بازگشت

کوچه تنگ و تاریک است. خالی از صدای جیر جیرک ها یا سوسوی تیر چراغ برقی. هرچند چرخش چراغ ماشین نش بری که ته کوچه بود نور چشمک زن سرخ فامی را به تاریکی کوچه هدیه می داد. اندک روشنایی ای که برایش کافی بود تا راهش را بیابد. لخ لخ دمپایی که با سایه اش در آمیخته بود تکیه گاه قدم هایش شدند. طوریکه حتی جرأت ایستادن و لحظه ای دم زدن را بخود نداد. فکر اینکه تکیه گاهش را گم کند آزارش می داد.

به درگاه تالار رسید. در باز بود و محوطه ی تالار خلوت و تاریک. باد ملایمی از کناره های ساختمان بدنش را نوازش می کرد. احساس سرما می کرد. گویی تمام تنش خیس بودند. می خواست برگردد ولی باید می رفت. و رفت. درون تالار کورسویی از لامپ های هالوژنه می آمد که به کمکش  فهمید کسی در تالار نیست.

” عجیب است. مرا دعوت کرده اند. گفته بودند میتینگی بسخنرانی یکی از اساتید دانشگاه قرار است باشد. اما خبری نیست”.

دست در جیبش برد و کاغذ تکه ای را بیرون آورد. کاغذ را در جهت نور چرخاند تا بتواندآدرس رویش را بخواند. خواند اما اسم کوچه ای را که در آن رفته بود بیاد نداشت. تکانی به خودش داد.  دور و برش را نگاه کرد. و جز  سایه اش که داشت جابه جا می شد جنبنده ای ندید. این تنها چیزی بود که به آن اطمینان داشت. اطمینانی که گویی او را به خلسه ای می برد تا برای لحظه ای از دلهره اش غافل شود. خلسه ای که دیری نپائید و او خود را در حالی یافت که داشت بالا رفتن پرده ی جلوی سن را می دید. انگار امیدی سرشاردر درونش قد کشید و ترسش را چون پوست انداختنی از یادش برد. با لبخندی روی لب و چشم هایی گرد شده صحنه ی روی سن را می کاوید تا ببیند چه کسی قرار است سخنرانی کند.

در میان سن میزی قرار داشت. مردی روی صندلی و پشت میز مشغول نوشتن بود. کسی که برقی از فرق سرش چشم را می زد. مردی کوتاه قامت نیز کنارش ایستاده که رویش به کاغذ است. و در دست راستش ترکه ی چوبی بود سیاه که آرام و ممتد به پای خود می زد.

” اینجا چه خبر است؟ انگار تئاتر است. پس واقعاً اشتباه آمدم. چرا کسی حرفی نمی زند؟ شاید تئاترش صامت است! هرچه هست خیلی خوفناک است.  جای شکرش باقیست که تماشاچی ام… باید بروم. حتمی الان میتینگ شروع شده “

همین که نیم خیز شد مرد کوتاه را دید که داشت ترکه اش را بالا می برد و همزمان با نشستنش ضربه ای به پشت مرد خواباند. مرد ساکت ماند اما سرش را چرخاند. و برای لحظه ای نگاهی خیره در چشم مرد کوتاه انداخت.

” چقدر جوان است. دارد چکار می کند؟ مرد کوتاه چقدر سنگدل است!! “

مرد جوان دست به قلم برد و مشغول نوشتن شد. و در همین حال پرده پایین آمد. اما پیش ازآنکه به او فرصت دهد تا از نو عزم ترک تالار کند بالا رفت.

نگاهش در نقطه ای از سن ثابت ماند. آنجا که مرد  جوان بود. صورتش پیدا نبود. در تاریکی کنج سن غرق شده بود. تنها تنه اش از دل تاریکی بیرون آمده بود که دست روی دست رو به طرف دیگر  سن ایستاده بود. به آنجا که مرد کوتاه بود. مرد کوتاه قدمی آرام بسویش برداشت. قدمی که پیشگام قدم های بعدی بود. تا آنجا که جلوی پای مرد جوان ایستاد و دستانش را بالا برد تا انجا که گلوی جوانک را بگیرد. اما کوتاه تر از آن بود که بتواند گلویش را بفشارد. از فرط درماندگی مشتی بر سینه ی جوانک کوبید و روی را چرخاند تا برگردد. اما دست های مرد جوان زیر کتف های مرد کوتاه را گرفتند. و او را بلند کردند.

” چه می کند…؟ “

دستان مرد کوتاه داشت با پنجه هایی سخت گلوی جوانک را می فشرد، جوانک ِ سفید رویی که رنگش به سرخی و کبودی گرائیده بود. آنچنان استحاله ای که رنگ از روی تماشاچی نیز ربود.

” چه نمایش شومی! اینجا کجاست؟ چرا کسی غیر از من نیست که تماشا کند؟! ” دیگر ترس و دلهره تمام وجودش را گرفته بود. وجودی که عین فصل های سال را می مانست. گاه بهار سبز امید و گاه پائیز زرد ترس و تعفن. حالات و رنگ هایی که بچشم زدنی جای یکدیگر را می گرفتند و او را جولانگاهی برای تاختن خود کرده بودند.

دست جوانک دیگر نایی نداشت تا کتف مرد کوتاه را نگهدارد. پس ول کرد و بروی زانوهایش افتاد. مرد کوتاه قدمی به عقب رفت ولی چشم از او بر نداشت. سرفه هایی سخت که اشک را در چشمان جوانک جاری کرده بود امانش نمی داد.

” همه چیز واقعی ست. چه بازیگران ماهری! واقعاً تئاتر است؟ پس چرا بلیتی از من طلب نکردند. حتمی وسط تئاتر یا آخرش از من می ستانند “

در چشم زدنی پرده پایین و بالا رفت. مرد کوتاه در میان سن با طوماری در دست و رو به قسمت تماشاچی ها فکش را می جنباند. انگار نطقی بلند را دارد خطاب به مردم می خواند. هرچند صامت. مرد جوان نیز در گوشه ای نشسته، و سرش را در میان زانوهایش جا داده است. گویی جنینی است که در شکم مادرش غنچه شده باشد. و در این حال پرده پایین می آید و دیگر تا دقایقی از غلاف بیرون نمی رود.

” عاقبت تمام شد. حتمی میتینگ هم دیگر تمام شد. بهتره بروم خانه.” بلند می شود و به طرف دری که از آن آمده بود بر می گردد. اما در را بسته می بیند. ” یعنی چه؟ اینجا چه خبر است؟ ” چند تقّه به در زد: ” کسی آنجاست؟ در را باز کنید. نمایش تمام شده و من اینجا جا ماندم”

اما در همچنان بسته ماند. با شتاب به طرف سن دوید. چند باری پاهایش در فضای نیمچه روشن میان صندلی ها توی هم رفتند اما او بی معطلی خیز برمی داشت به طرف سن. بالای سن وقتی پرده را کنار زد درها را بروس خود بسته دید. تقّه هایی به در زد اما خبری نبود. بعد از ساعت ها که دیگر نا امید شده بود ملول و بی رمق در جایش نشست. زانوهایش را میان دست های حلقه شده اش گرفت و سرش را بین زانوهایش جا داد. در حالی که زیر لب زمزمه می کرد:

“  انا لله و انا الیه راجعون “.

به کی رأی میدی؟

-          به کی رای میدی؟ (همیشه همینطوریه، اول میر حسینی ها می پرسن: به کی رأی میدی؟ )

-          به احمدی نژاد. (از قضا همیشه جواب هم همین شکلیه)

-          چرا؟ ( چشمم آب نمیخوره درست و حسابی جوابتو بده )

-          چون آدم درستیه، پاک و مردمیه. دیشب ندیدی چطور حسابشونو رسید. بنظرم تنها آدم درست خودشه. ( یعنی هر کی که به اون یکی بگه: تو دزدی، خودش امینه؟ )

-          ولی چرا تا الآن این ها رو نگفت؟ داشت داشت همین دم انتخابات اومد از فساد مالی دیگرون حرف زد. اونم کسی مث هاشمی که رئیس مجلس خبرگان و رئیس تشخیص مصلحت نظامه. این به ضرر نظامه. و جایی که به ضرر نظام باشه به ضرر مردم هم هست. اونی که دم از مردم میزنه دیگه چرا؟ همه ی کاراشم همینجوریه. دو هفته ای هست که دیگه ون های ارشاد تو گاراژ کنار انبارهای مانتو بلند خوابیده وو ملت هرجور دلشون میخواد لباس می پوشن. بعد سه سال که بحث سهام عدالت مطرح شد تازه اومده سودش رو پخش کرده. همه ی این ها فکر می کنی واسه درست بودنشه یا عوام فریبی؟ ( خب کسی که خودش جزو عوام باشه چطور میتونه تشخیص بده فریب خورده؟ توأم با این سوالات… )

-          بذار رئیس جمهور بشه، بنظرم بیشترین خدمت رو به مردم می کنه. ( نگفتم جوابتو نمیده، باس از یه راه دیگه وارد بشی. چرا اینو امتحان نمی کنی که بعضی حرفاشو قبول کنی و همونا رو بکوبی تو سرش که بگی میرحسین بهتره. روانشناسی واسه همین روزاست دیگه)

-          یعنی با حلوا حلوا کردن می خوای دهنتو شیرین کنی؟ بنظرت چطوری میتونه به مردم خدمت کنه وقتی با همه ی سردمداران حکومتی مشکل داره؟ با لاریجانی و مجلس سَر ِ کردان و توزیع یارانه های نقدی که مشکل داشت. چند بار با رهبر هم مناقشه داشت. مثلن خود همین لاریجانی رو که گمارده ی رهبر واسه شورای امنیت بود به استعفا کشوند. با تشخیص مصلحت نظام که اینطوری به انگ زدن رفسنجانی رفته هم مشکل داره. با قوه قضائیه یه شکل دیگه.  تمام وزراش فرمایشی و صوری ان و فقط چار پنج نفر اطرافشن که باهاش تیم تصمیم گیری نهایی رو میسازن. ( جالبه، راس میگی، حتی اگه بخواد کاری بکنه هم نمیتونه. ولی واقعن فکر میکنی دنبال کار کردنه؟ )

-          میرحسین که بدتره. آدمای دور و برش رو نگاه کن کین. ( ها کین؟ )

-          یکیش رفسنجانیه که بنظرت با این پست و مقام نیازی به میرحسین داره؟ جواب این سوالت رو خود میرحسین دیشب داد. وقتی که گفت شعار من اینه: “هر ایرانی یک ستاد” وقتی احمدی نژاد وزارت کشور و تلویزیون و دستگاه اجرایی رو در اختیار داره، معلومه که میرحسین هم باید از حمایت مردم کمک بگیره. که یکی از مردم میتونه رفسنجانی باشه. ( جدی یعنی مردم انقدر دست اولن که روزی عین رفسنجانی بحساب بیان؟ یا رفسنجانی بشه عین مردم؟ ولی بنظر میاد اگه رفسنجانی دست اول باشه مردم بطور متوسط میشن دست هزارم، شاید این ها توهم منه. عجب! یعنی منم عین احمدی نژاد توهم زدم؟ )

-          راجع به زنش چی میگی؟ ندیدی مدرکش قلابیه؟ ( ناموسی شد بحث. حرمت نگهدار داداش )

الان خود تو که چن ساله داری زحمت می کشی تا مدرک دانشگاهیتو بگیری باید با اون یکی باشی؟ ( نگفتم برو تو حیطه ی روانشناسی. میگن گل نزنی گل میخوری راس میگن خب. حالا اگه هیپنوتیزمت نکرد! این خط اینم نشون!! )

-          ولی مگه زنش چه جرمی مرتکب شده؟ جز اینکه بخاطر تواناییش در آن واحد هم رشته ی هنر تو دانشگاه آزاد درس خونده و هم رشته ی سیاست تو سراسری. بعدش هم توی همون سیاست طی شش هفت سال دکتراش رو گرفته. ولی آیا اومد ازین مدرکش که کاملن موثق و درسته استفاده ای عین کردان کرد که با مردک دکترای تقلبیش می خواست سمت وزارتی رو بگیره؟

-          کردان رو که مجلس کله پا کرد چوبش رو هم خورد. دلیل نمیشه که. (بحث داغ شد. بهتره من حرفی نزنمو هوای سرمو داشته باشم. بفرمایید داشتید می گفتید…)

-          بله. مجلس رد صلاحیتش کرد و توی جلسه ش آقای رئیس جمهور قهر کردنو نرفتن. یا بقول خودش پیغام دادن که برای گرفتن سمت وزارت نیازی به دکترا نیست و سواد نیازه که ایشون داشتن. دیشب حرفاشو داشتی؟ می گفت: من برای اینکه آدم هایی که میان رو کار از هیچ به همه چی نرسن آدمی رو انتخاب کردم که از همون اول همه چی داشت و دیگه نیاز به پول اضافی نداره. ( دست مریزاد بابا دکتر. ای ول داره بخدا. تو تئورسین هم بودی ما نمیدونستیم. آخه مرد مومن هر کی پول داره یعنی دیگه نیازی به پول نداره؟ اگه اینطوریه چرا دست از سر و صورت کچل رفسنجانی ور نمی داری؟ )

-          بیخیال. هر کی بشه به ما چه ربطی داره؟ ما روز خودمونو همونجوری شب می کنیم که می کردیم. ( دعا می کنم شب رو هم همونطوری روز کنی )

-          خیلی هم با خیال باید بود. منی که اصلن اهل سیاست نبودم وقتی می بینم مردی بعد بیست سال سکوت احساس مسئولیت می کنه تا سرنوشت مملکتش رو تغییر بده باید بتونم اقلن در حد خودم سرنوشت خودمو مملکتم رو تغییر بدم. اگه چهار سال پیش از لج رفسنجانی به احمدی نژاد رای نمیدادیم اونوقت امسال بچه ی شهرستانی تو با رتبه ی زیر صدش میتونست شریف قبول شه نه اینکه یه تهرانیه رتبه هزار صدنلیش رو پر کنه. اونم شریفی که همه ی دنیا قبولش دارن و اعتبارش فقط به توانایی دانشجو هاشه. ( خب دکتر تئورسین ما ممکنه قبول نداشته باشه. در وهله ی اول تئوریه بعد مصداق. اصل حاکمه وو حکمش باقی محکومن و مغموم. )

-          ولی تنها کسی که پول نفت رو آورد در خونه مردم اون بود. تنها کسی که سیب زمینی رو موقع عید ارزون کرد اون بود. ( آخی. چقدر تنها. دیشبم همینو می گفت. میگفت شما سه تا بر علیه من ِ تنهایید. یعنی توهم زد؟ یا من دارم توهم می زنم؟ اینجا چه خبره؟ )

-          ببین عزیزم. پول و تورم عین بادکنک باد شده ای رو میمونه که نقدینگی همون باد درون بادکنکه. هرچی نقدینگی بیشتر بشه بادکنکه هم بزرگتر میشه یعنی ورم می کنه و نهایتن یه جایی می ترکه. اونجاست که کلی آدم بخاطر یه لقمه نون دست به هزارتا جنایت میزنن. ازونورم اولاد متمول مرفه واسه تفنن … میزنن تو رگ و اندر فواید …پارتی غور میرن. حکایت سیب زمینی هم همینطوریه. وقتی یه جایی بادکنک رو با انگشتت چال کنی وو سیب زمینی رو بکنی کیلویی صد تومن یه جای دیگه ی بادکنک ورم میکنه وو پیاز میشه هزار و صد تومن. وقتی اون به این اصل  کوچیک اقتصادی توجه نمی کنه اینجاست که حقشه بهش بگن خودمحور و خیال پرداز. ( آخرش معلوم نشد این سیب زمینی هارو کی پخش کرد. مامااااان ببین تو کیسه چیزی از سیب زمینی ها مونده؟ جون من سرخ کن بخوریم. )

نفت ما تو دوره ی خاتمی چند دلار بود تو دوره ی اون چند دلار شد؟ غیر اینه که سه برابر شده؟ کجا رفتن؟ جز این بودن که بصورت نقد رفت توی مسکنو شد عامل بزرگی واسه گرونی مسکن تا پارسال و بالا رفتن نقدینگی که هنوز گریبانگیرمونه؟

اون ملیارد ملیارد دلاری که میداد به لبنان و چه میدونم هر دارغوز آبادی اون ها کجان؟

این ملیارد دلاری که دیوان محاسبات بهش میگه کسری داری و باید به خزانه برگردونی و اون میگه کسری ندارم، این ها کجاست؟ ( بفرما این یه لیوان آب رو بخور که کف کردی )

-          ول کن بابا این هارو. بیا از مکه حرف بزن. چه ها کردی. می گن خیلی این عرب ها ناکسن راس می گن؟

-          همیشه همه چی اونطور که بنظر میاد نیست. یه بار یه گاوی توی فصل سرما داشت از کوچه ای رد می شد. و جوجه ای رو دید که غنچ شده بود و می لرزید. آقا گاوه هم همون موقع تاپاله ای گنده و گرم ریخت رو سرش. بعدش که رفت گرگی از همون کوچه رد شد. جوجه رو که دید از درون تاپاله درش آورد و با دستمال تمیزش کرد. بعد هم به نیش کشید. ( بابا شدی یه پا ننه شهرزاد )

-          ولی آخه میرحسین بدرد مردم نمی خوره. اصلن حرفاشو من نمی فهمم. ( آخی. راس میگه خب بنده ی خدا )

-          ببین. همه که قرار نیست مجتهد بشن. میتونی از کسانی که اعتماد داری بپرسی. نه اینکه حالا حتمن مقلد صرف دیگرون باشی و به هرکی اون ها رای میدن رای بدی. میرحسین آدم باسوادیه. ولی احمدی نژاد شاید حالیشه وو از رو دودوزه بازی اینطوری حرف میزنه. یا شایدم واقعن حالیش نیست. بذار با یه حکایت توضیح بدم. یه روزی ملای میانسال مکتب خونده ای وارد دهی میشه تا مبلغ فرهنگی و قاضی اون ده بشه. ولی قبلش مردم ده به یه ریش سفیدی اعتماد داشتند که همیشه توی همه ی کارها از اون مدد می گرفتن. خلاصه بین این ریش سفید و ملای ما نزاع در میگیره که کی باشه متصدی رتق و فتق امور مردم. عاقبت قرار شد مسابقه ای بذارن بدین قرار: هر کدوم روی کاغذی بنویسه “مار” و ببینن مردم کدوم رو بیشتر قبول دارن. ملا با خطی خوانا و نستعلیق نوشت ” مار” ولی ریش سفید که بی سواد بودنقش مارو کشید. مردم ده هم که حتی فرق با سوادی و بی سوادی رو نمی فهمیدن رو به ریش سفید آوردندو ملا مجبور به ترک ده شد.

حالا حکایت ما هم همینه. با این تفاوت که ما یه ده دورافتاده ی زواردرفته نیستیم. ما یک کشوریم که برای تعالی مردم خودمون نیاز به علم روز دنیا و تعامل با کشورهای خارجه داریم. ما نیاز به فردی فوق العاده قوی در امور سیاسی و مملکت داری داریم تا بتونه اونچه که می خواد رو عمل کنه. نه اینکه اونچه رو که عمل نمی کنه شعار بده وو دروغ بخورد مردم بده. ( آخرش ثقیل شد ولی حکایتت قابل فهم بود. راستی چرا مردم با اینکه دانشگاه میرن انقدر بی سوادن؟ )