
-چقدر دیگه مونده؟
- صبر داشته باش آقای شاعر
(انگار خیلی خسته ش کردم. نباید مجبورش می کردم پرترش رو بکشم. ولی اون موقع که نیست چی؟ وقتی دلم بدجور هواشو می کنه؟
کاش همیشه پیشم بودی. خدا اون روز رو نیاره که بخوای ازم جدا شی.
نکنه ازم خسته شی! الآن تمومش می کنم،
هوف، انگار دارن تو دلم رخت میشورن، باید تندی تمومش کنم)
(ماندم چه در من دیده ای
که اینگونه ولع داری
بر کاغذش نقش کنی
تو که خود نقطه ی عطف زیبایی هایی!
چشم هایت، وقتی می آیند و می روند…
و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…
انگار که تیپایی ست به تمام هستی
حضورت نیز مغناطیسی را ساطع می شود
که با تمام ذرات وجودم در هم می آمیزد
و لغت را در گذر گاه گلو محو می کند
چگونه می توانم صبر کنم وقتی ذره ذره ی تنم تو را می طلبند؟
نه، باور ندارم
این صبر من نیست که مرا خشک کرده است
این طلسم حضورت است )
- تموم شد. حالا دیگه آزادی
(خدا کنه فقط خوشت بیاد)
- …
- چرا ساکتی؟ نمی خوای ببینیش؟
(یعنی داره به چی فکر می کنه؟ کاش با صدای بلند فکر می کردی، تا بتونم بهترین باشم.)
- چرا می خوام
(اما…
دلم می خواهد تو را به نظاره بنشینم،
چشمی که تو را ببیند تار می شود و
دیگر هیچ جز تو نمی تواند دید)
- چطوره؟
( میدونم، ازش بر نیومدم، انگار خدا درش حلول کرده، خدا رو که نمیشه کشید)
= سلام، شماهام دیگه شورشو در آوردین. کلاس شروع شده ها، نکنه می خواین فرش قرمز بندازن براتون که تشریف بیارید؟
- کم کم داشتیم میومدیم.
- بومتو بده من نگه میدارم.
- مگه تو نمی آی؟
- یادِت رفته هفتهی پیش حذف شدم؟
(وقتی مات ِ تو بودم؟
مگر می شود جایی که تو هستی گوش به جفنگ کسی سپرد؟)
- پس منم نمی رم
(اینطوری بهتره، باید همیشه پیش هم بمونیم)
= شما دو تا دیوونه اید بخدا، من برم، خدافظ.
(اینم عین یه جوکه،
یه لحظه لبخند میاره رو لبتو
بعد همه چی از یادت میره)
- می خوام واسه این لبخندت یه شعر بگم، گوش کن:
و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…
انگار که تیپایی ست به تمام هستی.