اکتبر 27, 2009 در 12:35 ق.ظ (دغدغه)
- امروز فهمیدم هر وقت چیزی رو نمی فهمم یا اینکه کمی ِ خواب دارم شوخ طبعینم گل می کنه وو کلی ملت رو از خنده روده بر می کنم.
- دیروز فهمیدم چه راحت میشه با یه رفیق خوب دنیات رو عوض کنی و حتی یه جور دیگه فکر کنی. خب وقتی وقت نداشته باشی کتاب بخونی تا کلی تو افکار جور واجور غوطه بخوری و خودت رو به خشکی برسونی، چه بهتر که سوار قایق موتوریه رفیقت بشی و تا جایی که مسیرته و مسیرشه باهم برید.
- پریروز فهمیدم چه ساده یک نظریه میتونه به حکم طلقی برای زندگی کسی بدل بشه بی اینکه کاملن فهمیده باشتش یا اینکه بدونه چه نقد هایی بهش شده و نظریه های قبل و بعدش چی بودن. که باید برحذر بود ازین معضل و ازین کسان.
- چند روز پیش فهمیدم چقدر این روزها دلم می خواد تلویزیون نگاه کنم. حتی دیدن سریال “دلنوازان”. هرچند تنها با دیدن “دلنوازان” هست که میشه به قدر و منزلت سریال عهد بوق “پوآرو” با آن سبیل های لبه بالای خلاف عرفش واقف شد.
- و با دیدن “دلنوازان” فهمیدم چطور رگ خواب ملت شده توپ فوتبال اهالی این سریال و خانم های فامیل چه رنج ها و کام ها که نمی کشند و نمی برند تا برسند به موعد مقرر روئیت خودشون در آینه ی روزمرگی هاشون. هرچند عاقبت نفهمیدم که این سریال های تلویزیونی هستند که آینه ی مردم اند، یا این مردم اند که آینه سریال ها شدند و آبشخور فکریشان آنجا شده.
- و با روزمرگی فهمیدم اونقدر این غول بدترکیب دور و برم می پلکه و پیله به دورم بسته که حتی اگه بخوام هم نمی تونم بکل ازش فرار کنم و خلاصی پیدا کنم.
- و هر دفعه با پا گذاشتن تو راه های فرار، به ناکجاهایی می رسم که بهترهمون می بینم قدم های کوچیکم رو پی بگیرم تا شاید روزمرگی خودش دست از سر ما برداشت. یا شاید دوستی پیدا شد که همیشه و همه جوره همراه و کمک دستت بود. شاید روزی فرصت کافی و ذهنی آزاد عایدم شد که دست از بذله گویی وردارم و جدی جدی غرق اندیشیدن به اندیشه بشم. بی اینکه به تلنگری ولو شم و کل درخت زندگیم رو با باد و بروت و خزع بلات کسی خشک کنم و از ریشه ساقط. و یا تو جنگلی ریشه بدوونم که نور بقدر کافی نداشته باشم تا قد بکشم و فلک را سقف بشکافم. یا اونقدر سنگینی همسایگان بی ریشه ام رو من سنگینی کنه که زودی از پا در بیام و بشم چوبی پوسیده که بدرد مورچگان هم نخورد.
4 دیدگاه
فوریه 25, 2009 در 8:31 ب.ظ (دغدغه, پورتره در آینه)
موضوع کم کاریه من دیگه تکراری شده. چه باید کرد؟ دیگه عین ِ قدیما نمیتونم خودمو گول بزنم که بگم حالا این یه کارو بکن، میبینی که بعدش کلی کیفور میشی! کیفوری ِ اینجوری دیگه به من نمیاد. مدتیه واسه بهتر شدن اوضاع ِ مالیه مشغول ِ حرفه ی سابقمم. “مهندسی” وو یه پروژه ی فکسنی با اجرتی ناچیز که تا چند مدتی از دست درازی جلو اینو و اون عاریم نگه میداره. اما این رگ بالا اومده ی کم حوصلگی همچنان بقوت خویش باقیست. علاج درد ما هم شده عین ِ نوشداروی سهراب نایاب.
بگذریم. خوش ندارم اینجوری هرچی توی دلمه بریزم رو داریه وو احوال ِ احیانن خوش ِ شما رو ناخوش کنم. جور دیگه ای هم نمیشه به خودنگاری مشغول شد چون یا کذب میشه یا ریا.
پس حالا از کی و کجا بگم؟ از “سنتوریه” میدون ولی عصر که توی کاغذی نوشته بود: ” چون مادرم مریضه نیاز به حمایت مالی شماها دارم. اما اگه شغلی برام تو دست و بالتونه با سر میام ” اینم که تکراریه. هر چند تکراری که همیشه تازست.
از فلسفه بگم؟ که انگ ِ فلسفه بافی بخوره رو پیشونیم؟ آخه کیو دیدید که چون فقط میخواست بنویسه، هذیون پرونیاشو گفته فلسفه وو انداخته خِر ِ ملت؟
چطوره از مهمون ِ دیشبمون بگم؟ از پریا، اولین نوه ی مادرم که منو بی هیچ پیشوندی و پسوندی صدا میکنه: “نبی”. خب چون همش سه چار سالشه، فی البداهه یاد نمیگیره که باید بگه “عمو نبی”.
پریا، هم بازی ِ خوب ِ من. هرچند اغلب به زور و دگنک خودشو بهم میندازه وو دل ِ صاب مرده وو نیمچه رئوفمو واسه خودش میکنه. آخه چون همش سه چار سالشه، نمیفهمه که وقتی میگم: ” نبی میخواد کتاب بخونه، نباید مزاحمش بشیم “. تو اتاقمم که میاد اگه یه جا بشینه مودب و منضبط که کسی کاری به کارش نداره. اما چون همش سه چار سالشه کلی کنجکاوه وو هرچیزیو که پرسون پرسون میره سمتش، منم یه پا یمینشو یه پا یسارش، هم باس جواب بگم، هم از دسترسش دور نگه دارم.
دیشب ولی پریا کاری کرد کارستون. یهو دیدم که توی هال داد و قال پریا و باباش رفته هوا. گریه و زاری که بابا نمیذاره شلوارمو در بیارم. به باباش گفتم: ” خب حتمن هوای اتاق گرمه که میخواد شلوارشو در بیاره !! ” با ابروی گره شده نگام کرد و گفت: ” نه داداش، شورت ِ قرمزشو دوست داره وو میخواد ببینتش ” دیشب نتونستم کاری براش بکنم و عاقبت حکم پدرش غالب شد. اما تا به الآن هر از گاهی فکرم رو مشغول می کرد. نه اینکه ندونم چطور باید باهاش برخورد می شد. خب بنظرم اگه می بردمش توی یه اتاق سرد و بهش می گفتم: « حالا شلوارتو درآر » حتمی ملتفت میشد که تنها دوست داشتن شورت قرمز واسه لختی کافی نیست. ولی دغدغه م اینه که چطور میشه یه دختر ِ سه چار ساله، دلش واسه لختی و قرمزی ِ شورتش بتپه؟
مدتیه میخوام راجع به اخلاق و فلسفه ی اخلاق بنویسم. البت اگه این مشغله هام بذاره. ولی در مقام نوشتن قاعدتن باید یه همچین مواردی رو لحاظ کرد. اخلاقی باید چید که از بستر طبیعت انسانی بلند شده باشه نه اینکه حکم طلقی باشه تا لجام گسیختگی رو مفرّمون بدونیم. سوء تفاهم نشه که می خوام این جنبه های غریزی انسانی رو کلن آزاد بدونم. خیر. بل منظورم اینه که مطلق ندونستن ِ آزادی کافی نیست. نحوه ی اعمال هم مهمه. چون بعضی اوقات این خود ِ قانونه که بربریت میاره.
پ.ن: یه ساز دهنی گذاشتم گوشه ی این خونه، واسه مجلس گرمی و تازه شدن دل تنهاییتون.
“سوتک” هر چند کوتاست، اما به فراخی یک دل تنهاست.
6 دیدگاه
دسامبر 12, 2008 در 10:21 ب.ظ (دغدغه, فیلسوفانه)
چه سوالی باید پرسید؟
سوالی که تنها در مورد ِ خلاء های ِ گذشته باشد؟
- خیر.
- سوالی که بدنبال ِ دنیای ِ جدیدی باشد؟
- نه لزومن.
- پس چه؟
- تو کیستی؟
- انسانی که می خواهد بداند.
- برای ِ چه می خواهی بدانی؟
- تا دنیایم را آباد سازم.
- آبادی ات در چیست؟
- نمی دانم.
- دنیایت چگونه است؟
- این را هم نمی دانم.
- تا بحال از خودت پرسیدی چی چیز هایی را می توانی بدانی؟
- خیر. بنظرم همه چیز را می شود دانست.
- پس چرا هنوز بعد از چندین هزار سال چیزهایی هست که ندانی؟
- نمی دانم. شاید چون عمرم قد نمی دهد که هم تمام ِ تاریخ را بخوانم. هم اینکه بخواهم از آن ها آینده را بدانم.
- آیا با دانستن ِ گذشته و آینده به مقصودت میرسی؟ تو حتی برای ِ دانستن ِ همین سوال نیاز داری عمری را صرف کنی. و آخر جای پاسخ گفتن به این سوال که جز آری یا خیر چیزی نیست، چندین مجلد بنویسی. اما پاسخت در آخر همان نمی دانم باشد.
- خوب شاید تو راست می گویی و همه چیز را نمی توان دانست. اما حالا ما چیزهایی می دانیم که دیروز نمی دانستیم.
- اما آیا هدفت فقط دانستن ِ مجهولات است؟
گفتی می خواهی دنیایت را بسازی. آیا ساخته ای؟ اینطور؟ تو حتی نمی دانی چه چیز بهتر از دیگریست.
- خوب تو بگو من چه کنم؟
- باید بدنبال ِ پاسخ ِ این باشی. چه سوالی باید پرسید؟ سوالی که دنیایت بهتر کند؟ بهتر بودن چیست؟ شاید اگر بدانی تو کیستی پاسخ ِ بهتر بودن بیابی. آن وقت حتی می توانی بدانی آیا دانایی بیشتر دنیایت را بهتر می کند؟ آیا همه چیز را باید دانست؟ حتی خیانت را؟ حتی دروغ را؟ حتی وحشی بودنت را؟ نمی دانم. اما همین را میدانم که همه چیز را نباید دانست. چون همیشه فرصتی برای ِ تغییر هست. چون رازهای ِ ما سرمایه ی ماست. سرمایه ای که نظام ِ طبقاتی خاص ِ خود را می طلبد.
۱ دیدگاه
سپتامبر 20, 2008 در 11:48 ب.ظ (دغدغه, پورتره در آینه)
میام خونه، توی اتاقم، میشینم روی صندلی و به روز یا روزهایی که گذشت فکر می کنم. به حرف هایی که بی مهابا از دهنم خارج شد، بی اونکه به ناراحت شدن دوستانم فکر کنم و اینکه ممکنه بخاطرش از من فاصله بگیرند. شاید این بی مهابا بودنم بخاطر تأکید همیشگی ام بر صداقت باشه. چون معتقدم که آدمارو باید با مشخصه هایی شناخت. هر چند منو میشه با مشخصه های ظاهریم شناخت یا اینکه بگن فردیه بذله گو و خنده رو. ولی اونچه برای من خیلی مهمه اینه که بخاطر ِ چیزایی مثل صداقتم منو بشناسن. داشتم از بی مهابا بودنم تو حرف زدن با رفقا می گفتم. مخصوصن موقع هایی که خنده رو لبمه -هرچند اغلب اوقات که با دوستامم همینجوره- ولی وقتی می بینم کسی از حرفام ناراحت شده خیلی فکرم مشغول میشه و اگر حق رو هم به اون بدم که واویلاست. کلی خودخوری با قیافه ای عبوس با کمی ادویه کم حرفی، اینا میشه غذای روزم. ولی اونچه تهه همه اینا منو نگه میداره بی نیازیم از دوستامه. شاید در مواردی چند به کمکشون نیاز باشه ولی همیشه به خودم متکی بودم. بنابر این به دوستام با این نگاه که تکیه گاهم باشن نگاه نمی کنم.
اغلب دوستام دوره ای بودن. الآن هیچ دوستی نیست که از بچگی با هم بوده باشیم. توی هر برهه ای و بنابر دلایلی خارجی- همکلاسی توی مدرسه، هم اتاقی توی خوابگاه، هم دانشگاهی و…- یا داخلی و خود ساخته – با پا پیش گذاشتن خودم یا خودش- دوستیمون شکل می گرفت و سعیم بر این بود که عاملی خارجی (دوری مسافتی یا از طرف خودش ) مسببِ جدایی باشه نه خودم. ولی چند گاهی هم بوده که خودم کلن طرف رو توی ذهنم پاک کنم و ازش فاصله بگیرم.
دلایل زیاد و متنوعی براشون بود که با توجه به موردش با بقیه می تونست متفاوت یا یکسان باشه. از یکی بخاطر عقایدش از یکی دیگه بخاطر حرکات و بچگی هاش، از یکی واسه انتظاراتی که ازم داشت و دیگری چون منو با دیگر دوستاش مقایسه می کرد، یکی واسه بوقلمون صفتیش، یکی دیگه واسه دغل بودن واسه دمدمی بودن و واسه جوجه تیغی بودن و هزار خصایل دیگر. اونچه بیش از همه منو منزجر می کرد مسخره شدن بنا بر هر دلیلی بود که اغلب اونقدر قبیح به نظرم جلوه می داد که طرف کلن از ذهنم دیلیت می شد. شاید برای مدتی چون بعضن ناچار بودم بنابر دلایل خارجی که در بالا گفتم باز باهاش باشم و چون آدمیم غیر کینه توز، دوباره روی خوش بهش نشون می دادم ولی کافی بود تا حرف یا کار دیگری از او منو به یاد کارای قبلیش بندازه اونوقت بود که در تصمیم قبلیم مصمم تر می شدم. همیشه در حال تغییر هستم که به ظنّم تغییری مثبت و بهینه هست هرچند کجی هایی بعضی اوقات داشتم. این تغییر همیشگیم عامل دیگری برای عدم به درازا کشیدن دوستیم هست. چون اغلب در جهتیه که با دوستام در تعارض قرار می گیره. بعضی اوقات برای حفظ دوستیم سعی می کردم همون آدم قبلی خودم رو نشون بدم، ولی چون داشتم دروغ می گفتم هم نقشم رو درست بازی نمی کردم و هم خودم عذاب می کشیدم. خیلی سعی کردم که با دوستام صفر و یکی برخورد نکنم و کسی رو اونقدر نزدیک ندونم که هر جور دلم خواست باهاش برخورد کنم و هر چی تو دلم بود براش بگم و ازون ور با شنیدن حرفی از من یا گفتن چیزی به من که پا پس کشیدنش رو هرچند اندک به بار می آوُرد، حذف شدن از لیست دوستام رو هم به همراه داشته باشه. البته این در مورد همه دوستام نیست. بعضیا هستن که همیشه بین صفر و یک باقی میمونن و بنا به دلایلی هیچ وقت نزدیکتر یا دورتر نمی شن. چون هم من مراقب رفتارم با اونا هستم و هم اونا. ولی در مورد صفر و یکی ها . یک می شدن چون به دلم میشستن و کلن جزوی از من می شدن. ولی وقتی میدیدم که این دو طرفه نیست، یا اینکه مهمتر این باعثه کوچیک جلوه دادن من جلوی اون میشه و یا حتی مهمتر از همه این ها باعث سوء استفاده طرفم میشه کلن به صفر ختم می شد.
آدمی نیستم که از حرفام منظور بدی داشته باشم هرچند حرفم معنی بدی بده ولی اگه ببینم طرفم ازین حرفم ناراحت شده ولی با روی خنده منو متوجه می کنه فوری به شأن خودم بر می گردم و از دلش در میارم. اما اگر تو همین موارد ببینم طرفم با برخوردی بد مقابلم جبهه گرفته اون موقعست که عطای دوستی رو به لقاش می بخشم و ترک مخاصمه می کنم.
بذارید دوستی رو تعریف کنم و پارامترهایی که به نظرم برای وجودش نیازه. برای دوستی دایره هایی باید تعریف کرد به مرکز خودمون و به شعاع های مختلف. بر اساس میزان راحتی، هم فکری، اهداف و خلقیات و اینکه چه انتظاراتی از او داریم و اینکه چه خرج ها و هزینه هایی رو برای با او بودن صرف می کنیم، اون رو در این دایره ها قرار میده. ولی اونچه که باید دقت کرد اینه که دایره ای با شعاع صفر ( عین خودمون باشه و جزوی از خودمون بدونیم ) و شعاع بینهایت ( کینه بگیریم و دوشمنش بدونیم طوریکه حتی سلام بهش رو جایز ندونیم ) تعریف نکنیم. پس اگر خطایی در جایی ازش دیدیم و راهمون و فکرمون متفاوت شد میشه بجای قطع شدن رابطه به دایره هایی فکر کرد با شعاع بزرگتر که به وجود دوستی ولی اینبار کمرنگ تر بجای پاک شدن مطلق حکم بده. همیشه یک چیز را نباید فراموش کرد اینکه اون یک آدم دیگست و من آدمی متفاوت با اون. باید به عقاید هم احترام بذاریم و به این فکر کنیم شاید در جایی ما اشتباه کنیم و اون درست بگه. دوستان خوب خیر و برکت میارن. جلوی اونهاست که جلوه عملی افکار ما نمود پیدا میکنه. اون ها می تونن بزرگترین نیرویی باشن که آدم رو متوجه اشتباهش می کنه. ولی طرز بیان نباید با استهزاء و مسخره باشه ( جمله ای هست که میگه: خنده خوبه ولی نه با استهزاء )، نباید آنچنان انتقادی باشه که فکر کنیم منظورش بیشتر مجلس گرم کنی خودشه نه اصلاح ما. از طرف دیگه همونطور که اونا راجع به ما تسامح به خرج میدن ما هم باید همین رو پیشه کنیم. ولی استثنائن اگر کسی به مزاجمون خوش نیومد و یا موجب پس رفت ما شد یا اینکه بقول فروغ ” بظاهر به تو می خندد ولی در ذهن خود طناب دار تو را می بافد” جای دست و پا زدن برای حفظ دوستی باید حکم آخر رو صادر کرد.
2 دیدگاه
سپتامبر 4, 2008 در 7:30 ب.ظ (دغدغه)
به بچه میگیم نماز اینجوری بخون، روزه اونجوری بگیر، چادر گلگلی سرت کن و با حجاب باش، و هزارتا قاعده دیگه اسلامی، که به نظرم تربیتی ِ پفکی که داخلش جز کاه و باد چیزی نیست. آخه قربون شکل ماهتون می خوای بچه تربیت کنی براش از بن اسلام بگو، به اقتضای سن و عقلش براش کتاب بخر کتابی که از اسلام بگه از دین های دیگه هم بگه. خونواده مسلمون آیا باید حتماَ فرزندی مسلمون داشته باشه؟ و آیا در واقعیت و تو بیرون همینطوره؟ هنوز نتونستیم اینو واسه خودمون حل کنیم که دین زوری نیست. دین بُن داره، ته داره، و امریه شخصی با نمودی اجتماعی نه امری اجتماعی با نمودی شخصی. درسته که جامعه با دین رو بهتر میشه اداره کرد، و اگر دین کمرنگ تر بشه، تزلزل هر حکومتی رو بهمراه داره، چه رسد به حکومت دینی. ولی خوب جای درست کردن ویترین بیایم و پایه رو قوی کنیم. انقد نگید مردم احمق اند و چیزی نمی فهمن. تسامح برای شروع درست نیست، تسامح رو بعد از اینکه کار از کار گذشته باید بکار برد و به دین این و اون خورده نگرفت. نه برای بچه ای که 4 سالشه. جای اجبار به حفظ کردن انواع و اقسام آیه و سوره آیا بهتر نیست بهش یاد بدیم دروغ نگه، ورزش کنه، شباشو زود بخوابه، به همه احترام بزاره، ولی حرف هر کسی رو قبول نکنه و راجع بهشون فکر کنه و هزارتا عادت خوب دیگه که لازمه زندگی درستِ و از هیپی بودن بچمون جلوگیری می کنه. آدم اگه آزادی انتخاب در موارد بزرگی که کل زندگیشو شکل میده، نداشته باشه هیچ رشدی نمی کنه، و تازه بعد چند ده سال به پوچی مطلق میرسه، اونوقته که اگه بهش بگی آقا جون تو که به هر کی و هر کس نا سزا می گی، دلیلی هم داری؟ چرا با یه چوب همرو میزنی و با یه جنگولک بازی فلان روحانی کل دین رو زیر سوال می بری؟ جوابی نمی گیری جز ناسزا شنفتن خودت و حالت تهوع طرفمون.
بچه هر چه بزرگتر میشه سوالاتش راجع به مسائل جنسی بیشتر میشه، جای حیاهای الکی و توخالی که نتیجه بدتری داره و بچه مجبوره جوابشو جای دیگه بگیره، شما جوابشو بده. شما بعنوان پدر و مادر رسالتتون اینه که شرایط رو براش محیا کنین، اگه دوست دارین پسرتون دکتر شه برید براش وسایل اسباب بازی پزشکی بگیرید، بزارید باهاش بازی کنه، در کنارش کتابای آناتومی بدن بگیرید و در کنار همه اینا اسباب بازی ها و کتاب های مرتبط با شغل های دیگه رو هم براش بگیرید. کاری کنید که شرایط انتخاب براش محیا باشه، شما تنها کارتون رسوندن آگاهی باشه وو محیا کردن وسایل، نه اینکه جلو هر کس و هر کی و از همون موقع که بچه حرف زدن رو یاد گرفته هی دکتر دکتر کنین، اون موش آزمایشگاهی ما نیست که هرچی آرزویی که خودمون بهش نرسیدیم برای اون آرزو کنیم. و اونقدر بخوردش بدیم که چار برابرش رو بالا بیاره. باور کنین اینا اثرات سوء داره، ممکنه بچه علاقش بشه ولی استعدادش کافی نباشه، اونوقت سر خورده میشه. ممکنه بعد چند سال یک غرور کاذب بهش بده طوریکه انزوا اختیار کنه.
نهایتاَ یه چیز خیلی مهم دیگه ، اگه می خوای بچت دروغ نگه خودت دروغ نگو. اگه می خوای بچت پرخاش نکنه، تو پرخاش نکن، و اگه می خوای بچت شجاع باشه، بزرگ باشه، باعث افتخار باشه توام باش و اگه نمی تونی اقلکن اداشو در بیار. قوی باشو دعواهای زناشوئیتو جلو بچه نیارید، اون کوچیکه و فقط می خواد تقلید کنه و شکل بگیره و بعد اجرا کنه. اگه نکنی این کارو اونوقته که زندانامون پر میشه از این قسم بچه هایی که به همکلاسی هاوو هم محلیاش زد و خورد و چاقو کش راه می ندازن. اگه نمی تونی و از خرج تربیت درستشون بر نمیای دیگه هی براش داداشیو آبجی کوچیک نیار که وبال گردن همه باشه. بچه تربیت می خواد نه این که از سپیده تا شام ویلون کوچه و خیابون می کنیش که بادا باد ، فقط شب زنده بیاد خوبه بسشه.
مخلص کلوم اینه که « باید بچت رو بعنوان شخصی مستقل بپذیری که با وجود اینکه جسم و روح وخونش ار توست حق زندگیش از خودشه پس باید آزادی داشته باشه تا بارور شه، و تنها در مواقعی که ازتون کمک می خواد کمکش کنید. و طوری رفیقش باشید که به عنوان رفیق بیادو ازتون مشورت و پیشنهاد بخواد نه امر و نصیحت
نوشتن دیدگاه
آگوست 27, 2008 در 9:36 ب.ظ (دغدغه, فیلسوفانه)
اخلاق یعنی هماهنگی جزء با کل، و صداقت به عنوان اخلاقی ترین عنصر است که در معنی مطلقش محو شدن جزء در کل است.محو شدنی که انگار آدمی از هر آنچه در دنیای بیرون به عاریت گرفته ( مقامات والای اجتماعی، درجات عالی تحصیلی، تمکن ها و تجملات )، تهی شود و خود واقعی را به معرض عموم بگذارد. ولی لباسی دیگری هم هست که آن را می پوشاند و آن اخلاقیات دیگری چون عدم تهمت و افترا و فحاشی و خبر چینی و پچ پچ های در گوشی و الخ، می باشد. صداقت نابی که لختی از همه چیز حتی اخلاقیات را شامل شود، یعنی آن که خود را در اجتماع حل کنیم که نه رنگی از ما باقی بماند که با آن دیده شویم، نه طعمی که با آن چشیده شویم، و نه صدایی که با آن شنیده شویم. گویی عدم مطلق خواهیم شد. از آن طرف هم وقتی زرهی پوشیم که با آن نه توان مبارزه مان با محیط باشد، نه توان تخریب تارهای تنیده عنکبوت های سنتی که همه فکرمان را گرفته اند، سنگی خواهیم شد بی ریشه و در جایی سر بر افراشته که سایه اش روی همه سنگینی می کند که دست رد زدن بر سینه قوانین سوم نیوتن واهرمها و… ، کس را توان بر انداختن آن نباشد.
صداقت، ورّاجی نیست، و جامه ی راز دریدن نیست، بلکه مادریست برای اخلاق که بی فرزند مادر نیست، بنا براین گه گاه باید صداقت را با لبخندی خاموش در آمیخت تا آماج قهقهه و خشم و دلخوری دیگران نشد، و آن را جامه ای پوشاند سبز که هر آنچه در طیف نوری اطراف بدو می رسد تنها فرکانس نور سبز را شایسته پراکندن می داند. نه زرد سرد پاییزی و نه آبی سوزان تابستانی. تنها سبز بهاری.
3 دیدگاه