ظهر روز آفتابی، زیر سایه ی درخت

pU1p3ehaPppov7xnXHZMjdtUo1_500

-چقدر دیگه مونده؟

- صبر داشته باش آقای شاعر

(انگار خیلی خسته ش کردم. نباید مجبورش می کردم پرترش رو بکشم. ولی اون موقع که نیست چی؟ وقتی دلم بدجور هواشو می کنه؟

کاش همیشه پیشم بودی. خدا اون روز رو نیاره که بخوای ازم جدا شی.

نکنه ازم خسته شی! الآن تمومش می کنم،

هوف، انگار دارن تو دلم رخت میشورن، باید تندی تمومش کنم)

(ماندم چه در من دیده ای
که اینگونه ولع داری
بر کاغذش نقش کنی

تو که خود نقطه ی عطف زیبایی هایی!

چشم هایت، وقتی می آیند و می روند…

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی

حضورت نیز مغناطیسی را ساطع می شود
که با تمام ذرات وجودم در هم می آمیزد
و لغت را در گذر گاه گلو محو می کند

چگونه می توانم صبر کنم وقتی ذره ذره ی تنم تو را می طلبند؟
نه، باور ندارم
این صبر من نیست که مرا خشک کرده است
این طلسم حضورت است )

- تموم شد. حالا دیگه آزادی

(خدا کنه فقط خوشت بیاد)

- …

- چرا ساکتی؟ نمی خوای ببینیش؟

(یعنی داره به چی فکر می کنه؟ کاش با صدای بلند فکر می کردی، تا بتونم بهترین باشم.)

- چرا می خوام

(اما…
دلم می خواهد تو را به نظاره بنشینم،
چشمی که تو را ببیند تار می شود و
دیگر هیچ جز تو نمی تواند دید)

- چطوره؟

( میدونم، ازش بر نیومدم، انگار خدا درش حلول کرده، خدا رو که نمیشه کشید)

= سلام، شماهام دیگه شورشو در آوردین. کلاس شروع شده ها، نکنه می خواین فرش قرمز بندازن براتون که تشریف بیارید؟

- کم کم داشتیم میومدیم.

- بومتو بده من نگه میدارم.

- مگه تو نمی آی؟

- یادِت رفته هفته­ی پیش حذف شدم؟

(وقتی مات ِ تو بودم؟
مگر می شود جایی که تو هستی گوش به جفنگ کسی سپرد؟)

- پس منم نمی رم

(اینطوری بهتره، باید همیشه پیش هم بمونیم)

= شما دو تا دیوونه اید بخدا، من برم، خدافظ.

(اینم عین یه جوکه،
یه لحظه لبخند میاره رو لبتو
بعد همه چی از یادت میره)

- می خوام واسه این لبخندت یه شعر بگم، گوش کن:

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی.

8 دیدگاه

  1. ستیغ گفت،

    جولای 16, 2009 در 2:32 ق.ظ

    خوشم اومد از این یکی. مخصوصاً حرفهایی که نگفته باقی موند زیباترش کرد.
    میدونستی این یکی ا تمرینهای نویسندگیه؟
    من قبلا هم برات کامنت دادم. اگر خواستی جفنگیات من رو خونی میتونی به من سر بزنی:
    http://setigh.wordpress.com
    دارم یک سری داستان کوتاه هایی که تو این دو سه ساله نوشتم میذارم تو بلاگم.
    خوشحال میشم از حضورت.
    ——————————————————————————————-
    خوشحالم که خوشت اومد،
    ولی متأسفانه کامنتی ازت تو خاطرم نیست، با چه اسمی کامنت داده بودی؟
    نه نمیدونستم، ایده اش رو گروهی گرفتم که مدتهاست عضوشم.
    حتمن می خونم، با کمال میل و
    خوشحال شدم از حضورت(;

    • ستیغ گفت،

      جولای 18, 2009 در 7:13 ب.ظ

      من همون ابی هستم که تو پستهای قبلی نظر دادم. شاید یادتون نیست.
      ———————————————————————————-
      چرا یادمه، اون موقع ولی یادم نبود، نوشتم اما فرصت نکردم اصلاحش کنم.
      بهرحال ممنون، و در اولین فرصت وبلاگ نوشته هاتو میخونم.

  2. sidny گفت،

    جولای 17, 2009 در 7:18 ب.ظ

    اينم خيلي عالي بود و البته يه كم پيچيده.
    ولي مطمئنيد كه تو دل دختر اين حرفا زده مي شه؟؟؟؟!!!!:)
    يعني يه جورايي از چهره ي دختر توي عكستون يه چيزاي ديگه خونده مي شه يعني به نظر انقدر عاشق نمي ياد:)
    ———————————————————————————
    ممنون،
    شاید ظاهرش پوششیت بر سر درون:)

  3. ماریا گفت،

    جولای 18, 2009 در 11:38 ق.ظ

    خیلی جالب بود . مدت زمانی که داشتم می خوندم تو حال و هوای نوشته قرار گرفتم .
    ———————————————————————
    خوشحالم که خوشتون اومده، امیدوارم مستدام باشه(:

  4. sidny گفت،

    جولای 18, 2009 در 12:52 ب.ظ

    به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد كه نهان شدم من اينجا مكنيد آشكارم
    مث شتر توي مناره اين يكيو ظاهر نمي تونه بپوشونه:)
    به هر حال هم داستانتون زيبا بود و هم دختر توي عكس خيلي فوق العاده ست.
    ————————————————————————————–
    خب هر کسی از ظاهر یه چیزی رو میخونه، هرچند باید صحه بذارم به حرفتون،
    چون منم غرور رو توی صورتش دیدم، فقط موقعی اون حس واقعی غرورش بهم الهام شد که دیگه کار از کار گذشته بود و داستان رو گفته بودم. بهرحال همینکه این شکل کشیدگی گردن و کج کردن سر به نگاهی در میان بوم و طرف مقابل ترجمه شد، میتونه یه نوع برداشت دیگه باشه.
    ممنون، امید زیبایی در نگاهتون پایدار باشه(:

  5. سارا گفت،

    جولای 22, 2009 در 11:12 ق.ظ

    چقدر رمانتیک و پر احساس!نوشتتون خیلی تاثیر گذاره !طوریکه منو ناخود آگاه به خاطرات 3-4 سال پیشم برد!!
    ———————————————————————————–
    (: خواستم برخ بکشم که برخلاف عقیده ی بعضی ها از عشق یه چیزایی میدونم(;

    خب بود نظرتونو راجع به عکس هم می گفتید،
    اینکه با داستان میخونه؟
    شاید با هم شما رو به خاطراتتون می بره؟ (:

  6. سارا گفت،

    جولای 26, 2009 در 1:19 ب.ظ

    آره شاید کلش منو به خاطراتم می بره!
    عکسشم به داستانتون می خونه! نمود یه دختر مغروره که ابتدا سعی می کنه احساساتشو پنهان کنه ( واسه همین همه چیو تو دلش می گه ) ولی در آخر دستش رو می شه (البته این تکه اش دیگه تو داستان نیومده نظر خودمه) ولی اگه پسر داستان مثل دختر نبودو واحساسشو تو دل نمی گفت با خاطرات من بیشتر می خوند!
    ————————————————————————————————-
    اینکه دستش رو میشه توی داستان هم هست. اونجا که اونم کلاس نمیره. در واقع اون ها دستشون واسه هم رو هست چرا که پسره هم هفته ی پیش درسش حذف شده بود. اما چیزی که اینجا نمود داره سکوته. هرچند تهش پسره داره سکوت رو می شکنه چون سکوت هم حدی داره و جا و مکان مناسب خودش رو می طلبه.
    اما ازین ها گذشته شما انگار با این متن کلی تو خاطراتتون غرق شدید. چرا ازش نمی نویسید؟ تابحال سعی کردید؟ بنویسید و اگه خواستید برام بفرستید. خوشحال میشم بخونمش.

  7. مهسا گفت،

    جولای 29, 2009 در 9:40 ق.ظ

    خوندمش خوبه ولی ای کاش دنیا مثل شهر بازی نبود و ما جوونا هم مثل پینوکیو که آخرش خر شیم یا بهتر بگم خودمونو بزنیم به خریت
    :)
    ———————————————————————————
    این جمله کلی جای تفسیر داره. اما خب گوشه هایی از اون رو تو حرفای نفر سوم این داستان میشه پیدا کرد.


فرستادن دیدگاه