چگونه اثر هنری جذاب می شود؟

به چند گونه می توان پاسخ گفت:

بسیاری بر ارتباط روحانی هنرمند و مخاطبش بواسطه ی هنر تکیه دارند. بکار بردن واژگانی چون ” پالایش روحی”، “تعالی روحی” و ازین دست، هنگام تعریف و تمجید از اثری هنری حجتی است بر این ادعا. اما با فرض اینکه هنوز نمی دانیم آیا روح وجود دارد یا نه می توان پرسید چرا روح؟ پاسخ این است که گویا روح تنها عنصری است که بی هیچ نیازی به جاری شدن ارتباط حسی در عموم اشتراک دارد. یعنی حتی اگر دو فرد کاملن از هم مجزا باشند، و هیچ یک از حواس پنج گانه شان درکی از وجود دیگری نداشته باشد، حس ششمی هست که دیگری را درک می کند و در مراتبی بالاتر حتی با او سخن می گوید ویا بنوعی منظورش را می گیرد. اما این نحوه ی پاسخ گفتن، بخاطر وجود ابهام و مشخص نبودن تام خصوصیات عناصرش (واژگانی چون روح و ارتباط روحانی) ناقص است. حتی به گفته های آنانی که به این نوع ارتباط چه به عنوان عارف و چه بعنوان روانشناس مقر می آیند بخاطر تفارت در محتوای آرا و گفته ها شبهاتی وارد است که از عینیت بخشی واژگان بکار رفته می کاهد.

هرچند این پاسخ سوال دیگری را نیز در بر می گیرد: مگر قرار نیست مخاطب اثر هنری را ببیند و یا نوشته ی ادبی را بخواند که به ارتباط روحانی بعنوان حسی فارغ از حواس دیگر دست می یازیم. بنابراین حتی اگر ارتباط روحانی ای در کار باشد بواسطه ی ارتباط حواس طبیعی شکل می گیرد و به آن بستگی دارد. هرچند حال می توان خرده گرفت که نوع بشر در کیفیت حواس یکسان است اما در نحوه ی درک یکسان نیست؟ در واقع همین است که اثری را شاهکار می کند و اثری دیگر را به دست فراموشی می سپارد. اینجاست که عنصر ارتباط ذهنی وارد می شود. بواسطه این عنصر اثر هنری می تواند به چندین گونه رخ بنمایاند:

1-  بازی های ذهنی و کلامی:  اینکه در اثر بتوان قانونی ریاضی را کشف کرد. توازن و نظمی را دید. آرایه ای را بازنمود. معمایی را طرح و بعد از کش و قوس هایی با حل آن مواجه شد، یا اینکه با دادن نشانه هایی حل نهایی بعهده ی مخاطب باشد.

اما این ها تکنیک و ظاهر امر بودند. در محتوا نیز اثر می تواند مخاطبش را جذب کند:

2-  هم ذات پنداری با اثر:  با شلوغ بودن شخصیت ها (پرسوناژها) و طرح، و یا دیدن طیف وسیعی از رفتارها و رنگ ها در هر یک از شخصیت ها و صحنه ها بگونه ای که مخاطب به نوعی هم ذات پنداری با اثر برسد، خودش را در آن ببیند، و با آن درگیر شود. هرچند در نگاهی دیگر، می توان گفت اگر حسی، یا شخصیتی خاص بنحوی کامل و رسا بیان شود برای آن نوع شخصیت یا کسانی که در برهه ای از زندگی شخصی شان آن را تجربه کرده اند می تواند هم ذات پنداری را در پی داشته باشد.

3-  نوآوری در اثر:  چه در تکنیک و چه در محتوا. اینکه حرف های نویی گفته شود، یا همان حرف های گذشتگان بنحو تازه ای بیان شود. طوریکه مخاطب حس کند چیزی جدید یاد گرفته است. البته تأثیر این نوآوری و کرشمه هایش آنقدر است که بعضن حتی خالق اثر را مسحور کرده و بنوعی متعهد به آن می کند. البته این عیب نیست، اما آنگاه عیب بحساب می آید که بدل شود به تعصبی خالی از تفکر.

پی نوشت: آنچه گفته شد، بر اساس تجربیات و استدلال های شخصیم بوده نه مطالعات حرفه ای در این زمینه (فلسفه زیبایی)؛ بنابراین فعلن از نتیجه گیری و حتی از مقر آمدن به کمال این متن اجتناب می کنم. و شاید در آینده به جنبه های دیگر و نتایجش پرداختم.

اتمیان که بودند؟ و چه گفتند؟

فلسفه اتمی یا ماتریالیستی که امروزه منجر به تفکرات وسیعی در حوزه شناخت، اخلاق و سیاست شده است، و همچنین در پیشرفت علم تأثیری فزاینده داشته است، روزگاری متولد شد که هیچ خبر از علوم طبیعی و تکنولوژی امروز نبود. تفکری بود صرفاً مابعدالطبیعی، که در پنج قرن پیش از میلاد توسط یک استاد و شاگردش ( لئوسیپوس و دموکریتوس ) گفته و بسط داده شده است. اما چون نسبت به تفکرات نو و تازه افلاطون و ارسطو تفکری قدیمی بحساب می آمد، اعتنای چندانی به آن نشد تا اینکه قرن ها بعد نیوتون و دالتون با بیان قوانین فیزیکی و استفاده از ابزارهای جدید با جزئیات بیشتری به شرح و بسط آن نائل آمدند. اما چه شد که اتمیان آمدند؟ و  چگونه به شرح جهان پیرامون پرداختند؟

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

واژگونی واژگان

همیشه نوشتن از خود کاریه دشوار. همینکه مطمئن نیستی چیارو باید بنویسی و هم اینکه همه چیز رو نمیشه نوشت. بقولی نمیشه اعتراف کرد. چون تبعاتی داره که بقول امروزی ها هزینه برداره. برا همین اغلب با شعر یا داستان تحت لفافه حرف می زنم طوریکه هم تخلیه روانی شده باشم و هم اینکه مخاطب اونقدری که نباید و نشاید، نمی گیره. با همه ی این اوصاف اگه بخوام با خودم صادق باشم می بینم هیچ عایدی ای نداشتم جز گول زدن خودم. نه، به بیراهه نمی رم، این عین واقعیته. فروید و روانکاوی امروز همینو می گن، اصلن برای اینکه ببینیم چقدر با خودمون صادقیم کافیه خودمونو به چالش بکشیم بعد ببینیم کجاها همون کاریو کردیم که مدعیش بودیم؟ کجاها تونستیم اصلن ادعا کنیم؟ ادعا به عزمی، به توانایی ای، به تداعی آینده ای روشن.

وارد جنبه های اخلاقی بحث نمی شم، فقط می خوام دعوتتون کنم به کمی خودزنی لغوی. که به خودمون تشر بریم. و خب اول از خودم شروع می کنم. چرا که روزهایی رو سپری کردم که طفیلی محض بودند.

هرچند این میون با دمخوری اجتماعی بیشتر دوستانی پیدا کردم خوب و نیکو، اما ظنّم میگه اینم دوستی ای نیست که پایدار باشه. دوستی پایدار نیاز به صرف زمان انحصاری برای طرفمون داره، نیاز به حداقل تمرکزی که بتونه جلب اعتماد و جلب رضایت کنه. در غیر این صورت از دوستی جز نامی بی معنی و بی مصداق چیزی نمی مونه.

بله روز هام طفیلی بودند هرچند خیلی وقته که تا حدودی طفیلی اند. خیلی وقته جز چند بار و هر ازگاهی به ساعت نگاه نمی کنم. هرچند اغلب بعدش هم یادم میره ساعت چند بود.

اما با همه ی این اوصاف بر اساس نیازم گام برمی داشتم. این بار دلم دوستی می خواست. هرچند هنوز نمیشه گفت دوستی ایه قابل اتکا و هرچند از درست کردن کلسیون رفقا بر حذر بودم و به  تمرکز منتج به احترام بالا به دوستیم پایبند. اما سوای این ها سوال اصلی اینه که چطور میشه افسار این نیازهای لجام گسیخته رو بدست گرفت؟ چطور میشه به نیازت بگی باید فلان کارو بکنی؟ یا اینکه نباید این کارو بکنی؟

برای رسیدن به نتیجه ای روشن در وهله ی اول می خوام به واکاوی این لغت بپردازم. اینکه نیاز چیست؟ تعریف مصطلح و عرفیش اینه که بگیم خواسته ای که بر پایه ی کمبود یا نبود شکل گرفته باشه. منم به همین تکیه می کنم. بعد می پرسم اصلن اگه واژه ی نیاز در ادبیات نبود چه می کردیم؟ آیا اونوقت حرفی از حقوق خودمون می زدیم؟ مسلمن با این همه پراکندگی که در زبان و واژگان امروز می بینیم دور از ذهن نبود که واژه ای دیگر جایگزین این واژه بشه. چرا که ما همیشه دوست داشتیم به نوعی مسئولیت رو از خودمون دور کنیم. واژه ای که منتج میشه به تکلیف و وظیفه.

اما همونطور که می دونیم هم واژه ی نیاز رو در ادبیات داریم و هم مسئولیت. و نهایتن این ما هستیم که انتخاب می کنیم. انتخابی بر اساس ترس از تبعاتش ( بصورت رفتار های پرخاشگرانه و خلاف عرف یا طرد شدن اجتماعی و …) یا ترس از عذاب اخروی و عذاب وجدانی. و یا انتخابی بر اساس علاقه یا عادت ( حال به هر چیزی و اونقدر پراکنده که مولفه ای قابل استناد پیدا نمی کنم )  و نهایتن انتخابی بر اساس بی توجهی و باری به هر جهتی. مسلمن اونچه که از همه ی اینها نتیجه میشه محک زدن میزان قدرتمونه. و ارتقا یا زوال قدرتمون.

بر می گردم به تعریف نیاز: خواسته ای بر اساس کمبود یا نبود. کمبود در چی؟ لیست کامل نیاز هامون در هرم مزلو تا حدودی ذکر شده. اما باید بگم واژگانی که در این هرم اومده اونقدر کلی هستند که کمکی به نحوه ی تصمیم گیری نمی کنن. همین قدر کمک می کنند که بگن مسیر ما از رفع نیاز های مادی به سمت رفع نیاز های اولوهی پیش میره. که به همین مورد هم در اونجا شک کردیم و گفته بودیم که اینطور نیست. چون اجتماعات و فرهنگ های متفاوت نتایج متفاوتی میدن. برای همین بهتر اونه که انسان رو منفک از اجتماع تحت بررسی قرار بدیم و بگیم آدم های متفاوت نیاز های متفاوتی دارند. و این به خود شخص بر می گرده که نیاز هاش نوع خودش رو تشخیص بده.

بنابراین جای بازی با لغات، بهتره به خودمون، به صداقتمون، به آیندمون، تصمیماتمون و حتی به نحوه ی درست فکر کردن فکر کنیم و تصمیم بگیریم. بعد به واژگانی که بتونه براحتی ادای دین کنه در برابر تصمیممون.

چه بنویسیم؟ چگونه بنویسیم؟

متن زیر رو در مورد مقاله ای که اخیرا در روزنامه ی اعتماد اومده نوشتم. با خود مقاله که حساب کنیم سرجمع خیلی  طولانی میشه. پس پیشنهاد می کنم جفتشون رو ذخیره کنید و بگذارید سر فرصت بخونید.

———————————————————————————————————-

خب این مقاله با عینیت محض شروع شد و به انتزاع مطلق ختم شد. انگار نویسنده ی مقاله، که البته فردی فرامجرب بحساب می آید طرحواره ای از حرف هایش داشته که آمده جلوی خودش روی کاغذی همه را بهم ربط داده یا جاهایی را هم با سطرهای سفید باز گذاشته تا ما خودمان بیاندیشیم. گویی این متن عدم قطعیت در رساندن منظور را در پی داشته اما شاید ما سوادمان آنقدر نبوده که بخواهیم همه چیز را بفهمیم.

پاراگراف بالا در واقع تمثال اینست که آینه ای را جلوی یک نظریه بگیریم تا ببینم آیا نور ساطع شده از آن را که حال آینه به خودش برمی گرداند چون شیشه ای شفاف از خود عبور می دهد یا اینکه چون کاغذی باطله فی البداهه آتش می گیرد و زغالش می ماند؟

بنابراین با این فرضی که در پاراگراف اول گفته ام، که همه ی حرف های مد نظر نویسنده گفته نشد، حتی بعضی ها را خودش نتوانست ببیند به تحلیل این نوشته می پردازم.

در مکتب کلاسیک مورد اشاره ی آقای بی نیاز همونطور که خودشان گفتند وحدت حقیقت (یا موضوع) و وحدت زمان برای رسیدن به وحدت نخست را شاهدیم. دلایلش هم چنین است که در زمان های دراز وقایع متعددی رخ می دهد که بازگویی آن ها هم به صفحات بیشتری نیاز دارد و هم خواه ناخواه از حقیقت دور می شود چرا که ما واقعن اطمینان نداریم که در زمانی طولانی آیا حقایقی چند می تواند رخ دهد؟

اما به این حداقل مطمئینیم که در زمانی کوتاه بیش از یک واقعه نمی تواند رخ دهد. گفتم واقعه، آیا متن کلاسیک محصور است به وقایعی که ما عادت داریم هر روز ببینیم؟ آیا همه ی آنچه هر روز می بینیم در این مکتب می توان نوشت؟ آیا در ممکنات محصوریم؟ در حقایقی واقعی؟ یا آنچه را باید نوشت؟ آنچه که از نظر اخلاقی آموزنده هست، از نظر زیبایی شناسی ماندگار است، مطابق با عرف انسانی نه حیوانی یا جمادی و جمودی است. این ها قاعدی هستند که در این نوع ادبیات وجود دارند تا ما را مجاب به اطاعت کنند. در اینجا تخیل در گفتن آنچیزی سعی دارد که پیش از این گفته شده بود ولی حالا قرار است با توجه به عرفی جدید با لغاتی جدید گفته شود. انگار که لغات خود ارابه ای باشند بر مرکب زمان. و نو به نو ارابه ها در سایش با مکان و شرایط عوض می شوند. اما مرکب ارزش ها یا مفاهیمی که قرار است گفته شود تا ابدیت می تازد. مرکب هایی که روزگاری با زبان قدما متولد شده بودند و حال با لغات و عبارات و تصاویر جدید قرار است آبشخور دنیای جدید باشند.

اما دنیای جدید نه انست که از آن انتظار می رود بلکه همه ی قواعد را پس می زند و در تهوعی به بیرون می ریزد و به همان لغات و تصاویر و رخداد های بیرونی بسنده می کند و هیچ جز این نمی خواهد که حرف بزند تا شاید لحظه ای از درد ندانستن خود بکاهد. او می گوید می دانستی من این ها را می دانم؟ و مخاطبش می گوید: آری میدانستم، حتی آن هایی را که به زبان نیاوردی را نیز می دانم. اما کاش به زبان می آوردی چون من احساس می کنم بیشتر از آن میدانم که تو فکر می کنی میدانی. و احتمالش را می دهم که اصلن چیزی از تو ندانم. اما چگونه چنین تناقضی میتواند رخ دهد؟

تناقض…؟ او می گوید تناقض برایم نامفهوم است. همه چیز هستند و هیچ چیز نیست. به همین راحتی، آنوقت همه چیز که هستند نمی توانند با هم تناقض داشته باشند تنها می توانند با هیچ تناقض داشته باشند که آن هم نیست. او می گوید من از چشم بیزارم، اما دنیایش را چشم های کوچک کودکی اش، چشم های روشن جوانی اش، و چشم های نیمه باز سالمندی اش می سازند. او می گوید من نمی دانم، چون اگر میدانستم، توأم باید همان را میدانستی. او در دنیای تناقضات برای اینکه به اعتقادی برسد، می گوید تناقض اصلن وجود ندارد. یا چون تناقض هست اعتقادی وجود ندارد یا اینکه اعتقادات همه محترم هستند و ممکن است همه درست باشند. او این بار به سوال حمله کرده نه اینکه جویای پاسخی باشد. در این ادبیات ترس از آن می رود که خواننده تنها بصرف وقت کشی، یا درگیری کاذب ذهنی و یا قمپژ در کردن جلوی این و آن به خواندن دست بزند. اینجا اخلاق و یادگیری می میرد و جایش را ذهنی فعاله و خلاقه گو حال حتی خلافه گو می گیرد.
بنابراین این نوع ادبیات که عدم قطعیت را پیشه می کند تا زمانی که در دل خود قطعیتی نداشته باشد نمی تواند موفقیتی کسب کند. هرچند اگر موفقیت را در خواهان داشتن خلاصه کنیم یا بعبارت دیگر بصرف داشتن خواننده های فراوان، او می تواند مدعی کامیابی باشد اما در واقع شکست خورده است چون چیزی دیگر را مدعی بود که حال تحقق نبخشیده. او می گوید من در متن خود عدم قطعیت را پیشه کرده ام. اما نوشتارش پر است از اعتقاداتش. این تناقض نیست؟ اما تناقض چون برایش بی معناست پس سوال نامربوط است. دیگر اینکه او می گوید اما از خواننده انتظار ندارد بفهمد، چون نمی تواند بفهمد، چون همه چیز را نگفته است، چون همه چیز را نمی توانسته بگوید.

زمان داستان او با زمان مخاطب متفاوت است، با زمان جای دیگر خود داستان نیز متفاوت است. زیبایی نیز برایش چیزی جز متفاوت بودن نیست. تفاوتی که جذب می کند. باید مخاطب جذب شود چون زیبایی یعنی همین. یعنی اگر مخاطبی بگوید زیبایی این نیست، بلکه زیبایی همان است که قدما می گفتند، با همان مولفه ها، باز او می گوید این تعریف تو زیر مجموعه ای از تعریف من است. چون تو داری متفاوت با من فکر می کنی و مجذوب این تفکرت هستی و این یعنی زیبایی. آری باز هم تناقض اما تناقض که …

خلاصه می کنم. آنچه این ها می گویند و آنچه آن ها می گفتند، در واقع دو روی یک سکه است که در دنیاهای متفاوت مخاطبان کثیر خود را داشته اند و این نشان از برتری یکی بر دیگری یا اسباب فخر فروشی آن ها نخواهد بود. حال تفاوت شان چه در فرم باشد چه در ظن و محتوا در اموری مشترک اند که بطن متن ادبی را می سازد.

اینکه در نوشتن از قاعده نمی توان فرار کرد. حال چه قاعده مال خودمان باشد یا از دیگری به امانت گرفته باشیم. از گفتن عقاید نمی توان فرار کرد حال چه عقایدی چندین و چند هزار ساله باشند که همه آن را می پذیرند چه عقایدی در اقلیت باشند که قصدش جز اطلاع رسانی نیست. تنها تفاوت گویا در این است که انسان امروز بسیار بیش از پیش در ورطه ی تکثر فرو رفته است، و خود نمی داند چه می گوید اما انسان دیروز اقلن پیش خود فکر می کرد می داند چه می گوید و به آن متعهد بود.

سیر تا پیاز

موقع کنکورم این ور و اونور می شنیدم که فلانی بس که خونده خل شده، یا اینکه فلانی کچل کرده تا اصلن از خونه بیرون نیاد، یا حتی شنیده بودم که دختر همسایه ی داداشم اینا وقتی می خواست بره سر امتحانای قلم چی بشینه سکته کرد و فوت شد. این ها باعث می شد روش درس خوندنم متفاوت باشه. چیزی رو به زور به حافظه نمی سپردم مگر اینکه اون لحظه فهمیده باشم و خود بخود بره توی حافظم. که خب خیلی وقتا این صادق بود. فرمولی رو اثبات می کردی و چون در جریان اثباتش هی به نتیجه نگاه می کردی یا جریان اثباتش کدی بهت میداد متفاوت با کد‏های دیگر، که متعاقباً بخشی متفاوت از حافظت رو اشغال می کرد و این باعث می شد که اون به حافظت سپرده بشه. بخشی که در فیزیولوژی و علم بهش می گن: یک واحد عصبی یا نورون. می گن مغز انسان ده میلیارد نورون داره که ما با توجه به طرز زندگیمون و نوع کارمون تنها قسمت کوچکی از این ظرفیت رو استفاده می کنیم. البته بعنوان بخش آگاهمون والا بخش نا آگاهمون یا بخش‏هایی که سیستم عصبی درونیمون رو تشکیل میده و نیاز به فرمان از مغز داره از باقی نورون‏ها استفاده می کنه. اما اونچه مسلمه اینه که همیشه بخش بزرگی از حافظه دست نخورده باقی میمونه که با مولفه‏های رفتاری متفاوت آدم‏ها به استفاده های متفاوتی کشونده میشه و یا ممکنه تا ته عمر دست نخورده باقی بمونه. همینقدر بگم که وقتی شما تحصیل رو انتخاب می کنی و همیشه کتاب به دستی از نظر فیزیک درونی با کسی که کار یدی می کنه تقریبن به یک میزان از نورون های مغزی ناخودآگاه استفاده می کنید. اما فرد تحصیل کرده همیشه مرز های حافظه‏ی آگاهش رو جلوتر می بره و اطلاعات بیشتری رو به مغزش می سپره. اما اگر اطلاعات با کد های یکسان وارد مغز بشن انگاری همه در یک نورون مغز متمرکز میشن که نهایتن بوممم، می ترکه. هر چند اون های دیگه هم روزی و در لحظه ای می ترکه

کد ها اما چگونه اند؟ کد ها انواع رابطه ای هستند که شما بین اشیاء برقرار می کنید. خواه این شی ء چیزی عینی و قابل دید و شنود و اساس در خارج باشن، خواه اسم هایی با مشخصات معلوم که کیفیتی رو نشون میدن باشن. که برای دومی میشه مغناطیس رو مثال زد. یا حروف زبانی. و یا اعداد و زبان ریاضیات. همه ی این ها اسم هایی هستند که به کیفیتی خاص اطلاق می شن. خواه این کیفیت خارجی و عینی باشه و خواه ذهنی که در رابطه ی تنگاتنگ با عینیات است. و بخاطر همین هاست که فلسفه از عصر روشنگری به این ور به دو بخش ایدئالیسم و تجربه گرایی تقسیم شدن و هر یک زیرشاخه هایی رو تشکیل دادن.

در کل همینقدر می خوام براتون بگم که برای انسان با توجه به این نگرش ها تعاریف گوناگونی ارائه شد. انسان یعنی آگاهی، یعنی ناهشیار، یعنی چشم و دهان و بینی و گوش و لامسه، یعنی فیزیک، یعنی مترجم علوم و تعاریفی ازین دست.  اما اونچه گفته شد و شنیدیم و دیدیم با اینکه شناخته‏ها و ناشناخته‏های بسیاری برای انسان باقی گذاشتند، که اولی پشت گرمیش بود و دومی محرکش، اما خلودی برای انسان نیستند. با اینکه انسان حافظه ای باظرفیت بالا داره اما هرچه در فن و فضیلتی بیشتر غرق می شه از باقی باز می‏مونه. ما بنده‏ی فیزیولوژی هستیم و اون انتظاری که ازش داریم در خود پیدا نمی‏کنیم. فقط میتونیم در حیطه ی فیزیولوژی و با وفق دادن خودمون در این چند صباح زندگی آزادی ای نسبی داشته باشیم. یعنی ذهن و حافظه مون رو متمرکز اموری بکنیم که مورد نیازمون هستند. اما نیاز واقعی ما چیه؟

ابتدا باید دید آیا میتوان با فیزیولوژی جنگید؟ بله، جنگیدیم، تا جایی هم پیش رفتیم، اما این راه بی انتهاست.

ما بسمت ساخت و استفاده از کامپیوتر هجوم آوردیم. تا شاید مرهمی بر درد ما باشه. یا شاید نبوغ لحظه ایه ما رو کمی خلود ببخشه. اما آیا این خلودیه که بدرد ما بخوره؟

خلود؟ جاودانگی؟ همون چیزی که خیلی وقت پیش ها در پستی سوالش رو مطرح کرده بودم. و بسیاری سوالات دیگرازین دست که به فرداهای دیگر سپرده شد و هر روز بخاطر اولویتی جدید سوال گذشته رو با خیال راحت فراموش می کردم. چون اقلن خیالم راحت بود که اینجا و در بخشی از دنیای کامپیوتری بایگانیشون کردم و جزئیاتشون رو هر زمانی که بخوام در اختیار بگیرم. و در پستوهای حافظه فقط تیتر موضوع ها به ذهن سپرده می شد نه جزئیات. اما نه این نوع جاودانگی تکنولوژیک و کامپیوتری، نه جاودانگی ای که اسمی بهر نحو ازت توی تاریخ باقی میزاره، و نه اونچه که فلاسفه با پیچ و تاب های فلسفی بهش اشاره کردند چیزی نیست که بدرد ما بخوره.

مسلمن تمامی فضائل ما نیاز به خلود داره. اما چه نوعی؟ خلودی که خارج از زمان باشه؟ یعنی آخرت؟ خلودی که در بطن زمان باشه؟ یعنی تناسخ؟ یعنی اسمی در تاریخ؟ یعنی فکری در ذهن؟ یا  جسمی در بیرون و در دنیای واقعیت؟

ولی چرا فضائلمون نیاز به خلود داره؟ چون اگر جاودانگی نباشه، فضیلت نام نمیگیره. دلیلش هم زیاده. عده ای چون نیچه فضیلت رو ضرورت دونستند. اما ضرورت چیزیست که امروز هست و فردا نیست. و بخاطر همین فضیلتی صرفن ازین نوع امروز خواهد بود و فردا دیگه نیست.

جاودانگی اما به کمک اخلاق میاد طوریکه خدایی رو به ما معرفی می کنه تا جاودانگی رو برامون محیا کنه. جاودانگی با تضاد عینیش یعنی “مرگ” تعریف میشه. مرگی فیزیکی که همه چیز رو به کام خودش می کشه. حتی بزرگترین نوابغ تاریخ. حتی بزرگترین کامپیوترها. و حتی بزرگترین فلسفه‏ها رو.

جاودانگی ای که با مرگ تعریف بشه، جاودانگی رو خلود می بخشه. جاودانگی ایست از نوع آخرت یا تناسخ. و اما در مورد تناسخ حرفی نمی زنم. چون قبلن در دو پست جدا حرفهای زیادی زده شد و چونکه جز سلب مسئولیت از ما کار دیگری نمی کنه. در واقع تناسخ جاودانگی ایست که فضیلت رو از ما دور می کنه چون همیشه فرصتی برای فضیلت باقی میزاره.

براستی فضیلت از ضرورت هست اما همش نیست بلکه باید جاودانه هم بمونه، و این نوع جاودانگی سرمایه ی ماست. باید در جلا بخشیدنش همت کنیم و زندگی ای پر از فضیلت بسازیم تا اون چیزی رو جاودان کنیم که درخورمون هست. و با این نگاه بر پشت مرکب استدلالمون با خورجین احساسمون چارنعلبسوی مقصود بتازیم. مقصودی که می گویند دست نیافتنیست، با این حال حتی حضورش قوت قلب تاختنمان است.

خوش طعم یا مغذی (نقدی بر لذتگرایی)

در ادامه پست قبل از جنبه ی روانشناسی بحث شروع می کنم.. گفتم که روانشناس ها بدنبال ِ امور مشترک در همه ی آدمان و اون رو بعنوان ِ شناساییشون از انسان بیان می کنند بطوریکه انسانی اگر خلاف ِ این نحوه ی رفتار عمل کنه، بیمار و نابهنجار شناخته میشه. اما سوالی که پیش میاد اینه که آیا این امور ِ مشترک میتونه راهنمای ما برای خط و مشی دادن به زندگی ِ خود و فرزندانمون باشه؟

علم بر استقراء استواره، و به این روش مشاهده نمیشه خرده گرفت. و این درسته که ماها بخاطر ِ انسان بودن نمیتونیم مدت ِ زیادی زیر آب دووم بیاریم، یا اینکه باید حتمن غذاهایی خاص بخوریم یعنی نمیشه علوفه خورد، باید نون خورد. اما کنار ِ نون میتونیم خیلی چیزای ِ دیگه بخوریم و بخاطر همین حق انتخابمونه که ماها با هم اینقدر متفاوتیم. بنابراین اونچه در همه مشترکه نمیتونه بعنوان ِ دلیلی برای مستند شدن باشه.

البته در این مورد که گفته میشه: ” همه ی آدم ها خواه ناخواه بدنبال کسب لذت اند” ماهیت مسئله طوریه که میگه : این امر ِ مشترک غیر قابل اجتنابه و تفاوت ها درش محو میشه. پس باید این موضوع رو بشیوه ی دیگری نقد کرد.

به چند نحو این مسئله رو مورد نقد قرار میدن. یکیش اینه که میگن : تعریف شماها از لذت چیه؟ اگر همون لذت های کم خرج زندگیه که موجب تحریک هیجانات و ریلکسی سیستم زیستی انسان میشه، پس این برمیگرده به همه اونچیزایی که آرامشش رو فراهم میاره.

ولی هم شخصی که بدنبال ِ پوله و بعد از مدتی دیگه لذت حاصل ازون براش بی معنی میشه و خود ِ پول بعنوان ِ غایت و هدف شناخته میشه، و هم اون سربازی که بر حسب وظیفه و مسئولیت سر پستش وای میسه و بسیاری مثالهای نقض دیگه خلافش رو نشون میدند. چرا که آرامش بیشتر در اموری  دیگره نه این امور.

البته در این مورد اینطور پاسخ میدن که آری، اونها لذت رو در همین ها می یابن، چه اون شخصی که حالا فقط بدنبال پوله، و خست در خرج کردن داره، و چه اون سرباز که حالا بخاطر دوست داشتن امور نظامی اونجا می ایسته.

به این نحوه ی پاسخ گفتن جز خزعبلات نمیشه اطلاق داد. چون درش کلیت تعریفمون از لذت دچار دگرگونی میشه. اینجا لذت یعنی: ” اونچه آدم ها بهش میل دارن” که خب در واقع تکرار ِ بیهوده ی اینه که بگیم: ” انگیزه ی همه ی آدمیان تمایل به چیزیست که بهش میل دارن”. یعنی این سخن اونقدر بی معنیه که نمیتونیم اون رو مورد آزمایش قرار بدیم.

و اما در مورد جنبه ی اخلاقی بحث همونطور که قبلن گفتم اپیکوروس میگه که باید بدنبال لذت های ایستا باشیم. و دو نمونه لذت ایستایی که معرفی میکنه یکیش دوستی و محبته، و دیگری فکر کردن و اندیشیدن که مآل اندیشی و آینده نگری رو بعنوان جزء لاینفکش میدونیم.

خرده ای که معمولن به مورد اول می گیرن اینه که دوستی واقعن لذت ایستا و همیشگی نیست چرا که با مرگ دوست یا دیگر رخداد ها در رابطه ی دوستی خاطرمون مکدر میشه.

ولی بنظر خودم این نقد درخور ِ نظر اپیکوروس نیست چرا که دوستی ای که اون تعریف میکنه، دوستی ای بر پایه ی خودخواهیه، یعنی تا جایی که دوست لذتمون رو فراهم میاره دوستی خوبه. بنابراین اون رو میشه بدین نحو مورد انتقاد قرار داد که این نحوه ی دوستی هرچند در منطق ایرادی درش نیست، ولی قابل ِ اجرا در دنیای خارج نیست. چرا که هیچ کسی فقط بخاطر خدمات رسوندن حاضر نیست باهامون دوست بشه بلکه حتی اگر خدماتی هست در لوای اموری چون محبت و احساسه که بعبارتی توقعی از دوست درش نیست. یعنی حتی اگر دوست در بعضی امور نتونه کارچاق کن ِ خوبی باشه، دوستی پا بر جاست چرا که اصلن بر این پایه چیده نشده.

در مورد فکر کردن هم باید بگم که به چند نحو خرده میگیرن. یکی اینکه همه کس نمیتونن فکر کنن، چرا که مکتب هایی چون رمانتیسم اصلن در این وادی نیستند که هر لحظه بخوای حساب کتاب کنی که کدوم یک از امور لذت بیشتر و پایدارتری برات داره. دیگر اینکه بعضی اوقات بخاطر بعضی ایده ها و نظراتمون مجبوریم از لذتمون بگذریم تا به اون امر تحقق ببخشیم. مث ِ همون زندانی ِ سیاسی. یا فیلسوفی که رنج ِ فکر کردن ِ مداوم رو خِرکش می کنه و بخاطرش حاضره از بسیاری خوشی ها بگذره. بنابراین فکر کردن صرف لذت برانگیز نیست و باید در خدمت لذت های دیگر باشه که پیش ازین آماج نقدم بودند.

در آخر باید بگم، بله، این درسته که بدون لذت نمیشه زندگی کرد، ولی لذت بعنوان ِ هدف ما نیست بلکه وسیله ایه برای رسیدن به هدف. یا همون که اغلب خودم به دوستام میگم : ” لذت ادویه ای برای زندگیست اما مغذی بودن در چیز دیگریست”.

پ.ن. 1: سعی بسیار کردم تا متنی روان و بیانی صریح داشته باشم، که خوب در لوای این خواسته ام شاید جاهایی در گفتن حق مطلب قصور شده باشه. بنابراین اگر سوالی یا نقطه ی ابهامی در فهمیدن این متن به نظرتون میاد، بی هیچ بازداری ای و با هر زبانی که می پسندید بیان کنید، چرا که تحت پاسخ به اون ها حرف های ناگفته ی بسیاری هست که اگر می خواستم الآن در متن بیارم دچار گسستگی می شد، ولی در کامنت میتونه کاملن بهشون پرداخته بشه.

پ.ن.2: مدتیه که راجع به اخلاق مطالعه می کنم. و این دو پست بعنوان ِ گام اول نتایجم بحساب میومدن. امید دارم در فرصت های آتی بتونم بیشتر در این مورد بنویسم. هرچند نمیتونم قول بدم که پشت ِ هم پست های راجع به اخلاق میذارم اینجا. پس فقط به دادن نویدش بسنده می کنم.

به کجا چنین شتابان؟

زندگی خوب چیست؟ راه رسیدن به آن چگونه است؟ این ها سوالاتیه که شاید در برهه ­هایی از زندگیمون به ذهنمون اومده باشه. اما چطور بهش پاسخ می­ گفتیم؟ سرکوبش می­کردیمو با روشن کردن تلویزیون یا جارو کردن خونه و یا رفتن به مهمونی از پاسخ طفره می­ رفتیم؟ یا اینکه به دینمون، کتاب آسمانیمون، یا مرشد دینی مراجعه می­ کردیمو هرچه می ­شنیدیم حکم طلقی می­ شد بی برو برگرد؟ و یا اینکه خودمون با رفتن ِ جلوی آینه و ترجمه­ و توجیه هرچیزی که درش برای خودمون خوشایند می­دیدیم و نوشتن ِ قوانینی نانوشته، که در تولیدش خودکفا بودیم، هیچ جای شبهه و غش باقی نمی­ذاشتیم؟ دارم نقد می کنم؟ خیر. هنوز اهرمی ندارم که بخواد تکیه­ گاهم باشه­ وو به پشت­گرمی ِ اون به جاروب ِ هرچه خلافشه مشغول شم. حتی انقدر نمی­دونم که آیا روزی چنین اهرمی خواهم داشت یا نه. هرچند خیلی­ ها داشتند. فئودال­های بزرگ فلسفه. که هر یک با شخم زدن ِ زمینی بایر و کشت افکاری نو، جنگل­ های تو در تویی رو امروز نصیبمون کردند که از فرط پیچیدگی و ازدحام پیدا کردن راهی درست و منتهی به سعادت برامون سخت و طاقت فرسا شد.

الآن من در میان این جنگل هستم و تنها به این فکر می کنم که چطور میتونم چند قدمی جلوتر برم. شاید مجبور شم درختی رو از ریشه بندازم. شاید هم دست به هرسش ببرم. مخلص کلوم؛ لنگان لنگان میرم جلو و امید دارم راه و اثر من بجای گمراهی، راهی بهتر رو براتون فراهم بیاره.

برای شروع نیازه که شما نیز برای دقایقی در این جنگل افکار حاضر باشید. و به این فکر کنید که زندگی خوب چیست؟ آیا همون سعادتیه که ارسطو میگه؟ یا زهد ِ کلبی ها؟ یا لذت تام ِ اپیکوری ها؟ آیا چون گفته های ِ افلاطون و کانت راه یکیست؟ یا اینکه بتعداد همه­ ی ما راه هست؟ در آغاز باید دید بدنبال چه نوع پاسخی هستیم؟ چه نوع پاسخی رو می پسندیم؟ آیا همینقدر که برچسب پاسخ تنگش بخوره کافیه یا اینکه واقعن بدنبال پاسخی درست هستیم؟ راستی، اصلن درستی در چیست؟ آیا در اینه که با چشممون ببینیم زندگیمون رو ازین رو به اون میکنه؟ یا اینکه حاضریم برای صرف رضایت خاطر بودنش زندگیمون رو هم فدا کنیم؟

خب پاسخی که همین ابتدا میشه داد اینه که وقتی زندگی­ ای انقدر کوتاه از آنمونه، وقتی می­دونیم که هممون از کوچیکو و بزرگ، ازون که کلی براش دولاراس میشن، تا اونی که گوشه ­ی اتاقش لونه کرده وو سال تا سال رنگ آفتابو نمیبینه، همه قراره روزی ازین مرغزار مملو از تفاوت­ها بریم، نوعی بی­ تفاوتی و بی­ دغدغگی به صرف ِ شکل زندگی پیدا می­ کنیم.

یادمه کتاب ِ یکی ازین مدیران نوبلی رو وقتی وا کردن که بخونم، توی مقدمه ی کتاب اومدو­ گفت: چه زندگی ِ خوبی داریم، قدیما واسه یه جرعه آب کلی باس می رفتیم توی کوه و در و دشت تا خرده ای تأمین معاش کرده باشیم. اما حالا با کمی رنجه کردن انگشتاوو چرخوندن شیر آب، فی الفور میشه رفع عطش کرد. خب، این واقعن عالیه، هیچکی هم نمیتونه به همچین ارمغان فکر بشری خرده بگیره که بدرد نمی­ خوره یا اینکه کیفیت اون آب و طعامش بهتر بود. خیر. مشکل واسه بعد اونه. واسه اونجاست که وقتی ازشون می پرسی بعدش که چی؟ بعد ِ اینکه آبت رو میل کردیو گامی واسه بقات ورداشتی، گام بعدیت چیه؟ جلب احترام و امنیت و اون پله ی آخر ِ “هرم مازلو” که میشه خودشکوفایی؟ گیرم خودشکوفا شدی، در چه چیزی؟ در اینکه بیای لوله کشی ِ مدرن بکنیو واسه کلی موجود بشری غیر خودت کار بیافرینی؟ آیا این عین ِ همون وقت تلف کردن واسه رفتن به چشمه سار نمیشه؟

کاش جای اینکه همش به نبایدها فکر کنیم، کمی به باید­ها فکر می­کردیم. به اینکه زندگی باید چطوری باشه؟ نه اینکه نباید معتاد بود، نباید بیکار بود، نباید فاسد بود. درسته که شاید از همین نباید­ها روزی به باید­ها برسیم. بایدهایی که احتمالن قویتر از بایدهای صلب و مطلق ِ دیگره. و باز هم درسته که باید­ها و نبایدهای زیادی دورو برمون رو گرفته. اما روی سخنم به خود ماهاست. به باید­ها و نباید­هایی که خودمون می­سازیم و می­پذیریم. فارغ از اونچه اجتماع به ما تحمیل می­کنه. باید به تک تک اون­ها فکر کرد، و اونچیزی رو پذیرفت که بتونیم در هر محکمه ­ای و پیشگاهی، خواه می­خواد وجدانون باشه، یا خلقی دیگر باشه، و یا خدایی که پرستشش رو اختیار کردیم، پاش وایسیم.

اما حالا چرا انقدر دور میرمو پیزر به پالون ِ فکر و فلسفه میمالم؟ وقتی میشه به این راحتی پر از لذت و خوشی زندگی کرد…؟

چند روز پیش سوالی پرسیدمو پاسخ­ هایی رو ازتون گرفتم که حاصلش پستی شد شاید کمی کسالت بار و به ظنتون بی­ نتیجه. اینکه “آیا انسان ِ پست ِ خوشبخت بهتر است یا فیلسوف بدبخت؟”. همونطور که جایی در بالا بهش اشاره کردم اول باید دید دنبال چه نوع پاسخی هستیم؟ و چه کسی میتونه این نوع پاسخ رو عایدمون کنه؟ مسلمن بدنبال پاسخی مستدل و منطقی هستیم تا بتونه تکیه گاهمون باشه که این نوع پاسخ رو فقط یک فیلسوف میتونه بده. و نباید نگرون ِ این باشیم که فیلسوف پاسخی خودخواهانه بده. چرا که ما فیلسوفانی رو هم داشتیم که بر جنبه ی مقابل پای فشردند. که حالا به موشکافی ِ نظریات اونها و نقدی درخور ِ شأنشون می پردازم.

لذت گرایی و اصالت لذت مکتبی هست که به ناف “اپیکوروس” فیلسوف یونانی چند قرن پیش از میلاد میبندن. اما اونچه از نوشته های اپیکور مشهوده اینه که خود ِ اون هم لذت­ های پست گونی چون شهرت و شهوت و ثروت رو اصیل نمی­دونسته. اون لذت­ها رو دو نوع میدونست. دینامیک و پایا، یا ساکن و ایستا. لذت­های دینامیکی چون شهوت و آمیزش جنسی، شهرت و قدرت، ثروت و مکنت رو که با پی­ آمدهای خستگی و اضطراب و تعصبی بیمارگون همراهه، منفور و بیجا میدونست در حالی که لذت­ هایی چون دوستی و محبت یا فکر کردن رو بخاطر ایستایی و همیشه خوشی آور بودنشون، لذت­های درست میدونست.

با این وجود لب ِ کلام ِ لذت گراهای امروزه اینه که فقط لذت ِ صرف بعنوان هدف و غایت زندگی آدم ­هاست. و حتی اگر بخوایم از پذیرفتن ِ این اصل طفره بریم، واقعیت خلافش رو نشون میده. بنظر اونها، حتی کسی که بخاطر ایدئولوژیش در زندان رنج میبره، در واقع ته ِ دلش داره لذت میبره.

این نوع تفکر به دو نحو بیان میشه. یکی نحوه­ ی روانشناسیشه که همه ی مردم رو یکجا در عینک خودش می­بینه و اونچه بین ِ همه مشترکه رو جدا میکنه. و چون به این نتیجه میرسه که همه کس، افیونی یا فیلسوف، تارک دنیا یا زندانی سیاسی، و یا سربازی که مرزدار ِ مملکته، همه و همه یا از جایی که هستند لذت می برند و یا برای لذت ِ بیشتر در تکاپو اند، پس لذت بعنوان هدف اصیل و مستقل آدمیان شناخته میشه.

نحوه ی دیگر جنبه­ ی­ اخلاقیشه که دیگه کاری نداره به اینکه “مردم چگونه اند”، بلکه دنبال ِ اینه که بگه “مردم چگونه باید باشند”. بنابراین در این نحوه ی بیان ِ لذت گرایی، توصیه میشه که باید لذت برد و بدنبال اون چیزی بود که لذت ِ بیشتری فراهم میاره.

البته فلاسفه ی دیگری که در زمین ِ “اصالت ِ نفع” جولان میدن و می گن که اخلاق یعنی: ” رسوندن ِ بیشترین نفع به بیشترین تعداد افراد بشری” ته مایه ای لذت گرایی دارن چرا که “نفع” رو در “لذت و خوشبختی” میدونند.

چون این پست کمی بلند تر از حد معمول شد، دیگه مجال برای ادامه نیست. پس در پست بعدی می­تونید باقی مطلب رو ببینید.

چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

ن: انسان ِ پست ِ خوشبخت بهتر است یا فیلسوف ِ بدبخت.
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟
انسان ِ پست یا فیلسوف؟

“دیوانه”:  باید مشخص بشه که خوشبختی و بدبختی از نظر مالی مد نظره یا عرفانی.
در کل فلسفه یعنی رنج، افتخاره که بگی رنجورم ؟

ن: تعریف خوشبختی توی جمله ی اول نهفتست.
خوشبختی ای ارزان قیمت از نوع لذایذی چون خوردن و آشامیدن، آمیزش جنسی، تنبلی، مکانی گرم و نرم، و… و پستی نیز بخاطر همین هاست.
افتخار…؟!!
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

محسن: چرا فیلسوف را مقابل پست قرار داده ای یعنی فیسوف پست نداریم؟

یا این که فیلسوف هم معنی جدیدی داره توی دایره المعارف شما ؟

ن: هدف قرار دادن این دو در مقابل ِ هم نبود،
هدف طرح سوال و کسی که می خواهد پاسخ بگوید است.
هرچند باید گفت: آیا انسان ِ پست نمی تواند فیلسوف باشد؟
حال فیلسوف چه کسیست؟
و
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟

محسن: شاید این طوری بهتر باشد دانای فقیر بهتر است یا نادان پولدار ؟
چه کسی می خواهد پاسخ بگوید؟
من که می گویم دانای پولدارِِِِ ِفیلسوفِ خوشبخت از هر دو بهتر است.

ن: عجب فیلسوف ِ خودخواهی!!

محسن: شاید هم دانای پولدار فیلسوف خوشبخت خودخواه.

ن: چرا؟

محسن: شاید اینجوری خیلی راحت تره. طبق تئوری خواب کباب کتاب.

ن: این یعنی تنبلی. پس پاسخت شد “انسان ِ پست”.

محسن: آهای بقیه بیایید جواب این آقا را بدهید.

ام.اچ.آر : آن كه داناتر است!
كدام يك داناتر است؟
امضا: انسان بدبخت.

محمد حسین: خوش بختی یعنی
احساس بودن
همین

و فیلسوف کسی است که می خواهد رابطه ای بین احساس بودن و عقل و منطق بودن ایجاد کنه

کسی با لذت بردن احساس بودن می کنه
کسی با غم و اندوه گرفتن
کسی با عاشق شدن
کسی با …ء

مهتابی خانم: شما اینقدر تو فلسفه بگرد….ببینم آخرش چی میشی آقای کامیابی
دانای پولدار و خوشبخت از همه بهتره.

محمد ایرانی: مولوی :
غافلی هم حکمت است هم نعمت است.
شریعتی :
خریت بزرگترین خوشبختی است.
به نظر من فیلسوف بدبخت واقعا خوشبخته و بهتره.

ن: من توی فلسفه میگردم که خدای نکرده چیز ِ بدی نشم، نه اینکه حتمن… خانم مهتابی.

محمد حسین،
پس یعنی هم انسان پست و هم فیلسوف؟

محمد،
بدبختی که خوشبخته، پس یعنی هیچ کدوم نیست. یا هر دو هست. یا اینکه واقعن بدبختیه که از بدبختیش لذت میبره

اولی میشه انسانی اگزیستی یا همون بیتفاوتی که محمد حسین گفت.
دومیش میشه واقع گرا بودنو اونچه متعارفه
سومیش میشه یک روانی و پریشان حال.
اما نگفتید چه کسی میخواهد پاسخ بگوید؟

شلم شوروا

فردا روز تولدمه. خیلی ها هستند که از تولد خودشون توی این دنیای از همه رنگ بیزارند، خیلی هام زندگی رو دو دستی چسبیدند که مبادا با مرگ مواجه بشن. چندتایی هم هستند که از جفت مرگ و زندگی بیزارند. و در آخر یه عده امثال من که سعی می کنند تا حد ممکن رئال باشند با بی تفاوتی از کنار جفتشون می گذرند تا به حیطه های دیگر از دنیای رئال بپردازند.

زندگی پر از فراز و نشیبه و بنظر میاد راهی رو که باید درش طی کنیم به تصمیم ما وابستست. اینکه پایبند اخلاقیات باشیمو زندگی رو سخت تر کنیم یا اینکه قید ها رو برداریم و در رفاهی بیشتر زندگی کنیم. مطمئنن برای پذیرفتن یکی از این دو باید یک سری دلایل برای خودمون داشته باشیم تا اقلکن خودمون رو راضی نگه داره. هر چند در ظنّ دیگری توجیحی بیش نباشه. اما اونچه خودم بشخصه دلیل بر نحوه ی انتخابم میدونم در اینجا در شرحی مختصر توضیح میدم.

کسی که داعیه ی علوم انسانی داره وقتی با انسانی دیگه مواجه میشه، دنبال کشف یک سری عواملیه که مسبب نحوه ی رفتار اون باشه. روانشناس بالینی و رفتاری و روانکاو و اقتصاد دان و جامعه شناس و غیره و غیرو همه فرض رو بر این میذارند که آدمی با هر تصمیمی که میگیره، بهترین تصمیم رو گرفت. چون با توجه به بعضی عوامل محیطی و وراثتی و نوع تربیتش مجبور شده بود که اون تصمیم رو بگیره. با همه ی موفقیت هایی که اونها نائل اومدند، هیچ وقت به موفقیتی کامل دست نیافتند. دلایلش عدیدست اما اونچیزایی که مد نظرمه یکیش اینه که هر یک تنها به بخشی از موجود انسانی توجه دارند. و یک بعد از اون رو زیر ذره بین موشکافی میکنند. یعنی روانشناس بالینی از منظر زیستی و فیزیولوژی، روانکاو از منظر رویا و ناهشیار، اقتصاد دان به اقتصاد و امور مالیه و جامعه شناس او رو به مثابه ی قطعه ای متحرک در کارخونه ی جامعه نگاه می کنند.

اما با همه ی این اوصاف حتی اگر ما بپذیریم که انسان یک ماشینه، که تحت الامر اموری خارجی حرکت میکنه، نمیتونیم اون رو کاملن وارسی کنیم تا رفتار بعدی اون رو تشخیص بدیم. چرا که اون ماشینیه که هر لحظه اموری جدید در اطرافش در حال وقوعه و تک تک اونها درش تأثیر میذارن. پس ما نمیتونیم بفهمیم رفتار بعدی اون چگونه خواهد بود چون ما خود در سیطره ی همین زمان و تغییراتی که پی آمد اونه هستیم و نمیتونیم از اون پیش بگیریم. ما خود ماشینی هستیم که می خوایم ماشین دیگری رو موشکافی کنیم. البته این غیر ممکن نیست و راهش اینه که شخص سومی باشه تا ما رو طوری برنامه ریزی کرده باشه که قدرت دور زدن زمان رو هم داشته باشیم. اما چطور میشه زمان رو دور زد؟ پاسخی نمیشه داد. پس بذارید ازین وادی بیایم بیرون و فرض رو بر این بذاریم که زمان رو نمیشه دور زد. اما ازونجایی که گهگداری بعضی از امور رو میتونیم کاملن واقف به وقوعش باشیم، پس باید گفت میشه که آینده رو حدس زد اما در عوض پیش گویی امور از ما ساخته نیست.

و گفتن اینکه آینده رو حدس می زنیم دلیل بر اینه که اون امری مسلم نیست و این یعنی هنوز ما میتونیم معتقد باشیم که انسان دارای اراده ست تا تصمیم بگیره که چه راهی رو انتخاب کنه و در قبال این انتخاب مسئول باشه. بنابراین ما برای اعتقاداتمون و یا لاقیدی هامون مسئولیم، و باید برای هر یک دلیلی محکم داشته باشیم که چرا بهشون اعتقاد داریم و اخلاقی رو متناسب با اون انتخاب کنیم.

در روانشناسی برای شخصیت تعریف جالبی ارائه دادند: ” اصطلاح شخصیت برای توضیح ثبات در رفتار فرد در طول زمان و موقعیتها، و تفاوتهای رفتاری در بین افرادی که به موقعیت یکسان واکنش نشان می دهند، بکار برده میشه ” اما با توجه به نحوه ی تعریف ما از انسان، که شخصی است که با زمان تغییراتی رو متحمل میشه، شخصیت هم امری ثابت نخواهد بود و فقط در لغات و عبارات زبان ثبات خواهد داشت. یعنی در مورد شخصی که قبلن عصبانی مزاج بود بعد از مدتی نرم خو و مهربون میشه میتونیم بگیم که در اون برهه ی زمانی شخصیتی عصبانی داشت که بعد از مدتی با ارادش یا تغییرات محیطیش دچار تغییر شخصیت شد. و این قانون برای تمام انسانها صادقه و همه کس با گذر زمان ثبات رفتاری در امری خاص نخواهند داشت. و در هر موقعیتی که قرار می گیرند میتونند انتخاب کنند. کافیه کمی مکس کنند تا بنده ی طلق نداهای درونیشون نباشند و با در نظر گرفتن همه ی امور انتخابی درست داشته باشن.

با توجه به این بحث اگر قرار باشه مدلهایی هم در روانشناسی برای فرد و امور انسانی ارائه بشه، باید مدلی دینامیکی باشه، تا تغییرات اون رو در نظر بگیره و وادی ای رو برای اینکه فرد خودش اون رو تعریف کنه قائل باشه. یعنی اگه مثلثی می کشیم، یا دایره ای و اون رو به بخش هایی تقسیم می کنیم که رفتار های انسان رو طبقه بندی میکنه، باید در قسمتهایی هم قائل به این باشیم که او اراده داره، و میتونه بر اساس تفکر و مزاج خود تصمیم بگیره که با قسمتهای دیگر اون دایره چگونه برخورد کنه.

پ.ن: از دایره حرف زدم، و از تولد خودم که فرداست. حتمی میدونید که فردا روز ولنتاینه. این روزو به همه ی شما عشاق رمانتیک تبریک میگم. والله من که عاشق نیستم تا بخوام به کسی هدیه بدم، اما مدلی با همین دایره ها برای رابطه ی عاشقانه  تعریف کردم که در پست بعدی افشاش می کنم. سعیم براینه که امروز یا فردا این کارو بکنم تا بی مناسبت نباشه. اما اگر نشد، طبق این روایت که عاشقی به دله نه به تقویمم اینا، هر موقع شد می فرستم.

اندر کرامات فلسفه

یکی از دوستان در کامنتشون (پست ِ “بابی از ابواب”) نظری دادند که می خوام بحث گسترده ای رو راجع بهش شروع کنم. اما قبل از شروع بحث شرح کامنت ایشون و پاسخ فی البداهه ام به ایشون در این پست آورده شده تا با زبانی عامیانه و غیر فلسفی وارد گود فلسفی بحث بشیم.بعبارتی اونچه مد نظره فلسفه ی فلسفست.

و  اما چیست کرامات این که می گویندش “ فلسفه “؟

دوست:
ببینید دوست عزیز تمام اینها خوبه بخشیش درست و بخشیش نه نادرست که بر طبق اصول من نادرسته . من یه سوال که نه چندین سوال دارم که امیدوارم بتونم جوابش رو بگیرم . تو همین قسمت که توضیح دادی یا رونوشتی از کتاب بود ایا نمی شه این خرده رو گرفت که ادمی در هر شرایط گاهی به بی اجتماع بودن و نداشتن این واژه (جمع ) در فرهنگ لغت ذهنیش نیاز داره . جایی شنیدم ، در خلوت انسان کشف استعداد داره و در اجتماع کشف شخصیت . اما یه سوال کلی : ایا می تونیم انسان با این همه پیچیدگی رو در این قسم نمودارها جا بدیم . ایا من ادم نمی تونم تو ردیف سوم از این هرم باشم بعد چشم باز کنم ببینم یه بنده خدایی این هرم رو با اصول و عقاید خودش ساخته و به من می گه تو باید برگردی از اول شروع کنی . این بی معنی به نظر می یاد
سوال خیلی خیلی کلیم :
مگر فلسفه برای پاسخ به چرایی ها تقدیم بشر نشد ، به نظر می یاد خود فلسفه چرایی ها رو به وجود می یاره
و بعد تو رو تو این هزار توی چرا و چگونه ها رها می کنه و هر لحظه امکان گم شدن به وجود می یاد . یه روز چشمات رو باز می کنی می بینی از کل اشتباه اومدی .
به عنوان فردی که پی فلسفه ای تا حالا نشده سرت به سنگ بخوره یا سرتو بزنن به سنگ . تا حالا نشده تو شک دست و پا بزنی و ای علمه سر تا پا سوال تو رو گیج تر کنه . لطف کن برام بنویس.

پاسخ :
در ابتدا ممنونم از نظر زیباتون و باز کردن ِ دریچه ای که بهونه ی گفتن ِ بعضی حرفارو بهم داده. و اما پاسختون:
اگر متن رو با دقت ِ بیشتری می خوندید متوجه می شدید که انسان رو بعنوان فردی تنها معرفی کردم که در کنار فرد تنهای دیگری می خواد اجتماع رو تشکیل بده. قبل ازینکه اجتماعی شکل بگیره انسان ِ تنها رو داریم که از قضا آزاد هم هست که انتخاب کنه و مسئولیت ِ انتخابش رو بعهده بگیره.
دیگه اینکه از نمودار حرف زدید. در روانشناسی ِ انسانگرایی بحثی هست که میگه انسانها خودپنداره ای رو دارند که از کودکی با توجه به نوع تربیتشون و عواملی دیگر شکل میگیره. و این خودپنداره مغایر با تجربه ی انسان از زندگیش در گذر زمان هست. پس اونچه مسلمه اینه که این فاصله همیشه هست و اگر نبود هیچ حرکتی برای کشفی هم نبود. یعنی حرکت بسمت ِ کوتاه شدن ِ فاصلست. تجربه در گذر زمان در حرکته و ما نیز با فلسفه بسمتش کشیده میشیم تا فاصلمون کمتر یا همونقدر بمونه. اما کسی که خودپنداره ای کاملن متفاوت با تجربش داشته باشه دچار نوعی گم شدن و تردید و تزلزل در هر حرکتی میشه. برای جلوگیری از این حالت دوم که در روانشناسی نوعی مشکل محسوب میشه سفارش شده که خونواده ها به فرزندانشون محبتی غیرشرطی داشته باشند و برای هر حرکتی اونها رو از خود دور یا بخود نزدیک نکنند.
پس هرچند نتونیم به قله ی علم و فلسفه که پاسخ به همه ی چراهارو میده برسیم، همینقدر که به دامنه ای مرتفع تر از قبل مارو میرسونه کافیه. ارتفاعی که اقلن اونچه در چشم اندازمان پیداست (گذشتمون) رو بهتر بتونیم ببینیم هرچند نتونیم اونور کوه و آینده رو کاملن فرموله کنیم و ببینیم.
فلسفه همینقدر که سوال می کنه و تو رو به شک وا میداره تا بدنبال ِ جوابی بهتر بگردی، حتی اگر پاسخی جز پاسخ قبلی پیدا نکرده باشی، ارجحیت داره به حالت ِ بی فلسفگی، حالتی که همه چیز رو بی هیچ سوالی بپذیری و برای هر تصمیمی منتظر کسی دیگر برای ارسال فرمان باشی.
اما فلسفه اونقدر زمین پهناوری داره که حتی کامنت و پرسش شما رو فلسفی میدونه. شما که از همون آغاز گفتید بعضی از حرفام درسته و بعضی نادرست وارد حیطه ی فلسفه شدید و راست اینه که همه ی ما حتی اگر بدنبال فلسفه ای نریم باز یکی از ایده های فلسفه رو پی می گیریم اما چون خودمون چیزی ازش نمیدونیم هر دم فلسفه ی کسی رو دنبال می کنیم که در لحظه ی بعد ممکنه دقیقن فکری مغایر با اون رو داشته باشیم. اگر بدنبال لذت هستید، میشه فلسفه ی اپیکوری. اگر از خدا حرف میزنید میشه فلسفه ی دین. اگر انتقادی سیاسی می کنید میشه فلسفه ی سیاسی. اما همون اپیکوری سیاست و دین خاص خودش رو داره و شما چون ازش خبر نداری، در هر جا و زمانی، سازی نو میزنی و راهی نو رو پی میگیری. و نهایتن در این واویلا اسیر خودپنداره هایی که همدیگر رو نقض میکنند، میشی.
شاید سقراط با این حرفش حق مطلب رو بهتر ادا میکنه وقتی میگه: “من اونقدری دانا هستم که میدونم هیچی نمیدونم” فلسفه اقلش همینه که حتی اگر پاسخ به سوالی نده ( که این بنظرم فکری عوامانه و خلاف واقع ست ) میتونه سوالی طرح کنه تا ازین عقیده ای که داری سرت بسنگ بخوره و بدونی که چیزی نمیدونی. پس توی دنیای فلسفه هر روز و هر دقیقه سرت بسنگ میخوره تا سری در نهایت بدست بیاد سخت و محکم تر از سرهای دیگه. اونچه قبل از وارد شدن بهش نیازه صبوریه. و پذیرفتن این قسم شکل و شمایلی که ازش ترسیم کردم. اگر در فلسفه در شک و تردید دست و پا نزنید، نمیتونید شنا کردن رو توش یاد بگیرید.
اینکه گهگداری میبینید فکرهای ِ مختلف و پاسخ های مختلفی به سوالات داده میشه، شاید دلیلش این باشه که هر کدومشون دارن یک بعد از پاسخ واقعی رو نشون میدند و پاسخ واقعی ملقمه ای از همشون باشه.
اونچه ما الآن از سیاست، علم، اخلاق، دین، عرفان، اجتماع و قوانین و حقوق، روانشناسی، هنر و … داریم همه از فلسفست؛
چون ما دارای قدرت فکر کردن هستیم، و دقیقن بهمین خاطر چه بخوایم چه نخوایم در وادی فلسفه گام بر میداریم و چه خوبه که گامهامون آگاهانه باشه.

هرچه بذهنم اومد ریختم رو داریه، امیدوارم کمک حالتون شده باشه، و اگر نشده باز هم بپرسید تا باز هم پاسخ بدم. بی هیچ محدودیتی. من کاملن در خدمت ِ شمام.

« نوشته‌های قدیمی‌تر