ستاره ها می درخشند
اما انگار
در آسمانی دیگر
.
.
.
خواب من اما
طولانی ست
خواب من اما
پریشان است
.
.
.
من در این خواب
دلم می خواست
چشم باز کنم
که انتظار
آغاز ویرانی ست
.
.
.
من در این خواب
ایستاده بودم
زیر چراغ مهتابی
در بیمارستان
.
.
و در کنار
جمعی پرستار
.
.
گویی
فرو می کردند
سرنگ هایی
در پای کودک
.
.
کودک انگار
آب خورده است
در عمق دریا
در عمق ویرانی
.
من در این خواب
پدری را دیدم
چون دیوانگان
می پیمود
عرض راهرو
یا شاید
عرض ساحل
.
.
گویی
او بود
غرق می کرد
کودکش را
.
.
و در آن هنگام
چشمم گره خورد
با لکه ی خون
در پای کودک
.
.
پرستارها اما
رفته بودند
در پی بیسکوئیت
یا شاید
فنجانی چای
.
.
.
و در میان بخار چای
پیچ می خوردند
صداهای مبهم
با قهقهه
.
.
.
و سرنگ ها نیز
دَمَر افتادند
بروی میز
به انتظار
.
.
.
من اما
هیچ دلم نمی خواست
چشم باز کنم
.
.
که گویی
پچ پچی می گفت:
نزدیک است
پایان ویرانی
sidny گفت،
جولای 20, 2009 در 8:55 ب.ظ
چه خواب پريشوني:(
باز جاي شكرش باقيه كه خواب بوده.خيلي تلخ بود.
اي كاش روز عيدي يه خواب شيرين تر مي ديديد.
عيدم مبارك.
——————————————————————————-
تلخ؟
اوهوم، ولی واقعی، اونقدر که دلت نمی خواد از خواب بیدار شی،
باید اول خوابت درست بشه، از پریشونی در بیاد، بعد (:
ممنونم، بهمچنین تبریک می گم به شما،
اما این خواب واسه قبل عید بوده ها،
شما تازه دیدیش(: