در ته آبادی خانه خالی ست
رنج می بایست کشید خوردن جرعه ای آب
گاو می بایست کشید خوردن تکه ای نان
.
در ته آبادی روی علف می خوابیم
نور از ماه می گیریم
چشمک از ستاره
.
در ته آبادی مرگ را نمی فهمیم
زندگی را نمی فهمیم
می رویم تا ته دشت
راه را نمی فهمیم
.
در ته آبادی خانه خالی ست
زن خانه
زخم است و دوا ندارد
رنگ خانه
زرد است و جلا ندارد
.
در ته آبادی
پیر خردمند خمار است
جوان پر زور بیکار است
کودک بازیگوش بیمار است
در ته آبادی حتی
دخترک غمزه فروش گرفتار است
.
آری
در ته آبادی
دنیا را آب ببرد
ما را
خواب می برد
for-era گفت،
اکتبر 16, 2009 در 4:47 ق.ظ
راضیم ازت از لحاظ پایان بندی و اینا
sidny گفت،
اکتبر 18, 2009 در 3:33 ب.ظ
هر دو تا شعرتون قشنگ بود:) جزء اون دسته از شعراتون بود كه وقتي خوندم احساس نكردم بين آسمون و زمين رهام كرديد يعني يه فضاي گنگ نبود.
مي دونيد وقتي انقدر قشنگن ديگه دهن آدم به شكايت باز نمي شه.
اگه زندگي پر مشغله ذوق آدمو انقدر پرورش مي ده پس بايد گفت خيليم بد نيست:)
sidny گفت،
اکتبر 24, 2009 در 1:45 ب.ظ
نه خوب من حرفمو پس مي گيرم زندگي پر مشغله انقدرام خوب نيست:(
—————————————————————————
نه همه چی رو ترجمه نکنید به پرمشغله گیم
دارم سکوت رو تمرین می کنم
آخه بعضی اوقات واقعن احساس پرچونگی بهم دست میده
اینه که بهتر دیدم بعضی کامنت ها رو بی پاسخ بذارم
امید که این رویه رو بر من ببخشید(:
شفق گفت،
اکتبر 24, 2009 در 10:13 ب.ظ
چه خوب است این ته آبادی تان
sidny گفت،
اکتبر 27, 2009 در 5:36 ب.ظ
نه فقط به خاطر اينكه مطلب كم مي نويسيد فكر كردم شايد پر مشغله ايد نه به خاطر جواب ندادن كامنتم:)