غریبه

در حومه ی دهی دور افتاده توی شمال كه همش هف هشتا خونوار داره یه روستایی زندگی می کنه. تو خونه ای یه دره که فقط یه دریچه ی کوچیک داره و عین تل مکعبی قهوه ای رنگی میون پستی بلندی های پوشیده از سبز یالغوز افتاده. خودشم تنهاست. اما نه، اون و خونش دوستای خوبی واسه همدیگن. دوستایی که بندرت از هم جدا میشن و انگار همیشه یه نفرن که توی هم فرو رفتن. خرج زندگیش رو هم از خرده مایملکی که بابای پیرش براش به ارث گذاشته می گذرونه. در کل راضیه. زیاد تو فکر این جور چیزا نیست و همه چیو بقدر کفایت برای بقا می طلبه. همه ی اهالی ده  رو می شناسه. اون ها هم روش حساب وا می کنن. کدخدا نیست ولی یه جورایی همه کاره ی ده بحساب میاد. با این همه گاهی وقتا این خودشه که با خودش کلنجار می ره و کلافه ست. این قدر شناختی هست که همیشه از توی آینه می بینم.

مدتیه که یه نفر جدید اومده تو ده و خونه ای وسط ده خریده. اونقدر مایه داره كه كلی زمین اطراف خونش رو هم صاحاب شده و طوری زندگی می كنه كه همه اهالی ده رو كنجكاو کرده که طرف کیه و چه کارست. با این حال هیچ کی از حرف زدن و گفتن قصه های جورواجور راجع بهش جلوتر نرفته.  یه بار یکیشون ازم خواست برم پیشش تا ته تهه قضیه رو در بیارم.

اغلب همینجوری بودن. فقط سوال براشون پیش میومد و جواب هایی رو تو دهن می چرخوندن که اون سوال میتونست داشته باشه. اینکه چه جوابی درسته خیلی مهم نبود. گاهی وقتا به این فکر میوفتم که چقدر اون ها در داستان سرهم کردن خوش ذوقند و حیف که با استعدادشون هم عین کنجکاویشون برخورد می کنن.

اما این دفعه قضیه خیلی فرق می کرد. اون هایی که اغلب دوسه نفره یا تنها گز می كردن و فقط در مورد رفیقاشون یا خودشون كنجكاو می شدندو و لا غیر… یا وقتی كه یه غریبه میومد تو ده همه فکر می کردن که اونم مث بقیه ست و اصلن سر بالا نمی كردن كه ببینن چه شكلیه یا اقلكن مستحب رو به جا بیارنو عرض سلامی بکنن و علیکی بشنفن… اینبار چی شده بود و کی اومده بود كه همه رو كنجكاو و مبهوت خودش كرده بود؟ راسیتش کنجکاوی زیاد اون ها باعث شد که این موضوع برام سوال بشه. هرچند احتمال اینو میدادم که اون ها رو هم قصه های رنگ و وارنگ خودشون کنجکاو می کرد. با این حال دعوت روستایی رو اجابت کردم و خروس خون صبح فرداش راهی شدم.

خونه كلنگی سفیدی وسط یه باغ بزرگ بود كه از لای شاخ و برگ درخت ها فقط پاره هایی از خونه معلوم بود.عجیبه! كی فرصت كرده بود این همه درخت بكاره و این جور باغی رنگارنگ بسازه؟ از میون بوته هایی كه هر چند قدم به دو یا سه راهی می رسید گذشتم در حالی که محو تماشای باغ و شنیدن صدای پرنده ها شده بودم. بوی خوشی به مشامم می خورد. انگار رفته بودم به بهشت.

قدم هامو بی هوا برمی داشتم. بعد که به سر پیچی می رسیدم آنی به تابلو چشی می نداختمو راه خونه رو پیدا می كردم و بعد بر می گشتمو از نو مشغول می شدم به حظ بردن. بعد یه رب ساعت به راه پله ی جلوی خونه رسیدم. خونه ای سه دری بود كه كنار هر در پنجره ای تعبیه شده بود. پنجرها رو به من بودند ولی دو تا از درها مشرف به هم و مایل به من واقع شده بودن. فقط در وسطی بود که رو در روی من باز می شد .

یعنی الان تو كدوم اتاقه؟ میشه همین جوری یه دریو وا كنمو اگه نبود اون یكی رو امتحان كنم. اما اگه… آخه من که نمی شناسمش. ممكنه از این كارم برنجه یا اینكه دلش نخواد الان همو ببینیم.

شاید داشت آماده می شد. احساس كردم تو شكمم پارچه ی خیسی رو می چلونن. چوب خشکی بودم که از تیکه ی زمینی بالا اومده. اینم شد رسم مهمونداری؟ صابخونه باس خودش بیاد بیرون وبه مهمون تعارف كنه. اما خب من که نمی شناسمش. شاید اون مث بقیه اهل رسم ورسومات نیست. یه لحظه مردد شدم که شاید اصلن خونه نباشه اما وقتی یادم افتاد كه در حیاطو واسم وا كردن مطمئن شدم كه یکی حتمن تو خونه هست .

از وایسادن و بروبر در و دیوار رو نگاه كردن خسته شدم. گیوه هامو كندمو رفتم بالا. اما دری رو وا نكردم. همون جا روی اِیوون نشستم. از هوای خنك ده یه نفس دادم تو سینه م. به اطراف نگاه كردم. ایوونش مشرف بود به زمین های اطراف خونه و باغ توی حیاط. زمینهای اطراف تخت و پرآب بود كه برای كشت بذرهای برنج آماده شده بود. باغ توی حیاط هم با بوته ها به شبكه هایی پر شده از درخت تقسیم شده بودند که توی هر شبكه و از هر نوع درختی یكی دوتا کاشته شده بود.

فکری شدم چرا از اینهمه زمین استفاده بهتری نكرد؟ چرا مث بقیه دور خونش حصار نكشید و حیاطش رو كوچكتر نكرد تا بتونه برنج بكاره وو سودی كلون به جیب بزنه؟ خوب حتمن دلیلی برای خودش داشت. ایناش به من ربط نداره اما نمی تونم جلوی كنجكاویمو بگیرم. شروع كردم به چرخوندن سرو عین فانوس دریایی دید زدن اطرافم. كنار راه پله ها و روی بند چند تكه لباس آویزونه. لباس ها چندتایی روی هم پهن شده بودن. بنده ی خدا، حتمی چون ریسمون کوتاه بود این کارو کرد. چندتا شلوار و پیراهن و یه دامن گل گلی از لباسهای رو پیداست. پس مطمئنن صابخونه یه زنه جوونه. نگاه به شلوارها انداختم به نظر نمیاد مردونه باشن هرچند ممكنه لباسهای زیریش مردونه باشه. شایدم نباشه. یعنی تنهاست؟ اینطوری که از سكوت وخلوتی این حیاط در اَن دشت می پوسه. خندم گرفت. خب منم تنهامو تو دشت حومه ی ده زندگی می کنم. اما از سكوت و خلوت تنهایی بیشتر خوشم میاد و می دونم تحملش خیلی سخت نیست.

تو این قسم فکرا می پلکیدم که یهو صدای غیژ دری از پشتم اومد. گفتم بهتره سر جام بشینم تا خودش بیاد جلو. بازم صدای غیژ در اومد بعد هم صدای بسته شدنش. ولی خبری از اون نبود. سرم رو چرخوندم و به پشتم سرکی کشیدم. كسی رو ندیدم جز یه سینی با استکانی چای و چند تا شیرینی تو یه وردستی. عجب! این دیگه چه صیغه ایه؟  چه آدم تو داریه! اقلكن دم بر نیاورد یه سلامی بكنه وو علیكی بشنفه. بهم برخورد. خواستم پاشم برمو پشتمو هم نگاه نكنم. تا به حال كسی اینقدر تحقیرم نكرده بود. پا شدم و چرخی دور خودم زدم ولی باز مردد شدم. شاید مریضی چیزی شده باشه كه نمیتونه به خودش تكونی بده وو اینجوری با این پذیرایی خواست ادبش رو رسونده باشه. یا شاید شوهر داره وو اختیارش دست خودش نیست كه بخواد هر جور دلش می خواد با مردم رفتار كنه. شایدم خجالتیه وو شرمو حیاش میگه كه از یه مرد غریبه رو بگیره. خب اون كه منو نمی شناسه وو نمی دونه كه چه جوریم تا بخواد عین بقیه ی زن های ده جلوم راحت باشه وو منو برادر خودش بدونه. بهش حق دادم. این شد كه دوباره نشستم. استكان چای رو گرفتم تو دستم و یه لب زدم. داغ بودو لبمو سوزوند. اما ته دلم خندم گرفت.

جاودانگی

m01649

سنگینم

به سنگینی واژه

.

.

سنگین است

.

پلک

.

سکوت

.

تنهایی

.

خواهش

.

پشیمانی

.

.

و آنجا که نقطه ی پرگار است

.

دایره ی عشق

.

محصوری حصار

.

شکستن شیشه

.

و فرار

.

و فراموشی

.

.

همه را آغازیست

.

آغازی که از رحم مرگ خزیدن می گیرد

.

.

و زنی

چشم دوخته به انتظار لبخندم

.

و من

لب دوخته به احتضار لبخندش

.

.

لبخند را نیز آغازیست

کار سخت، تفکر آسان

یه زمونی فکر می کردم سخت ترین کار کشاورزیه. اینکه تو چله ی تابستون مجبور باشی داس به دست خوشه هارو وربچینی وو خار و خسش رو صورتت بشینه وو گز گز کنه وو عرق جبینت چاشنی زخم رو صورتت باشه. واسه همین اغلب می رفتم سمت درس و مشقم تا پدر عزیزم چشم از ما ور داره وو به اخوی هام رجوع کنه. هرچند اخوی ها هم هوامو داشتنو جامو گرم و نرم نگه می داشتن. بهر حال اون دوره گذشت. دوران دهقانی وو کشاورزی و من الآن شدم داعیه داره صنعت. یه مهندس نو پا که خب از هندسه بیزاره. ولی چه کنم که فصل دروی تحصیلات آکادمیکمه وو مشغله های این چنینی. هیچ وقت نخواستم دهان به گلایه وا کنم مگر اینکه نقدی کارگشا در بین باشه. ولی خب الآن عصبانیم و نمی خوام نقد کنم چرا که ممکنه با شکوه و لیچار بار ملت کردن قاطی شه.

راستی سخت ترین کار چیه؟ ” اینکه یه جا بشینی وو هیچ کاری نکنی” ؟ یا اینکه دوس داشته باشی کاریو بکنی که دوس داری و نتونی؟

از نظر من کار سخت کاریه که براش ساخته نشده باشی. بسیاری هستند که کشاورزان قوی و مهندسان قدرتمندی شدن چرا که در طول زندگیشون یا راهی جز این نداشتند که نبوغشون رو در اون راه نشون بدن و یا اونقدر در این وادی ها گشته بودن و آموزش دیده بودن که چیزی غیر از این ها رو نمیدیدن.

اما این ها حسابشون از اون تعداد کارگرهایی که سگ دو می زنن واسه یه لقمه نون جداست. چه اون هایی که در گذشته از شهرهای بی بضاعت به خطه ی غنی شمال می اومدن و روز ها رو توی مزرعه ها شب می کردنو شب ها رو تو پارک ها به روز می رسوندن، و چه این هایی که الان تو کارخونه جاتی که خونه های کار بحساب میان توی هر کانالی فرو می رنو سر جلوی هر بچه مزلفه ی چارقلم درس و کتاب خونده خم می کنن. دنیای بیرون همون رنگه وو همون ساز که اگه ساز خوش رقصیت بگیره باس تا ابد برقصی و برقصونی تا یه عده تمبون تیکه دار بپوشنو اندر فواید کراک غور برن تا با بالا رفتن از کوه های لغوی ِ ”نیچه” توجیهی بر رفتار خودشون داشته باشن. و چشمای ما اونقدر به این فضاحت عادت کرده که دیگه زیبایی هم رنگ و روی لجن به خودش گرفته وو لغت “رسوایی” دچار هبوط معنایی شده. 

انگار نمیشه نقد نکرد. بگذریم. برگردم به خودم. دیگه دم دستی ترین موجود اجتماع واسه نقد و رشد و پیشرفت خود مائیم.

همیشه اطرافیان و همسن و سالام در طول زندگی تحصیلیم بهم می گفتن: “تو چه کار سختی می کنی که همش کتاب می خونی وو فکر می کنی”. منم اغلب بر می گشتمو می گفتم: ” کاریه که بهش عادت کردم و اصلن به خستگیش فکر نمی کنم”.

بهرحال من مهندسم و تو کار ماشین آلات عظیم الجثه. اما چون جثه ی کوچیکم کار با این ماشین های عظیم الجثه رو بر نمی تابه دوس دارم تو هم جثه های خودم غور برمو واکاویشون کنم. توی انسان. انسانی که دکارت و فیشته اون رو تنها ” تفکر” می دونن. “من فکر می کنم پس من هستم”. بعبارتی فقط کسی که “میدونه” وجود داره ، وجود داره.

اما دستگاه فکر آدمی رو چه چیز هایی شکل میده؟ مسلمن بخش بزرگی ازون حافظه ست که عینن در کامپیوتر چه در هارد یا رم یا سی پی یو کاربردی عظیم داره. بنابراین حافظه بخش بزرگی از تفکر آدمی رو شکل میده. منابع زیادی هم جور کردم تا در فرصتی مقتضی و جدا از دغدغه های مهندسیم بخونمشونو نتیجه ای رسا بگیرم که بدرد هممون بخوره. اما چرا این مسئله انقدر حائز اهمیته؟ بخاطر اینکه در هر تصمیم گیری ای این حافظه ی ماست که به کمک ما میاد. بخاطر اینکه فکر می کنم بخش ناخودآگاه ما هم که بنیاد روانکاوی رو شکل میده با حافظه ی ما در ارتباطی تنگاتنگ هست. ما در تجربیاتمون در کتاب خوندناوو فیلم دیدنامون در تصمیم گیریهامون از حافظه کمک می گیریم. حال این حافظه تا چه حدی می تونه کمک و یارمون باشه؟ تا چه حد گنجایش داره؟ آیا فراموشی های ما مارو به منجلاب می کشونه؟ آیا اگر به فراموشی ایمان داشته باشیم فلسفه ای جدا برای زندگی باید اندیشید؟ همانگونه که چخوف با طنز پردازیها وو در حال زیستنش اندیشید؟ آیا شیوه هایی وجود داره که بخوایم مسائل رو بهتر به خاطر بسپوریم و در مواقع ضروری اون هارو فرا بخونیم؟ بهرحال زندگیه پر از درد انسان با فراموشی هاش آسون می شه ولی بسیاری از همین درد ها بخاطر همون فراموشی هاست.

با این تفاسیر بحث و تحقیق در مورد این مسئله رو جزو برنامه ام در اینجا قرار دادم تا در پستی جدا و مفصل راجع بهش بحث کنم. به امید نتیجه هایی درست و درخور.

پی نوشت: می خواستم خطی به نوشتم اضافه کنم که دیدم دچاره گسستگی میشه. این شد که اینجا نوشتم. می خواستم بگم مهندس بودن فوایدی هم داره. وقتی فقط تو کار ماشین باشی بزرگترین ضرری که میتونی بزنی به ماشینه. در اینجا اشتباه کردن تاوانی به مراتب سبک تر داره نسبت به دنیای انسانی که اشتباهی کوچیک نسلی رو به نابودی  می کشونه. اشتباهی که “مارکس” و “لنین” و “استالین” ، “نیچه” و “هیتلر” و بسیاری ازین دست مرتکب شده بودن. پس در رشته های انسانی مسئولیتی سنگین به دوش می کشی که باید به همون قدراحتیاط پیشه کنی. امید که همیشه به این نکته توجه داشته باشم.

چشم سوم

نیمه شب از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می دیدم ولی انگار بیدار شدنم جزوی از رویام بود که باس می دیدم. چند روزی می شد که خوابم دو پاره شده. دو ساعت شب، پنج ساعت روز. و چون میدونستم دیگه این پهلو اون پهلو فایده نداره پا شدم لامپ اتاق رو روشن کردم. مادرم با صدایی گرفته و نیمه خواب پرسید: نخوابیدی؟

-  چرا، سر شب خوابیدم، الآن پا شدم.

-  امروز قراره بریم بیرون. خواهرات صبح میان دنبالمون. بگیر بخواب که بیرون بهت خوش بگذره.

-  اوهوم، ولی الآن خوابم نمیاد. یکم بیدار میمونم چِشام که خسته شد، می خوابم. درو می بندم که نور چشتو نزنه.

آفتاب در اومده بود. تو تشک این پهلو اون پهلو می کردم. مادرم گفت:

-  تا کی می خوابی؟ میخوای به خواهرت اینا بگم دیرتر بیان که بتونی بخوابی؟

-  نمیدونم. حالا بذار اول خوابم ببره. بهشون بگو دو سه ساعت دیگه بیان.

رگه های آفتاب رو چشام می دوئیدن. لحاف رو کشیدم روم که تاریک شه. مدتی نگذشت که احساس خفگی کردم. فایده نداشت. پس اومدن. سر اینکه کجا بریم کلی شور کردیم. گفتم: “بریم یه جایی که شلوغ باشه. مثلن پارک جنگلی”. میخواستم آدمارو نگاه کنم. به اتاقمو تنهایی گز کردن واسه خودم عادت کرده بودم. خسته بودم. حتی بنظرم اومد شاید بیخوابی هام واسه همین باشه. آخه یکی دو باری که اون اتاق خوابیدم، هر چند زیاد موثر نبود، ولی خب بی تأثیر هم نبود.

با پارک جنگلی موافقت نشد. دوماد بزرگمون پیشنهاد داد بریم زادگاهش که یکی از کوه های اطراف شهره. یکی دو باری رفته بودم اونجا. توده ای از خونه هایی که تو دامنه رج شده بودن و جنگلی بکر و دست نخورده که تو دل کوه های اطراف لونه کرده بود. جز بومی ها کسی اونجا رو نمی شناخت این شد که همه واسه فرار از ترافیک و شلوغی باهاش موافق شدن.

کنار برادرم نشسته بودم. دختر برادرم، با مادرش پشت ماشین نشسته بودن. داداش داشت غرولند می کرد که چقدر این دوماد بزگمون آروم میره. حقم داشت. آخه دومادمون دو سه ماه بیشتر نبود که پشت فرمون نشسته بود. خانم داداشم گفت: “تو هم اول همینجوری بودی، یادت رفته؟” گفتم: “ولی ماشینش انقدر قیمتی نبود”. گرم این قسم حرفا بودیم که یهو دختر کوچولوی برادرم داد زد: “هاپو…، مامانی… نیگاه… کن… هاپو”. چند تا سگ بودن که کنارمون میدوئیدن. سفید و قهوه ای. زیبا و دوست داشتنی. گفتم: “بد نیست چند تا عکس بگیرم”. داداش گفت: “آروم تر میرم که بتونی بگیری”. هرچند ازون قسم عکسایی نبودن که دیگرون خوششون بیاد. آخه هم رزولوشن دوربینم پایین بود و هم منظره خونوادگی نبود. شیشه رو کشیدم پایین. داداش با رعشه ی صدایی که نشون از ترس بود گفت: ” بکش بالا شیشه رو، یهو می پرن رومون ها”. خانم برادرم گفت: “کارش نداشته باشی، کارت نداره” تندی عکسم رو گرفتمو شیشه رو بالا کشیدم. داداش گفت: “اومدو کارت داشت، اونوقت چی؟!” و با لبخندی روی لب ادامه داد: “حالا تونستی عکس خوبی بگیری یا نه؟” به عکس نگاه کردم. نمای سر ِ یکی از سگها گوشه ی راست عکس بود که داشت به نمای کامل سگی در اون طرف عکس نگاه می کرد. هرچند در واقع داشت میدوئید به سمتش. ولی توی عکس پاهاش نیوفتاده بود. گفتم: “اون چیزی که میخواستم نشد. ولی خب بَدَک نیس”.

ذاتن از عکاسی خوشم میاد. یادمه یه بار هف هش سال پیش تو مدرسه وو سر یکی از زنگ تفریحا که کلاس خالی بود، و کسی منو نمیدید، رفتم ته کلاس، رومو کردم به نیمکتو چشمامو بستم. بعد یهو باز کردمو آنن بستم. این کارو با ور رفتن دوربینی که پدرم از مکه برام خریده بود یاد گرفتم. یه صفحه فلزی پشت عدسی و بین عدسی و نگاتیو بود که به محض گرفتن عکس در چند صدم ثانیه باز و بسته می شد. و تصویر از طریق عدسی روی نگاتیو می افتاد. هنوز اونچه روی نیمکت بود یادمه، چند بیت شعر که کج و معوج نوشته شده بودن. با چندتا مطلب درسی، که واسه تقلب بکار می رفتن. یه چند تایی هم اسم بچه ها بود. الآن که فکر می کنم می بینم قدیمیترین خاطره ای که یادمه فقط یه عکسه از یه حس قوی وقتی که یه سال و نیمم یا شاید دو سالم بود. داشتم گریه می کردم. سر چیشو نمیدونم. فکر کنم مقصر داداش بزرگم بود. آخه جلوم زانو زده بود و چش تو چش من داشت وعده ی خرید بستنی می داد. حتی یادم نیس که عاقبت بستنی رو خرید یا نه. تو حیاط خونه قبلیمون بودیم. شاید مادرم پشتم بود. نمیدونم. ولی میدونم که داداش وسطیم چند قدم اونورتر کنارمون وایساده بود. داشت می گفت: “ولش کن، بد عادت میشه”. یا یه چیزی تو همین مایه ها.

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »