خیمه شب بازی

Salzburg_Marionette

خدایا

چشم

بستم

.

ندیدی

دیده

در رکوع

مأمن

گرمی

.

که می یافت

آتش

خاموش

.

.

خدایا

دهان

بستم

.

نشنیدی

نجوا

در ثنای

آب

سردی

.

که می یافت

سراب

دور

.

.

خدایا

عقد

بگشودم

.

از بودن

تا عصیان

.

.

خدایا

دورت

گردم

.

از اسود

تا رجعان

.

تا

رکوع

پشت

ابراهیم

.

تا

هروله

از صفا

به مروه

.

.

خدایا

آب من

زمزم و

خانه ام

کعبه

سیر تا پیاز

موقع کنکورم این ور و اونور می شنیدم که فلانی بس که خونده خل شده، یا اینکه فلانی کچل کرده تا اصلن از خونه بیرون نیاد، یا حتی شنیده بودم که دختر همسایه ی داداشم اینا وقتی می خواست بره سر امتحانای قلم چی بشینه سکته کرد و فوت شد. این ها باعث می شد روش درس خوندنم متفاوت باشه. چیزی رو به زور به حافظه نمی سپردم مگر اینکه اون لحظه فهمیده باشم و خود بخود بره توی حافظم. که خب خیلی وقتا این صادق بود. فرمولی رو اثبات می کردی و چون در جریان اثباتش هی به نتیجه نگاه می کردی یا جریان اثباتش کدی بهت میداد متفاوت با کد‏های دیگر، که متعاقباً بخشی متفاوت از حافظت رو اشغال می کرد و این باعث می شد که اون به حافظت سپرده بشه. بخشی که در فیزیولوژی و علم بهش می گن: یک واحد عصبی یا نورون. می گن مغز انسان ده میلیارد نورون داره که ما با توجه به طرز زندگیمون و نوع کارمون تنها قسمت کوچکی از این ظرفیت رو استفاده می کنیم. البته بعنوان بخش آگاهمون والا بخش نا آگاهمون یا بخش‏هایی که سیستم عصبی درونیمون رو تشکیل میده و نیاز به فرمان از مغز داره از باقی نورون‏ها استفاده می کنه. اما اونچه مسلمه اینه که همیشه بخش بزرگی از حافظه دست نخورده باقی میمونه که با مولفه‏های رفتاری متفاوت آدم‏ها به استفاده های متفاوتی کشونده میشه و یا ممکنه تا ته عمر دست نخورده باقی بمونه. همینقدر بگم که وقتی شما تحصیل رو انتخاب می کنی و همیشه کتاب به دستی از نظر فیزیک درونی با کسی که کار یدی می کنه تقریبن به یک میزان از نورون های مغزی ناخودآگاه استفاده می کنید. اما فرد تحصیل کرده همیشه مرز های حافظه‏ی آگاهش رو جلوتر می بره و اطلاعات بیشتری رو به مغزش می سپره. اما اگر اطلاعات با کد های یکسان وارد مغز بشن انگاری همه در یک نورون مغز متمرکز میشن که نهایتن بوممم، می ترکه. هر چند اون های دیگه هم روزی و در لحظه ای می ترکه

کد ها اما چگونه اند؟ کد ها انواع رابطه ای هستند که شما بین اشیاء برقرار می کنید. خواه این شی ء چیزی عینی و قابل دید و شنود و اساس در خارج باشن، خواه اسم هایی با مشخصات معلوم که کیفیتی رو نشون میدن باشن. که برای دومی میشه مغناطیس رو مثال زد. یا حروف زبانی. و یا اعداد و زبان ریاضیات. همه ی این ها اسم هایی هستند که به کیفیتی خاص اطلاق می شن. خواه این کیفیت خارجی و عینی باشه و خواه ذهنی که در رابطه ی تنگاتنگ با عینیات است. و بخاطر همین هاست که فلسفه از عصر روشنگری به این ور به دو بخش ایدئالیسم و تجربه گرایی تقسیم شدن و هر یک زیرشاخه هایی رو تشکیل دادن.

در کل همینقدر می خوام براتون بگم که برای انسان با توجه به این نگرش ها تعاریف گوناگونی ارائه شد. انسان یعنی آگاهی، یعنی ناهشیار، یعنی چشم و دهان و بینی و گوش و لامسه، یعنی فیزیک، یعنی مترجم علوم و تعاریفی ازین دست.  اما اونچه گفته شد و شنیدیم و دیدیم با اینکه شناخته‏ها و ناشناخته‏های بسیاری برای انسان باقی گذاشتند، که اولی پشت گرمیش بود و دومی محرکش، اما خلودی برای انسان نیستند. با اینکه انسان حافظه ای باظرفیت بالا داره اما هرچه در فن و فضیلتی بیشتر غرق می شه از باقی باز می‏مونه. ما بنده‏ی فیزیولوژی هستیم و اون انتظاری که ازش داریم در خود پیدا نمی‏کنیم. فقط میتونیم در حیطه ی فیزیولوژی و با وفق دادن خودمون در این چند صباح زندگی آزادی ای نسبی داشته باشیم. یعنی ذهن و حافظه مون رو متمرکز اموری بکنیم که مورد نیازمون هستند. اما نیاز واقعی ما چیه؟

ابتدا باید دید آیا میتوان با فیزیولوژی جنگید؟ بله، جنگیدیم، تا جایی هم پیش رفتیم، اما این راه بی انتهاست.

ما بسمت ساخت و استفاده از کامپیوتر هجوم آوردیم. تا شاید مرهمی بر درد ما باشه. یا شاید نبوغ لحظه ایه ما رو کمی خلود ببخشه. اما آیا این خلودیه که بدرد ما بخوره؟

خلود؟ جاودانگی؟ همون چیزی که خیلی وقت پیش ها در پستی سوالش رو مطرح کرده بودم. و بسیاری سوالات دیگرازین دست که به فرداهای دیگر سپرده شد و هر روز بخاطر اولویتی جدید سوال گذشته رو با خیال راحت فراموش می کردم. چون اقلن خیالم راحت بود که اینجا و در بخشی از دنیای کامپیوتری بایگانیشون کردم و جزئیاتشون رو هر زمانی که بخوام در اختیار بگیرم. و در پستوهای حافظه فقط تیتر موضوع ها به ذهن سپرده می شد نه جزئیات. اما نه این نوع جاودانگی تکنولوژیک و کامپیوتری، نه جاودانگی ای که اسمی بهر نحو ازت توی تاریخ باقی میزاره، و نه اونچه که فلاسفه با پیچ و تاب های فلسفی بهش اشاره کردند چیزی نیست که بدرد ما بخوره.

مسلمن تمامی فضائل ما نیاز به خلود داره. اما چه نوعی؟ خلودی که خارج از زمان باشه؟ یعنی آخرت؟ خلودی که در بطن زمان باشه؟ یعنی تناسخ؟ یعنی اسمی در تاریخ؟ یعنی فکری در ذهن؟ یا  جسمی در بیرون و در دنیای واقعیت؟

ولی چرا فضائلمون نیاز به خلود داره؟ چون اگر جاودانگی نباشه، فضیلت نام نمیگیره. دلیلش هم زیاده. عده ای چون نیچه فضیلت رو ضرورت دونستند. اما ضرورت چیزیست که امروز هست و فردا نیست. و بخاطر همین فضیلتی صرفن ازین نوع امروز خواهد بود و فردا دیگه نیست.

جاودانگی اما به کمک اخلاق میاد طوریکه خدایی رو به ما معرفی می کنه تا جاودانگی رو برامون محیا کنه. جاودانگی با تضاد عینیش یعنی “مرگ” تعریف میشه. مرگی فیزیکی که همه چیز رو به کام خودش می کشه. حتی بزرگترین نوابغ تاریخ. حتی بزرگترین کامپیوترها. و حتی بزرگترین فلسفه‏ها رو.

جاودانگی ای که با مرگ تعریف بشه، جاودانگی رو خلود می بخشه. جاودانگی ایست از نوع آخرت یا تناسخ. و اما در مورد تناسخ حرفی نمی زنم. چون قبلن در دو پست جدا حرفهای زیادی زده شد و چونکه جز سلب مسئولیت از ما کار دیگری نمی کنه. در واقع تناسخ جاودانگی ایست که فضیلت رو از ما دور می کنه چون همیشه فرصتی برای فضیلت باقی میزاره.

براستی فضیلت از ضرورت هست اما همش نیست بلکه باید جاودانه هم بمونه، و این نوع جاودانگی سرمایه ی ماست. باید در جلا بخشیدنش همت کنیم و زندگی ای پر از فضیلت بسازیم تا اون چیزی رو جاودان کنیم که درخورمون هست. و با این نگاه بر پشت مرکب استدلالمون با خورجین احساسمون چارنعلبسوی مقصود بتازیم. مقصودی که می گویند دست نیافتنیست، با این حال حتی حضورش قوت قلب تاختنمان است.

جیرجیرک تو روز روشن

از اتوبوس خطی محله پیاده شدم. با کیف چرمی توی دستم و با قدم­هایی درشت رفتم سمت خیابون اصلی. با پاییدن ماشین­هایی که رد می شدند خودمو به اون دست خیابون رسوندم. چش انداختم به ته خیابون و به انتظار تاکسی. در همین نگاهم بود که چشمم افتاد به پیکان سواری سفید رنگی با راننده­ای جوون که داشت برام سر تکون می­داد تا سوار شم. سوار شدم. اما راه نیفتاد. هنوز سه نفر دیگه می­خواست تا پر کنه. هرچند نباس وایسه. اینجا که ایستگاه نیست!

مچ دست چپم رو گرفتم جلوی چشمام. 4:15. هنوز یه رب ساعتی وقت دارم تا شروع کلاس. بی اعتراض و دست روی دست نشستم ور دست راننده و دم بر نیووردم. پنج دقیقه که گذشت ماشین تکمیل شد. با نیم نگاهی گذرا به عقب ماشین می شد فهمید مسافرها همه مَردَن. سر رو که برگردوندم، اونو دیدم. داره دنده جا می­ندازه و با نگاهی به آینه بغل، خیلی آروم و با احتیاط، عاقبت راهی شد. انگار تصدیقش رو تازه گرفته. دیدن کاپوت ماشین که داره میره تو دل خیابون جلوییش آرومم می­کرد.

توی مسیر با گوشه­ی چشم مشغول شدم به ورانداز کردنش. جوونیه هم سن و سال خودم اما با چهره­ی مردونه­ی دهه­ی شصت. با سبیلی پر پشت و ته ریشی که به دل می­شینه. کنار ترمز دستی چشمم افتاد به دخل و خرده اسکناس­هایی که توش فرش شدن. یعنی تا الآن…

یهو دستی با اسکناسی درشت از کنار صورتم زد بیرون. بنظرم اومد اسکناس دخله که پر گرفته و تو هوا مانور می ده. هرچند این پرواز طولی نکشید که دست راننده عین چنگکی پرنده کاغذی رو قاپید و برد سمت کیسه ای که به در کناریش آویز شده. چنگک باز شد و اسکناس رفت تو کیسه. چنگک ِ خالی برگشت رفت سمت دخل و چنگی به خرده اسکناس­ها زد.

صدایی از پشت اومد. عین صدای قیژ در و بعد هم تقّی که انگار در بسته شد. مسافر وایساد کنار پنجره­ی سمت من. طوریکه فقط دستاشو می­شد دید. و دست راستش، باز و خالی، از پنجره تا نیمه به درون اومد. ازون ور صورتم، چنگک با مشتی گره شده که گوشه­های اسکناس از کناره­هاش بیرون زده، از جلوی چشمام رد ­شد و صدای راننده لرزه به پرده­های گوشم انداخت: ”هزار تومنی رو شما دادی؟” مسافر که انگار نمی­شنوه دستش رو بیشتر داد توی ماشین و باقی پولش رو گرفت و رفت. و باز تکرار همون صداست: “هزار تومنی رو اون داده بود؟” اما بعدش دیگه صدایی نیومد. انگار همه تو پیله­ی خودشونن و حواس کسی به این صدا نیست. حتی کوه و صخره­ای نیست که صدا رو برگردونه. برهوت و بیابونی رو میمونه که باد زوزه می کشه و خاک و خاشاک بی رد پایی تو هوا پخش می شن و پرده­ای به چشمت می شن. نه صدا به صدا می رسه، و نه چیزی رو می­شه دید.

{بیپ…} بوق ماشین منو برگردوند پیش راننده. یعنی حتی تحصیلات عالیه هم نداره؟! خب چرا نرفته تاکسی بگیره که اقلن مسافرهای بیشتری عایدش شه؟ چشمم بی اختیار رفت سمت دخل تا ببینه چقدر کاسب شده. زیاد نیست. کیسه روی در هم اونقدر چاق نیست. چطور پس اموراتش رو می­گذرونه؟

تو این فکرا بودم که دیدم داریم از جلوی دانشگاه رد می­شیم. صدای آشنایی از درون حفره­ی گوشم اومد بیرون: پیاده می­شم. رشته­های فکریم اما هنوز بافته می­شه: چه ماشین داغونی داره! شایدم ماشین خودش نیست! اونوقت این چندرغاز رو هم که مجبوره تقسیم کنه! دستم سردی دستگیره رو به درونم داد، و با زور زدنی کشید سمت من. در تقّی کرد و باز شد. پاهام رو دادم بیرون و پیاده شدم. تقّ دیگه­ای طنین انداخت و در بسته شد. رفتم سمت دانشگاه.  کارتم رو که خواستم به نگهبانی نشون بدم باز بی اختیار سرم رو بردم سمت خیابون. و ماشینش رو قاب دیوار جلوی چشم­هام دیدم. اینبار دیگه واسه چی وایساده؟ اما نه، انگار داره تکونی به خودش میده. ولی برا چی وایساده بود؟ من که پول درشت ندادم!؟ اما… اِاِاِ… یادم رفت حساب کنم. آهای، وایستا… نه انگار فایده نداره. ماشینش در انتهای خیابون نقطه ای شد و بعد ناپدید شد.

چای با طعم آزادی

می کوبد

در

پیر مردی

با خاطراتی دور

از پدر

.

.

و طلب کرد

فنجانی چای

بردم

.

.

و طلب کردم

قصه ای

گفت:

.

.

بردگی

.

.

و من دیدم

عرق پیشانی ای

که با فنجانی چای

خشک می شد

.

.

و می افتاد

بی صوتی

.

.

و لبخندی

بر لبی

در سایه

.

.

و دکتری که می گفت:

از داغی چای بود

سرطانش

داغ داریم

.

.

و افسوس

————————————————————–به یاد پدر————————–