“سمفونی مردگان” رقاصی زندگان

حتمی در گیرودار خونه تکونی ها و جفت وجور شدن اسباب الحاجت خوشی ِ دوهفته ای تونید. منم که طبق عادت معهود که لااقل هفته ای یه بار باغ اینجارو زیر شلنگ آب میگرفتم تا سبز بمونه، دست و دلم بند ِ اینجاست واسه شمایی که هر از چندی به بونه هایی میومدیدو دور همی تو تالار رقص افکار چرخی می زدیمو مست و ملنگی می شدیمو ویر دوباره اومدن می گرفتتمون.

القصه بعضی وقتا که خودمو ول میدم تو گذشته هام، خاطراتی برام تازه میشه که نقلش شنیدنیه. این اواخرم که ناخودآگاه یا شایدم نیمچه آگاهیون بیشتر فرو رفت تو پدیده ها، حتی رویاهای توی خوابمم امونم نمیده وو کلی سیر و سیاحت داریم تو جبروت ِ هپلوت.

پس اگه بخوام دست به قلم ببرم، همه ی اینا سطوری میشه که با چندتا وصله پینه از فلسفه و شعر و علوم الناس میتونه قصه هاییرو بسازه که چشاتونو گرد کنه وو دلاتونو به مالش بندازه واسه دونستن باقی ماجرا. ولی این حقیر با چشمای خمار و گودی دورش، با نزاری تن و خستگی روحش که داره بالبال میزنه واسه یه جهنم دره و ناکجاآباد، نمیتونه لقمه ی دندون گیری واسه اونایی باشه که حسب الامر وقت گذرونی یا سرگرمی میان به این آلونک.

اما خب، منی که با ادبیات و لقلقه ی شاعرانه گی (که عینهو خروسی میمونه که با کلی قمیش خودشو جای قناری میزنه) آبم تو یه جوب نمی رفت، وقتی کتاب ” سمفونی مردگان” رو وا کردم، عینهو مثلث برمودا منو مکیدو بعد ِ چند صباح از ماتحتش انداخت بیرون. بخاطر همذاتپنداریم با “آیدین” رفتم تو جلدش، توی حیاط یا تو زیر زمینش، کتاب خوندن نیمه شبش، با همه ی زخم زبونای پدر، علیلی یوسف و برادرکشی اورهان و قیقاج لب آیدا و جمله ی طلایی ایاز پاسبان : « با دو دسته نباید بحث کرد: یکی بی سواد، یکی با سواد »

کنار “سورملینا” وو « گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود… آیدین: بله آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد…پس چه باید کرد؟…تحمل و سکوت…

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد…من هنوز این مراحل را تجربه نکرده ام… و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند تنهایی تو کامل می شود.»

ماحصل این شد که ازین به بعد بیشتر بنویسم. خاطره، روزنوشت، خودنوشت و هر خرده فرمایشی که این دل غمبرک زدم بکنه. البت اگه بقول آیدین از قسم ِ ” افکار انفعالی که تو تنهایی بذهن میاد” نباشه.

“دزیره” و من

ساعت 4:39 دقیقه صبح چهارشنبه است، و 2 ساعتی است که مشغول خواندن کتاب “دزیره” شده ام. کتاب را از کتابخانه عمومی شهر گرفتم، به ترجمه “سید مهدی علوی”. اول گمان می کردم شاید همان علوی بزرگ باشد که در کتاب فارسی دبیرستان داستانی از او که اکنون عنوانش را بخاطر نمی آورم، آورده شده بود. ولی روز بعد به یادم آمد که آن داستان از ” بزرگ علوی ” بود.
آن روزی که برای گرفتن کتاب رفتم، هوا بارانی بود و من بعد از مدت ها که سفارش این کتاب را از این و آن شنیده بودم، و بعد از ملاقات خانم برادرم در بیمارستان، راهی کتابخانه شدم. در برگه دان “عنوان” دنبالش گشتم ولی آن را نیافتم. نا گزیر نزد کتابدار رفتم. همان خانم آشنای جوان و خوش سیما و البته اکنون میانسال و شکسته ای که در سال های مدرسه ام، کتابدار کتابخانه بود. البته آن روزها فکر می کردم که او بخاطر سیمایش با مسئول اصلی کتابخانه که تنها مرد در میان کارمندان کتابخانه بود، مراودات مخفیانه ای دارند، هر چند این هرگز بر من روشن نشده بود. در دوران نوجوانی ام همیشه عادت داشتم ملتی را به هم پیوند دهم ولی خوشبختانه اکنون چیزی از آن در من نمانده، چون بارها از این جبهه مجروح شدم. چرا که این اختابوتی شده که در جان این جماعت بی عار و سطحی نگر، افتاده است و تا دو نفر جنس مخالف در حال مکالمه ای در تیر رس نگاه شان افتد، فی الفوردر مخیله شان هفت جد آن دو به خواستگاری هم می روند.
به هر حال به خانم کتابدار گفتم که نام کتاب را نمی یابم، او نیز گفت: ” باز بگرد اگر نبود بیا تا از قفسه برایت پیدا کنم”. من که از طرفی به دقتم در جستجوی نامش اطمینان کامل داشتم، و از سوی دیگر میلی به یک و دو کردن با او ( و با هیچ زنی ) را نداشتم، در حال غرولند زیر لب و بازگو کردن گفته اش تا به یادش بماند، به برگه دان مراجعت کردم ولی دیری نپایید که عزم برگشت نزد او را با اهتزاز درفش شکست بدو، کردم. او نیز به قولش عمل کرد و کتاب را از جایی در قفسه ای که جلوی من بود، در آورد. با دیدن جای آن متوجه شدم که نمونه دیگری از آن که از مترجم دیگریست، در کنار جای خالی کتابی که به من داده شد، قرار دارد. از او پرسیدم “چرا آن یکی را نمی دهی؟ ” در پاسخم گفت: “آن کتاب دو جلدی است، که جلد دومش نزد کسی امانت است.” من هم نگاهی دیگر به آن کردم، و دیدم که روی جلدش نوشته است 2و1، به نظرم آمد که جفت جلد هایش در یک جلد آمده است، ولی از ادامه بحث در این مورد منصرف شدم، چون می دانستم دم بر نیاورده او نیز خواهد گفت که در جلد دوم نوشته اند 4و3!! با این حال بدون مکث از او پرسیدم، ” چگونه است که از یک کتاب دو ترجمه با دو قطری این قدر متفاوت ترجمه شده است؟ ” ، حتمی این که به من داده ای بخش هایی از آن را ندارد؟ البته این آخری را نگفتم، که او پاسخ گفت “این چاپ قدیمی تر آن است” بنابر این شامل ممیزی کمتری شده است. البته او نیز این آخری را نگفت و به گفتن ” و بهتر است” کفایت کرد.در این مانده بودم که چگونه می شود کتابی که ممیزی کمتری دارد قطرش نیز کمتر باشد؟! با این حال با احترام همیشگی ام به این ملک طلق اذهان، «که همه چیز قدیمی اش خوب هست» سر تعظیم فرود آوردم و عطای بهتر بودن کتاب را به لقای جدید تر بودنش بخشیدم.
اما حال که هفته ای از گرفتن کتاب می گذرد، امشب عزم خواندنش کردم، و دو فصلی از آن را خواندم که زبان روان و صداقت تام و تمام روزنگاری های “دزیره” و احساساسش مرا مجذوب خود ساخت و وادارم کرد تا پستی متفاوت بنویسم. با اینکه دیروز پستی جدیدی به مطالب قبلی ام اضافه کردم، ولی بخاطر آن که حس می کنم محتوایشان کمی زمخت بوده و تقریباً در همه حرف از قانون و اصول زده شد، و ممکن است به مزاج خواننده هر چند اندکم، خوش نیاید؛ و هم بخاطر آن جذبه ای که با صداقت دزیره در گفتن خاطراتش با زبان نرم آن ماری که به تحریرش در آورده و زبان ساده مترجم، به من بخشیده بود؛ مرا واداشت تا بار دیگر هم این طلسمی که وبلاگم را محصور خود کرد (  که هر ده روز پست جدیدی به نگارش در می آورم ) بشکنم، و هم تمرینی از صداقت دزیره کرده باشم، صداقتی که همیشه مورد ستایشم هست. و سعی همیشگی ام این است که جز بر وادی صداقت قدم برندارم، با اینکه بخاطر بعضی سوء استفاده ها و سوء تفاهمات اطرافیانم بعضاً مجبور میشوم همه آنچه در کیسه دارم به دست صداقت نسپارم تا به تاراجشان نبرد. به نظرم شاید خود “دزیره” هم اگر می دانست روزی قرار است نوشته هایش در کل این کره خاکی، دردسترس همگان قرار گیرد، هرگز دست به قلم و خاطره نویسی نمی برد.
و اکنون دیگر گرگ و میش است و صبح با صدای گنجشک ها به ندا در آمد. پس خواب، این موهبت الهی را در آغوش می گیرم، تا هم بر این خستگی و گرفتگی پاهایم ( بخاطر اینکه بعد از مدت مدیدی دوباره روی به ورزش و نرمش روزانه آوردم )، که ساعتی پیش بخاطر دردش توان خواب را از من می ربود، ولی اکنون کفه ی خواب آلودگی ام سنگین تر است، خط بطلان کشم و هم به روزی دیگر و با توان احیا یافته دیگر و مهمتر از آن به رویای خوابی که نبوغ گهگاهش ستودنیست، صورت واقعیت بخشم. بدرود.