
{سوت قطار… مکرر و ممتد }
{ زنگ در… مکرر و ممتد}
جلوی آینه ایستاده، صورتش خیس است، نمی داند چطور خوش آمد بگوید. با پنبه صورتش را خشک می کند، کمی پودر می زند و از درون آینه در را می بیند که… { قیژ در…}
نگاهش با نگاه مرد گره خورد. مردی با کلاه لبه دار و بارانی خاکستری به تن
{تیک… تاک…تیک تاک}
- بیا بشین اینجا
- نه وقت ندارم. قطار یه ساعت دیگه راه میوفته. چمدونم آمادست؟
- … اوهوم… اونجاست
قطار تکان سختی خورد. {آه…} سرما و لرزه ای در پیشانی اش خانه کرد. چشم گشود. پلک هایش سنگین اند. سرش را چرخاند. سرخ است… چرم روبرویی… سرخ عین ِ …
{ باممم…}
دایره ای از خون زیر موهای ژولیده و سیاه مرد بزرگ و بزرگتر می شود. صورتش خیس است و سرمایی در تمام تنش رخنه کرد. زانوهایش کرخت شدند و با چهار پایه ای که دستش بود روی زمین ولو شد…
{ تیک… تاک… تیک تاک…}
با رعشه ای که در دستش داشت بارانی مرد را گرفت. می خواست دست در جیبش ببرد. نتوانست. رعشه سنگین بود. بارانی را از تن مرد کند. طنابی به دورش کشید. مطمئن بود درون بارانی است
- خانم… خانم… بلیطتون؟
چشم گشود. سرش را چرخاند. صورتش خیس است. فقط پاهای مأمور را می بیند که کنار بارانی عَلَم شده اند. دست برد به بارانی. طناب به دورش پیله ای را می مانست. دستش رمق نداشت اما زور زد. طناب باز شد. بارانی افتاد کف قطار. خم شد. چشمش افتاد به یقه که تا نیمه سرخ است. رعشه به تمام وجودش افتاد. سایه اش را روی بارانی انداخت. بارانی را به آغوش کشید. دست در جیبش برد و کیفی را بیرون آورد. با دستپاچگی همه جایش را گشت اما …
- با من بیاید خانم
بلند شد. صورت و دست هایش به رنگ صندلی شدند. بارانی را محکم در آغوش گرفت. چند قدم پشت مأمور رفت. که چشمش سیاهی رفت و…
{ باممم…}



