به چند گونه می توان پاسخ گفت:
بسیاری بر ارتباط روحانی هنرمند و مخاطبش بواسطه ی هنر تکیه دارند. بکار بردن واژگانی چون ” پالایش روحی”، “تعالی روحی” و ازین دست، هنگام تعریف و تمجید از اثری هنری حجتی است بر این ادعا. اما با فرض اینکه هنوز نمی دانیم آیا روح وجود دارد یا نه می توان پرسید چرا روح؟ پاسخ این است که گویا روح تنها عنصری است که بی هیچ نیازی به جاری شدن ارتباط حسی در عموم اشتراک دارد. یعنی حتی اگر دو فرد کاملن از هم مجزا باشند، و هیچ یک از حواس پنج گانه شان درکی از وجود دیگری نداشته باشد، حس ششمی هست که دیگری را درک می کند و در مراتبی بالاتر حتی با او سخن می گوید ویا بنوعی منظورش را می گیرد. اما این نحوه ی پاسخ گفتن، بخاطر وجود ابهام و مشخص نبودن تام خصوصیات عناصرش (واژگانی چون روح و ارتباط روحانی) ناقص است. حتی به گفته های آنانی که به این نوع ارتباط چه به عنوان عارف و چه بعنوان روانشناس مقر می آیند بخاطر تفارت در محتوای آرا و گفته ها شبهاتی وارد است که از عینیت بخشی واژگان بکار رفته می کاهد.
هرچند این پاسخ سوال دیگری را نیز در بر می گیرد: مگر قرار نیست مخاطب اثر هنری را ببیند و یا نوشته ی ادبی را بخواند که به ارتباط روحانی بعنوان حسی فارغ از حواس دیگر دست می یازیم. بنابراین حتی اگر ارتباط روحانی ای در کار باشد بواسطه ی ارتباط حواس طبیعی شکل می گیرد و به آن بستگی دارد. هرچند حال می توان خرده گرفت که نوع بشر در کیفیت حواس یکسان است اما در نحوه ی درک یکسان نیست؟ در واقع همین است که اثری را شاهکار می کند و اثری دیگر را به دست فراموشی می سپارد. اینجاست که عنصر ارتباط ذهنی وارد می شود. بواسطه این عنصر اثر هنری می تواند به چندین گونه رخ بنمایاند:
1- بازی های ذهنی و کلامی: اینکه در اثر بتوان قانونی ریاضی را کشف کرد. توازن و نظمی را دید. آرایه ای را بازنمود. معمایی را طرح و بعد از کش و قوس هایی با حل آن مواجه شد، یا اینکه با دادن نشانه هایی حل نهایی بعهده ی مخاطب باشد.
اما این ها تکنیک و ظاهر امر بودند. در محتوا نیز اثر می تواند مخاطبش را جذب کند:
2- هم ذات پنداری با اثر: با شلوغ بودن شخصیت ها (پرسوناژها) و طرح، و یا دیدن طیف وسیعی از رفتارها و رنگ ها در هر یک از شخصیت ها و صحنه ها بگونه ای که مخاطب به نوعی هم ذات پنداری با اثر برسد، خودش را در آن ببیند، و با آن درگیر شود. هرچند در نگاهی دیگر، می توان گفت اگر حسی، یا شخصیتی خاص بنحوی کامل و رسا بیان شود برای آن نوع شخصیت یا کسانی که در برهه ای از زندگی شخصی شان آن را تجربه کرده اند می تواند هم ذات پنداری را در پی داشته باشد.
3- نوآوری در اثر: چه در تکنیک و چه در محتوا. اینکه حرف های نویی گفته شود، یا همان حرف های گذشتگان بنحو تازه ای بیان شود. طوریکه مخاطب حس کند چیزی جدید یاد گرفته است. البته تأثیر این نوآوری و کرشمه هایش آنقدر است که بعضن حتی خالق اثر را مسحور کرده و بنوعی متعهد به آن می کند. البته این عیب نیست، اما آنگاه عیب بحساب می آید که بدل شود به تعصبی خالی از تفکر.
پی نوشت: آنچه گفته شد، بر اساس تجربیات و استدلال های شخصیم بوده نه مطالعات حرفه ای در این زمینه (فلسفه زیبایی)؛ بنابراین فعلن از نتیجه گیری و حتی از مقر آمدن به کمال این متن اجتناب می کنم. و شاید در آینده به جنبه های دیگر و نتایجش پرداختم.