ اصلا ميشه براي مكان 22 بعد متصور شد؟ تا موقعي كه اين عينك به چشم منو شما هست: نه!
الان اين جهاني كه من متصور شدم يه امر كاملا ماوراء الطبيعه هست…شما ميتوني وجود اين جهان مثل زده شده رو رد كني؟
در واقع اينا رو گفتم كه بگم كه از نظر «عقلاني» اگه بخوايم نظري در مورد بعد از مرگمون بديم!!! هيچ چيز معلوم نيست!!! ممكنه درست باشه…ممكنه درست نباشه… چون يه امر ماوراءالطبيعي هستش. اميدوارم منظورم رو خوب گفته باشيم.

من: حرف از عینک زدید، اما عینک کارش چیه؟ بهتر دیدن، درسته؟ شاید اگر می گفتید عینکی که شیشه هاش رنگیه و فقط مجبوریم با یک رنگ ببینیم منظورتونو بهتر بیان می کردید. بگذریم، هدف گرفتنه منظورتون بود که گرفتم. و باید بگم شاید در مورد ذات خدا نشه نظری موثق داد ولی در مورد اثبات وجود خدا میشه.
دیگه اینکه ماورالطبیعه رو فقط به این گونه امور اطلاق ندید، چرا که “ماتریالیسم” هم نوعی نطر ماورالطبیعیه و اگر تجربی مسلک باشیم حتی به ماتریالیسم هم دست رد می زنیم و کلن مذهب “لاادری” رو پیشه می کنیم.
گفتید منظورتون از حواس فقط حواس پنج گانه نیست، پس چیه؟ حس دیگری میشناسید؟
“پیاژه” روانشناس سویسی و متخصص روانشناسی کودک در مورد مراحل شناخت کودک به این حرفتون صحه میذاره که می گید از تجربه حسی شناخت ما شروع میشه. البته پیازه تجربه های فطری رو برای قبل از سه ماهگی مطرح می کنه و بعد تجربه های حسی و حرکتی و… نهایتن تجربه های انتزاعی که از 11 سالگی به بعد رخ میده. تأکید من روی این نوع تجربست که ذهن قبل از عمل احتمالاتی رو صورت میده و بعد عمل رو انجام میده. نمونه ی عینی و کاربردیش توی ِ ریاضیاته .لزومی نداره بر اینکه ریاضیات عینن در تجربه ی ما حس بشه بلکه تنها عاملی که نیاز به یاد گرفتنه همون زبان ریاضیه. در ریاضی وقتی شما “بعد” رو تعریف کنید می تونید جهان هزار بعدی رو هم تصور کنید و به نتایجی که از اون بدست میارید ایمان داشته باشید.
متوجه منظورم شدید؟ منظورم اینه که ما فرضی و تعریفی که از تناسخ داریم نمیتونه با نتیجه ای که می گیریم همخونی داشته باشه. تناسخ تناقض رو توی خودش داره. همونطور که یکی از دوستان گفتند: ( “شروع جدید با شعور جدید” منتفیه. اما شروع جدید با همون شعور قبلی مسلما پایان جدید هم چیزی جز پایان قبلی نخواهد بود )
تناسخ رو اگر بدین معنی بگیریم که شروع جدید با شعور جدید، این یعنی انسانی جدید، و این معنی نمیده که روح این انسان در انسان دیگری دوباره زنده بشه، چون هیچ اشتراکی بینشون نخواهد بود، پس تناسخی هم نخواهد بود. ولیکن اگر شروع جدید با شعور قبلی باشه، یکی اینکه پایان همون نمیشه، چرا که محیط تفاوت پیدا می کنه، و تصمیمات میتونه تغییر کنه.
ما موجودات آزادی هستیم، هر چند تحت تأثیر وراثت یا محیطمون باشیم. و دیگر اینکه در هیچ کجایی اثبات نشده که کودکی مثلن روح فلسفی ” اسپینوزا ” رو میتونه داشته باشه، بلکه اگر قرار بر اسپینوزا شدنه، باید کل عمرش رو به تفکر و تعمق و یادگیری بپردازه تا اسپینوزا بشه. کودک میتونه عین ِ ظرفی خالی مستعد تبدیل به همچین شخصیتی باشه ولی این بدین معنی نیست که اون قبلن اسپینوزا بود.
دوباره تأکید می کنم که خود هیوم هم یک تجربی مسلک کامل نبود چرا که اون هم یقین هایی داشت.

کورمال

the_persistence_of_memory1

روزها می گذرند

و من به آرامی قدمی بر می دارم

و در هر قدمی چندی می ایستم

و در هر ایستادنی یک بار به ساعت نگاه می کنم

و باز قدمی دیگر

بی آنکه بدانم ساعت چند بود.

قاصدک

untitled

قاصدک،

هان چه خبر آوردی؟

وز کجا از که خبر آوردی؟

انتظار خبر، بسیار است مرا.

من اینجا نشستم در پی نوری، که می گیرد شعله از فانوس،

خردک شرری کاشته ام، در ته چشم همسایه، در کوی ِ بالادست.

من اینجا چون موج می لرزم،

توانی نیست، وزنی نیست می دانم.

مرا با خویش همراه کن،

بیا بگشای در، چراغ باده نیز بفروز،

مرا در خویش مأوا کن.

قاصدک،

قاصد تجربه های همه تلخ،

در دلم می گوید،

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب،

همه را می دانم. ولی…، آخر…، ای وای…

راستی، آیا خبر داری من ِ من را؟

یا که این چهار سوی ِ سبز و

جفت گل سرخ خمیده ساقش را؟

بغض های مادر کهنه در درد و

گر گرفته مهر  سینه م ممسوح را؟

من اینجا، خبر دارم، می دانم،

تو را با خویش می خوانم.

تو را در خویش می دانم.

معنای ِ معانی

dsc00137

بالهای پروانه در تاب است

و تنها پروانه تاب آن دارد

شنیدی اینکه می گویند

” پرنده مردنیست، پرواز را بخاطر بسپار”

پس آیا، پروانه نیز مردنیست؟

پس آیا ، مردن نیز پروازیست؟

مرده ای نیست تا بگویدم پاسخ؟

شاید، معنایی نیز دیگر نیست

شاید که در ید ماست

مشتی بر لودگی و

لق لق ِ دهان ِ ماست

شاید نیز در تهوع،

آغازیست تحول را

و پایانش ناپیدا

انسان آنسان که می بیند

یکی از دوستان که هنوز افتخار آشنایی با ایشون رو ندارم، در کامنتهاشون بحثهایی رو مطرح کردند که بهتر دیدم پاسخ رو به پستی مستقل اختصاص بدم تا شما نیز نگاهی بهش داشته باشید. باشد که با مطرح شدن ِ بحث در این مورد بهره ای نسبی نصیبمان شود.
———————————————————————————————————————-
اولین چیزی که با شنیدن ِ ” نسبیت ” به ذهن ِ ما میاد “انیشتین” فیزیکدان یهودی هست که اگر نسبیت رو علی رغم اثبات در وادی فیزیک، در دین و علوم انسانی اثبات میکرد، شاید هیچوقت خود دیندار و یکتاپرست نمی بود. بعد از او کسانی همت گماردند که نسبیت رو به این وادی ها بکشونند که خب در اینجا به همینقدر قناعت میکنم و هنوز چیز زیادی در موردِ چگونگیش نمیدونم. ولی این رو باید بگم که بسته به این که چه نوع استنباطی از نسبیت در وادی دین و فلسفه بشه، عواقب و پی آمدهای متفاوتی رو خواهیم داشت. نسبیت میتونه اومانیسم (اصالت انسان) رو نفی کنه یا اینکه بر درست بودن ِ اون صحه بذاره. فکر کنم بعد از شروع مطالعاتم در فلسفه ی علم در این مورد بهتر و بیشتر بتونم نظر بدم.
اما قبل از انیشتین، به عناوینی مختلف در مورد نسبیت و فلسفه ی نسبیت بحث هایی مطرح شده. شروعش همونقدری که در مکتوبات تاریخ اومده از سوفسطائی ها بود که میگفتند حقیقتی وجود نداره و تنها حقیقت همونیه که در نظر ِ ما هست. ارسطو هم که فردی فیلسوف و علمی بود در تعریف اخلاق ِ خودش و حد وسطی که تشخیص اون رو به تک تک افراد سپرده بود بنحوی از انحاء به نسبیت عقیده داشت. اسپینوزا هم که عقیده به پانتئیسم (همه خدا انگاری= جهان به تمامی و کلن خدا است) داشت، و می گفت مطلقی در بیرون وجود داره و کار ما اینه که بنسبت ِ خودمون اون رو تشخیص بدیم و فرد فرزانه کسی هست که وجود مطلق و خوبی و بدی رو در زندگی خودش تشخیص بده. اونچه اون ها گفتند زیاده، هرچند نقدهای زیادی در اعصار مختلف بهشون شد. ولی بیشتر ازین واردش نمیشم و به اشاره کوچیکم اکتفا میکنم. چراکه عقیده دارم نگفتن ِ ناقص ِ حرفی و علمی بعضن ضرری بیش از ندونستن ِ اون داره.
اما بذارید خودمون پیش خودمون و با عقل خودمون نسبیت رو به ترازوی حساب بکشونیم. اینکه بدی و خوبی هر کسی به تشخیص خود ِ اون فرد هست. سوال اینه که اگر خوبی و بدی ای که فردی برای خود تعریف می کنه مغایر با تعریف شخص مقابلش باشه چی؟ بیشترین بخش ِ اخلاق در ارتباط با دیگرون بیان میشه و اگر نتونیم خوبی و بدی ای متناسب با جامعه تعریف کنیم چگونه اخلاقی خواهیم داشت؟
خوب شاید پاسخ بدید: ما با تربیت از کودکی در جامعه ای که قراره در آینده زندگی ای رو از روی اختیار داشته باشیم، با قوانین مشترک اخلاقی آشنا میشیم. و متناسب با اونها و در همون حدود تصمیم نهایی رو میگیریم. این گفته ی “لورنس کلبرگ” روانشناس آمریکایی نیز هست که با تعریف مراحل استدلال اخلاقی افراد در طی رشد، مرحله آخر رو به وجدان فردی میسپره، اما در مراحل قبلی قوانینی به عناوین مختلف به او آموخته میشه که حکم طلق خواهند بود و در صورت انجام خبطی مجازاتش رو در پی داره.
اما ازین حیث که خودمون رو مجزا بدونیم و برگردیم به نسبیت، و گفته ی شما، که تنها مطلق همون نسبی بودنه، سوالی مطرح میشه. اینکه وقتی شما به نسبی بودن اعتقاد پیدا کنی (البته مستدل تر نه صرفن چون با شما ارتباط برقرار میکنه!) اونوقت مطلق بودن نسبیت نفی میشه چون این خود ِ نسبیته که مطلق بودن ِ نسبیت رو رد میکنه. یعنی نسبیت در سطح های مختلف و با معیارهای مختلف میتونه بیان بشه. مثلن من نور لامپ التهابی رو بیشتر از نور مهتابی میدونم. اما در سطحی دیگر نور لامپ التهابی دویست رو زردتر از التهابی صد میدونم. اینجا نسبیت با معیار های مختلف تعریف میشه و در اصل نسبیت هم یعنی همین. یعنی نسبی بودن ِ نسبیت.
در گذشته نسبیت اغلب برای توجیه تغییر و تحول تعریف میشد، همینکه آدمی هنوز هم نتونسته چیزی رو بیان کنه که همه کس به اون معتقد باشند. همیشه و در هر حیطه ای تغییر در تمدن و دین و اخلاق و … رو داشتیم. و هیچ وقت چیزی واحد وجود نداشت که همه کس رو مسحور و محصور خودش کنه و اون رو به تبعیت وا داره. اما آیا این کافیه که بگیم چون تغییر داریم پس هیچ چیز واحدی نداریم؟ شاید این تغییر بخاطر خودمونه نه ایده آل های بیرونی. خب یه جورایی این حرفم درسته چون ما جاودانگی رو در اینجا تجربه نمیکنیم. اینکه استاد شما فرمودند چقدر بحث و مجادله، حالا دیگه وقت عمله. آیا این درسته؟ مگر ما با یک انسان در طول تاریخ مواجهیم که بخوایم بهش بگیم: بس است بحث و جدل، دیگر برو پی ِ عمل. این فلسفه ی پراگماتیسمی که خوره ی ما شده (که شاید ریشه در جهان سومی بودمون داشته باشه) خود جوانب بسیاری و کلی نقص داره که باید راجع بهش بحث بشه. باید هر یک از ما در زندگی شخصی خودمون بعضی چیزهای اساسی رو به مسلخ سوال و چراهامون بکشونیم و بعد از چندی حلاجی و ریستنی نو اون رو به عمل مبدل کنیم. و این شاید در هر قرنی به تناسب خودش بچرخه و اونچه حاصل ازین قرون است شبیه مارپیچی خواهد شد که در عین چرخش رو به سوی کمالی خواهد داشت.
برگردیم به نسبیت.مثالی می زنم. آیا اگر شیئی یا معنایی مطلق رو در نظر بگیریم که در بیرون از مخیله ی ما وجود داره و هر یک از ما بطبع و وسعت دید خودمون بیانی از اون رو بیان کنیم، در چه صورتی میتونیم بگیم که اونچیز مطلقن وجود داره یا نه؟
شاید بگید اگر همه ی ما بیانی یکسان از او داشته باشیم اونوقت او مطلقن وجود دارد. اما پاسخ خیر است. چون اگر بپرسیم شاید اون شیء یا معنا وجه های دیگری دارد که ما هنوز به آن پی نبردیم؟ اصلن آیا ما به زاویه ی دید خودمون اطمینان داریم؟ (دقت کنید که این بحثی است که در فلسفه ی سیاسی و در مورد دموکراسی (حکومت اکثریت بر اقلیت) بیانی گستره دارد ولی حال بحثش ازین مقوله ی ما خارجه).
اما شق دیگر اینه که افراد عقاید مختلفی رو که بعضن مخالف هم هستند، در مورد اون شیء ثابت خارجی بیان کنند. اونوقت ممکنه بگیم: یا اون شی ء وجود نداره یا اینکه هزاران وجه ازش وجود داره.
منطقی که در این مثال بکار بردم ریشه در هندسه ی اقلیدوسی (اولی) و نااقلیدوسی (دومی) داره. اما اینکه کدوم یک درستند و ادامه ی این بحث رو میسپرم به فرصتی دیگر که مطالعات و فرصت بیشتری داشته باشم و بتونم استدلال درستی بیان کنم.

بابی از ابواب

چند روزیه که افکاری توی ذهنم هست و هی دست دست می کردم و بُروزش رو به تعویق مینداختم. آخه هم انسجام نداشتند و هم اینکه واهمه ی این بود که توی این ایام بنظرتون بحق نیاد. یه بار هم سعی کردم با زبانی روایی و در قالب داستانی و غیر مستقیم شرح ِ پندار کنم که تنگی حوصله و اطناب سخن باعث شد ازش دست بکشم و نیمه کاره بسپرم به روزهای پسین.
القصه، اومدم یه جورایی تهوع فکری کنم، اما نه تهوع به اون معنایی که سارتر کتابش رو نوشت، یا اونچه توی ذهنتون از تهوع معنی میکنید؛ بلکه فقط پرده برداشتن از یک قسمته مخیلم. راست یا دروغش به ترازوی شما. اینها که قراره بگم تنها انداختن تاسی رو میمونه که احتمال اومدن ِ هر عددی درش هست. پس درش دنبال صدق کلام نباید باشیم و تنها یک گردگیری فکریه که لزومن به عوض شدن فکر نمیانجامه. شروع می کنیم.
تعریف شما از اجتماع چیه؟ اجتماع مجموعه ای از افراد است؟ اجتماع روحی دارد که هر فرد ندارد؟ و بالتبع حقی دارد که تک تک افراد ممکن است نداشته باشند؟ هدف ازین بحث صرفن ارائه ی تعریف نیست. پس به هدف می پردازم و تعریف رو به استنباط خودتون میسپرم. اغلب می گن آدم ها موجوداتی اجتماعی هستند. چرا؟ خوب چون هر کسی می خواد ازدواج کنه. می خواد معروف باشه. می خواد در آینه ی اجتماع شخصیت خودش رو ببینه و همونطور که در آینه ی شیشه ای چهرش رو میبینه و کلی تصحیح و آرایش و وسواس بخرج میده در اجتماع بتراش و آرایش خودش میپردازه. اون نیاز داره که گهگداری خودش رو با دیگری قیاس کنه. چه از زمان کودکی که تمام رفتاراش تقلیدی از والدینشونه و چه در بزرگسالی و کسب موفقیت که تا زیردستی ها رو نبینه نمیتونه تعریفی درست از خودش داشته باشه. بقول هابز: ” تمام سرمایه ی یک پادشاه رعیت او هستند”.
در چند پست گذشته شمه ای از نظریه ی شناخت رو آوردم (که خب همچنان ادامه داره و پست های بعدیش رو در روزهای آتی میبینید) و در اونجا بحث از طریقه ی شناخت آدمی از دنیای اطرافش شد. اینکه آیا میتونه بر طرز فکری صحه بذاره؟ و اینکه آیا این بتجربش بستست یا نیرویی جدای ازون رو داره؟ در این موضوع که انسان شدیدن به تجربیاتش وابستست و بخش اعظمن شناختش و بقولی ملاط شناختش از طریق پنج حسشه شکی نیست. و خب اینها همه داد میزنند که انسان در وادی اجتماع شناخت پیدا می کنه. اما وقتی اینها نباشند یا آدمی خودش فرض کنه اینها نیستند؛ چی؟
برای راحتی کار انسانی رو در نظر بگیرید که در کویر سرگردانه. در شبی تاریک. نه صدایی نه نوری.( بطوریکه اگر در کیلومترها اونورتر سوسماری قدم ورداره صدایی می شنوه. اما این رو هم از مثالمون حذف میکنیم.) و اینکه او قبل از رفتن به اونجا حافظش رو از دست داده بود. بنظرتون به چی فکر می کنه؟ خب بهرچی هم فکر کنه ممکنه حافظش یارای همراهیشو نداشته باشه. پس حافظشو بهش بر میگردونیم و فرض می کنیم که اون با اراده ی خودش به زن و بچه و گرفتاری های قبل از اومدن به کویر فکر نمیکنه. او در آرامشه مطلقه. اگر آرامش رو سکوت و تاریکی و عدم تفکری اضطراب آمیز بدونیم. اما باز اون بنباله آرامش میگرده. این آرامش چیه؟ جواب این سوال که فردا چه پیش میاد؟ اینکه آب و نانش از کجا جور میشه؟ اینکه به کجا و کدوم طرف باید بره؟ خب هر کاری که بخواد بکنه همون چیزیه که در فکرش میاد و این فکر بهش جهتی رو میده که بخواد به اون سمت بره تا شاید به خونوادش یا آب و نانش برسه. پس او آزاده که حرکت کنه، به هر سمتی، با مبدأ گرفتن ِ خودش. و بخاطره این حرکت مسئولیت اونچه بعد ازین پیش میاد بعهده ی خودشه.
اون میتونه اگر قطب نمایی داشته باشه جهتش رو پیدا کنه. اما برداشتن قطب نما هم با تصمیم خودش صورت گرفته. شاید بگید سهم طبیعت رو از یاد بردم و نیروی مغناطیسی ای که در زمین وجود داره که کمک می کنه تا قطب نماش جهت درست رو نشون بده. اما باز خود انسانه که به کشف و تغییر طبیعت دست میزنه. درسته که انسان جزوی از نظام اکوسیستمی طبیعته اما این چرخه ها یکسان و تکراری نیستند و هر انسانی از تولد تا مرگ چرخه ای کاملن متفاوت با دیگری و با فکر و آزادی خودش انتخاب می کنه. خب با این فرض که او آزاده و فارغ از بعضی اجبارهای وراثتی و محیطی که بر او اعمال میشه باید دید در ورطه های مختلف چه تصمیمی میگیره؟
شاید اگر در شلوغی یک نظام اجتماعی باشه تصمیم قطعیش همون مختلط شدن با مردمه و اگر در همون بیابون بی آب و علف باشه تصمیمش واکاوی خود یا پیدا کردنه آب و نان و غیره باشه. اما انتخاب بودن در محیطی شلوغ یا خلوتی بیابان گون بر عهده ی خودشه. پس او چه تصمیمی میگیره؟
“مزلو” روانشناس آمریکایی هرمی رو برای شخصیت انسان تعریف میکنه که در شکل زیر شمایی ازش رو آوردم. 2اونچه در این هرم دیده میشه اینه که نقطه ی آغازین هرم مهیا کردنه رفع عطش گرسنگی و تشنگی و غیرست و نهایتن به خودشکوفایی میرسه. پعنی پله ها نشان از قدرت هر کدام از میل هاست که در اینجا به اولین پله بیشترین پهنا داده شده و بهمین ترتیب تا بالا کاهشی رو می بینیم که شکل هرمی منتج از همین درجه بندی هست. اما خرده ای که به این نوع درجه بندی وارده اینه که نمونه های مزلو انسانهای اروپایی و آمریکایی بودند که زندگی مرفهی رو در محیطی با آب و هوای معتدل و سبزو خرم و اجتماعی آزاد، تجربه میکنند. مسلمن میزان درخواست برای تغذیه روحی و جسمی همچین شخصی با کسی که تو کویر زندگی می کنه به فاصله ی زمین تا آسمونه. مزلو شخصیت سالمش رو کسی میدونست که همه ی این گام ها رو بحد اعلا رسونده باشه و حدودی که او تعیین کرده بود مغایر با نمونه ی عرب بادیه نشینه. او فرض رو بر این میذاشته که اگر کسی کمبودی در پله های قبلی ببینه حتی اگر موضع فعلیش در مراتبی بالاتر از هرم باشه برگشت به قبل می کنه. در اینجا نقدم دقیقن این دو گفتست. شاید او در تشخیص امیال آدمی بحق باشه ولی اینگونه مرتبه قائل شدن جایه سواله.
اما تهه این حرفایی که یکم گیجتون هم کرده چی می خوام بگم؟ در ابتدا از اجتماع گفتم و در نهایت به تعریف مزلو از شخصیت انسان رسیدیم. اونچه می خوام بگم اینه که انسان بعنوان فردی آزاد محیطش، وراثتش و زندگیش رو انتخاب میکنه. درسته که موقعه بدنیا اومدن و از دنیا رفتنش ازش سوال نمیشه اما اونچه مسلمه اینه که چند صباحی که در این دنیاست زندگی بدست خودش گذاشته میشه. اون میتونه خودش رو در آینه ی اجتماع ببینه، یا خودش آینه ای باشه برای اجتماع. میتونه خودش رو از روزنامه، از تقویم، از سیاست، از اقتصاد، و بسیاری ورطه های دیگر همونقدری رها کنه که لختی ِ فکریش از اجتماع مهیا بشه تا به چیزی غیر از اجتماع فکر کنه. و اون چیز خودشه. به کسی که اگر فرد آزاد دیگری رو کنارش بذاریم اجتماع انسانی خواهند شد. در تاریخ باثبات رسیده که بشر برای بکمال رسیدن امیال و آمالش نیاز مبرم به همه ی اینهایی که الآن داریم نداشت. او در ارضاء بعضی از نیازهاش نیازهای دیگر رو ارضاء می کرده. او کوه و مسافت های طولانی رو بدنبال آب و نون می رفت و در ازاش سختکوش هم می شد. اون همسری اختیار می کرده که جفت اونها فدای نوع (فرزند) می شدند و در مقام پدر یا مادر کمال خودشون رو پیدا می کردند. او دینی رو می پذیرفت و اجتماع با نقطه ی اشتراک دین شکل می گرفت نه اینکه دین با نقطه ی اشتراکی اجتماعی (خانواده یا قبیله و…) شکل بگیره. اثبات شده که عامه ی مردم بیشتر بدنبال تشریفات دینی هستند تا تفکراتش. اما حرف من اینه که عامه رو خود ما تعریف می کنیم. اگر کبک بودن رو انتخاب کنیم عامه خواهیم بود و اگر خودمون رو انتخاب کنیم خودی متفکر خواهیم بود.
تفکری بخاطرِ انتخاب، از روی آزادی.

تناسخ (1)

دوباره طی یک مباحثه و جدل بین ِ من و یکی از اعضای گروهی اینترنتی، بحثی در مورد ” تناسخ ” شروع شده که دعوتتون میکنم اون رو بخونید. البته باید بگم هنوز این بحث تموم نشده و ادامش رو در پست های بعدی خواهم آورد.
——————————————————————————————————–
نبی : تناسخیان معتقدند نفس بعد از مرگ هنگانی از بدن جدا میشه که کمالاتش رو بطور کامل کسب کرده باشه و چیزی از کمالات در مرحله ی بالقوه براش نمونده باشه. اما نفوسی که از کمالات بطور کامل بهره مند نشد در ابدان انسانی از بدنی به بدن دیگه نقل مکان میکنه تا اینکه نهایتن به کمالش در علم و اخلاق برسه. اما گاهی هم بعلت بعضی از اوصافشون به حیوان (مثلن بعلت شجاعت به شیر یا بعلت ترسویی به خرگوش و …) یا گیاه یا جمودات منتقل میشه.
اینها همه ی اون چیزاییه که راجع به تناسخ میدونم. تاریخچه ی ” تناسخ ” بر میگرده به دوره ی فیثاغورثیان و تقریبن پونصد سال پیش از میلاد، که حتی حکایتی منسوب به فیثاغورث هست بدین مضمون که سگی رو میبینه و از نفساش صدای ِ دوستی رو که قبلن فوت شده بوده میشنوه. اون موقع اصلن حرفی ازِ “روح” در میون نبود. چون هنوز شناخته شده نبود. فقط همین مطرح بود که جسم بعد از مرگ در جسمی دیگر نمود پیدا میکنه و از این طریق به جاودانگی میرسیم پس بحث از تناسخ ارواح نبود بلکه تناسخ اجسام مطرح بود.
اما بعد از این که افلاطون مُثُل رو مطرح میکنه، قضیه به گونه ی دیگری ارائه میشه و ثنویت پیش میاد که آدمی رو به دو بخش ِ جسم و روح تقسیم کردند. البته اون کسی که این ثنویت رو بطور ِ کامل و مجزا معرفی میکنه “دکارت” هست. اما چرا ثنویت؟
اونها به این مطلب پی برده بودند که انسان برای ِ اینکه یقینی پیدا کنه باید قبل از کسب علم از طریق تجربه و اونچه از حسیاتش بهش وارد میشه، منبعی دیگر داشته باشه تا بتونه با یقین راجع بهش قضاوت و استدلال کنه. دکارت با معرفی روح و ارتباطش با خدا قاضی رو در واقع خدا میدونه. اما ازونجایی که دکارت و فیلسوفان ِ بعد از اون نتونستند ارتباطی درست بین ِ روح و جسم بر قرار کنند، فیلسوفی بنام ِ “استوارت میل” نتیجه گرفت که جسم و روح یک چیزند و تنها از دو منظر دیده میشند. و علمی که ما میتونیم کسب کنیم تنها وقوف بهمین مطلبه، نه چیزی بیشتر.
این مطلب که ما قبلن همه چیز رو میدونیم، تنها در چند فلسفه که یکیش تناسخ بود دیده میشه، که حتی در “تورات” هم در داستان ِ آدم و حوا سیبی رو که اونها خورده بودند، سیب ِ علم میدونه و در اونجا گفته شده بخاطره همین اونها به زمین طرد شدند. اما در “قرآن” مسئله دقیقن بصورت عکسش مطرح میشه ، یعنی “آدم” بخاطر نادانی اون میوه ی ممنوعه رو میخوره و به زمین فرستاده میشه تا علم و آگاهی کسب کنه.
اما مطلبی کمی متمایل به مطلب ِ تناسخ هم هست که در اسلام دیده میشه و در مورد نائل اومدن به مقام ِ امامت ِ امامان در کودکیه، با این مضمون که آن امامان قبل از آمدن به این دنیا در دنیای ِ دیگری امتحانشون رو پس دادند، ولی منظورش این دنیا نیست.
دیگر اینکه بعضی اوقات حوادثی رو میبینیم و علم هایی کسب میکنیم که انگار قبلن میدونستیم. این موضوع هم در فلسفه و هم در روانشناسی به گونه های ِ مختلفی مطرح شده که یک موردش در فلسفه رو در مورد فلسفه ی دکارت گفتم. اما در روانشناسی در اصطلاح “دجاوو” میاد که بخاطر شباهت ِ حوادثی در حال به حوادثی در گذشته (که اونم در همین دنیا رخ میده) تجدید ِ خاطره ای برای ِ ما رخ میده.

دوست: آقا نبي، دوست عزيز
خيلي از فلاسفه بعداز دكارت از جمله هيوم و كانت وجود تجربه حسي رو مقدم بر هرگونه قضاوت در مورد مسئله اي مي دونستن…در واقع به نظر كسي مثل كانت لازمه داشتن معرفت از چيزي وجود تجربه حسي است…
واقعا چه جوري ميشه در مورد يه مسئله ماوراء الطبيه نظر داد؟

نبی : همونجوری که شما الآن با گفتن ِ حرفای ِ هیوم و کانت نظر دادی.  هر چند کانت رو از جهتی میشه مستثنی دونست چون یک تجربی مسلک ِ کامل نبود و ماورالطبیعه رو جور ِ دیگر و با معرفی ِ فلسفه ی اخلاقی ِ خودش معرفی میکنه.
اما در مورد هیوم، که به شکاکی شهره بود، باید گفت که اون خودش هم به این نتیجه رسید که به همه چیز نمیشه شک کرد. وفقط به یقین ِ امروز میشه شک کرد و یقینی دیگر رو جاش نشوند و علت ِ این دمدمی مزاجی همون تجربی مسلک بودنش بود. اما آیا واقعن میشه با تجربه یقینی یا علمی کسب کرد؟ اونچه بنظر میاد اینه که ماورالطبیعه شناخت ِ ما رو از طبیعت میسازه. همونطور که ما چیزی رو میبینیم و با تحلیل های ِ عقلی از درونش قانونی در میاریم، اگر فقط به تجربه اکتفا می کردیم هیچ وقت نمیشد هیچ نظری داد و فقط باید نگاه می کرد و بس.