کابوس

tumblr_ksqt17ZQ4C1qz70hao1_500

{سوت قطار… مکرر و ممتد }

{ زنگ در… مکرر و ممتد}

جلوی آینه ایستاده، صورتش خیس است، نمی داند چطور خوش آمد بگوید. با پنبه صورتش را خشک می کند، کمی پودر می زند و از درون آینه در را می بیند که… { قیژ در…}

نگاهش با نگاه مرد گره خورد. مردی با کلاه لبه دار و بارانی خاکستری به تن

{تیک… تاک…تیک تاک}

-  بیا بشین اینجا

-  نه وقت ندارم. قطار یه ساعت دیگه راه میوفته. چمدونم آمادست؟

-  … اوهوم… اونجاست

قطار تکان سختی خورد. {آه…} سرما و لرزه ای در پیشانی اش خانه کرد. چشم گشود. پلک هایش سنگین اند. سرش را چرخاند. سرخ است… چرم روبرویی… سرخ عین ِ …

{ باممم…}

دایره ای از خون زیر موهای ژولیده و سیاه مرد بزرگ و بزرگتر می شود. صورتش خیس است و سرمایی در تمام تنش رخنه کرد. زانوهایش کرخت شدند و با چهار پایه ای که دستش بود روی زمین ولو شد…

{ تیک… تاک… تیک تاک…}

با رعشه ای که در دستش داشت بارانی مرد را گرفت. می خواست دست در جیبش ببرد. نتوانست. رعشه سنگین بود. بارانی را از تن مرد کند. طنابی به دورش کشید. مطمئن بود درون بارانی است

- خانم… خانم… بلیطتون؟

چشم گشود. سرش را چرخاند. صورتش خیس است. فقط پاهای مأمور را می بیند که کنار بارانی عَلَم شده اند. دست برد به بارانی. طناب به دورش پیله ای را می مانست. دستش رمق نداشت اما زور زد. طناب باز شد. بارانی افتاد کف قطار. خم شد. چشمش افتاد به یقه که تا نیمه سرخ است. رعشه به تمام وجودش افتاد. سایه اش را روی بارانی انداخت. بارانی را به آغوش کشید. دست در جیبش برد و کیفی را بیرون آورد. با دستپاچگی همه جایش را گشت اما …

- با من بیاید خانم

بلند شد. صورت و دست هایش به رنگ صندلی شدند. بارانی را محکم در آغوش گرفت. چند قدم پشت مأمور رفت. که چشمش سیاهی رفت و…

{ باممم…}

سبز مخملی

1246506031

- این همون خونه ست؟

نازی با دو دستش اضافه ی دامنش را به پشت انداخت و نشست

- زیباست مگه نه؟

ماکان که یک چشمش به نازی بود چشم دیگرش به خانه
حال هر دو چشمش به جایی در آشپزخانه ثابت ماند
به نظرش آمد کابینت ها برنگی که نازی خواسته بود نیستند
لرزه ای به تنش افتاد
چکه ای از پیشانی اش به زمین کوفت
و مردد سرش را چرخاند تا ببیند نازی
حواسش هست؟

نازی
چشم بسته
دستی روی دست دیگر
سرش کمی رو به جلو خم شده
با لب هایی جمع شده
چشم به ساعتی دوخته است
که تیک تاکش صدا نداشت

پاهای پسرک کرخت شدند
زانو زد
چشم بست
و لبش را در کنار لب دخترک لنگر انداخت

در حالی که در دل تکرار کنان می گفت:
” تو زیباترینی “

سقوط

13_ants-can-move-even-a-mighty-mountain

روی قله ی کوه ایستاده

و به حرکت ابرها نگاه می کند

انگار که بر روی ابرها قدم می زند.

ناگهان باد و بوران گرفت و صاعقه زد.

آنچنان که او را از جایش کند.

نگاهش ثابت به زمین است و پایش در هوا.

و مردمی را می بیند که چون مورچه ها زمین را می کاوند.

همیشه همینطوری بودند، اما این بار

نمی دانست مسخره ش کند یا آرزویش باشد.

مورچه هایی که با سقوط نمی میرند

اما او دارد مرگ را می بوسد.

ظهر روز آفتابی، زیر سایه ی درخت

pU1p3ehaPppov7xnXHZMjdtUo1_500

-چقدر دیگه مونده؟

- صبر داشته باش آقای شاعر

(انگار خیلی خسته ش کردم. نباید مجبورش می کردم پرترش رو بکشم. ولی اون موقع که نیست چی؟ وقتی دلم بدجور هواشو می کنه؟

کاش همیشه پیشم بودی. خدا اون روز رو نیاره که بخوای ازم جدا شی.

نکنه ازم خسته شی! الآن تمومش می کنم،

هوف، انگار دارن تو دلم رخت میشورن، باید تندی تمومش کنم)

(ماندم چه در من دیده ای
که اینگونه ولع داری
بر کاغذش نقش کنی

تو که خود نقطه ی عطف زیبایی هایی!

چشم هایت، وقتی می آیند و می روند…

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی

حضورت نیز مغناطیسی را ساطع می شود
که با تمام ذرات وجودم در هم می آمیزد
و لغت را در گذر گاه گلو محو می کند

چگونه می توانم صبر کنم وقتی ذره ذره ی تنم تو را می طلبند؟
نه، باور ندارم
این صبر من نیست که مرا خشک کرده است
این طلسم حضورت است )

- تموم شد. حالا دیگه آزادی

(خدا کنه فقط خوشت بیاد)

- …

- چرا ساکتی؟ نمی خوای ببینیش؟

(یعنی داره به چی فکر می کنه؟ کاش با صدای بلند فکر می کردی، تا بتونم بهترین باشم.)

- چرا می خوام

(اما…
دلم می خواهد تو را به نظاره بنشینم،
چشمی که تو را ببیند تار می شود و
دیگر هیچ جز تو نمی تواند دید)

- چطوره؟

( میدونم، ازش بر نیومدم، انگار خدا درش حلول کرده، خدا رو که نمیشه کشید)

= سلام، شماهام دیگه شورشو در آوردین. کلاس شروع شده ها، نکنه می خواین فرش قرمز بندازن براتون که تشریف بیارید؟

- کم کم داشتیم میومدیم.

- بومتو بده من نگه میدارم.

- مگه تو نمی آی؟

- یادِت رفته هفته­ی پیش حذف شدم؟

(وقتی مات ِ تو بودم؟
مگر می شود جایی که تو هستی گوش به جفنگ کسی سپرد؟)

- پس منم نمی رم

(اینطوری بهتره، باید همیشه پیش هم بمونیم)

= شما دو تا دیوونه اید بخدا، من برم، خدافظ.

(اینم عین یه جوکه،
یه لحظه لبخند میاره رو لبتو
بعد همه چی از یادت میره)

- می خوام واسه این لبخندت یه شعر بگم، گوش کن:

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی.

تَه ِ دنیا

4b9cc7c24a7aed39acc62148988e05f762662746_m

- ژوزف به چی زل زدی؟

-انگار دنیا ته ندارد.

-چی میگی؟ باز فیلسوف شدی؟

- …

- ژوزف؟ بیا پیشم، باید برم خونه، اما …

- …

- ژوزف، حواست هست چی میگم؟

سرش را چرخاند، تمام صورتش خیس است و برق می زند. در بالکن را به پشت بست و به آن تکیه داد. اما چشم هایش مات ِ نقش های لوزی روی فرش بودند.

- چرا رنگت پریده؟ چی شده؟ بیرون چی دیدی؟ بزار ببینم

چشم های ژوزف قرمز هستند و خیس. و بر پاهای نیمه لخت نیل قفل شده اند.

- بیا کنار، ژوزف، بهت می گم بیا کنار

ژوزف خودش را کنار کشید و نیل در را باز کرد.

دقایقی گذشت و ژوزف مات لوزی ها به دیوار تکیه داده است. ناگهان با صدای بهم خوردن در سرش را چرخاند و به بالکن چشم دوخت. بالکن خالی بود.

قدمی گرفت و پا گذاشت به بالکن. با دست نرده را اهرم کرد و سرش را از خط نرده بیرون داد. با چشم هایی که ثابت بودند و زمزمه ای که می گفت:

-دنیا ته ندارد.