آلبوم فیواِل

کاری رو که می خونید داستانیه از کتاب (Bliss: and Other Stories (1923 اثر کاترین مانسفیلد که بر حسب اتفاق خوندم و چون به دل نشست ترجمه ش کردم تا در این لذت با هم شریک شیم. خدا رو چه دیدید، شاید این داستان نقطه شروعی بود برای ترجمه های بعدی.

——————————————————————————————————

پسریه واقعن استثنایی. و خیلی خجالتی. و اینکه مطلقن هیچ حرفی نداره باهات بزنه. وقتی هم که میاد تو اتاق کارت حتی نمیدونه کِی برگرده، همینطور بست میشینه یه جا، اونقدر رو اعصابه که دلت میخواد جیغ بکشی، یا مثلن یه چیه گنده رو بندازی سمتش. عاقبت همه وجودش سرخ میشه، عین همیشه، عین یه لاک پشت جزغاله. با این همه عجیب اینه که تو نگاه اول کلی دلتو می بره. اینو من نمی گم، همه می گن. اگه غروبی مسیرت به کافی شاپ خورد می بینیش نشسته یه گوشه با یه لیوان قهوه جلوش. با تی شرت استرچ آبی به تن و جاکت خاکستری فلانل روش. وقتی به این تی شرت آبی و جاکت خاکستری آستین کوتاش نگاه می کنی انگار می کنی یه پسر بچه ست که داره میره لب دریا. انگاری جلدی پا شده وو لباس شب تنش رو با قاب عکس مادرش بغچه کرده، بسته ته چوبدستیش بعد زده تو دل شب و غرق سیاهی شده… یا حتی یه بارم کنار بارانداز تو مسیرش بسمت کشتی سکندری خورد و…

موهاش کوتاست، چشاش خاکستری با مژه هایی بلند، گونه هاش سفید، دهنش و ابروش شمایلی داره که انگار داره زور می زنه جلو گریه ش رو بگیره… چطور کسی میتونه جلوی اینا رو پا بمونه؟ اوه، دل هر کسی تو نگاه اول به ضربان میوفته و… بله، انگار اینا کافی نبود، این حقه ی سرخ شدنش… هر دفه پیشخدمت کافی شاپ بهش نزدیک میشه، میشه عین یاقوت. انگاری انارو می شکافی و دونه های سرخشو جلو چشمات می گیری…

” اسمش چیه عزیزم؟ میشناسیش؟ “

” اوهوم، اسمش یان فرنچ و شغلش نقاش، خیلی خیلی باهوش، اینطور که اونا می گن. یکیشون می خواست عین مامان تر و خشکش کنه. ازش می پرسید: چند وقت یه بار از خونه نامه داره؟ پتو بقدر کافی داره؟ در روز چقدر شیر می خوره؟ اما خب یه بار که رفت کارگاهش تا ببینه لباساشو شسته یا نه… دم در، زیر ناودون… زینگ… زینگ… هرچند می تونست قسم بخوره که صدای نفساشو پشت در می شنید… اما… کار نکرد!”

یکی دیگه مصمم شد عاشقش کنه. ازش خواست بیاد کنارش بشینه، ” پسر” صداش کرد، بطرفش خم شد تا بتونه بوی عطر دلربایی رو که لای موهاش بود بشنفه، بازوشو گرفت و بهش گفت: ” زندگی چه حیرت انگیز می شه اگه کسی فقط شجاع باشه… ” و غروب اون روز رفت سمت کارگاه… زینگ… زینگ… اینم کار نکرد.

” اونچه واقعن یه پسر بیچاره می خواد هیجانه و بس” اینو سومی گفت. این شد که رفتند کاباره و کافی شاپ، با یه رقص کوچولو، یه جایی که میتونی آبمیوه ای نوش جان کنی با طعم تیز زردآلو، اما خیلی گرون… لیوانی بیست و هفت شیلینگ… همینکه بهش میگن شامپاین. یا یه جا دیگه، اوه اونقدر ترسناک که حتی نمیشه به زبون بیاری، انگار نشستی تو عمق هیبت تاریکی… جایی که یکی همیشه همین دیشبی تیر خورده و مرده. اما اون، موهاش سیخ نشد! یه بارم که خیلی مست کرده بود، جا اینکه شاد و ولو شه، رو صندلیش نشست، عین سنگ، با دو گوله ی سرخ رو گونه هاش. هرچند تو طول راه، وقتی داشتند بر می گشتند سمت خونه، حالش کاملن برگشت و اومد سر جاش، اما دهنش همچنان بسته موند. تا دم در کارگاه که اونجام زمزمه ای رو به در و پشت به دخترک گفت: ” شب بخیر” بعد هم در بسته شد… بازم نشد.

فقط خدا می دونه چن تا دختر دیگه رفتن سمتش – بخاطر حس مهربونی که درشون شعله داشت و داشت تموم وجودشون رو ذوب می کرد – اما خب عاقبت رهاش کردند. البته، هنوزم مجذوبش بودن، هنوزم به سناریوشون دعوت می شد، یا تو کافی شاپ باهاش حرف می زدن، اما همین بود و بس. وقتی کسی بازیگره، کسی که وقت نداره تا براحتی خرج کسی کنه که براش عین روز روشنه جواب نمیده، مغز خر نخورده که پی اش رو بگیره!

” بعلاوه من فکر می کنم، یعنی واقعن بنظر میاد یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست… مگه نه؟ بنظرم اونقدریم که مظلوم نمایی می کنه نیست، آخه چرا باس بیای پاریس وقتی می خوای عین آفتاب گردون وسط مزرعه باشی؟ آفتاب ببینی و دم بر نیاری!؟ نه من شکاک نیستم، اما…”

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »