چند قاچ ِ تازه

= نوشته ت رو که نیووردی، وسط درسمم که سوال می پرسی، آخر کلاسم می گی می خوای راجع به فلان بنویسی، خوب من چه کنم که می خوای راجع به فلان بنویسی!؟

{ این رو امروز دکتر مجتهدی گفت، با لبخندی ریز روی لبش، و لبخندی گشاد روی لبم و ته دلم}

-  باس حتمن یه چیز خوف بنویسم که جبران این تأخیرو بکنه.

= نبی، می دونی حالم ازین دذیا به هم می خوره… می دونی چیه دلم می خواد آزاد و رها باشم… دلم می خواد همه چیو تجربه کنم… دیگه ازین حرفای مدرسی اون خراب شده حالم بهم می خوره… میدونی نبی، دارم افسرده می شم، گیج و منگم، دنیا دیگه برام رنگی نداره…

{ این ها رو دوستی می گفت… مجموعه گفتارهای دو روز توی کیش… می دونی همون که آدرس ها رو عین کف دستش می دونست…}

-   نظرت چیه دوچرخه اجاره کنیم؟ ماشینش رو که وسعمون نمی رسید اقلن دوچرخه…؟ تا بحال بولینگ بازی نکردم، بازیه جالبیه… آقا چند میوفته؟ نیم ساعت دوازده.. خوبه.. پایی؟ قلیون چطوره؟ هرچند از دود بدم میاد اما حالا می طلبه، هوم؟ بابا توأم که دست رد میدی به همه چی؟ ببین اگه از خرید خسته می شیم بریم اسکله؟ ها؟ او..هَه… نگاه اونجارو…

=  اهدای تندیس شعر این جشنواره به آقای…

{اینو یکی گفت، همین غروبی، دانشجوی دانشگاست، قیافه ش آشناست، کجا دیدمش؟ }

-  ” نویسنده نباید اجازه دهد نوشته اش را بخرند” پل سارتر چه خوب گفت. اما این که قیمت نداره، فقط یکم ارزش داره… چی بهتر از این که تو کار مورد علاقه م تشویق بشم… محکم بشم…

=  میدانی مهندس ما با همین نخ نایلونی ماهی هایی می گیریم این هوا… همین پریروز رفته بودم آن جا، اما خب این ماهیا که می بینی گنده اند… شن می خورند… خوراک بقدر کافی داشته باشم ها…

{ اینو ماهیگیر کناریم به ماهیگیر کناریش گفت… نیمه شب… روی اسکله… تنهایی می چسبید… میان سکوت ماهیگیرها امن بود… چه با نخ چه با چوب ماهیگیری…}

-  چه کیفی داره نگاه کردن به باز تاب نوری که تو موج دریا به رقص در میاد… حالا دیگه میشه جای این مزخرفات انگلیسی دکلمه های اخوان و سهراب رو شنید و حظی برد… بد نیست آدم گاهی حرف های دلش را از زبان دیگری بشنفه و بزنه… باس یکم از لاک خودم بیام بیرون… بد نیست یه دسته جدید تو وبلاگ وا کنم واسه حرف های این جماعت دوست داشتنی

3 دیدگاه

  1. سارا گفت،

    نوامبر 17, 2009 در ساعت 2:40 ب.ظ

    سفر بخیر.حسابی فعال شدیدا!کیشو میشو اینگلیشو(-: فلسفه ام که کلاس می رید!کلاس واسه چی شما که خودتون یه پا فیلسوفید! اگرچه من که یه بار رفتم کیش اصلا ازش خوشم نیومد اما خیلی دوست دارم بدونم بعد ده سال عوض شده یا هنوزم با اون بازارهای مسخرش کسل کنندست؟!من که ترجیح می دم برم از طبیعت و هوای شمال لذت ببرم تا جزیره بی مزه و گرمی مثل کیش!(کیف کردید از وطنتون تعریف کردم(-:)
    ———————————————————————————–
    1- ممنونم، اما رفتن به سفر چه ربطی به فعال شدن داره؟
    2- انگلیشو که قبلن مقر اومده بودم؟ پس الآن وارد نیست
    2- فیلسوف بودن من هم وارد نیست، بابا جلو این آقا ما لنگ میندازیم، مانده هنوز تا فیلسوفی.
    3- واله دوستی که همرام بود می گفت نسبت به 10 سال پیش که اومده بود اینجا خیلی عوض شده، می گفت اون موقع اینجا عین بیابون بوده، اما حالا… بالکل زیست گاه مایه داراست و ما بی مایه ها اونجا باس بریم اون کنج منج ها لب ساحل;)
    4- بله خب، حکایت شمال نقلی دیگر است. شمال سرشته ی اوس کریمه، نه آجرچین بشر دون

  2. sidny گفت،

    نوامبر 18, 2009 در ساعت 12:35 ب.ظ

    سفر بخير.منم هوس يه سفر به جنوب كردم كه احتمالا تو اسفند محقق شه البته كيش نمي رم.
    براي شعرتون تنديس گرفتيد؟تبريك مي گم خيلي عاليه اما خوب خيليم دوست دارم بدونم براي كدوم شعرتون؟
    سبك نوشتنتون جالب بود هر چند اين مدت همه ي سبك هايي كه امتحان مي كنيد به نطرم جالب.
    ——————————————————————————
    ممنون، و سفر به سلامت.
    برای “خیمه شب بازی” و “قبری روی ابر”
    بازم ممنون(:

  3. sidny گفت،

    نوامبر 19, 2009 در ساعت 1:38 ب.ظ

    خيمه شب بازيتونو خيلي دوست داشتم.قبري روي ابرم خوب بود اميدوارم اين روند همينطوري ادامه داشته باشه اگرچه گويا خيلي خوشتون نمي ياد كسي نوشته هاتونو ارزيابي كنه.
    اما يه چيزي اگه شما برترين فيلسوف دنيام كه باشيد ممكن يه روز حتي يه بچه تو استدلال كردن قانعتون كنه خوب اين دليل نمي شه كه شما خودتونو فيلسوف ندونيد منظورم اينه كه حتي اگه از تفكرات آقاي مجتهدي خيليم خوشتون بياد اين منافاتي با فيلسوف بودن شما نداره.
    كلاس فلسفه رفتن حرف زدن در مورد عقايد و نوشتن خيلي عاليه باعث مي شه خودتون به يه وحدت توي عقيده و تفكر برسيد اما گاهي اوقات (حداقل در مورد خودم) احساس مي كنم اگه تو اين دور قرار بگيري بيرون اومدن ازش خيلي سخت يعني پيدا كردن چيزي كه قانعت كنه كار سختيه چون به هر حال مكاتب بشري متكاملن و تابع زمان و تشخيص اينكه كي بايد تمومش كني چون به قول خودتون يه جايي مي رسه كه خودت بخواي ديگه ندوني خيلي كار سختيه.
    خوب چي مي شه مطلب خوفي كه مي خواييد بنويسيد اينجام بذاريد ها؟:)
    ——————————————————————————–
    بحث از فیلسوف بودن یا نبودن نیست، بحث عالم بودن یا نبودنه؛ ایشون خیلی می دونن و من در قیاس هیچ نمی دونم.

    دوس دارم بذارم، اما مطمئن نیستم خوشتون بیاد. به احتمال زیاد میذارم.


نظر بدهید