رقص در بیشه

دو قدم مانده به “…”

انگار که موجیست

نمی دانستم موج سواری اینگونه می رباید

انگار که پری ست

نمی دانستم پرزی خالی اینگونه می نوازد

انگار که از ته چاه ست

نمی دانستم زمزمه ای اینگونه  می آرامد

.

با خود گفتم شاید

در پس این موج، دریاییست

در پس این پر، پرنده ایست

در پس این چاه، قناتی ست

.

اما ندانستم

چرا چنین موجی اینگونه کف است؟

چرا چنین پری اینگونه وزن است؟

چرا چنین چاهی اینگونه تاریک است؟

در ته آبادی…

در ته آبادی خانه خالی ست

رنج می بایست کشید خوردن جرعه ای آب

گاو می بایست کشید خوردن تکه ای نان

.

در ته آبادی روی علف می خوابیم

نور از ماه می گیریم

چشمک از ستاره

.

در ته آبادی مرگ را نمی فهمیم

زندگی را نمی فهمیم

می رویم تا ته دشت

راه را نمی فهمیم

.

در ته آبادی خانه خالی ست

زن خانه

زخم است و دوا ندارد

رنگ خانه

زرد است و جلا ندارد

.

در ته آبادی

پیر خردمند خمار است

جوان پر زور بیکار است

کودک بازیگوش بیمار است

در ته آبادی حتی

دخترک غمزه فروش گرفتار است

.

آری

در ته آبادی

دنیا را آب ببرد

ما را

خواب می برد

سلاخی

هورا می کشیدند
به بلندایی بالاتر از سقف

همه جایش تاریک

سوسوی شمعی اما
می بارید از کناره ها

هورا می کشیدند

و قلاده ای بر گردنشان آویزان
بیتی بر آن نبشته
و کسی که بیت ها را ثبت می کرد

چشم دوختم
مات بودم

زمزمه ای می گفت:
چقدر شاعر؟
دلهره ای می گفت:
چه می شود شعر؟

شاعران صف کشیدند
روی زانو
سر فرود آورده
مشغول به میان پای پاییدن

و کسی در آن جلوتر
سیخ داغی در دست
به بی رحمی
بر گردنشان می مالید

و بیتی که می افتاد
بی نشان و بی رد پایی

هورا می کشیدند

گله گاهی رم می کرد
چوپان هوار می کرد
سگی هاپ هاپ می کرد
و جمعی که بلند، به به می کرد

مجلس سر آمد و چراغ روشن شد
ناله هایی هویدا شد
از همین نزدیکی
زیر پای همهمه
زیر پوست هنر و ادب دانی:

شاعران شهره ی آفاق شدند
شعرشان نعل بر اسبان شدند
آبرو گر رود چون آب بمان
که حقایق قاب  سر خار شدند

تعبیر خواب

ستاره ها می درخشند
اما انگار
در آسمانی دیگر
.
.
.
خواب من اما
طولانی ست

خواب من اما
پریشان است
.
.
.
من در این خواب
دلم می خواست
چشم باز کنم

که انتظار
آغاز ویرانی ست
.
.
.
من در این خواب
ایستاده بودم
زیر چراغ مهتابی
در بیمارستان
.
.
و در کنار
جمعی پرستار
.
.
گویی
فرو می کردند
سرنگ هایی
در پای کودک
.
.
کودک انگار
آب خورده است
در عمق دریا
در عمق ویرانی
.

من در این خواب
پدری را دیدم
چون دیوانگان

می پیمود
عرض راهرو

یا شاید
عرض ساحل

.
.
گویی
او بود
غرق می کرد
کودکش را
.
.
و در آن هنگام
چشمم گره خورد
با لکه ی خون
در پای کودک
.
.
پرستارها اما
رفته بودند
در پی بیسکوئیت
یا شاید
فنجانی چای
.
.
.
و در میان بخار چای
پیچ می خوردند
صداهای مبهم
با قهقهه
.
.
.
و سرنگ ها نیز
دَمَر افتادند
بروی میز
به انتظار
.
.
.
من اما
هیچ دلم نمی خواست
چشم باز کنم
.
.
که گویی
پچ پچی می گفت:

نزدیک است
پایان ویرانی

قبری روی ابر

و آنگاه که زمین دهان گشود

و تو را به انزوای خویش برد

در خاطرم گودالی کنده ام

به عمق سال های با تو بودن
.
.
.
.
نقش تو نیز جز بر کاغذ روی دیوار نماند

خُلق تو نیز جز ورطه ی ویرانی نبود
.
.
.
.
اما هر آن گاهی که از آن ور گودال بیرون می آیی

و کیسه را با پیمانه هایی سنگین تر از انسانیت  پر می کنی

مرا با ازدحام عکس های زشت به آتش می کشی

و جوالی آب برای تولدی دوباره به ارمغان می آوری
.
.
.
.

آری

خواب تو زنده بودن است

و زنده بودنم

مردگی

——————————————————————— به یاد پدر ——————

نگفته بودم

دلم خطا کرد
یارم جفا کرد
سر را گشودم
سرا رها کرد

دیگر ندانم
با چه توانم
در دیده ی او
سرّی بخوانم

زینهار من او
سودای من او
زخمی زد اما
شفای من او

خیمه شب بازی

Salzburg_Marionette

خدایا

چشم

بستم

.

ندیدی

دیده

در رکوع

مأمن

گرمی

.

که می یافت

آتش

خاموش

.

.

خدایا

دهان

بستم

.

نشنیدی

نجوا

در ثنای

آب

سردی

.

که می یافت

سراب

دور

.

.

خدایا

عقد

بگشودم

.

از بودن

تا عصیان

.

.

خدایا

دورت

گردم

.

از اسود

تا رجعان

.

تا

رکوع

پشت

ابراهیم

.

تا

هروله

از صفا

به مروه

.

.

خدایا

آب من

زمزم و

خانه ام

کعبه

چای با طعم آزادی

می کوبد

در

پیر مردی

با خاطراتی دور

از پدر

.

.

و طلب کرد

فنجانی چای

بردم

.

.

و طلب کردم

قصه ای

گفت:

.

.

بردگی

.

.

و من دیدم

عرق پیشانی ای

که با فنجانی چای

خشک می شد

.

.

و می افتاد

بی صوتی

.

.

و لبخندی

بر لبی

در سایه

.

.

و دکتری که می گفت:

از داغی چای بود

سرطانش

داغ داریم

.

.

و افسوس

————————————————————–به یاد پدر————————–

جاودانگی

m01649

سنگینم

به سنگینی واژه

.

.

سنگین است

.

پلک

.

سکوت

.

تنهایی

.

خواهش

.

پشیمانی

.

.

و آنجا که نقطه ی پرگار است

.

دایره ی عشق

.

محصوری حصار

.

شکستن شیشه

.

و فرار

.

و فراموشی

.

.

همه را آغازیست

.

آغازی که از رحم مرگ خزیدن می گیرد

.

.

و زنی

چشم دوخته به انتظار لبخندم

.

و من

لب دوخته به احتضار لبخندش

.

.

لبخند را نیز آغازیست

« نوشته‌های قدیمی‌تر