شیدا در شولا

800px-rene_magritte-the_lovers1

آرام

گذر کن

با لبخند

با شهلایی

تا سوگند

تا رسوایی

و اگر دیدی

سکوتی

یا سردی دستی

نگو

تلخ است

نگو

شیله ست

که شاید که

تبش سرد است

یا پیله ست

جنینی که

دلش تنگ است.

امروز پارسال و فردا امسال است

یک سال گذشت. برای شما رو نمیدونم ولی برای من پر از تصمیمات بزرگ، تغییرات بزرگ، و خاطراتی چند بود. خیلی وقته که دیگه با تقویم زندگی نمی کنم. تقویم برای من فقط تعطیلات داره وو بس. یعنی روزای وفات ممکنه شاد باشم و روزای عید ممکنه کز کنم یه گوشه. هرچند اغلب با گرفتن یه کتاب تو دستم میشینم تو اتاقمو مشغول میشم به گز کردن تو دنیای کتاب. یادمه یکی از اقوامم یه بار برگشتو بهم گفت: « نبی، چقدر تک بعدی هستی. همه چی که درس نیست.» گفتم: « آخه من که همش درس نمیخونم، رمان، دین و فلسفه وو روانشناسیو…» با تکون دادن سر گفت: « آفرین »

یه روز دیگه همون فامیلمون برگشت و گفت: « میبینی بچمو؟ جدول های روزنامرو خورده، تو عذاداری ها میره عذاداری، تو عروسی ها میره تو جمع بزنو برقصو مِی خوری. همه چیو با هم داره. » منم در حالی که سرم رو بهمراه جمع کردن لبام به نشونه ی تحسین تکون میدادم، تودلم گفتم: « این که میشه خاکشیر مزاجی، بعضی چیزارو واقعن نمیشه با هم جمع بست مگر اینکه خودت نباشی »

- اوهوم، خیلی اجتماعیه، با همه کس دم میخوره.

- ولی اجتماع ما رو میسازه، یا ما اجتماع رو؟

- قشنگترش اینه که بگیم ما اجتماع رو میسازیم، ولی واقعیت یه چیز دیگست، اغلب اجتماع ما رو میسازه.

- منم فقط دنبال چیزای قشنگ و زیبام. هرچند میدونم که قبل از ساختن باید آمیخته شد (با اجتماع ).

- نبی، توأم خیلی شعار میدی ها.

- { لبخند } همیشه تو اعتراض و تظاهرات ارزون ترین کار شعار دادنه.

- ولش کن اصلن، بذار برم شامو بیارم.

اصلن قصد نداشتم اینارو بگم {لبخند}، قصد داشتم بیام قبل عیدی از عیدای سال قبلم بگم که چطور گذشت و از عید امسال که چطور میگذره. اگه بخوام همشونو توی یه جمله خلاصه کنم : “یاد گرفتن بود” و بس. یعنی ازون موقع که با کتاب اخت شدم اینجوری بود، حالا با هر چیزو به هر نحوی. یه سال واسه المپیاد، یه سال واسه کنکور، یه سال واسه تقویت زبانم، ولی خب پارسال واسه خودم بود ( یعنی کتابایی که دوست داشتمو می خوندم ). امسال هم نصفش واسه خودمه نصف دیگش واسه کارای بحکم تکلیفم. هیچ عیدی رو مسافرت نرفتم، ولی خب بعضی از عیدارو خونه دار داداش یا آبجیم بودم تا از مسافرت برگردن.

اگه قرار می بود انشائی راجع به عیدهام بنویسم، حکایت همون همکلاسی مرحوم “علی شریعتی” می شد که می گفت: «عید خیلی بهمون خوش گذشت، آخه هر روز بابام توی خونه روی چارچوب در می نشستو با فشار دادن شکم گندش صدا در می آوردو منو مادرمو خواهرم قش قش می خندیدیم» در کل معتقدم آدم باید با یه نفر بره سفر، با همسرش. البت اگه جیبش پر باشه.

تو پست قبلی گفته بودم که میخوام از گذشتم بگم. با کمی تحریف شاید بعنوان تمرینی برای نوشتن. و یا شاید واسه خودشناسیم. در کل حسن های زیادی براش قائلم هرچند میدونم وقتمو می گیره، ولی خب منفعتش بیش از ضررشه. سعیم بر اینه که در حین این کار اصول داستان نویسی رو رعایت کنم، فلسفیدن رو تمرین کنم، و از حالت صرف تفننی و سرگرمی درش بیارم. بنابراین اغلب ممکنه دچار تحریف بشن. ولی خب بنظرم در رسیدن به این اهداف قربونی کردن بخشی از اصل خاطره ایرادی نداره، هرچند سعیم بر اینه که کمتر رخ بده. فقط نوید این رو میدم که این خاطرات واقعن شنیدنین و تهش می بینیم که بنّای این نبی ای که الآن ساخته شده کی بود!؟ {لبخند}

“سمفونی مردگان” رقاصی زندگان

حتمی در گیرودار خونه تکونی ها و جفت وجور شدن اسباب الحاجت خوشی ِ دوهفته ای تونید. منم که طبق عادت معهود که لااقل هفته ای یه بار باغ اینجارو زیر شلنگ آب میگرفتم تا سبز بمونه، دست و دلم بند ِ اینجاست واسه شمایی که هر از چندی به بونه هایی میومدیدو دور همی تو تالار رقص افکار چرخی می زدیمو مست و ملنگی می شدیمو ویر دوباره اومدن می گرفتتمون.

القصه بعضی وقتا که خودمو ول میدم تو گذشته هام، خاطراتی برام تازه میشه که نقلش شنیدنیه. این اواخرم که ناخودآگاه یا شایدم نیمچه آگاهیون بیشتر فرو رفت تو پدیده ها، حتی رویاهای توی خوابمم امونم نمیده وو کلی سیر و سیاحت داریم تو جبروت ِ هپلوت.

پس اگه بخوام دست به قلم ببرم، همه ی اینا سطوری میشه که با چندتا وصله پینه از فلسفه و شعر و علوم الناس میتونه قصه هاییرو بسازه که چشاتونو گرد کنه وو دلاتونو به مالش بندازه واسه دونستن باقی ماجرا. ولی این حقیر با چشمای خمار و گودی دورش، با نزاری تن و خستگی روحش که داره بالبال میزنه واسه یه جهنم دره و ناکجاآباد، نمیتونه لقمه ی دندون گیری واسه اونایی باشه که حسب الامر وقت گذرونی یا سرگرمی میان به این آلونک.

اما خب، منی که با ادبیات و لقلقه ی شاعرانه گی (که عینهو خروسی میمونه که با کلی قمیش خودشو جای قناری میزنه) آبم تو یه جوب نمی رفت، وقتی کتاب ” سمفونی مردگان” رو وا کردم، عینهو مثلث برمودا منو مکیدو بعد ِ چند صباح از ماتحتش انداخت بیرون. بخاطر همذاتپنداریم با “آیدین” رفتم تو جلدش، توی حیاط یا تو زیر زمینش، کتاب خوندن نیمه شبش، با همه ی زخم زبونای پدر، علیلی یوسف و برادرکشی اورهان و قیقاج لب آیدا و جمله ی طلایی ایاز پاسبان : « با دو دسته نباید بحث کرد: یکی بی سواد، یکی با سواد »

کنار “سورملینا” وو « گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود… آیدین: بله آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد…پس چه باید کرد؟…تحمل و سکوت…

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد…من هنوز این مراحل را تجربه نکرده ام… و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند تنهایی تو کامل می شود.»

ماحصل این شد که ازین به بعد بیشتر بنویسم. خاطره، روزنوشت، خودنوشت و هر خرده فرمایشی که این دل غمبرک زدم بکنه. البت اگه بقول آیدین از قسم ِ ” افکار انفعالی که تو تنهایی بذهن میاد” نباشه.

ریحان و رایحه

xncfsw1

چنگال های وحشی زنی در گور
چاک آغوشش هویدا
در دوردست دره های کور
سرخی خون در برش پیدا

ایستاد، دهانم از انکار
ماندم، مات یک نگاه
شدم، غریبه ای بر دار
مُردم، در دم و بی آه

“دست فواره ی خواهش شد”
ذهن رستنگاه شورش شد
پای بر پای نماند
شِرک آبستن آغوش شد

بر فراز قله های دو سوی شانه اش
در امتداد خطوط پر جعد قامتش
در گلوگاه نقطه ی ثقلش
هستی نیز طعمی دیگر داشت

توفانی که کارش آبادی بود
کاکتوسی که بوی خوش می داد
پروانه ای که زنبور می خورد
زلزله ای که نوازش می کرد

خوش طعم یا مغذی (نقدی بر لذتگرایی)

در ادامه پست قبل از جنبه ی روانشناسی بحث شروع می کنم.. گفتم که روانشناس ها بدنبال ِ امور مشترک در همه ی آدمان و اون رو بعنوان ِ شناساییشون از انسان بیان می کنند بطوریکه انسانی اگر خلاف ِ این نحوه ی رفتار عمل کنه، بیمار و نابهنجار شناخته میشه. اما سوالی که پیش میاد اینه که آیا این امور ِ مشترک میتونه راهنمای ما برای خط و مشی دادن به زندگی ِ خود و فرزندانمون باشه؟

علم بر استقراء استواره، و به این روش مشاهده نمیشه خرده گرفت. و این درسته که ماها بخاطر ِ انسان بودن نمیتونیم مدت ِ زیادی زیر آب دووم بیاریم، یا اینکه باید حتمن غذاهایی خاص بخوریم یعنی نمیشه علوفه خورد، باید نون خورد. اما کنار ِ نون میتونیم خیلی چیزای ِ دیگه بخوریم و بخاطر همین حق انتخابمونه که ماها با هم اینقدر متفاوتیم. بنابراین اونچه در همه مشترکه نمیتونه بعنوان ِ دلیلی برای مستند شدن باشه.

البته در این مورد که گفته میشه: ” همه ی آدم ها خواه ناخواه بدنبال کسب لذت اند” ماهیت مسئله طوریه که میگه : این امر ِ مشترک غیر قابل اجتنابه و تفاوت ها درش محو میشه. پس باید این موضوع رو بشیوه ی دیگری نقد کرد.

به چند نحو این مسئله رو مورد نقد قرار میدن. یکیش اینه که میگن : تعریف شماها از لذت چیه؟ اگر همون لذت های کم خرج زندگیه که موجب تحریک هیجانات و ریلکسی سیستم زیستی انسان میشه، پس این برمیگرده به همه اونچیزایی که آرامشش رو فراهم میاره.

ولی هم شخصی که بدنبال ِ پوله و بعد از مدتی دیگه لذت حاصل ازون براش بی معنی میشه و خود ِ پول بعنوان ِ غایت و هدف شناخته میشه، و هم اون سربازی که بر حسب وظیفه و مسئولیت سر پستش وای میسه و بسیاری مثالهای نقض دیگه خلافش رو نشون میدند. چرا که آرامش بیشتر در اموری  دیگره نه این امور.

البته در این مورد اینطور پاسخ میدن که آری، اونها لذت رو در همین ها می یابن، چه اون شخصی که حالا فقط بدنبال پوله، و خست در خرج کردن داره، و چه اون سرباز که حالا بخاطر دوست داشتن امور نظامی اونجا می ایسته.

به این نحوه ی پاسخ گفتن جز خزعبلات نمیشه اطلاق داد. چون درش کلیت تعریفمون از لذت دچار دگرگونی میشه. اینجا لذت یعنی: ” اونچه آدم ها بهش میل دارن” که خب در واقع تکرار ِ بیهوده ی اینه که بگیم: ” انگیزه ی همه ی آدمیان تمایل به چیزیست که بهش میل دارن”. یعنی این سخن اونقدر بی معنیه که نمیتونیم اون رو مورد آزمایش قرار بدیم.

و اما در مورد جنبه ی اخلاقی بحث همونطور که قبلن گفتم اپیکوروس میگه که باید بدنبال لذت های ایستا باشیم. و دو نمونه لذت ایستایی که معرفی میکنه یکیش دوستی و محبته، و دیگری فکر کردن و اندیشیدن که مآل اندیشی و آینده نگری رو بعنوان جزء لاینفکش میدونیم.

خرده ای که معمولن به مورد اول می گیرن اینه که دوستی واقعن لذت ایستا و همیشگی نیست چرا که با مرگ دوست یا دیگر رخداد ها در رابطه ی دوستی خاطرمون مکدر میشه.

ولی بنظر خودم این نقد درخور ِ نظر اپیکوروس نیست چرا که دوستی ای که اون تعریف میکنه، دوستی ای بر پایه ی خودخواهیه، یعنی تا جایی که دوست لذتمون رو فراهم میاره دوستی خوبه. بنابراین اون رو میشه بدین نحو مورد انتقاد قرار داد که این نحوه ی دوستی هرچند در منطق ایرادی درش نیست، ولی قابل ِ اجرا در دنیای خارج نیست. چرا که هیچ کسی فقط بخاطر خدمات رسوندن حاضر نیست باهامون دوست بشه بلکه حتی اگر خدماتی هست در لوای اموری چون محبت و احساسه که بعبارتی توقعی از دوست درش نیست. یعنی حتی اگر دوست در بعضی امور نتونه کارچاق کن ِ خوبی باشه، دوستی پا بر جاست چرا که اصلن بر این پایه چیده نشده.

در مورد فکر کردن هم باید بگم که به چند نحو خرده میگیرن. یکی اینکه همه کس نمیتونن فکر کنن، چرا که مکتب هایی چون رمانتیسم اصلن در این وادی نیستند که هر لحظه بخوای حساب کتاب کنی که کدوم یک از امور لذت بیشتر و پایدارتری برات داره. دیگر اینکه بعضی اوقات بخاطر بعضی ایده ها و نظراتمون مجبوریم از لذتمون بگذریم تا به اون امر تحقق ببخشیم. مث ِ همون زندانی ِ سیاسی. یا فیلسوفی که رنج ِ فکر کردن ِ مداوم رو خِرکش می کنه و بخاطرش حاضره از بسیاری خوشی ها بگذره. بنابراین فکر کردن صرف لذت برانگیز نیست و باید در خدمت لذت های دیگر باشه که پیش ازین آماج نقدم بودند.

در آخر باید بگم، بله، این درسته که بدون لذت نمیشه زندگی کرد، ولی لذت بعنوان ِ هدف ما نیست بلکه وسیله ایه برای رسیدن به هدف. یا همون که اغلب خودم به دوستام میگم : ” لذت ادویه ای برای زندگیست اما مغذی بودن در چیز دیگریست”.

پ.ن. 1: سعی بسیار کردم تا متنی روان و بیانی صریح داشته باشم، که خوب در لوای این خواسته ام شاید جاهایی در گفتن حق مطلب قصور شده باشه. بنابراین اگر سوالی یا نقطه ی ابهامی در فهمیدن این متن به نظرتون میاد، بی هیچ بازداری ای و با هر زبانی که می پسندید بیان کنید، چرا که تحت پاسخ به اون ها حرف های ناگفته ی بسیاری هست که اگر می خواستم الآن در متن بیارم دچار گسستگی می شد، ولی در کامنت میتونه کاملن بهشون پرداخته بشه.

پ.ن.2: مدتیه که راجع به اخلاق مطالعه می کنم. و این دو پست بعنوان ِ گام اول نتایجم بحساب میومدن. امید دارم در فرصت های آتی بتونم بیشتر در این مورد بنویسم. هرچند نمیتونم قول بدم که پشت ِ هم پست های راجع به اخلاق میذارم اینجا. پس فقط به دادن نویدش بسنده می کنم.

به کجا چنین شتابان؟

زندگی خوب چیست؟ راه رسیدن به آن چگونه است؟ این ها سوالاتیه که شاید در برهه ­هایی از زندگیمون به ذهنمون اومده باشه. اما چطور بهش پاسخ می­ گفتیم؟ سرکوبش می­کردیمو با روشن کردن تلویزیون یا جارو کردن خونه و یا رفتن به مهمونی از پاسخ طفره می­ رفتیم؟ یا اینکه به دینمون، کتاب آسمانیمون، یا مرشد دینی مراجعه می­ کردیمو هرچه می ­شنیدیم حکم طلقی می­ شد بی برو برگرد؟ و یا اینکه خودمون با رفتن ِ جلوی آینه و ترجمه­ و توجیه هرچیزی که درش برای خودمون خوشایند می­دیدیم و نوشتن ِ قوانینی نانوشته، که در تولیدش خودکفا بودیم، هیچ جای شبهه و غش باقی نمی­ذاشتیم؟ دارم نقد می کنم؟ خیر. هنوز اهرمی ندارم که بخواد تکیه­ گاهم باشه­ وو به پشت­گرمی ِ اون به جاروب ِ هرچه خلافشه مشغول شم. حتی انقدر نمی­دونم که آیا روزی چنین اهرمی خواهم داشت یا نه. هرچند خیلی­ ها داشتند. فئودال­های بزرگ فلسفه. که هر یک با شخم زدن ِ زمینی بایر و کشت افکاری نو، جنگل­ های تو در تویی رو امروز نصیبمون کردند که از فرط پیچیدگی و ازدحام پیدا کردن راهی درست و منتهی به سعادت برامون سخت و طاقت فرسا شد.

الآن من در میان این جنگل هستم و تنها به این فکر می کنم که چطور میتونم چند قدمی جلوتر برم. شاید مجبور شم درختی رو از ریشه بندازم. شاید هم دست به هرسش ببرم. مخلص کلوم؛ لنگان لنگان میرم جلو و امید دارم راه و اثر من بجای گمراهی، راهی بهتر رو براتون فراهم بیاره.

برای شروع نیازه که شما نیز برای دقایقی در این جنگل افکار حاضر باشید. و به این فکر کنید که زندگی خوب چیست؟ آیا همون سعادتیه که ارسطو میگه؟ یا زهد ِ کلبی ها؟ یا لذت تام ِ اپیکوری ها؟ آیا چون گفته های ِ افلاطون و کانت راه یکیست؟ یا اینکه بتعداد همه­ ی ما راه هست؟ در آغاز باید دید بدنبال چه نوع پاسخی هستیم؟ چه نوع پاسخی رو می پسندیم؟ آیا همینقدر که برچسب پاسخ تنگش بخوره کافیه یا اینکه واقعن بدنبال پاسخی درست هستیم؟ راستی، اصلن درستی در چیست؟ آیا در اینه که با چشممون ببینیم زندگیمون رو ازین رو به اون میکنه؟ یا اینکه حاضریم برای صرف رضایت خاطر بودنش زندگیمون رو هم فدا کنیم؟

خب پاسخی که همین ابتدا میشه داد اینه که وقتی زندگی­ ای انقدر کوتاه از آنمونه، وقتی می­دونیم که هممون از کوچیکو و بزرگ، ازون که کلی براش دولاراس میشن، تا اونی که گوشه ­ی اتاقش لونه کرده وو سال تا سال رنگ آفتابو نمیبینه، همه قراره روزی ازین مرغزار مملو از تفاوت­ها بریم، نوعی بی­ تفاوتی و بی­ دغدغگی به صرف ِ شکل زندگی پیدا می­ کنیم.

یادمه کتاب ِ یکی ازین مدیران نوبلی رو وقتی وا کردن که بخونم، توی مقدمه ی کتاب اومدو­ گفت: چه زندگی ِ خوبی داریم، قدیما واسه یه جرعه آب کلی باس می رفتیم توی کوه و در و دشت تا خرده ای تأمین معاش کرده باشیم. اما حالا با کمی رنجه کردن انگشتاوو چرخوندن شیر آب، فی الفور میشه رفع عطش کرد. خب، این واقعن عالیه، هیچکی هم نمیتونه به همچین ارمغان فکر بشری خرده بگیره که بدرد نمی­ خوره یا اینکه کیفیت اون آب و طعامش بهتر بود. خیر. مشکل واسه بعد اونه. واسه اونجاست که وقتی ازشون می پرسی بعدش که چی؟ بعد ِ اینکه آبت رو میل کردیو گامی واسه بقات ورداشتی، گام بعدیت چیه؟ جلب احترام و امنیت و اون پله ی آخر ِ “هرم مازلو” که میشه خودشکوفایی؟ گیرم خودشکوفا شدی، در چه چیزی؟ در اینکه بیای لوله کشی ِ مدرن بکنیو واسه کلی موجود بشری غیر خودت کار بیافرینی؟ آیا این عین ِ همون وقت تلف کردن واسه رفتن به چشمه سار نمیشه؟

کاش جای اینکه همش به نبایدها فکر کنیم، کمی به باید­ها فکر می­کردیم. به اینکه زندگی باید چطوری باشه؟ نه اینکه نباید معتاد بود، نباید بیکار بود، نباید فاسد بود. درسته که شاید از همین نباید­ها روزی به باید­ها برسیم. بایدهایی که احتمالن قویتر از بایدهای صلب و مطلق ِ دیگره. و باز هم درسته که باید­ها و نبایدهای زیادی دورو برمون رو گرفته. اما روی سخنم به خود ماهاست. به باید­ها و نباید­هایی که خودمون می­سازیم و می­پذیریم. فارغ از اونچه اجتماع به ما تحمیل می­کنه. باید به تک تک اون­ها فکر کرد، و اونچیزی رو پذیرفت که بتونیم در هر محکمه ­ای و پیشگاهی، خواه می­خواد وجدانون باشه، یا خلقی دیگر باشه، و یا خدایی که پرستشش رو اختیار کردیم، پاش وایسیم.

اما حالا چرا انقدر دور میرمو پیزر به پالون ِ فکر و فلسفه میمالم؟ وقتی میشه به این راحتی پر از لذت و خوشی زندگی کرد…؟

چند روز پیش سوالی پرسیدمو پاسخ­ هایی رو ازتون گرفتم که حاصلش پستی شد شاید کمی کسالت بار و به ظنتون بی­ نتیجه. اینکه “آیا انسان ِ پست ِ خوشبخت بهتر است یا فیلسوف بدبخت؟”. همونطور که جایی در بالا بهش اشاره کردم اول باید دید دنبال چه نوع پاسخی هستیم؟ و چه کسی میتونه این نوع پاسخ رو عایدمون کنه؟ مسلمن بدنبال پاسخی مستدل و منطقی هستیم تا بتونه تکیه گاهمون باشه که این نوع پاسخ رو فقط یک فیلسوف میتونه بده. و نباید نگرون ِ این باشیم که فیلسوف پاسخی خودخواهانه بده. چرا که ما فیلسوفانی رو هم داشتیم که بر جنبه ی مقابل پای فشردند. که حالا به موشکافی ِ نظریات اونها و نقدی درخور ِ شأنشون می پردازم.

لذت گرایی و اصالت لذت مکتبی هست که به ناف “اپیکوروس” فیلسوف یونانی چند قرن پیش از میلاد میبندن. اما اونچه از نوشته های اپیکور مشهوده اینه که خود ِ اون هم لذت­ های پست گونی چون شهرت و شهوت و ثروت رو اصیل نمی­دونسته. اون لذت­ها رو دو نوع میدونست. دینامیک و پایا، یا ساکن و ایستا. لذت­های دینامیکی چون شهوت و آمیزش جنسی، شهرت و قدرت، ثروت و مکنت رو که با پی­ آمدهای خستگی و اضطراب و تعصبی بیمارگون همراهه، منفور و بیجا میدونست در حالی که لذت­ هایی چون دوستی و محبت یا فکر کردن رو بخاطر ایستایی و همیشه خوشی آور بودنشون، لذت­های درست میدونست.

با این وجود لب ِ کلام ِ لذت گراهای امروزه اینه که فقط لذت ِ صرف بعنوان هدف و غایت زندگی آدم ­هاست. و حتی اگر بخوایم از پذیرفتن ِ این اصل طفره بریم، واقعیت خلافش رو نشون میده. بنظر اونها، حتی کسی که بخاطر ایدئولوژیش در زندان رنج میبره، در واقع ته ِ دلش داره لذت میبره.

این نوع تفکر به دو نحو بیان میشه. یکی نحوه­ ی روانشناسیشه که همه ی مردم رو یکجا در عینک خودش می­بینه و اونچه بین ِ همه مشترکه رو جدا میکنه. و چون به این نتیجه میرسه که همه کس، افیونی یا فیلسوف، تارک دنیا یا زندانی سیاسی، و یا سربازی که مرزدار ِ مملکته، همه و همه یا از جایی که هستند لذت می برند و یا برای لذت ِ بیشتر در تکاپو اند، پس لذت بعنوان هدف اصیل و مستقل آدمیان شناخته میشه.

نحوه ی دیگر جنبه­ ی­ اخلاقیشه که دیگه کاری نداره به اینکه “مردم چگونه اند”، بلکه دنبال ِ اینه که بگه “مردم چگونه باید باشند”. بنابراین در این نحوه ی بیان ِ لذت گرایی، توصیه میشه که باید لذت برد و بدنبال اون چیزی بود که لذت ِ بیشتری فراهم میاره.

البته فلاسفه ی دیگری که در زمین ِ “اصالت ِ نفع” جولان میدن و می گن که اخلاق یعنی: ” رسوندن ِ بیشترین نفع به بیشترین تعداد افراد بشری” ته مایه ای لذت گرایی دارن چرا که “نفع” رو در “لذت و خوشبختی” میدونند.

چون این پست کمی بلند تر از حد معمول شد، دیگه مجال برای ادامه نیست. پس در پست بعدی می­تونید باقی مطلب رو ببینید.

چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

ن: انسان ِ پست ِ خوشبخت بهتر است یا فیلسوف ِ بدبخت.
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟
انسان ِ پست یا فیلسوف؟

“دیوانه”:  باید مشخص بشه که خوشبختی و بدبختی از نظر مالی مد نظره یا عرفانی.
در کل فلسفه یعنی رنج، افتخاره که بگی رنجورم ؟

ن: تعریف خوشبختی توی جمله ی اول نهفتست.
خوشبختی ای ارزان قیمت از نوع لذایذی چون خوردن و آشامیدن، آمیزش جنسی، تنبلی، مکانی گرم و نرم، و… و پستی نیز بخاطر همین هاست.
افتخار…؟!!
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

محسن: چرا فیلسوف را مقابل پست قرار داده ای یعنی فیسوف پست نداریم؟

یا این که فیلسوف هم معنی جدیدی داره توی دایره المعارف شما ؟

ن: هدف قرار دادن این دو در مقابل ِ هم نبود،
هدف طرح سوال و کسی که می خواهد پاسخ بگوید است.
هرچند باید گفت: آیا انسان ِ پست نمی تواند فیلسوف باشد؟
حال فیلسوف چه کسیست؟
و
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

محسن: شاید این طوری بهتر باشد دانای فقیر بهتر است یا نادان پولدار ؟
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟
من که می گویم دانای پولدارِِِِ ِفیلسوفِ خوشبخت از هر دو بهتر است.

ن: عجب فیلسوف ِ خودخواهی!!

محسن: شاید هم دانای پولدار فیلسوف خوشبخت خودخواه.

ن: چرا؟

محسن: شاید اینجوری خیلی راحت تره. طبق تئوری خواب کباب کتاب.

ن: این یعنی تنبلی. پس پاسخت شد “انسان ِ پست”.

محسن: آهای بقیه بیایید جواب این آقا را بدهید.

ام.اچ.آر : آن كه داناتر است!
كدام يك داناتر است؟
امضا: انسان بدبخت.

محمد حسین: خوش بختی یعنی
احساس بودن
همین

و فیلسوف کسی است که می خواهد رابطه ای بین احساس بودن و عقل و منطق بودن ایجاد کنه

کسی با لذت بردن احساس بودن می کنه
کسی با غم و اندوه گرفتن
کسی با عاشق شدن
کسی با …ء

مهتابی خانم: شما اینقدر تو فلسفه بگرد….ببینم آخرش چی میشی آقای کامیابی
دانای پولدار و خوشبخت از همه بهتره.

محمد ایرانی: مولوی :
غافلی هم حکمت است هم نعمت است.
شریعتی :
خریت بزرگترین خوشبختی است.
به نظر من فیلسوف بدبخت واقعا خوشبخته و بهتره.

ن: من توی فلسفه میگردم که خدای نکرده چیز ِ بدی نشم، نه اینکه حتمن… خانم مهتابی.

محمد حسین،
پس یعنی هم انسان پست و هم فیلسوف؟

محمد،
بدبختی که خوشبخته، پس یعنی هیچ کدوم نیست. یا هر دو هست. یا اینکه واقعن بدبختیه که از بدبختیش لذت میبره

اولی میشه انسانی اگزیستی یا همون بیتفاوتی که محمد حسین گفت.
دومیش میشه واقع گرا بودنو اونچه متعارفه
سومیش میشه یک روانی و پریشان حال.
اما نگفتید چه کسی میخواهد پاسخ بگوید؟