<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: ظهر روز آفتابی، زیر سایه ی درخت</title>
	<atom:link href="http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 08:00:47 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: مهسا</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-180</link>
		<dc:creator>مهسا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 06:10:39 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-180</guid>
		<description>خوندمش خوبه ولی ای کاش دنیا مثل شهر بازی نبود و ما جوونا هم مثل پینوکیو که آخرش خر شیم یا بهتر بگم خودمونو بزنیم به خریت 
:)
---------------------------------------------------------------------------------
این جمله کلی جای تفسیر داره. اما خب گوشه هایی از اون رو تو حرفای نفر سوم این داستان میشه پیدا کرد. </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوندمش خوبه ولی ای کاش دنیا مثل شهر بازی نبود و ما جوونا هم مثل پینوکیو که آخرش خر شیم یا بهتر بگم خودمونو بزنیم به خریت<br />
 <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /><br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
این جمله کلی جای تفسیر داره. اما خب گوشه هایی از اون رو تو حرفای نفر سوم این داستان میشه پیدا کرد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سارا</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-177</link>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 09:49:56 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-177</guid>
		<description>آره شاید کلش منو به  خاطراتم می بره!
عکسشم به داستانتون می خونه! نمود یه دختر مغروره که ابتدا سعی می کنه احساساتشو پنهان کنه ( واسه همین همه چیو تو دلش می گه ) ولی در آخر دستش رو می شه (البته این تکه اش دیگه تو داستان نیومده نظر خودمه) ولی اگه پسر داستان مثل دختر نبودو واحساسشو تو دل نمی گفت با خاطرات من بیشتر می خوند!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
اینکه دستش رو میشه توی داستان هم هست. اونجا که اونم کلاس نمیره. در واقع اون ها دستشون واسه هم رو هست چرا که پسره هم هفته ی پیش درسش حذف شده بود. اما چیزی که اینجا نمود داره سکوته. هرچند تهش پسره داره سکوت رو می شکنه چون سکوت هم حدی داره و جا و مکان مناسب خودش رو می طلبه. 
اما ازین ها گذشته شما انگار با این متن کلی تو خاطراتتون غرق شدید. چرا ازش نمی نویسید؟ تابحال سعی کردید؟ بنویسید و اگه خواستید برام بفرستید. خوشحال میشم بخونمش.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آره شاید کلش منو به  خاطراتم می بره!<br />
عکسشم به داستانتون می خونه! نمود یه دختر مغروره که ابتدا سعی می کنه احساساتشو پنهان کنه ( واسه همین همه چیو تو دلش می گه ) ولی در آخر دستش رو می شه (البته این تکه اش دیگه تو داستان نیومده نظر خودمه) ولی اگه پسر داستان مثل دختر نبودو واحساسشو تو دل نمی گفت با خاطرات من بیشتر می خوند!<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
اینکه دستش رو میشه توی داستان هم هست. اونجا که اونم کلاس نمیره. در واقع اون ها دستشون واسه هم رو هست چرا که پسره هم هفته ی پیش درسش حذف شده بود. اما چیزی که اینجا نمود داره سکوته. هرچند تهش پسره داره سکوت رو می شکنه چون سکوت هم حدی داره و جا و مکان مناسب خودش رو می طلبه.<br />
اما ازین ها گذشته شما انگار با این متن کلی تو خاطراتتون غرق شدید. چرا ازش نمی نویسید؟ تابحال سعی کردید؟ بنویسید و اگه خواستید برام بفرستید. خوشحال میشم بخونمش.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سارا</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-171</link>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 07:42:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-171</guid>
		<description>چقدر رمانتیک و پر احساس!نوشتتون خیلی تاثیر گذاره !طوریکه منو ناخود آگاه به خاطرات 3-4 سال پیشم برد!!
-----------------------------------------------------------------------------------
(: خواستم برخ بکشم که برخلاف عقیده ی بعضی ها از عشق یه چیزایی میدونم(;

خب بود نظرتونو راجع به عکس هم می گفتید،
اینکه با داستان میخونه؟
شاید با هم شما رو به خاطراتتون می بره؟ (:</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر رمانتیک و پر احساس!نوشتتون خیلی تاثیر گذاره !طوریکه منو ناخود آگاه به خاطرات 3-4 سال پیشم برد!!<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
(: خواستم برخ بکشم که برخلاف عقیده ی بعضی ها از عشق یه چیزایی میدونم(;</p>
<p>خب بود نظرتونو راجع به عکس هم می گفتید،<br />
اینکه با داستان میخونه؟<br />
شاید با هم شما رو به خاطراتتون می بره؟ (:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ستیغ</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-169</link>
		<dc:creator>ستیغ</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 15:43:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-169</guid>
		<description>من همون ابی هستم که تو  پستهای قبلی نظر دادم. شاید یادتون نیست.
----------------------------------------------------------------------------------
چرا یادمه، اون موقع ولی یادم نبود، نوشتم اما فرصت نکردم اصلاحش کنم.
بهرحال ممنون، و در اولین فرصت وبلاگ نوشته هاتو میخونم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من همون ابی هستم که تو  پستهای قبلی نظر دادم. شاید یادتون نیست.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
چرا یادمه، اون موقع ولی یادم نبود، نوشتم اما فرصت نکردم اصلاحش کنم.<br />
بهرحال ممنون، و در اولین فرصت وبلاگ نوشته هاتو میخونم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: sidny</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-168</link>
		<dc:creator>sidny</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 09:22:06 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-168</guid>
		<description>به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد       كه نهان شدم من اينجا مكنيد آشكارم
مث شتر توي مناره اين يكيو ظاهر نمي تونه بپوشونه:)
به هر حال هم داستانتون زيبا بود و هم دختر توي عكس خيلي فوق العاده ست.
--------------------------------------------------------------------------------------
خب هر کسی از ظاهر یه چیزی رو میخونه، هرچند باید صحه بذارم به حرفتون،
چون منم غرور رو توی صورتش دیدم، فقط موقعی اون حس واقعی غرورش بهم الهام شد که دیگه کار از کار گذشته بود و داستان رو گفته بودم. بهرحال همینکه این شکل کشیدگی گردن و کج کردن سر به نگاهی در میان بوم و طرف مقابل ترجمه شد، میتونه یه نوع برداشت دیگه باشه.
ممنون، امید زیبایی در نگاهتون پایدار باشه(:</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد       كه نهان شدم من اينجا مكنيد آشكارم<br />
مث شتر توي مناره اين يكيو ظاهر نمي تونه بپوشونه:)<br />
به هر حال هم داستانتون زيبا بود و هم دختر توي عكس خيلي فوق العاده ست.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
خب هر کسی از ظاهر یه چیزی رو میخونه، هرچند باید صحه بذارم به حرفتون،<br />
چون منم غرور رو توی صورتش دیدم، فقط موقعی اون حس واقعی غرورش بهم الهام شد که دیگه کار از کار گذشته بود و داستان رو گفته بودم. بهرحال همینکه این شکل کشیدگی گردن و کج کردن سر به نگاهی در میان بوم و طرف مقابل ترجمه شد، میتونه یه نوع برداشت دیگه باشه.<br />
ممنون، امید زیبایی در نگاهتون پایدار باشه(:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ماریا</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-167</link>
		<dc:creator>ماریا</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 08:08:46 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-167</guid>
		<description>خیلی جالب بود . مدت زمانی که داشتم می خوندم تو حال و هوای نوشته قرار گرفتم .
---------------------------------------------------------------------
خوشحالم که خوشتون اومده، امیدوارم مستدام باشه(:
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی جالب بود . مدت زمانی که داشتم می خوندم تو حال و هوای نوشته قرار گرفتم .<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
خوشحالم که خوشتون اومده، امیدوارم مستدام باشه(:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: sidny</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-166</link>
		<dc:creator>sidny</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 15:48:19 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-166</guid>
		<description>اينم خيلي عالي بود و البته يه كم پيچيده.
ولي مطمئنيد كه تو دل دختر اين حرفا زده مي شه؟؟؟؟!!!!:)
يعني يه جورايي از چهره ي دختر توي عكستون يه چيزاي ديگه خونده مي شه يعني به نظر انقدر عاشق نمي ياد:)
---------------------------------------------------------------------------------
ممنون،
شاید ظاهرش پوششیت بر سر درون:)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اينم خيلي عالي بود و البته يه كم پيچيده.<br />
ولي مطمئنيد كه تو دل دختر اين حرفا زده مي شه؟؟؟؟!!!!:)<br />
يعني يه جورايي از چهره ي دختر توي عكستون يه چيزاي ديگه خونده مي شه يعني به نظر انقدر عاشق نمي ياد:)<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
ممنون،<br />
شاید ظاهرش پوششیت بر سر درون:)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ستیغ</title>
		<link>http://qaasedak.wordpress.com/2009/07/13/zore-rooze-aftabi-zire-sayeye-derakht/#comment-165</link>
		<dc:creator>ستیغ</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 23:02:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://qaasedak.wordpress.com/?p=1095#comment-165</guid>
		<description>خوشم اومد از این یکی. مخصوصاً حرفهایی که نگفته باقی موند زیباترش کرد.
میدونستی این یکی ا تمرینهای نویسندگیه؟
من قبلا هم برات کامنت دادم. اگر خواستی جفنگیات من رو خونی میتونی به من سر بزنی:
http://setigh.wordpress.com
دارم یک سری داستان کوتاه هایی که تو این دو سه ساله نوشتم میذارم تو بلاگم.
خوشحال میشم از حضورت.
-------------------------------------------------------------------------------------------
خوشحالم که خوشت اومد،
ولی متأسفانه کامنتی ازت تو خاطرم نیست، با چه اسمی کامنت داده بودی؟
نه نمیدونستم، ایده اش رو گروهی گرفتم که مدتهاست عضوشم.  
حتمن می خونم، با کمال میل و 
خوشحال شدم از حضورت(;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشم اومد از این یکی. مخصوصاً حرفهایی که نگفته باقی موند زیباترش کرد.<br />
میدونستی این یکی ا تمرینهای نویسندگیه؟<br />
من قبلا هم برات کامنت دادم. اگر خواستی جفنگیات من رو خونی میتونی به من سر بزنی:<br />
<a href="http://setigh.wordpress.com" rel="nofollow">http://setigh.wordpress.com</a><br />
دارم یک سری داستان کوتاه هایی که تو این دو سه ساله نوشتم میذارم تو بلاگم.<br />
خوشحال میشم از حضورت.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
خوشحالم که خوشت اومد،<br />
ولی متأسفانه کامنتی ازت تو خاطرم نیست، با چه اسمی کامنت داده بودی؟<br />
نه نمیدونستم، ایده اش رو گروهی گرفتم که مدتهاست عضوشم.<br />
حتمن می خونم، با کمال میل و<br />
خوشحال شدم از حضورت(;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
