- چه شده؟
- …
- امشب خیلی عجیبی، تو که این روزها بهترینی…
- دلم تنگ است
- تنگ؟… تنگ چه؟
- می ترسم… می ترسم بگویم
- چرا آخر؟
- می ترسم اگر بگویم مرا ترک کنی
- آخر چرا؟
- آخر دلم برای تنهایی تنگ شده است
- گیجم کردی… آخر… اگر دلت تنهایی می خواهد، پس… پس چرا از آن می ترسی؟
- نمی دانم، انگار چیزی در من با تو در جنگ است و چیزی دیگر برای تو می جنگد
- …
- …
- می دانم، همیشه هرگاه خواستی آمدم، و هرگاه نخواستی رفتم. این بار هم عین همیشه…
- دلم کویر می خواهد، اما نه با تشنگی… دلم سکوت می خواهد اما نه با مرگ… دلم تنهایی می خواهد اما نه با نبودنت
- می خواهی نوازشت کنم؟
- می خواهم ببوسمت
- …
- …
- چرا اشک؟
- نپرس، دیگر نپرس
- …
- …
sidny گفت،
اکتبر 13, 2009 در 8:39 ق.ظ
خيلي قشنگ بود خيلي.
وقتي نوشته هاتون علاوه بر تهوع لغوي تهوع احساسي داره بيشتر به دل مي شينه:)
sidny گفت،
اکتبر 13, 2009 در 8:39 ق.ظ
ولي چرا عروسك كوكي؟
———————————————————-
چون شخص مقابل شخص حقیقی نیست. عروسکی است که ما هرگاه خواستیم مرهم تنهایی بیابیم در ذهن خود می بافیم و در دنیای خود می سازیم. کوکش می کنیم تا به آن شکلی در آید که می خواهیم. هرچند در این داستان عروسک را لباس جنس مخالف پوشاندم، اما هرچیزی می تواند باشد. مشغله های جورواجور، بندهای رنگ و وارنگ و …
sidny گفت،
اکتبر 13, 2009 در 2:41 ب.ظ
اميدوار بودم كه دليلش براي انتخاب واسه اين متن اين نباشه چون ناراحتم مي كنه.
يعني شما مي گيد آدما به خاطر نياز و فرار از تنهايي كه پيش همن؟؟وقتي اين جوري به روابط انساني نگاه مي كنم ديگه همه چيز رنگ خودشو از دست مي ده يعني مامان بابام به خاطر فرار از تنهايي منو به دنيا آوردن بعد به خاطر نيازم كنارم بودن و باهام مهربون بودن و اين چرخه اينطوري ادامه پيدا مي كنه و پيش ميره…..
دلم مي خواد از خدا بپرسم كه مگه بيكار بوده كه انقدر موجود نيازمند خلق كنه وو تازه بشين بر مسند قدرت و هي واسه خودش كف و سوت بزنه وو .يعني هر جزئي به كلش احتياج داره و هر كلم به جزئش و آدمم كه مث بقيه ي موجودات يعني من براي فرار از تنهايي و خيلي چيزاي ديگه مي رم كنار آدما و اونارو اون شكلي مي كنم كه لابد مي خوام.
اگه اين عروسك هر چيز ديگه يي بود ايرادي نداشت ولي حالا كه لباس آدميزاد بهش پوشونديد اينطوري در موردش حرف زدن به نظرم بي انصافيه.
من ترجيح مي دم اين عنوانو تو همون شعر فروغ ببينم چون تو اينجا رابطه يي رو كه مي بينم به نظرم رابطه ي دو تا آدمه نه يه آدم با يه عروسك.
—————————————————————————–
شاید همش نیاز نباشه، اما یکیشون هست.
و شاید فقط نیاز فرار از تنهایی نباشه، نیازهای دیگری چون کمال و مسئولیت و … هم باشه. کما اینکه در این دیالوگ هم هویداست که فقط نیاز فرار از تنهایی نیست، چون اگر اینطور بود هر کسی می تونست اونو از تنهایی در بیاره. اما او هم تنهایی می خواهد، هم عروسکش را.
و یک پیشنهاد: اینکه بنظرم اطلاعات هر داستانی در حد محتوای همون داستانه، بنابراین جای پرسیدن از نگارندش از خود داستان بپرسید، در ذهنتون، و از او پاسخ بخواید. کار داستان هم همینه، که فکر شما رو فعال کنه نه دهن وا کردن به شکوه و شکایت. از طرف دیگر محتوای داستان رو مورد نقد قرار دادن موجب می شه از زیبایی اون کاسته بشه. بنابراین نقدتون رو اگر روزی راجع به عشق در بخش “فیلسوفانه” نوشتم پاسخ کامل می دم.
sidny گفت،
اکتبر 13, 2009 در 5:23 ب.ظ
من داستانتونو نقد كردم؟؟؟
داستانتون خيلي زيبا و فوق العاده عميق بود و تو داستان به اين كوتاهي چندين جمله بود كه دلم مي خواست زيرش خط بكشم و عشقي كه بود اصلا به تعريفي كه شما در جوابم گفتيد نمي يومد.متاسفم نبايد مي گفتم ولي چون جوابتون خيلي ذهنمو مشغول كرد تنها راه رهايي از اين مشغله ي ذهني اين بود كه با خودتون راجع بهش حرف بزنم اينه كه براتون كامنت گذاشتم با وجود اينكه تصميم گرفته بودم رو نوشته هاتون خيلي دقيق نشم چون اصولا نمي تونم منظورمو به شما بگم.
من وقتي نوشته يي رو مي خونم كه فكرمو مشغول مي كنه هميشه دلم مي خواد بدونم كه برداشت من چقدر به منظور نويسنده نزديكه اينه كه هر از گاهي ازتون سوال مي كنم چون به نظرم اين شانس بزرگيه كه نوشته يي هست كه نويسندش در دسترسه ولي شما حق داريد اينطوري لطفش از بين مي ره.و يه چيز ديگه اگه من هر از گاهي زيادي دقيق مي شم و زيادي شكايت مي كنم براي اينه كه مي دونم شما مي خواييد يه نويسنده بشيد اينه كه انقد به نوشته ها و حرفاتون حساسم گر چه از اين به بعد اين رويه رو ادامه نميدم:)
—————————————————————-
خواهش می کنم، این فقط یه پیشنهاد بود، قصد بی ادبی نداشتم. به هر حال امید که حضورتون مستدام باشه و دلتون پاک و زلال. و منم بکمک راهنمایی هاتون تغییرات نکو و درخوری داشته باشم. هرچند باید مقر بیام که امروز این حرفاتون من رو هم به فکر بیشتر راجع به چند و چون کارم وا داشت. بنابراین باز هم ممنون.
khoshbayan گفت،
اکتبر 15, 2009 در 1:16 ق.ظ
دلم کویر می خواهد، اما نه با تشنگی… دلم سکوت می خواهد اما نه با مرگ… دلم تنهایی می خواهد اما نه با نبودنت
تمام داستان در همین جمله بود و چه زیبا