آگوست 4, 2009 در 11:39 ق.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
همیشه نوشتن از خود کاریه دشوار. همینکه مطمئن نیستی چیارو باید بنویسی و هم اینکه همه چیز رو نمیشه نوشت. بقولی نمیشه اعتراف کرد. چون تبعاتی داره که بقول امروزی ها هزینه برداره. برا همین اغلب با شعر یا داستان تحت لفافه حرف می زنم طوریکه هم تخلیه روانی شده باشم و هم اینکه مخاطب اونقدری که نباید و نشاید، نمی گیره. با همه ی این اوصاف اگه بخوام با خودم صادق باشم می بینم هیچ عایدی ای نداشتم جز گول زدن خودم. نه، به بیراهه نمی رم، این عین واقعیته. فروید و روانکاوی امروز همینو می گن، اصلن برای اینکه ببینیم چقدر با خودمون صادقیم کافیه خودمونو به چالش بکشیم بعد ببینیم کجاها همون کاریو کردیم که مدعیش بودیم؟ کجاها تونستیم اصلن ادعا کنیم؟ ادعا به عزمی، به توانایی ای، به تداعی آینده ای روشن.
وارد جنبه های اخلاقی بحث نمی شم، فقط می خوام دعوتتون کنم به کمی خودزنی لغوی. که به خودمون تشر بریم. و خب اول از خودم شروع می کنم. چرا که روزهایی رو سپری کردم که طفیلی محض بودند.
هرچند این میون با دمخوری اجتماعی بیشتر دوستانی پیدا کردم خوب و نیکو، اما ظنّم میگه اینم دوستی ای نیست که پایدار باشه. دوستی پایدار نیاز به صرف زمان انحصاری برای طرفمون داره، نیاز به حداقل تمرکزی که بتونه جلب اعتماد و جلب رضایت کنه. در غیر این صورت از دوستی جز نامی بی معنی و بی مصداق چیزی نمی مونه.
بله روز هام طفیلی بودند هرچند خیلی وقته که تا حدودی طفیلی اند. خیلی وقته جز چند بار و هر ازگاهی به ساعت نگاه نمی کنم. هرچند اغلب بعدش هم یادم میره ساعت چند بود.
اما با همه ی این اوصاف بر اساس نیازم گام برمی داشتم. این بار دلم دوستی می خواست. هرچند هنوز نمیشه گفت دوستی ایه قابل اتکا و هرچند از درست کردن کلسیون رفقا بر حذر بودم و به تمرکز منتج به احترام بالا به دوستیم پایبند. اما سوای این ها سوال اصلی اینه که چطور میشه افسار این نیازهای لجام گسیخته رو بدست گرفت؟ چطور میشه به نیازت بگی باید فلان کارو بکنی؟ یا اینکه نباید این کارو بکنی؟
برای رسیدن به نتیجه ای روشن در وهله ی اول می خوام به واکاوی این لغت بپردازم. اینکه نیاز چیست؟ تعریف مصطلح و عرفیش اینه که بگیم خواسته ای که بر پایه ی کمبود یا نبود شکل گرفته باشه. منم به همین تکیه می کنم. بعد می پرسم اصلن اگه واژه ی نیاز در ادبیات نبود چه می کردیم؟ آیا اونوقت حرفی از حقوق خودمون می زدیم؟ مسلمن با این همه پراکندگی که در زبان و واژگان امروز می بینیم دور از ذهن نبود که واژه ای دیگر جایگزین این واژه بشه. چرا که ما همیشه دوست داشتیم به نوعی مسئولیت رو از خودمون دور کنیم. واژه ای که منتج میشه به تکلیف و وظیفه.
اما همونطور که می دونیم هم واژه ی نیاز رو در ادبیات داریم و هم مسئولیت. و نهایتن این ما هستیم که انتخاب می کنیم. انتخابی بر اساس ترس از تبعاتش ( بصورت رفتار های پرخاشگرانه و خلاف عرف یا طرد شدن اجتماعی و …) یا ترس از عذاب اخروی و عذاب وجدانی. و یا انتخابی بر اساس علاقه یا عادت ( حال به هر چیزی و اونقدر پراکنده که مولفه ای قابل استناد پیدا نمی کنم ) و نهایتن انتخابی بر اساس بی توجهی و باری به هر جهتی. مسلمن اونچه که از همه ی اینها نتیجه میشه محک زدن میزان قدرتمونه. و ارتقا یا زوال قدرتمون.
بر می گردم به تعریف نیاز: خواسته ای بر اساس کمبود یا نبود. کمبود در چی؟ لیست کامل نیاز هامون در هرم مزلو تا حدودی ذکر شده. اما باید بگم واژگانی که در این هرم اومده اونقدر کلی هستند که کمکی به نحوه ی تصمیم گیری نمی کنن. همین قدر کمک می کنند که بگن مسیر ما از رفع نیاز های مادی به سمت رفع نیاز های اولوهی پیش میره. که به همین مورد هم در اونجا شک کردیم و گفته بودیم که اینطور نیست. چون اجتماعات و فرهنگ های متفاوت نتایج متفاوتی میدن. برای همین بهتر اونه که انسان رو منفک از اجتماع تحت بررسی قرار بدیم و بگیم آدم های متفاوت نیاز های متفاوتی دارند. و این به خود شخص بر می گرده که نیاز هاش نوع خودش رو تشخیص بده.
بنابراین جای بازی با لغات، بهتره به خودمون، به صداقتمون، به آیندمون، تصمیماتمون و حتی به نحوه ی درست فکر کردن فکر کنیم و تصمیم بگیریم. بعد به واژگانی که بتونه براحتی ادای دین کنه در برابر تصمیممون.
2 دیدگاه
آوریل 14, 2009 در 1:53 ب.ظ (پورتره در آینه)
یه زمونی فکر می کردم سخت ترین کار کشاورزیه. اینکه تو چله ی تابستون مجبور باشی داس به دست خوشه هارو وربچینی وو خار و خسش رو صورتت بشینه وو گز گز کنه وو عرق جبینت چاشنی زخم رو صورتت باشه. واسه همین اغلب می رفتم سمت درس و مشقم تا پدر عزیزم چشم از ما ور داره وو به اخوی هام رجوع کنه. هرچند اخوی ها هم هوامو داشتنو جامو گرم و نرم نگه می داشتن. بهر حال اون دوره گذشت. دوران دهقانی وو کشاورزی و من الآن شدم داعیه داره صنعت. یه مهندس نو پا که خب از هندسه بیزاره. ولی چه کنم که فصل دروی تحصیلات آکادمیکمه وو مشغله های این چنینی. هیچ وقت نخواستم دهان به گلایه وا کنم مگر اینکه نقدی کارگشا در بین باشه. ولی خب الآن عصبانیم و نمی خوام نقد کنم چرا که ممکنه با شکوه و لیچار بار ملت کردن قاطی شه.
راستی سخت ترین کار چیه؟ ” اینکه یه جا بشینی وو هیچ کاری نکنی” ؟ یا اینکه دوس داشته باشی کاریو بکنی که دوس داری و نتونی؟
از نظر من کار سخت کاریه که براش ساخته نشده باشی. بسیاری هستند که کشاورزان قوی و مهندسان قدرتمندی شدن چرا که در طول زندگیشون یا راهی جز این نداشتند که نبوغشون رو در اون راه نشون بدن و یا اونقدر در این وادی ها گشته بودن و آموزش دیده بودن که چیزی غیر از این ها رو نمیدیدن.
اما این ها حسابشون از اون تعداد کارگرهایی که سگ دو می زنن واسه یه لقمه نون جداست. چه اون هایی که در گذشته از شهرهای بی بضاعت به خطه ی غنی شمال می اومدن و روز ها رو توی مزرعه ها شب می کردنو شب ها رو تو پارک ها به روز می رسوندن، و چه این هایی که الان تو کارخونه جاتی که خونه های کار بحساب میان توی هر کانالی فرو می رنو سر جلوی هر بچه مزلفه ی چارقلم درس و کتاب خونده خم می کنن. دنیای بیرون همون رنگه وو همون ساز که اگه ساز خوش رقصیت بگیره باس تا ابد برقصی و برقصونی تا یه عده تمبون تیکه دار بپوشنو اندر فواید کراک غور برن تا با بالا رفتن از کوه های لغوی ِ ”نیچه” توجیهی بر رفتار خودشون داشته باشن. و چشمای ما اونقدر به این فضاحت عادت کرده که دیگه زیبایی هم رنگ و روی لجن به خودش گرفته وو لغت “رسوایی” دچار هبوط معنایی شده.
انگار نمیشه نقد نکرد. بگذریم. برگردم به خودم. دیگه دم دستی ترین موجود اجتماع واسه نقد و رشد و پیشرفت خود مائیم.
همیشه اطرافیان و همسن و سالام در طول زندگی تحصیلیم بهم می گفتن: “تو چه کار سختی می کنی که همش کتاب می خونی وو فکر می کنی”. منم اغلب بر می گشتمو می گفتم: ” کاریه که بهش عادت کردم و اصلن به خستگیش فکر نمی کنم”.
بهرحال من مهندسم و تو کار ماشین آلات عظیم الجثه. اما چون جثه ی کوچیکم کار با این ماشین های عظیم الجثه رو بر نمی تابه دوس دارم تو هم جثه های خودم غور برمو واکاویشون کنم. توی انسان. انسانی که دکارت و فیشته اون رو تنها ” تفکر” می دونن. “من فکر می کنم پس من هستم”. بعبارتی فقط کسی که “میدونه” وجود داره ، وجود داره.
اما دستگاه فکر آدمی رو چه چیز هایی شکل میده؟ مسلمن بخش بزرگی ازون حافظه ست که عینن در کامپیوتر چه در هارد یا رم یا سی پی یو کاربردی عظیم داره. بنابراین حافظه بخش بزرگی از تفکر آدمی رو شکل میده. منابع زیادی هم جور کردم تا در فرصتی مقتضی و جدا از دغدغه های مهندسیم بخونمشونو نتیجه ای رسا بگیرم که بدرد هممون بخوره. اما چرا این مسئله انقدر حائز اهمیته؟ بخاطر اینکه در هر تصمیم گیری ای این حافظه ی ماست که به کمک ما میاد. بخاطر اینکه فکر می کنم بخش ناخودآگاه ما هم که بنیاد روانکاوی رو شکل میده با حافظه ی ما در ارتباطی تنگاتنگ هست. ما در تجربیاتمون در کتاب خوندناوو فیلم دیدنامون در تصمیم گیریهامون از حافظه کمک می گیریم. حال این حافظه تا چه حدی می تونه کمک و یارمون باشه؟ تا چه حد گنجایش داره؟ آیا فراموشی های ما مارو به منجلاب می کشونه؟ آیا اگر به فراموشی ایمان داشته باشیم فلسفه ای جدا برای زندگی باید اندیشید؟ همانگونه که چخوف با طنز پردازیها وو در حال زیستنش اندیشید؟ آیا شیوه هایی وجود داره که بخوایم مسائل رو بهتر به خاطر بسپوریم و در مواقع ضروری اون هارو فرا بخونیم؟ بهرحال زندگیه پر از درد انسان با فراموشی هاش آسون می شه ولی بسیاری از همین درد ها بخاطر همون فراموشی هاست.
با این تفاسیر بحث و تحقیق در مورد این مسئله رو جزو برنامه ام در اینجا قرار دادم تا در پستی جدا و مفصل راجع بهش بحث کنم. به امید نتیجه هایی درست و درخور.
پی نوشت: می خواستم خطی به نوشتم اضافه کنم که دیدم دچاره گسستگی میشه. این شد که اینجا نوشتم. می خواستم بگم مهندس بودن فوایدی هم داره. وقتی فقط تو کار ماشین باشی بزرگترین ضرری که میتونی بزنی به ماشینه. در اینجا اشتباه کردن تاوانی به مراتب سبک تر داره نسبت به دنیای انسانی که اشتباهی کوچیک نسلی رو به نابودی می کشونه. اشتباهی که “مارکس” و “لنین” و “استالین” ، “نیچه” و “هیتلر” و بسیاری ازین دست مرتکب شده بودن. پس در رشته های انسانی مسئولیتی سنگین به دوش می کشی که باید به همون قدراحتیاط پیشه کنی. امید که همیشه به این نکته توجه داشته باشم.
10 دیدگاه
مارس 19, 2009 در 6:43 ب.ظ (پورتره در آینه)
یک سال گذشت. برای شما رو نمیدونم ولی برای من پر از تصمیمات بزرگ، تغییرات بزرگ، و خاطراتی چند بود. خیلی وقته که دیگه با تقویم زندگی نمی کنم. تقویم برای من فقط تعطیلات داره وو بس. یعنی روزای وفات ممکنه شاد باشم و روزای عید ممکنه کز کنم یه گوشه. هرچند اغلب با گرفتن یه کتاب تو دستم میشینم تو اتاقمو مشغول میشم به گز کردن تو دنیای کتاب. یادمه یکی از اقوامم یه بار برگشتو بهم گفت: « نبی، چقدر تک بعدی هستی. همه چی که درس نیست.» گفتم: « آخه من که همش درس نمیخونم، رمان، دین و فلسفه وو روانشناسیو…» با تکون دادن سر گفت: « آفرین »
یه روز دیگه همون فامیلمون برگشت و گفت: « میبینی بچمو؟ جدول های روزنامرو خورده، تو عذاداری ها میره عذاداری، تو عروسی ها میره تو جمع بزنو برقصو مِی خوری. همه چیو با هم داره. » منم در حالی که سرم رو بهمراه جمع کردن لبام به نشونه ی تحسین تکون میدادم، تودلم گفتم: « این که میشه خاکشیر مزاجی، بعضی چیزارو واقعن نمیشه با هم جمع بست مگر اینکه خودت نباشی »
- اوهوم، خیلی اجتماعیه، با همه کس دم میخوره.
- ولی اجتماع ما رو میسازه، یا ما اجتماع رو؟
- قشنگترش اینه که بگیم ما اجتماع رو میسازیم، ولی واقعیت یه چیز دیگست، اغلب اجتماع ما رو میسازه.
- منم فقط دنبال چیزای قشنگ و زیبام. هرچند میدونم که قبل از ساختن باید آمیخته شد (با اجتماع ).
- نبی، توأم خیلی شعار میدی ها.
- { لبخند } همیشه تو اعتراض و تظاهرات ارزون ترین کار شعار دادنه.
- ولش کن اصلن، بذار برم شامو بیارم.
اصلن قصد نداشتم اینارو بگم {لبخند}، قصد داشتم بیام قبل عیدی از عیدای سال قبلم بگم که چطور گذشت و از عید امسال که چطور میگذره. اگه بخوام همشونو توی یه جمله خلاصه کنم : “یاد گرفتن بود” و بس. یعنی ازون موقع که با کتاب اخت شدم اینجوری بود، حالا با هر چیزو به هر نحوی. یه سال واسه المپیاد، یه سال واسه کنکور، یه سال واسه تقویت زبانم، ولی خب پارسال واسه خودم بود ( یعنی کتابایی که دوست داشتمو می خوندم ). امسال هم نصفش واسه خودمه نصف دیگش واسه کارای بحکم تکلیفم. هیچ عیدی رو مسافرت نرفتم، ولی خب بعضی از عیدارو خونه دار داداش یا آبجیم بودم تا از مسافرت برگردن.
اگه قرار می بود انشائی راجع به عیدهام بنویسم، حکایت همون همکلاسی مرحوم “علی شریعتی” می شد که می گفت: «عید خیلی بهمون خوش گذشت، آخه هر روز بابام توی خونه روی چارچوب در می نشستو با فشار دادن شکم گندش صدا در می آوردو منو مادرمو خواهرم قش قش می خندیدیم» در کل معتقدم آدم باید با یه نفر بره سفر، با همسرش. البت اگه جیبش پر باشه.
تو پست قبلی گفته بودم که میخوام از گذشتم بگم. با کمی تحریف شاید بعنوان تمرینی برای نوشتن. و یا شاید واسه خودشناسیم. در کل حسن های زیادی براش قائلم هرچند میدونم وقتمو می گیره، ولی خب منفعتش بیش از ضررشه. سعیم بر اینه که در حین این کار اصول داستان نویسی رو رعایت کنم، فلسفیدن رو تمرین کنم، و از حالت صرف تفننی و سرگرمی درش بیارم. بنابراین اغلب ممکنه دچار تحریف بشن. ولی خب بنظرم در رسیدن به این اهداف قربونی کردن بخشی از اصل خاطره ایرادی نداره، هرچند سعیم بر اینه که کمتر رخ بده. فقط نوید این رو میدم که این خاطرات واقعن شنیدنین و تهش می بینیم که بنّای این نبی ای که الآن ساخته شده کی بود!؟ {لبخند}
4 دیدگاه
فوریه 25, 2009 در 8:31 ب.ظ (دغدغه, پورتره در آینه)
موضوع کم کاریه من دیگه تکراری شده. چه باید کرد؟ دیگه عین ِ قدیما نمیتونم خودمو گول بزنم که بگم حالا این یه کارو بکن، میبینی که بعدش کلی کیفور میشی! کیفوری ِ اینجوری دیگه به من نمیاد. مدتیه واسه بهتر شدن اوضاع ِ مالیه مشغول ِ حرفه ی سابقمم. “مهندسی” وو یه پروژه ی فکسنی با اجرتی ناچیز که تا چند مدتی از دست درازی جلو اینو و اون عاریم نگه میداره. اما این رگ بالا اومده ی کم حوصلگی همچنان بقوت خویش باقیست. علاج درد ما هم شده عین ِ نوشداروی سهراب نایاب.
بگذریم. خوش ندارم اینجوری هرچی توی دلمه بریزم رو داریه وو احوال ِ احیانن خوش ِ شما رو ناخوش کنم. جور دیگه ای هم نمیشه به خودنگاری مشغول شد چون یا کذب میشه یا ریا.
پس حالا از کی و کجا بگم؟ از “سنتوریه” میدون ولی عصر که توی کاغذی نوشته بود: ” چون مادرم مریضه نیاز به حمایت مالی شماها دارم. اما اگه شغلی برام تو دست و بالتونه با سر میام ” اینم که تکراریه. هر چند تکراری که همیشه تازست.
از فلسفه بگم؟ که انگ ِ فلسفه بافی بخوره رو پیشونیم؟ آخه کیو دیدید که چون فقط میخواست بنویسه، هذیون پرونیاشو گفته فلسفه وو انداخته خِر ِ ملت؟
چطوره از مهمون ِ دیشبمون بگم؟ از پریا، اولین نوه ی مادرم که منو بی هیچ پیشوندی و پسوندی صدا میکنه: “نبی”. خب چون همش سه چار سالشه، فی البداهه یاد نمیگیره که باید بگه “عمو نبی”.
پریا، هم بازی ِ خوب ِ من. هرچند اغلب به زور و دگنک خودشو بهم میندازه وو دل ِ صاب مرده وو نیمچه رئوفمو واسه خودش میکنه. آخه چون همش سه چار سالشه، نمیفهمه که وقتی میگم: ” نبی میخواد کتاب بخونه، نباید مزاحمش بشیم “. تو اتاقمم که میاد اگه یه جا بشینه مودب و منضبط که کسی کاری به کارش نداره. اما چون همش سه چار سالشه کلی کنجکاوه وو هرچیزیو که پرسون پرسون میره سمتش، منم یه پا یمینشو یه پا یسارش، هم باس جواب بگم، هم از دسترسش دور نگه دارم.
دیشب ولی پریا کاری کرد کارستون. یهو دیدم که توی هال داد و قال پریا و باباش رفته هوا. گریه و زاری که بابا نمیذاره شلوارمو در بیارم. به باباش گفتم: ” خب حتمن هوای اتاق گرمه که میخواد شلوارشو در بیاره !! ” با ابروی گره شده نگام کرد و گفت: ” نه داداش، شورت ِ قرمزشو دوست داره وو میخواد ببینتش ” دیشب نتونستم کاری براش بکنم و عاقبت حکم پدرش غالب شد. اما تا به الآن هر از گاهی فکرم رو مشغول می کرد. نه اینکه ندونم چطور باید باهاش برخورد می شد. خب بنظرم اگه می بردمش توی یه اتاق سرد و بهش می گفتم: « حالا شلوارتو درآر » حتمی ملتفت میشد که تنها دوست داشتن شورت قرمز واسه لختی کافی نیست. ولی دغدغه م اینه که چطور میشه یه دختر ِ سه چار ساله، دلش واسه لختی و قرمزی ِ شورتش بتپه؟
مدتیه میخوام راجع به اخلاق و فلسفه ی اخلاق بنویسم. البت اگه این مشغله هام بذاره. ولی در مقام نوشتن قاعدتن باید یه همچین مواردی رو لحاظ کرد. اخلاقی باید چید که از بستر طبیعت انسانی بلند شده باشه نه اینکه حکم طلقی باشه تا لجام گسیختگی رو مفرّمون بدونیم. سوء تفاهم نشه که می خوام این جنبه های غریزی انسانی رو کلن آزاد بدونم. خیر. بل منظورم اینه که مطلق ندونستن ِ آزادی کافی نیست. نحوه ی اعمال هم مهمه. چون بعضی اوقات این خود ِ قانونه که بربریت میاره.
پ.ن: یه ساز دهنی گذاشتم گوشه ی این خونه، واسه مجلس گرمی و تازه شدن دل تنهاییتون.
“سوتک” هر چند کوتاست، اما به فراخی یک دل تنهاست.
6 دیدگاه
فوریه 19, 2009 در 3:15 ب.ظ (حکایتی بلند و داستانی کوتاه, پورتره در آینه)
وقتی بدنیا آمدم اشک در چشمانم جاری گشت. این چیزیست که آن ها می گویند. از لبخند ِ گاه و بیگاهم نیز می گویند. از ورجه ورجه ها و پا در هوا کوبیدن ها نیز.
سالی گذشت. دیگر دست توان لمس داشت تا هستی را کشف کند. تا وزنی را بلند کند یا که مرا به طوافش وا دارد.
با هر طلوعی وغروبی توانی و ضعفی را تجربه می کردم تا کوله بارم را افزون تر از پیش گرداند.
دریایی از نیکی ها و بدیها، حذرها و نویدها، پلشتی ها و زیبایی ها، مردن ها و زنده شدن ها… همه و همه گویی یک خانه را مأمن کردند و مأوا گزیدند. خانه ی وجود من.
گاهی می خواستم سدی بر این رود زنم با دریچه ای تنگ که رخصت ورود به هیچ غریبه ای ندهد.
گاهی می خواستم خانه را گرد گیرم. از هر چه خاطر مهمان مکدر سازد. یا که جامه ای پوشم و در ِ خانه ای کوبم که صاحبخانه اش با لبخندی بی غش در آغوشم گیرد.
گاهی نیز می خواستم چون شبحی به پیشوازی ِ شفقی بروم، تا فقط چشم به او دوزم، به اینکه چگونه مرا می بیند. اینکه آیا درخورش هستم، یا که درخورم است؟
اما گاهی که تنها در خانه می نشستم، زبان ِ گزافه به سکوتی ملبوس و توان رفتن به نقطه ای مسکون می شد، و پرده ی اول یک بزم بالا می رفت.
پیر مردی آرام و پاورچین، خمیده و خاموش، انگشتان ِ تکیده اش را چون چنگال عقابی می شکند و به سوی مردی در آنسوی سن روانه می گردد. چنگالش گلوی مرد را آماج تسخیر می کند ولی از فرط خمودی آن مرد فرتوت، وصال مقدور نیست. پیرمرد روی می گرداند تا رجعت کند. به ناگاه دستان مرد را زیر دو کتفش می بیند، پس در کار خود مصمم گشته و بر اجرای رسالتش پای می کوبد. و آنگاه… پرده فرو می افتد.
پرده ی دوم که داشت بالا می رفت، در نیمه ی راه، زیر رشته های سرخ لبه ی پرده، دست هایی را دیدم که بی رمق کتف هایی را رها می کنند. و آنگاه که دیگر پرده نبود، پیر مرد را می دیدم که از تک و تا افتاده بود و نیز قطره ی اشکی که از چشمان مرد فرود آمد و پرده که او نیز فرو افتاد.
با خود گفتم: آخر این چه بزمیست که در آن سراغی از لبخند نیست؟ سری چرخاندم تا ببینم تماشاگری هست که از این بزم مملو از رنج دست نشسته باشد. جنبنده ای نبود جز پرده ای که داشت بالا می رفت.
او بود که چون پر کاهی در موج ساری، در نهایت آرامش و تاریکی، مشغول بود به رقص و پایکوبی. موجی بود که بر کرانه ی رود شلپی می کرد و عقب می رفت. برگی بود که در باد نیم خیز می گشت. بخیالی می رفت تا دور، می زد بر در آسمانی کور، فرو می غلطید در خویش، تا شاید می توانست سایه اش را محو کند، تا شاید می توانست بمکد هر آنچه از خویش داشت. هر آنچه زمزمه اش می کردند. می خواست کش بیاید، آنقدر که شکافی در او افتد، و در یک آن عدم را لمس کند و دیگر نباشد. حتی هیچ.
اما نتوانست، پس افتاد ، به گوشه ی دیواری تکیه داد. مچاله گشت و سرش را در میان زانوهایش لانه داد. چون جنینی را می مانست که مادرش در پی سقطش باشد. با چاقویی در دست، و انعکاس نوری که بچشمم می خورد. چیزی نمی دیدم جز سایه ای از او، در کنجی نشسته بود با کتابی در دست، و هجوم ازدحامی که در ِ عشق او را می کوبیدند.
خلاصه شده بودم در یک نگاه که در برابرش تنها او بود. تنها بود. با چشمانی نیمه باز که خیره بودند به سنگ قبر قطره ی اشکش و انگشتانی که چون رقاصه هایی بودند لاابالی بر زمین سرد کیبوردی.
4 دیدگاه
فوریه 13, 2009 در 2:27 ب.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
فردا روز تولدمه. خیلی ها هستند که از تولد خودشون توی این دنیای از همه رنگ بیزارند، خیلی هام زندگی رو دو دستی چسبیدند که مبادا با مرگ مواجه بشن. چندتایی هم هستند که از جفت مرگ و زندگی بیزارند. و در آخر یه عده امثال من که سعی می کنند تا حد ممکن رئال باشند با بی تفاوتی از کنار جفتشون می گذرند تا به حیطه های دیگر از دنیای رئال بپردازند.
زندگی پر از فراز و نشیبه و بنظر میاد راهی رو که باید درش طی کنیم به تصمیم ما وابستست. اینکه پایبند اخلاقیات باشیمو زندگی رو سخت تر کنیم یا اینکه قید ها رو برداریم و در رفاهی بیشتر زندگی کنیم. مطمئنن برای پذیرفتن یکی از این دو باید یک سری دلایل برای خودمون داشته باشیم تا اقلکن خودمون رو راضی نگه داره. هر چند در ظنّ دیگری توجیحی بیش نباشه. اما اونچه خودم بشخصه دلیل بر نحوه ی انتخابم میدونم در اینجا در شرحی مختصر توضیح میدم.
کسی که داعیه ی علوم انسانی داره وقتی با انسانی دیگه مواجه میشه، دنبال کشف یک سری عواملیه که مسبب نحوه ی رفتار اون باشه. روانشناس بالینی و رفتاری و روانکاو و اقتصاد دان و جامعه شناس و غیره و غیرو همه فرض رو بر این میذارند که آدمی با هر تصمیمی که میگیره، بهترین تصمیم رو گرفت. چون با توجه به بعضی عوامل محیطی و وراثتی و نوع تربیتش مجبور شده بود که اون تصمیم رو بگیره. با همه ی موفقیت هایی که اونها نائل اومدند، هیچ وقت به موفقیتی کامل دست نیافتند. دلایلش عدیدست اما اونچیزایی که مد نظرمه یکیش اینه که هر یک تنها به بخشی از موجود انسانی توجه دارند. و یک بعد از اون رو زیر ذره بین موشکافی میکنند. یعنی روانشناس بالینی از منظر زیستی و فیزیولوژی، روانکاو از منظر رویا و ناهشیار، اقتصاد دان به اقتصاد و امور مالیه و جامعه شناس او رو به مثابه ی قطعه ای متحرک در کارخونه ی جامعه نگاه می کنند.
اما با همه ی این اوصاف حتی اگر ما بپذیریم که انسان یک ماشینه، که تحت الامر اموری خارجی حرکت میکنه، نمیتونیم اون رو کاملن وارسی کنیم تا رفتار بعدی اون رو تشخیص بدیم. چرا که اون ماشینیه که هر لحظه اموری جدید در اطرافش در حال وقوعه و تک تک اونها درش تأثیر میذارن. پس ما نمیتونیم بفهمیم رفتار بعدی اون چگونه خواهد بود چون ما خود در سیطره ی همین زمان و تغییراتی که پی آمد اونه هستیم و نمیتونیم از اون پیش بگیریم. ما خود ماشینی هستیم که می خوایم ماشین دیگری رو موشکافی کنیم. البته این غیر ممکن نیست و راهش اینه که شخص سومی باشه تا ما رو طوری برنامه ریزی کرده باشه که قدرت دور زدن زمان رو هم داشته باشیم. اما چطور میشه زمان رو دور زد؟ پاسخی نمیشه داد. پس بذارید ازین وادی بیایم بیرون و فرض رو بر این بذاریم که زمان رو نمیشه دور زد. اما ازونجایی که گهگداری بعضی از امور رو میتونیم کاملن واقف به وقوعش باشیم، پس باید گفت میشه که آینده رو حدس زد اما در عوض پیش گویی امور از ما ساخته نیست.
و گفتن اینکه آینده رو حدس می زنیم دلیل بر اینه که اون امری مسلم نیست و این یعنی هنوز ما میتونیم معتقد باشیم که انسان دارای اراده ست تا تصمیم بگیره که چه راهی رو انتخاب کنه و در قبال این انتخاب مسئول باشه. بنابراین ما برای اعتقاداتمون و یا لاقیدی هامون مسئولیم، و باید برای هر یک دلیلی محکم داشته باشیم که چرا بهشون اعتقاد داریم و اخلاقی رو متناسب با اون انتخاب کنیم.
در روانشناسی برای شخصیت تعریف جالبی ارائه دادند: ” اصطلاح شخصیت برای توضیح ثبات در رفتار فرد در طول زمان و موقعیتها، و تفاوتهای رفتاری در بین افرادی که به موقعیت یکسان واکنش نشان می دهند، بکار برده میشه ” اما با توجه به نحوه ی تعریف ما از انسان، که شخصی است که با زمان تغییراتی رو متحمل میشه، شخصیت هم امری ثابت نخواهد بود و فقط در لغات و عبارات زبان ثبات خواهد داشت. یعنی در مورد شخصی که قبلن عصبانی مزاج بود بعد از مدتی نرم خو و مهربون میشه میتونیم بگیم که در اون برهه ی زمانی شخصیتی عصبانی داشت که بعد از مدتی با ارادش یا تغییرات محیطیش دچار تغییر شخصیت شد. و این قانون برای تمام انسانها صادقه و همه کس با گذر زمان ثبات رفتاری در امری خاص نخواهند داشت. و در هر موقعیتی که قرار می گیرند میتونند انتخاب کنند. کافیه کمی مکس کنند تا بنده ی طلق نداهای درونیشون نباشند و با در نظر گرفتن همه ی امور انتخابی درست داشته باشن.
با توجه به این بحث اگر قرار باشه مدلهایی هم در روانشناسی برای فرد و امور انسانی ارائه بشه، باید مدلی دینامیکی باشه، تا تغییرات اون رو در نظر بگیره و وادی ای رو برای اینکه فرد خودش اون رو تعریف کنه قائل باشه. یعنی اگه مثلثی می کشیم، یا دایره ای و اون رو به بخش هایی تقسیم می کنیم که رفتار های انسان رو طبقه بندی میکنه، باید در قسمتهایی هم قائل به این باشیم که او اراده داره، و میتونه بر اساس تفکر و مزاج خود تصمیم بگیره که با قسمتهای دیگر اون دایره چگونه برخورد کنه.
پ.ن: از دایره حرف زدم، و از تولد خودم که فرداست. حتمی میدونید که فردا روز ولنتاینه. این روزو به همه ی شما عشاق رمانتیک تبریک میگم. والله من که عاشق نیستم تا بخوام به کسی هدیه بدم، اما مدلی با همین دایره ها برای رابطه ی عاشقانه تعریف کردم که در پست بعدی افشاش می کنم. سعیم براینه که امروز یا فردا این کارو بکنم تا بی مناسبت نباشه. اما اگر نشد، طبق این روایت که عاشقی به دله نه به تقویمم اینا، هر موقع شد می فرستم.
2 دیدگاه
فوریه 9, 2009 در 12:35 ق.ظ (پورتره در آینه)
بعضی اوقات توی خواب دوس ندارم چشامو وا کنم. دلم می خواد توی رویاهام غلت بخورمو بی هیچ پای بست یا کلامی فقط نگاه کنم. ولی یه وقتایی مث ِ الآن که ساعتی از شب هم گذشته، دلم می خواد فقط بیدار بمونم. حتی تا هفته ها یا شایدم ماه ها. یه جایی شنیدم آدمایی که مرض بی خوابی دارن زندگی ِ بهتری دارن. می گفت: اونا هیچ وقت به هیچی عادت نمی کنن و از تک تک لحظه های زندگیشون لذت می برن. خب واژه آرایی ِ زیباییه. “عادت نکردن”. “لذت بردن”. اما بنظرم این دو رو با هم فقط یه جا میشه پیداشون کرد: رویا؛ چه توی عالم خواب، چه توی عوالم دیوانگی. بنظرم دیوانه ها واقعن خوشن. البت اگه رویاهاشون خوشرنگ باشه نه قهوه ای و سیاه.
خستم. یعنی یه جورای تو برزخ بیداری و خوابم. برزخ ِ مردن و زنده بودن. مردن، مرگ. چه واژه ی نامأنوس یا شاید مأنوسی. راستی چرا آدما خودکشی می کنن؟ خب دلم نمی خواست توی این چند خط به چیزی بگم چرا. اما حالا که گفتم فی الفور جواب می دم تا این طعم زننده ی “چرا” رو بپاشونم تو هوای تازه ی پاسخ.
بنظرم آدما ” مرگ ” رو با سکوت و آرامشی که از خلسه و خماری می گیرن بهترین لذت و خوشی می دونن. البته بعضیا هم خیلی به این قضیه مطمئن نیستندو یک حالت نیمه مرگ ِ پیش از مرگ رو می خوان تجربه کنن. حالا با انواع و اقسام مسکرات و مخدرات. فرقی نمی کنه کدومش باشه. هر کدوم که در اون لحظه نیازش رو بیشتر بر طرف کنه، اون بهترینه. حتی فرق هم نمی کنه که هر روز نیازت بیشتر از پیش میشه. خیلیاشون میگن: ” بابا بیخیال اینکه چی میخواد پیش بیادو چی پیش اومده. بنده ی دم باش.”
امااا…هاه ه ه…کاش دم یکی بود.که با اومدنش زندگی رو بهمون می بخشید و با رفتنش اونو ازمون پس می گرفت. و اونوقت من هم میرفتم کنار اون ها تا بیعت رهایی بکنم. تا غل و زنجیر آزادی رو به پام ببندم. اونوقت دیگه مجبور نبودم توی این دریای لحظه ها که هر لحظه موجی سنگین به سینه ی نزار من میخوره، دست و پا بزنم تا مبادا توش غرق بشم.
حالا که اینارو گفتم پس بذارید بقیشم بگم. بعضی وقتا هوسی می شم که عین ِ “علی کوچولو” برم تو آبو مهمون ِ ماهی ها بشم. ولی وقتی ازین بالا توی آب رو می بینم هول و ولام میگیره. آخه دنیای اونا خیلی با دنیای من فرق داره. اگه بخوام مهمون اونا شم، شاید خودمم باید ماهی بشمو دیگه خودم نباشم.
اما از یه چیزی اصلن نمی ترسم. حتی گاهی که بهش فکر می کنم باد تو غبغب میندازمو کلی جلو آینه بخودم می بالم. می پرسی چی؟ خب، اینکه ماهی ها مهمونت بشن. قشنگ نیست؟ نه، نه اونقدر پست نیستم که بخوام ماهی رو به سیخ بکشمو با ترشی زدش واسه خودم لذیذش کنم. فقط یه مهمونیه، که از قضا میزبانشم منم، آدرسشم تو دنیای منه، همین.
می پرسی چرا ماهی حالا؟. چرا نمیخوام مرغابی ِ روی آب باشم؟ که بتونم هم بالای آب باشم هم اگه بخوام روی آب یا حتی بعضی اوقات برای شکار برم زیر آب؟ خب، چی بگم؟ میتونم مرغابی باشم؟ مرغابی خیلی سبکه، ولی من سنگینم. من پر از خودمم. اگه هم دلم آسمون بخواد سودی نداره. مگه اینکه مرغابی ها همت کنندو منو ببرن به آسمون. اما نه. بازم می ترسم. می ترسم نتونم با دنیاشون بسازمو با سر بیام پایین. اونوقت دیگه همین چار کلوم رویاهامم نمیتونم بنویسم.
راسیتش بعضی وقتا که فکر میکنم، میبینم این حرفام به خودمم بر میگرده. آخه وقتی من از مهمونی رفتن بترسم، اونام از اومدن و زدن در خونه ی من می ترسن. اون ها… خیلی زیبان، ولی من…؟ خیلی پر جنب و جوشن، ولی من…؟ خیلی رفیق بازن، ولی من…؟ اما یه چیزی که اون قدیما تجربش کردم، یعنی اونوقتایی که ترس رو نمی فهمیدم و تا دلت بخواد می رفتم اینجا و اونجا مهمونی، این بود که فقط لبخند ِ صابخونه برام اعلا ترین زیبایی، پر جوش ترین تحرک، و مهربونترین دوستی بود.
و “لبخند” تنها سرمایه ی الآنه منه، که وقتی میرم جلوی آینه، با دیدنش باد به غبغب میندازم. و ” لبخند ” تنها شیرینی ایه که همیشه به مهمونام تعارف میکنم. و ” لبخند ” تنها مونس و همدم، و تنها مهمونیه که همیشه ی خدا توی ِ خونه ی ما پلاسه.
3 دیدگاه
دسامبر 31, 2008 در 2:23 ب.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
تند و مختصر و مفید شرح ماجرا رو میدم و میرم. آخه تا چند دقیقه ی دیگه قراره دومادمون بیاد دنبالم بریم بیرون. خب حالا چی می خوام بگم؟ در واقع هیچی. روراست بگم، فقط می خوام آپی کرده باشم، تا ازین که هی میاید و میرید اقلکن بادکنکی هر چند تو خالی دستتونو بگیره. عادت به اینجوری نوشتن نداشتم ولی خب چه عیبی داره؟ منم که عاشق ِ دریدن ِ عادت هام. هرچند اغلب چیزی که جاشو میگیره تو خالیه. مث ِ همین حالا. اما این قانون ِ تجربه کردنه. باید هرچی از قبل داری، حتی بزرگترین بدیهیات رو از ذهن پاک کنیم، تا بدیهیات ِ جدیدی رو جاش بنشونیم. حال با کمی تفاوت. تفاوتش در اینه که اینبار ما خودمون این بدیهیات رو کشف کردیم. به عبارتی لباسیه دوخت ِ خودمون، هر چند بزرگتر، کوچیکتر یا قد ِ خودمون باشه. بعبارتی آشیه دستپخت ِ خودمون و مسئولیت ِ خودمونم در گروشه.
قبل اینکه این مطالب رو بنویسم، همونطور که در بالا گفتم ،چیزی توی ِ ذهنم نبود. اما الآن انگار یه چیزایی از همین چند خط بالا در اومد. پس ادامi میدم.
چند روزیه که میخوام مطلبی راجع به “از خود بیگانگی یا خود شیفتگی” بنویسم. اما چرا این موضوع؟ چون چند روزیه که دارم کتاب ِ جنس ِ دوم رو میخونم. همونطور که توی ِ پست ِ قبلیم گفته بودم. دوبووار توی ِ این کتاب بر اساس ِ اگزیستانسیالیسم به شرح و فصل خلقیات و جامعه ی زنان پرداخته، و ازونجایی که گفته های ِ اگزیستانسیالیست هم در همین دو تا لغت خلاصه میشه، بنابراین منو واداشته که راجع به این موضوع مطلبی بنویسم. اما هنوز اونقدری که باید اطلاعات و تمرکز عایدم نشد.
تدریس ِ این ترمم رو توی ِ دانشگاه ِ آزاد، با امتحان امروز، ختم شد. و بنظر میاد تجربیات ِ خوبی کسب کرده باشم. اما نکته ای که همیشه منو بی اعتماد به تجربه میکرد دمدمی مزاج بودنه این نوع کسب ِ معرفته. مثلن این ترم با آسون گرفتن به بچه ها و سوء استفاده ی بعضی از اونها به این نتیجه رسیدم که اونقدرهام، رفاقت با دانشجو جماعت کار درستی نیست. پس ترم بعد ازین کار اجتناب میکنم. اما چرا این ترم رو آسون گرفته بودم، چون تجربه ای که ترم پیش توی دانشگاه خودم به عنوان استاد تمرینی داشتم، و سختگیریهای ِ اونجام، و ریفلکس نشون دادن ِ دانشجوها (که بعضن با غیبت در کلاس اعتراضشون رو نشون دادند) به این نتیجه رسیدم که این ترم رو توی ِ دانشگاه آزاد رفاقتی طی کنم. اما بعد ِ این دو تجربه ی متباین و متضاد کاملن حرف ِ سعدی توی گوشم طنین میندازه که میگه: ” نه چنان نرمی کن که بر تو دلیر شوند، و نه چنان درشتی کن که از تو سیر شوند” اما این نه چنان ها، و این حدود از کجا فهمیده میشن؟ آیا مطلقن با خود تجربه کسب میشن؟ گمون نکنم. چون قاعدتن باید دیدگاهی باشه، تا به قیاس بپردازه، هر چند بنظر میاد خود قیاس ها هم میتونن غیر ِ تجربی باشن. مثلن علم ِ ریاضیات: که با فرض ِ مفهومی، مفهوم ِ دیگر رو نتیجه میگیره. اونچه اینجا رخ داده نتیجه گیری ِ عقلی با فرضیاتی عقلی بود. و همین علم هم گه گداری با گرفتن ِ فرضیاتی از تجربه به نتیجه ای میرسه که کاملن در واقعیت دیده میشه.مثالشم اغلب ِ کشفیات ِ علم ِ شیمیه که به همین منواله.
اما موازین ِ عقلیه ما از کجا نشئت میگیره؟ “دکارت” با قائل شدن به روح و تقسیم بشر به جسم و روح، اون رو امری کاملن روحی و فطری میدونست که این فطرت رو از طریق ِ ارتباط با خدا توجیه می کرد. فیلسوفان ِ دیگر هم که به موازین ِ عقلی قائل بودند اون رو کاملن و به انحاء مختلف امری روحی میدونستند. ولی تنها مشکلشون طریقه ی ارتباط و تأثیر گذاریه روح و جسم بر هم بود. حالا نمی خوام راجع به این بحث بیش ازین پیش برم.
خب ضرب العجل نوشتن ما هم دیگه منتفیست. آخه دومادمون که الآن یه ربعی توی ِ اتاقم و با اجبار ِ من ساکت نشسته بود، حال و هوای ِ رفتن به بیرون رو از سر پروند. میبینید اوج دمدمی مزاجی و در ثانیه ها تصمیم گرفتن رو؟. خداییش میشه اینجور چیزارو پیش بینی کرد؟ بنظرم نمیشه، اما این رو میدونم که میشد با کمی اصرار دوباره وادارش کنم که بریم بیرون. ( ولی خب اینکارو نمی کنم، چون قبلشم با اصرار ِ اون می خواستم برم بیرون، هرچند با این شرط بود که یه ربع بهم فرصت بده تا اینارو بنویسم) پس شاید ساختن ِ دقیق از دست ِ ما بر بیاد ولی یقینن پیش بینی ِ دقیق، خیر.
نوشتن دیدگاه
دسامبر 22, 2008 در 11:14 ب.ظ (پورتره در آینه)
خستگی مفرط، بی حوصلهگی، کمکاری، و بسیاری عوارض ِ دیگه از خوندن ِ فلسفهی صرف دچارمون شد. اما چه چیز من ِ مرد رو از این خستگی رهایی میده. خوب خیلیها ممکنه نظرات ِ متعددی داشته باشن اما در مورد ِ خودم عارضم خدمتتون که اون وجود ِ یک خانمه. اما چرا نیست؟ خوب واقعن چرا نیست؟
اما این سوالی نیست که حالا بدنبال ِ پاسخ دادنش باشم، شایدم پاسخش جز این نباشه که خودم نخواستم، اما بدین معنی نیست که از ته ِ دل نخوام. همونطور که جواد ِ عزیز گفته وجود ِ یک زن برای ِ مرد نیازی ضروریست. اما این گفته با چه دیدیست؟ آیا فقط دیدی اروتیک؟ یا دیدی صرف عاشقانه؟ یا هر دوی ِ اینها و اروتیک در لوای ِ عشق. تعریفی از عشق قبلن داشتم اما مطمئن نیستم که برای ِزندگی ِ مزدوج ِ آیندم کفایت کنه.
توی ِ یه پست گفتم از چه جور دخترایی خوشم میاد. ولی این رو میدونم که کامل و جامع راجع به دختر ِ مورد ِ علاقم توضیح ندادم. چون این موضوع رو سپردم به وقتی که با همچین دختری برخوردم و علاقهای بینمون شکل گرفت. آخه بنظر میاد تا رخ ننماید نقشی در نمیگیرد. ممکنه پیش ِ خودم بگم از فیلسوف مآب خوشم میاد، اما یه روز عاشق ِ یک هنرمند بشم. ممکنه بگم از سفید روی خوشم میاد اما یه روز عاشق ِ یه سبزه روی بشم. و هزاران ممکنهی دیگه.
اما اونچه قبل از دونستن ِ اینکه از چه جور دخترایی خوشم میاد مهمه، اینه که بعد ِ خوش اومدن باید چه کرد؟ اصلن جنس ِ زن چه خصوصیات لاینفکی داره؟ چرا یکی در پی ِ مغازله با هر کسیه، در حالی که دیگری حتی سر بالا نمیاره تو روی ِ پسری نگاه کنه؟ اینکه کدومشون درسته و کدوم نادرست؟ خوب مسلمن درستی هیچکدوم رو یقینن نمیتونم تشخیص بدم. اما اونچه برای ِ شخص ِ خودم اهمیت داره اینه که در مورد ِ اینها چه عکس العملی باید نشون داد. اونچه مسلمه اینه که نباید در لحظهی اول به قاضی برم و حکمی راجعبه اونا بدم. اما بالأخره نیازه که اونها رو بشناسم.
شاید بهم بگید: چرا نمی رم با یکی یا چندتاشون دوست بشم تا شناخت پیدا کنم؟ خوب رفتم. اما نتنها پیدا نکردم (یعنی اونقدری نبوده که راضیم کنه) بلکه بعضی اوقات از هر چی جنس ِ زن بود بدم اومد. در ثانی الآن دیگه از لحاظ ِ اخلاقی این کار رو درست نمیدونم. آخه بنظرم اینکه کسی رو سر ِ کار بذاری که چی میخوای اونرو بشناسی، یا اینکه ازش کام بجویی، یا هزار دلیل ِ بظاهر موجح دیگه کاری ِ حیوانی نه در شأن ِ یک انسان. منظورم این نیست که حتمن با نگاه ِ ازدواج بسمت ِ کسی بریم. و نه اینکه با نگاهی صرف عاشقانهی دمدمی. راستی با چه نگاهی باید بسمت ِ کسی رفت؟
شایدم بگید: اصلن نیازی نیست با کسی دوست بشم، همینکه خواهر و مادری دارم که جنسی مخالف با من دارند کافیه که راجع به زنها شناخت پیدا کنم. خوب منم میدونم، مخصوصن حالا که چند ماهیه با مادرم تنها زندگی میکنم، جوهرهی یک مادر رو بهتر درک میکنم. الآن بیشتر عاشقشم، هر چند خیلی کم راجع به مسائل ِ خودم باهاش حرف میزنم. هرچند چیزی از فلسفه نمیدونه. هرچند تابحال یه بارم نگفتم دوسش دارم. اما تله پاتیهای ِ منو اون، عشق ِ شیشهایش بهم، بخشش ِ بینهایتش، و … چی بگم که وصفی درست ازش باشه؟ اینها خصوصیات ِ کلی ِ همهی مادرهاست، و من هم قرار نیست با دختری باشم که مادرم باشه. قرار هم نیست خواهرم باشه. قراره همدم ِ هم باشیم.
تولستوی بخاطره دعوای ِ با زنش و از خونه بیرون زدن توی سرمای ِ سخت فوت شد. ناپلئون بخاطره ژوزفین ِ اشرافی معشوقش رو کنار زد و نهایتن با خیانت ِ خودش و زنش طلاق رو نصیب ِ خود کرد. برتراند راسل چهاربار در طی زندگیش ازدواج کرد. و هر ازدواج به محض ِ طلاق ِ زن ِ قبلیش بود. نیچه تمام ِ نظریهها و عشقش به فلسفه رو در قبال ِ حضور ِ معشوقهای که تا پایان ِ عمر اون رو ناکام گذاشت میفروشه. راستی چرا؟
خوب اونچه در حال ِ حاضر میشه گفت اینه که هیچ کدوم از اونها سعی نکردند راجع به مسئلهی زن تفکری در خور بکار ببرند. سع نکردند زن رو واقعن در لوای ِ یک انسانی که قراره در کناره انسان ِ دیگر زندگی کنه ببینند. انسانی از جنس ِ مخالف. جنس ِ دوم.
“جنس ِ دوم” کتابیست از سیمون دوبووار فیلسوف و نویسندهی فرانسوی که این کتابش رو نقطهی شروع ِ فمینیست میدونن. و حال شروع به خوندن ِ این کتاب ِ دو جلدی کردم، نه با این امید که به همهی سوالاتم پاسخ بده، بلکه با این امید که من رو وادار کنه تا مسائل ِ زنان رو با نگاه ِ یک زن به چالش بکشم و در موردشون بیشتر فکر کنم.
وقتی خود ِ یار نباشه، بوی ِ خوش ِ یار مرحمیست برای آفت ِ دل.
پی نوشت: قبلن نوید ِ آوردن ِ متنهایی صرف فلسفی و دینی و اخلاقی و … در این وبلاگ رو داده بودم. اما به چند دلیل با این کار موافق نیستم. یکی اینکه دیکته کردن ِ هر آنچه در کتابهاست در اینجا برای ِ من و شما لذتی رو در بر نداره. دوم اینکه خیلی وقت میبره. و نهایتن چون چیزی نیست که هدف ِ واقعیمه (نقاشی از خودم و چالشها و روزها وو …) پس اون حرفم رو پس میگیرم و امیدوارم عذر ِ من رو بابتش بپذیرید.
4 دیدگاه
دسامبر 1, 2008 در 5:05 ب.ظ (فیلسوفانه, پورتره در آینه)
چند ساعتی هست از تهران برگشتم و بعد از خوابی دو ساعته نشستم روی کتابی (کلیات ِ فلسفه/پاپکین) که چند وقتی هست شروع به خوندنش کردم. هوای ِ تهران خوب بود. یعنی یکی از دو خصوصیتی که نفرتم از تهران رو باعث می شد، (هوای ِ آلوده و شلوغی ِ زیاد) توش نبود. همین شد که بجای ِ اینکه دیروز بیام شمال، امروز اومدم. خواستم توی ِ دانشگاه یکم بگردم. یاد ِ گذشته. دیدار ِ دوستان. در کردن ِ خستگی و یه جورایی تنوع. آخه اینجا (توی ِ شمال) همش چپیدم توی ِ خونه و اغلب مشغول ِ خوندن ِ کتاب یا دیدن ِ فیلم یا رفتن توی ِ اینترنت و یکی دو روز ِ هفته هم برای ِ تدریس توی ِ دانشگاه آزاد صرف میشه.
همینکه الآن اومدم اینجا و دارم مینویسم راضی نیستم. چون می خوام هر چه سریعتر برگردم سر ِ کتاب. اما چیز هایی به ذهنم اومد که گفتم بنویسم بهتره. پس برای ِ اینکه به جفت ِ این تمایلاتم برسم حرفامو خلاصه میگم. راجع به مطالبی هم که می خونم بزودی در حیطه های ِ اخلاق و دین و فلسفه و داستان و … مطالبی رو می نویسم. هر چقدر که همه جانبه تر باشه و به اطمینان ِ بیشتری راجع بهشون برسم و حس بیشتری برای نوشتن داشته باشم بیشتر مینویسم. خصوصن که الآن بنظر میاد چند نفری هستن که این وبلاگ رو قابل دونستن برای خوندن. (که از همشون ممنونم)
بگذریم. گفتم داستان. یه جایی خوندم که « همه ی آدم ها برای ِ خودشون داستانی دارند. بعضی ها بیشتر و بعضی ها فقط یکی. » آره. واقعن همینطوره. همه ی ما برای ِ خودمون داستانی داریم. داستان ِ عاشقیمون یا دلسردیمون. خوش خلقیمون یا بدجنسیمون. فقر یا ثروتمون. شغل یا بیکاریمون. فلسفه ی زندگیمون. همه و همه داستانند. برای ِ من اگه بخوام دقت کنم روی ِ تک تک ِ لحظه های زندگیم، همش داستانه. اگه ” رویای فالیزی ” یا ” دقیقه ها ” رو خونده باشید، می دونید من چه می گم. ازین دست سوژه ها برای ِ نوشتن ِ داستان خیلی زیاد برام پیش میاد. ولی اونچه که برام مهمه اینه که راهی رو برم و حرفی رو بزنم که اول از همه روشنایی راه و زندگی ِ خودم و بعد ازون دیگران باشه.
میگن ادبیات رسالت نداره. این بحثی بود که اخیرن بین ِ من و یکی از اعضای ِ گروهی توی نت شده بود و قسمت کوچیکی ازون رو قبلن تحت ِ عنوان ِ “منشور ِ هنر” آورده بودم. اونجا به این نتیجه رسیدیم که ادبیات رسالت نداره. یعنی قرار نیست که راهی رو به کسی نشون بده. ولی این حرف رو با این دیدگاه پذیرفتم که خود ِ ادبیات فقط زبانی شیوا و سبکی برای ِ انتقال ِ حرف ِ گوینده (نویسنده) به مخاطب هست. اما برای ِ شخص ِ من که ادبیات رو بخدمت ِ فلسفه یا شناختم از هستی می گیرم، این حرف صادق نیست. ماکسیم گورکی میگه: ” مهم چی نوشتنه نه چگونه نوشتن. نویسنده کسیه که پرچمدار ِ ملته نه دنباله روی ِ اونها” . اما لزومن این پرچم مقصد رو نشون نمیده، ممکنه راه رو نشون بده، که حتی دو راهی هم داشته باشه و انتخاب با خود ِ خوانندست.
الآن مد شده که همه از حسیات ِ درون ِ خودشون بنویسن. کاری که منم ازش مستثنی نبودم. اما بعضی اوقات خود ِ حس های ِ ما به ما دروغ میگه. مثلن خطایی که اغلب در دید یا شنوایی داریم، یا همینکه ما فقط یک محدوده از طول ِ موج ِ مشخصی رو میتونیم ببینیم نشون ازینه که واقعیت یا حقیقت اشیاء و دنیای ِ پیرامون رو نمیتونیم دقیقن حس کنیم. حال اگر این رو تعمیم بدیم به دنیای ِ درونمون، درسته که دقیقن همون چیزایی رو که حس میکنیم مینویسیم. اما آیا اون چیزیرو که حس میکنیم درست و واقعیه؟ آیا اونی که این رو میخونه هیچ تأثیری ازین متن نمیگیره؟ خیلیها میگن: خوب بگیره چه اهمیتی داره؟! حتی بعضی ها کلی باد به غبغب میندازن که تونستن کلی آدم رو بسمت ِ خودشون بکشونن. اما این شهرته نه حقیقت. نه چیزی که من بدنبالشم. چون اگه بدنبالش بودم جای عاشق ِ نویسنده بودن عاشق ِ فوتبالیستی یا سیاستمداری می شدم. اما نه این، نه شهوت نه ثروت چیزهایی نیستند که بدنبالشم. ممکنه کسی بگه: آب در کوزه و شما دور ِ جهان می گردی؟ یعنی شاید حقیقت همین هاست. اما مطمئنن نیست. اینها حقیقتِ محض نیستند. اما نردبانی برای ِ حقیقت میتونن باشن. همونطور که غذا میخوریم تا زنده بمونیم،اما اگه زندگی کنیم که فقط غذا تهیه کنیم، اونوقت کدوم عقل ِ سالمی این رو میپذیره؟ ما موجودات ِ متفکر که با حیوان فرق داریم، نباید حقیقت رو زندگی ِ حیوونی بدونیم. شاید بگید اه اه. حرفای ِ تکراری. میدونم، اونقدر در ِ گوش ِ ما ازین قسم حرفهای ِ بیعمل که فقط خطا کاریهامونو توجیح میکنه، که فقط باد به غبغب میندازه، زدند که کلن شرطیمون کرده و هرچی ازین جور حرفاست رو مزخرف ِ محض میدونیم. اما باید بگم من یکی میخوام محتاط باشم. نمی خوام توی ِ این چند صبا زندگیم، عین ِ کبک سرمو بذارم توی برف و نبینم که مولانا چه گفته، که روانشناسی امروز که فلاسفه بزرگ که ادیان ِ بزرگ چی گفتند. باید از بین ِ اینها انتخاب کنم. اما اینم میدونم که هر چی میخونم و هر چی میبینم عین ِ مطالبی که روی ِ کاستی ضبط میشه بخشی از مطالب ِ قبلی رو پاک میکنه. پس باید بصورت ِ موضوعی تحقیقاتمو از یه جایی به بعد شروع کنم. پس انتخابم اینطور نیست که برای ِ مدتها هر چی دستم اومد بخونم و یه روز پاشمو از بینشون انتخابی بکنم. هر روز یا شایدم هر لحظه یک انتخاب رو دارم که ممکنه انتخاب ِ بعدیش اونرو نقض کنه یا شایدم بر پایه اون صورت بگیره ( که بخاطره دلیل ِ دوم باید مراقب ِ انتخاب ها بود و بیگدار به آب نزد. شاید قبل از انتخاب ِ راه رفتن در یک مسیری نیاز باشه که ایستادن رو انتخاب کنیم تا کمی راجع به انتخاب ِ بعدیمون فکر کنیم و با اطمینان ِ بیشتری قدم برداریم). بنابراین درخت ِ کمالی که طرح می کنم، به آب ِ مطالعه، نور ِ تعقل، خاک ِ عمل نیاز داره تا میوه ای بده کاملن انسانی و درخور ِ شأنش.
ازین حرفا نتیجه میگیریم که یا باید مطمئن بود و نوشت (اطمینان تا درصدی بالا (نه صد در صد) در مورده دیگران و تقریبن صد در صد در مورده خودمون)، یا اینکه اگر مطمئن نیستیم و می خوایم حتمن بنویسیم (حالا بنا به هر دلیلی) عدم ِ اطمینانمون رو توی ِ نوشتمون بگیم. ممکنه به من خرده بگیرید که: تو همیشه از نسبیت حرف میزدی. چطور شد الآن داری از اطمینان میگی؟ باید بگم درسته که به نسبیت اعتقاد دارم، اما همین باعث میشه به بعضی گفتهها که هیچ توجیح خارجی (اجتماعی) یا ریاضی (عقلی) یا متافیزیکی (وحی) ندارند توجه نکنم. ممکنه کسی مثل ِ دکارت بگه آقا همین سه تایی که گفتی از کجا معلوم مقیاس های ِ درستی باشند؟ خوب باید بگم همهی اینها رو واقعن (حداقل الآن) نمی تونم تک تک اثبات کنم. اما مثل ِ دکارت نمیام از اول هر چی هست و نیست رو نمره ی صفر بهش بدم. اون به همه چیز صفر داد. حتی به وجود ِ خودش. بعد گفت: “من فکر می کنم پس من هستم”. اما از کجا معلوم که اون فکر می کرد؟ اصلن اون از فکر کردن چه تعریفی داشت؟ اگر فکر کردن رو بنظم در آوردن ِ بی نظمیها میدونست، اونوقت باید پرسید پس وجود یعنی دخل و تصرف در بی نظمی؟ پس حیوونی که منشأ تصرف واقع میشه متفکر تر از ماست و وجودش مسلم تر از ما. نظمی که ما پیدا می کنیم در خودِ بی نظمی هست و ما فقط کشفش می کنیم. دیگر اینکه دیوانه ای که کلن عقلش مختله آیا وجود نداره؟ شاید مشکلی که دکارت با وجود داشتن ِ خودش داشت این بود که تعریفش از “وجود” ایراد داشت. درسته که “وجود” با ” موجود” فرق داره و هر چه موجود هست و ما می بینیم و می شنویم رو نمی تونیم بگیم که وجودشون و هستیشون هم همینهاست. اما این بنا نمیشه که ما بگیم اونچه موجود هست وجود نداره. همینکه اون موجوده دلیل بر وجودشه. اگر وجودی نداشت پس چرا موجوده؟ پس اینجا گفتهی دکارت دچار ِ چالش میشه.
اونچه در فلسفهی جدید داریم هم همین هاست. فلسفه ایه “تحلیلی” که میاد به تحلیل ِ تک تک ِ عبارات ِ فلاسفه ی کلاسیک می پردازه. “فلسفهی تحلیلی” نمیاد از همون اول همه چیز رو رد کنه ( البته تا جایی که مطلعم، و هنوز مطمئن نیستم ) بلکه اقلن بهش نمرهی دَه رو میده تا اون رو قابل و لایق ِ تحلیل بدونه، بعد میاد بر مبناهای ِ اساسی ِ دیگری اون رو اثبات می کنه که یا درسته یا غلط، یا بسمت ِ بیست میره یا بسمت ِ صفر. نمیخوام از اصول ِ منطق براتون بگم. ولی اینو باید بگم که ازین حرفام نتیجه نگیرید که فلسفه (عین ِ علم) بر پیشفرضهایی استواره. نه. فلسفه حتی پیشفرضها رو هم تحلیل میکنه. ولی پیشفرض ِ دیگری میگیره که پیشفرضهای گفتهی مورده تحلیل میتونن درست باشند، مگر اینکه خلافش ثابت بشه؛ و یا نمی تونن کاملن درست باشند مگر اینکه درستیشون بر ما ثابت بشه. و ملاک ِ این درستی و نادرستی گهگاه در خود ِ اون سوژه ی مورد ِ تحلیل نهفتست، یا در جایی دیگر که قبلن بر ما اثبات شده بود.
برگردیم سر ِ حرفمون راجع به داستان نویسی. گفتم سوژه زیاده، طریقهی نوشتن رو هم دست و پا شکسته میدونم چطوریه یا اینکه چطور میشه آموخت. اما همه چیز رو نمیتونم بنویسم، یا اگر مینویسم علنی نمیتونم بکنم. چون ممکنه زندگی بعضی از شماها رو جهتی خلاف بده که این برام مسئولیت ِ سختیه. درسته که آدمها باید آزاد باشند و بر مبنای ِ آزادیشون انتخاب کنند. ولی اگه ریز نگاه کنیم هیچ وقت نمیتونیم کاملن آزاد فکر کنیم، و کاملن آزاد انتخاب کنیم و در آخر کاملن آزاد عمل کنیم. دلیل زیاده، که شاید در پست های ِ بعدی راجع بهشون حرف بزنم. اما اونچه تأکید ِ منه اینه که نوشتهای رو اینجا یا هر جای ِ دیگری بیارم، که این پیششرط رو داشته باشه. یعنی به طرفم اختیار بده، تا انتخاب کنه. تا نقد کنه، و نقد بشه. تا خودش رو توی ِ شخصیتهای داستان یا حرف های ِ نوشتم پیدا کنه. و خودش قضاوت کنه نه من. بزرگترین خواستهام اینه که چیزی بنویسم که خودم و خودش رو به فکر وادار کنه. مثل ِ همین چیزهایی که اینجا گفتم. من رسول نیستم، دلقک هم نیستم. فقط یک ظرف ِ انسانی زاده شدم که میخواد در کنار ِ انسان های ِ دیگه حرف بزنه، فکر کنه، راه بره، و نهایتن به علم و آگاهی ای برسه درخوره شأنش و ظرف رو بزرگتر و پرتر از انسانیت کنه، نه بیشتر و نه کمتر در قیاس با دیگران، بلکه بیشتر و بزرگتر برای ِ خودش تا عمر بهش اجازه میده.
3 دیدگاه