<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: بازگشت</title>
	<atom:link href="http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 08:00:47 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: آرزو</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/#comment-156</link>
		<dc:creator>آرزو</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 21:56:14 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1026#comment-156</guid>
		<description>از دعوتت متشکرم
باعث شد از نقد آقای خوش بیان هم استفاده ببرم
همانطور که قبلا هم گفته بودم در سبک ریموند می نویسی
سبک نویی ست ..
و نو ها ..همیشه آنلاین هستند
موفق باشی
---------------------------------------------------------------------------
خواهش می کنم.
خواستم ببینی که کانت هاتو منتقل کردم اینجا.
ریموند؟
نمیشناسمش
میرم دنبالش که بشناسمش(;
سلامت باشی، شما هم همینطور
کامیاب باشید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دعوتت متشکرم<br />
باعث شد از نقد آقای خوش بیان هم استفاده ببرم<br />
همانطور که قبلا هم گفته بودم در سبک ریموند می نویسی<br />
سبک نویی ست ..<br />
و نو ها ..همیشه آنلاین هستند<br />
موفق باشی<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
خواهش می کنم.<br />
خواستم ببینی که کانت هاتو منتقل کردم اینجا.<br />
ریموند؟<br />
نمیشناسمش<br />
میرم دنبالش که بشناسمش(;<br />
سلامت باشی، شما هم همینطور<br />
کامیاب باشید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرزو</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/#comment-155</link>
		<dc:creator>آرزو</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 21:39:17 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1026#comment-155</guid>
		<description>عباس معروفی می گفت:
هرموقع داستان هایم را برای گلشیری می بردم
نگاهی گذرا به آنها می کرد و می گفت
نشده ..
تا 2000 تا کتاب نخونده باشی نیا کلاس داستان نویسی
برو یه شغل دیگه
و عباس معروفی از آن همه کتابها که خونده بود
برای خودش هم کپی نوشته بود انقدر نوشته بود
تا دستش به نوشتن عادت کنه
و شاهکارش شد سمفونی مردگان

نبی عزیز راه سختی در پیش داریم
بیا همیشه امیدوار باشیم
که میدونم هستیم
---------------------------------------------------------------------
بازم چشم
و 
بازم تسلیم(:</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عباس معروفی می گفت:<br />
هرموقع داستان هایم را برای گلشیری می بردم<br />
نگاهی گذرا به آنها می کرد و می گفت<br />
نشده ..<br />
تا 2000 تا کتاب نخونده باشی نیا کلاس داستان نویسی<br />
برو یه شغل دیگه<br />
و عباس معروفی از آن همه کتابها که خونده بود<br />
برای خودش هم کپی نوشته بود انقدر نوشته بود<br />
تا دستش به نوشتن عادت کنه<br />
و شاهکارش شد سمفونی مردگان</p>
<p>نبی عزیز راه سختی در پیش داریم<br />
بیا همیشه امیدوار باشیم<br />
که میدونم هستیم<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
بازم چشم<br />
و<br />
بازم تسلیم(:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرزو</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/#comment-153</link>
		<dc:creator>آرزو</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 21:29:36 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1026#comment-153</guid>
		<description>این داستان شاید داستان انسان امروزی ست
وقتی راهی را می رود دل به نشانه می سپرد
و آنجارا آنطور که فکر می کرد نمی یابد
سرخورده و حیرت زده در پی فرار بر می آید
ولی تجربه ای که کرده سزایش مرگ و نابودیست
آیا نباید هر تجربه را تجربه کرد؟
آیا نباید دل به نشانی سپرد؟
این را کسی که در راهی قدم را شروع کرده نمی داند
و بی خبر است از سناریو خبر ندارد
و بازگشتش بی بازگشت
.
.
نبی عزیز
من از داستانت خیلی لذت بردم
فضاسازیش که بی عیب است
دیالوگی نبود ولی به نظر من اگر بود بهتر هم می شد دیالوگی بین مرد و پسر جوان بی آنکه راوی را به حساب بیاورند
آنجا که نوشته ای برقی از سر مرد ..تشبیه فوق العاده ایست
همین جاست که دلهره در دل خواننده می افتد
و تا انتها اورا می کشد جلو
جمله های زایدی هم داشت که اگر نبود از زیبایی داستان کم نمی کرد مثلا مردی با قد رعنا ..چون در جای دیگر احتیاجی به قد رعنا نیست چه لزومی به بودن او بود ..در ضمن داستان حالت تاریک و مه آلود دارد نباید هیکلی رعنا باشد می توانست وهم آلود باشد ..
البته این نقد من جنبه شخصی گرفت که به فیلم های وهم انگیز و فلسفی بیش از حد علاقمندم
.
.
همواره چنین خوب بنویسی
----------------------------------------------------------------------------
:)
آرزوی عزیز
خیلی ممنونم
چرا که وقتی این داستان رو نوشتم با رغبت تمام اینجا گذاشتم و انتظار کمی تمجید داشتم
نه تمجیدی که برای فخر فروشی باشه
بلکه تمجیدی که پشتم رو راست کنه وو منو امیدوار به نوشتن

ممنونم ازت.
راست میگی قد رعنا کلن لغتی کلیشه ای بوده
بهتره بنحوی دیگه بیان بشه
اما از قد بلندش استفاده کردم
اونجایی که مرد کوتاه نتونست بخاطر کوتاه بودنش گلوی مرد جوان رو بگیره
هرچند بنظر اینجا یه جورایی وسواس بخرج دادم
چرا که کوتاهی ِ طرف مقابل کافی بود برای ادای این تصویر.

پس کلن رعنا رو حذف می کنم
تسلیم
:)

راجع به فضای وهم آلود هم حق با شماست
برای همین از فضاسازی زیاد اجتناب کردم
هرچند شاید توی این قضیه زیاده روی کردم
اما خب قصدم همین بود که وهم آلود بشه.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این داستان شاید داستان انسان امروزی ست<br />
وقتی راهی را می رود دل به نشانه می سپرد<br />
و آنجارا آنطور که فکر می کرد نمی یابد<br />
سرخورده و حیرت زده در پی فرار بر می آید<br />
ولی تجربه ای که کرده سزایش مرگ و نابودیست<br />
آیا نباید هر تجربه را تجربه کرد؟<br />
آیا نباید دل به نشانی سپرد؟<br />
این را کسی که در راهی قدم را شروع کرده نمی داند<br />
و بی خبر است از سناریو خبر ندارد<br />
و بازگشتش بی بازگشت<br />
.<br />
.<br />
نبی عزیز<br />
من از داستانت خیلی لذت بردم<br />
فضاسازیش که بی عیب است<br />
دیالوگی نبود ولی به نظر من اگر بود بهتر هم می شد دیالوگی بین مرد و پسر جوان بی آنکه راوی را به حساب بیاورند<br />
آنجا که نوشته ای برقی از سر مرد ..تشبیه فوق العاده ایست<br />
همین جاست که دلهره در دل خواننده می افتد<br />
و تا انتها اورا می کشد جلو<br />
جمله های زایدی هم داشت که اگر نبود از زیبایی داستان کم نمی کرد مثلا مردی با قد رعنا ..چون در جای دیگر احتیاجی به قد رعنا نیست چه لزومی به بودن او بود ..در ضمن داستان حالت تاریک و مه آلود دارد نباید هیکلی رعنا باشد می توانست وهم آلود باشد ..<br />
البته این نقد من جنبه شخصی گرفت که به فیلم های وهم انگیز و فلسفی بیش از حد علاقمندم<br />
.<br />
.<br />
همواره چنین خوب بنویسی<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
 <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /><br />
آرزوی عزیز<br />
خیلی ممنونم<br />
چرا که وقتی این داستان رو نوشتم با رغبت تمام اینجا گذاشتم و انتظار کمی تمجید داشتم<br />
نه تمجیدی که برای فخر فروشی باشه<br />
بلکه تمجیدی که پشتم رو راست کنه وو منو امیدوار به نوشتن</p>
<p>ممنونم ازت.<br />
راست میگی قد رعنا کلن لغتی کلیشه ای بوده<br />
بهتره بنحوی دیگه بیان بشه<br />
اما از قد بلندش استفاده کردم<br />
اونجایی که مرد کوتاه نتونست بخاطر کوتاه بودنش گلوی مرد جوان رو بگیره<br />
هرچند بنظر اینجا یه جورایی وسواس بخرج دادم<br />
چرا که کوتاهی ِ طرف مقابل کافی بود برای ادای این تصویر.</p>
<p>پس کلن رعنا رو حذف می کنم<br />
تسلیم<br />
 <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>راجع به فضای وهم آلود هم حق با شماست<br />
برای همین از فضاسازی زیاد اجتناب کردم<br />
هرچند شاید توی این قضیه زیاده روی کردم<br />
اما خب قصدم همین بود که وهم آلود بشه.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد حسین خوش بیان</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/06/28/bazgasht/#comment-152</link>
		<dc:creator>محمد حسین خوش بیان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 12:23:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1026#comment-152</guid>
		<description>اول
هر شی و هر شخصیت و هر مکان و هر دقیقه ای که وارد داستانت می کنی در حکم یک کاراکتر و اجزای دساتان تو هستند پس الزاما باید برایش نقشه داشته باشی 
خصوصا این نوع تفکر در مورد اجزای یک داستان کوتاه نقش بیشتری بازی می کند
یعنی باید با احتیاط بیشتری اجزار رو تعریف تبیین و وارد بازی کنی
(مثلا ماشین نعش کش که اول داستان گفتی)


دوم
 ریتم داستانت خیلی التهاب داشت
بعضی جها بسیار کش اومد و بعضی جاها به سرعت گذر کرد ( مثلا بالا پایین اومدن پرده حد اقل با اغماض بسیار 10 ثانیه طول می کشد اما طوری نوشتی که انگار در یک چشم به هم زدن انجام گرفته بود )

سوم
برای ایجاد حالت التهاب ، ترس ، نگرانی و سایر احساست باید حتی المکان از فضاسازی و شخصیت پردازی استفاده کنی و سعی کنی به هیچ وجه از این لغات برای ایجاد فضا استفاده نکنی
مثلا از نفس نفس زدن ... رنگ رو رفتن ... عرق کردن پیشانی ...نگاه کردن  مداوم به ساعت و سایر فضا سازی و شخصیت سازی های دیگه میشه احساسات رو القا کرد
ضعف یک داستان به اینه که نتونه با ایجاد فضا احساس رو القا کنه و مجبور به استفاده از لغت بشه

چهارم
این جز نقد نگارشی است
اینکه جملاتت باید همگون تر باشند گاهی یک جمله خیلی طولانی بود و گاهی خیلی کوتاه
البته کوتاه بودن موثر تر است مگه اینکه کلا سبک و سیاق داستانت استفاده از جملات بلند باشه که اونم شاید برای یک شخصیت ویژه توی داستان توصیه بشه ولی برای کل داستان زیاد توصیه نمیشه

و پنجم و آخر
برای نوشتن و وارد کردن این نقد ها نباید جز به جز وارد کنی بلکه باید سعی کنی بیشتر با شخصیت داستان خودت ارتباط برقرار کنی
تولید یک شخصیت یه مکان باید انچنان صورت بگیره که خودت جزیی از اون داستان هستی و واقعا اونجا بودی
مثلا توصیفات کافی در مورد سالن داده نشده بود انگار طرف وارد یک دالان شده یا یه هال بزرگ یا یک سالن اسطبل بزرگ یا یک سالن سینما  ... گرچه به سن اشاره کرده بودی و 

این کافی نیست و باید رو فضاسازی ها بیشتر کار می کردی

درذ کل بهت پیشنهاد می دم اگه از این به بعد فیلمی دیدی یا داستانی خوندی سعی کنی خودت رو جای تک تک شخصیت ها بگذاری و سعی کنی داستان رو پیش ببری
اینکار باعث میشه که قوه تصورت بالاتر بره و سعی کنی همه اجزای تصورت رو بیشتر نقل کنی


منتظر نوشته های بعدی ات هستم
----------------------------------------------------------------------------
فتبارک اله احسن الخالقین
الحق خوش بیانی 
کار درست چه زیبا نقد کردی(:

و همونطور که تو این جمله گفتی: &quot; برای نوشتن و وارد کردن این نقد ها نباید جز به جز وارد کنی بلکه باید سعی کنی بیشتر با شخصیت داستان خودت ارتباط برقرار کنی &quot; 
خصلت خوب کار های من اینه که توی هر نوشته گامی به جلو نسبت به نوشته ی قبلیم بر میدارم. بقولی با داستان نویسی اجین تر می شم. اما اشکالم اینه که هنوز اونطور که باید مساعی ای تو داستان نوشتن بطور حرفه ای خرج نکردم. یعنی بیشتر تو وادی محتوا می گردم تا نحوه ی بیان و خب ازین به بعد سعی می کنم بیشتر به این مقوله بپردازم.
ممنون محمد حسین عزیز واسه راهنماییات
خدا وجودتو واسه ما حفظ کنه;)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اول<br />
هر شی و هر شخصیت و هر مکان و هر دقیقه ای که وارد داستانت می کنی در حکم یک کاراکتر و اجزای دساتان تو هستند پس الزاما باید برایش نقشه داشته باشی<br />
خصوصا این نوع تفکر در مورد اجزای یک داستان کوتاه نقش بیشتری بازی می کند<br />
یعنی باید با احتیاط بیشتری اجزار رو تعریف تبیین و وارد بازی کنی<br />
(مثلا ماشین نعش کش که اول داستان گفتی)</p>
<p>دوم<br />
 ریتم داستانت خیلی التهاب داشت<br />
بعضی جها بسیار کش اومد و بعضی جاها به سرعت گذر کرد ( مثلا بالا پایین اومدن پرده حد اقل با اغماض بسیار 10 ثانیه طول می کشد اما طوری نوشتی که انگار در یک چشم به هم زدن انجام گرفته بود )</p>
<p>سوم<br />
برای ایجاد حالت التهاب ، ترس ، نگرانی و سایر احساست باید حتی المکان از فضاسازی و شخصیت پردازی استفاده کنی و سعی کنی به هیچ وجه از این لغات برای ایجاد فضا استفاده نکنی<br />
مثلا از نفس نفس زدن &#8230; رنگ رو رفتن &#8230; عرق کردن پیشانی &#8230;نگاه کردن  مداوم به ساعت و سایر فضا سازی و شخصیت سازی های دیگه میشه احساسات رو القا کرد<br />
ضعف یک داستان به اینه که نتونه با ایجاد فضا احساس رو القا کنه و مجبور به استفاده از لغت بشه</p>
<p>چهارم<br />
این جز نقد نگارشی است<br />
اینکه جملاتت باید همگون تر باشند گاهی یک جمله خیلی طولانی بود و گاهی خیلی کوتاه<br />
البته کوتاه بودن موثر تر است مگه اینکه کلا سبک و سیاق داستانت استفاده از جملات بلند باشه که اونم شاید برای یک شخصیت ویژه توی داستان توصیه بشه ولی برای کل داستان زیاد توصیه نمیشه</p>
<p>و پنجم و آخر<br />
برای نوشتن و وارد کردن این نقد ها نباید جز به جز وارد کنی بلکه باید سعی کنی بیشتر با شخصیت داستان خودت ارتباط برقرار کنی<br />
تولید یک شخصیت یه مکان باید انچنان صورت بگیره که خودت جزیی از اون داستان هستی و واقعا اونجا بودی<br />
مثلا توصیفات کافی در مورد سالن داده نشده بود انگار طرف وارد یک دالان شده یا یه هال بزرگ یا یک سالن اسطبل بزرگ یا یک سالن سینما  &#8230; گرچه به سن اشاره کرده بودی و </p>
<p>این کافی نیست و باید رو فضاسازی ها بیشتر کار می کردی</p>
<p>درذ کل بهت پیشنهاد می دم اگه از این به بعد فیلمی دیدی یا داستانی خوندی سعی کنی خودت رو جای تک تک شخصیت ها بگذاری و سعی کنی داستان رو پیش ببری<br />
اینکار باعث میشه که قوه تصورت بالاتر بره و سعی کنی همه اجزای تصورت رو بیشتر نقل کنی</p>
<p>منتظر نوشته های بعدی ات هستم<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
فتبارک اله احسن الخالقین<br />
الحق خوش بیانی<br />
کار درست چه زیبا نقد کردی(:</p>
<p>و همونطور که تو این جمله گفتی: &#8221; برای نوشتن و وارد کردن این نقد ها نباید جز به جز وارد کنی بلکه باید سعی کنی بیشتر با شخصیت داستان خودت ارتباط برقرار کنی &#8221;<br />
خصلت خوب کار های من اینه که توی هر نوشته گامی به جلو نسبت به نوشته ی قبلیم بر میدارم. بقولی با داستان نویسی اجین تر می شم. اما اشکالم اینه که هنوز اونطور که باید مساعی ای تو داستان نوشتن بطور حرفه ای خرج نکردم. یعنی بیشتر تو وادی محتوا می گردم تا نحوه ی بیان و خب ازین به بعد سعی می کنم بیشتر به این مقوله بپردازم.<br />
ممنون محمد حسین عزیز واسه راهنماییات<br />
خدا وجودتو واسه ما حفظ کنه;)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
