سلاخی

هورا می کشیدند
به بلندایی بالاتر از سقف

همه جایش تاریک

سوسوی شمعی اما
می بارید از کناره ها

هورا می کشیدند

و قلاده ای بر گردنشان آویزان
بیتی بر آن نبشته
و کسی که بیت ها را ثبت می کرد

چشم دوختم
مات بودم

زمزمه ای می گفت:
چقدر شاعر؟
دلهره ای می گفت:
چه می شود شعر؟

شاعران صف کشیدند
روی زانو
سر فرود آورده
مشغول به میان پای پاییدن

و کسی در آن جلوتر
سیخ داغی در دست
به بی رحمی
بر گردنشان می مالید

و بیتی که می افتاد
بی نشان و بی رد پایی

هورا می کشیدند

گله گاهی رم می کرد
چوپان هوار می کرد
سگی هاپ هاپ می کرد
و جمعی که بلند، به به می کرد

مجلس سر آمد و چراغ روشن شد
ناله هایی هویدا شد
از همین نزدیکی
زیر پای همهمه
زیر پوست هنر و ادب دانی:

شاعران شهره ی آفاق شدند
شعرشان نعل بر اسبان شدند
آبرو گر رود چون آب بمان
که حقایق قاب  سر خار شدند

عروسک کوکی

- چه شده؟

- …

- امشب خیلی عجیبی، تو که این روزها بهترینی…

- دلم تنگ است

- تنگ؟… تنگ چه؟

- می ترسم… می ترسم بگویم

- چرا آخر؟

- می ترسم اگر بگویم مرا ترک کنی

- آخر چرا؟

- آخر دلم برای تنهایی تنگ شده است

- گیجم کردی… آخر… اگر دلت تنهایی می خواهد، پس… پس چرا از آن می ترسی؟

- نمی دانم، انگار چیزی در من با تو در جنگ است و چیزی دیگر برای تو می جنگد

- …

- …

- می دانم، همیشه هرگاه خواستی آمدم، و هرگاه نخواستی رفتم. این بار هم عین همیشه…

- دلم کویر می خواهد، اما نه با تشنگی… دلم سکوت می خواهد اما نه با مرگ… دلم تنهایی می خواهد اما نه با نبودنت

- می خواهی نوازشت کنم؟

- می خواهم ببوسمت

- …

- …

- چرا اشک؟

- نپرس، دیگر نپرس

- …

- …

بندواره

Ribbon-Glide

معتقدم نوشته های ادبی را بدون شناخت از نگارنده نمی شود شناخت. از این روی می خواهم کمی از روزهایم بگویم.

این روزها دستم بند است، بند های جورواجور، بندهای رنگ و وارنگ.

روزی آبی با زبان انگلیسی. روزی زرد با پروژه ی درد. روزی سبز با کلاس فلسفه، روزی سفید با کوله بار دغدغه.

و این روزها می گذرند. و در هر رنگ باختن روز بند نیز رنگ می بازد. و… روز از نو و رنگ از نو.

اما من می خواهم نقاشی کنم، بنویسم. می خواهم طراحی کنم، بیاموزم. و این… کاغذ سفید می خواهد، نه بند سفید.

نوشتن رهایی می خواهد. نوشتن، خواندن می خواهد، شنیدن می خواهد، دیدن می خواهد. نوشتن پای رفتن می خواهد نه پای در بند، نه پای ماندن.

اما… اما انگار بی بند نمی توان رفت. بی بند نمی توان ولع داشت. نمی توان دل خوش بود. اما انگار، دلم برات است، به آینده، به روزی از روزها که در راه است… گویی او خود دست دراز کرده تا بکشاند مرا… شاید پاره کند بند را، شاید هم بگشاید گره اش را…

هر آنچه هست، گویی دیگر بند نیست، خاطره ای از بند است با قلمی در دست.

آلبوم فیواِل

کاری رو که می خونید داستانیه از کتاب (Bliss: and Other Stories (1923 اثر کاترین مانسفیلد که بر حسب اتفاق خوندم و چون به دل نشست ترجمه ش کردم تا در این لذت با هم شریک شیم. خدا رو چه دیدید، شاید این داستان نقطه شروعی بود برای ترجمه های بعدی.

——————————————————————————————————

پسریه واقعن استثنایی. و خیلی خجالتی. و اینکه مطلقن هیچ حرفی نداره باهات بزنه. وقتی هم که میاد تو اتاق کارت حتی نمیدونه کِی برگرده، همینطور بست میشینه یه جا، اونقدر رو اعصابه که دلت میخواد جیغ بکشی، یا مثلن یه چیه گنده رو بندازی سمتش. عاقبت همه وجودش سرخ میشه، عین همیشه، عین یه لاک پشت جزغاله. با این همه عجیب اینه که تو نگاه اول کلی دلتو می بره. اینو من نمی گم، همه می گن. اگه غروبی مسیرت به کافی شاپ خورد می بینیش نشسته یه گوشه با یه لیوان قهوه جلوش. با تی شرت استرچ آبی به تن و جاکت خاکستری فلانل روش. وقتی به این تی شرت آبی و جاکت خاکستری آستین کوتاش نگاه می کنی انگار می کنی یه پسر بچه ست که داره میره لب دریا. انگاری جلدی پا شده وو لباس شب تنش رو با قاب عکس مادرش بغچه کرده، بسته ته چوبدستیش بعد زده تو دل شب و غرق سیاهی شده… یا حتی یه بارم کنار بارانداز تو مسیرش بسمت کشتی سکندری خورد و…

موهاش کوتاست، چشاش خاکستری با مژه هایی بلند، گونه هاش سفید، دهنش و ابروش شمایلی داره که انگار داره زور می زنه جلو گریه ش رو بگیره… چطور کسی میتونه جلوی اینا رو پا بمونه؟ اوه، دل هر کسی تو نگاه اول به ضربان میوفته و… بله، انگار اینا کافی نبود، این حقه ی سرخ شدنش… هر دفه پیشخدمت کافی شاپ بهش نزدیک میشه، میشه عین یاقوت. انگاری انارو می شکافی و دونه های سرخشو جلو چشمات می گیری…

” اسمش چیه عزیزم؟ میشناسیش؟ “

” اوهوم، اسمش یان فرنچ و شغلش نقاش، خیلی خیلی باهوش، اینطور که اونا می گن. یکیشون می خواست عین مامان تر و خشکش کنه. ازش می پرسید: چند وقت یه بار از خونه نامه داره؟ پتو بقدر کافی داره؟ در روز چقدر شیر می خوره؟ اما خب یه بار که رفت کارگاهش تا ببینه لباساشو شسته یا نه… دم در، زیر ناودون… زینگ… زینگ… هرچند می تونست قسم بخوره که صدای نفساشو پشت در می شنید… اما… کار نکرد!”

یکی دیگه مصمم شد عاشقش کنه. ازش خواست بیاد کنارش بشینه، ” پسر” صداش کرد، بطرفش خم شد تا بتونه بوی عطر دلربایی رو که لای موهاش بود بشنفه، بازوشو گرفت و بهش گفت: ” زندگی چه حیرت انگیز می شه اگه کسی فقط شجاع باشه… ” و غروب اون روز رفت سمت کارگاه… زینگ… زینگ… اینم کار نکرد.

” اونچه واقعن یه پسر بیچاره می خواد هیجانه و بس” اینو سومی گفت. این شد که رفتند کاباره و کافی شاپ، با یه رقص کوچولو، یه جایی که میتونی آبمیوه ای نوش جان کنی با طعم تیز زردآلو، اما خیلی گرون… لیوانی بیست و هفت شیلینگ… همینکه بهش میگن شامپاین. یا یه جا دیگه، اوه اونقدر ترسناک که حتی نمیشه به زبون بیاری، انگار نشستی تو عمق هیبت تاریکی… جایی که یکی همیشه همین دیشبی تیر خورده و مرده. اما اون، موهاش سیخ نشد! یه بارم که خیلی مست کرده بود، جا اینکه شاد و ولو شه، رو صندلیش نشست، عین سنگ، با دو گوله ی سرخ رو گونه هاش. هرچند تو طول راه، وقتی داشتند بر می گشتند سمت خونه، حالش کاملن برگشت و اومد سر جاش، اما دهنش همچنان بسته موند. تا دم در کارگاه که اونجام زمزمه ای رو به در و پشت به دخترک گفت: ” شب بخیر” بعد هم در بسته شد… بازم نشد.

فقط خدا می دونه چن تا دختر دیگه رفتن سمتش – بخاطر حس مهربونی که درشون شعله داشت و داشت تموم وجودشون رو ذوب می کرد – اما خب عاقبت رهاش کردند. البته، هنوزم مجذوبش بودن، هنوزم به سناریوشون دعوت می شد، یا تو کافی شاپ باهاش حرف می زدن، اما همین بود و بس. وقتی کسی بازیگره، کسی که وقت نداره تا براحتی خرج کسی کنه که براش عین روز روشنه جواب نمیده، مغز خر نخورده که پی اش رو بگیره!

” بعلاوه من فکر می کنم، یعنی واقعن بنظر میاد یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست… مگه نه؟ بنظرم اونقدریم که مظلوم نمایی می کنه نیست، آخه چرا باس بیای پاریس وقتی می خوای عین آفتاب گردون وسط مزرعه باشی؟ آفتاب ببینی و دم بر نیاری!؟ نه من شکاک نیستم، اما…”

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

سبز مخملی

1246506031

- این همون خونه ست؟

نازی با دو دستش اضافه ی دامنش را به پشت انداخت و نشست

- زیباست مگه نه؟

ماکان که یک چشمش به نازی بود چشم دیگرش به خانه
حال هر دو چشمش به جایی در آشپزخانه ثابت ماند
به نظرش آمد کابینت ها برنگی که نازی خواسته بود نیستند
لرزه ای به تنش افتاد
چکه ای از پیشانی اش به زمین کوفت
و مردد سرش را چرخاند تا ببیند نازی
حواسش هست؟

نازی
چشم بسته
دستی روی دست دیگر
سرش کمی رو به جلو خم شده
با لب هایی جمع شده
چشم به ساعتی دوخته است
که تیک تاکش صدا نداشت

پاهای پسرک کرخت شدند
زانو زد
چشم بست
و لبش را در کنار لب دخترک لنگر انداخت

در حالی که در دل تکرار کنان می گفت:
” تو زیباترینی “

واژگونی واژگان

همیشه نوشتن از خود کاریه دشوار. همینکه مطمئن نیستی چیارو باید بنویسی و هم اینکه همه چیز رو نمیشه نوشت. بقولی نمیشه اعتراف کرد. چون تبعاتی داره که بقول امروزی ها هزینه برداره. برا همین اغلب با شعر یا داستان تحت لفافه حرف می زنم طوریکه هم تخلیه روانی شده باشم و هم اینکه مخاطب اونقدری که نباید و نشاید، نمی گیره. با همه ی این اوصاف اگه بخوام با خودم صادق باشم می بینم هیچ عایدی ای نداشتم جز گول زدن خودم. نه، به بیراهه نمی رم، این عین واقعیته. فروید و روانکاوی امروز همینو می گن، اصلن برای اینکه ببینیم چقدر با خودمون صادقیم کافیه خودمونو به چالش بکشیم بعد ببینیم کجاها همون کاریو کردیم که مدعیش بودیم؟ کجاها تونستیم اصلن ادعا کنیم؟ ادعا به عزمی، به توانایی ای، به تداعی آینده ای روشن.

وارد جنبه های اخلاقی بحث نمی شم، فقط می خوام دعوتتون کنم به کمی خودزنی لغوی. که به خودمون تشر بریم. و خب اول از خودم شروع می کنم. چرا که روزهایی رو سپری کردم که طفیلی محض بودند.

هرچند این میون با دمخوری اجتماعی بیشتر دوستانی پیدا کردم خوب و نیکو، اما ظنّم میگه اینم دوستی ای نیست که پایدار باشه. دوستی پایدار نیاز به صرف زمان انحصاری برای طرفمون داره، نیاز به حداقل تمرکزی که بتونه جلب اعتماد و جلب رضایت کنه. در غیر این صورت از دوستی جز نامی بی معنی و بی مصداق چیزی نمی مونه.

بله روز هام طفیلی بودند هرچند خیلی وقته که تا حدودی طفیلی اند. خیلی وقته جز چند بار و هر ازگاهی به ساعت نگاه نمی کنم. هرچند اغلب بعدش هم یادم میره ساعت چند بود.

اما با همه ی این اوصاف بر اساس نیازم گام برمی داشتم. این بار دلم دوستی می خواست. هرچند هنوز نمیشه گفت دوستی ایه قابل اتکا و هرچند از درست کردن کلسیون رفقا بر حذر بودم و به  تمرکز منتج به احترام بالا به دوستیم پایبند. اما سوای این ها سوال اصلی اینه که چطور میشه افسار این نیازهای لجام گسیخته رو بدست گرفت؟ چطور میشه به نیازت بگی باید فلان کارو بکنی؟ یا اینکه نباید این کارو بکنی؟

برای رسیدن به نتیجه ای روشن در وهله ی اول می خوام به واکاوی این لغت بپردازم. اینکه نیاز چیست؟ تعریف مصطلح و عرفیش اینه که بگیم خواسته ای که بر پایه ی کمبود یا نبود شکل گرفته باشه. منم به همین تکیه می کنم. بعد می پرسم اصلن اگه واژه ی نیاز در ادبیات نبود چه می کردیم؟ آیا اونوقت حرفی از حقوق خودمون می زدیم؟ مسلمن با این همه پراکندگی که در زبان و واژگان امروز می بینیم دور از ذهن نبود که واژه ای دیگر جایگزین این واژه بشه. چرا که ما همیشه دوست داشتیم به نوعی مسئولیت رو از خودمون دور کنیم. واژه ای که منتج میشه به تکلیف و وظیفه.

اما همونطور که می دونیم هم واژه ی نیاز رو در ادبیات داریم و هم مسئولیت. و نهایتن این ما هستیم که انتخاب می کنیم. انتخابی بر اساس ترس از تبعاتش ( بصورت رفتار های پرخاشگرانه و خلاف عرف یا طرد شدن اجتماعی و …) یا ترس از عذاب اخروی و عذاب وجدانی. و یا انتخابی بر اساس علاقه یا عادت ( حال به هر چیزی و اونقدر پراکنده که مولفه ای قابل استناد پیدا نمی کنم )  و نهایتن انتخابی بر اساس بی توجهی و باری به هر جهتی. مسلمن اونچه که از همه ی اینها نتیجه میشه محک زدن میزان قدرتمونه. و ارتقا یا زوال قدرتمون.

بر می گردم به تعریف نیاز: خواسته ای بر اساس کمبود یا نبود. کمبود در چی؟ لیست کامل نیاز هامون در هرم مزلو تا حدودی ذکر شده. اما باید بگم واژگانی که در این هرم اومده اونقدر کلی هستند که کمکی به نحوه ی تصمیم گیری نمی کنن. همین قدر کمک می کنند که بگن مسیر ما از رفع نیاز های مادی به سمت رفع نیاز های اولوهی پیش میره. که به همین مورد هم در اونجا شک کردیم و گفته بودیم که اینطور نیست. چون اجتماعات و فرهنگ های متفاوت نتایج متفاوتی میدن. برای همین بهتر اونه که انسان رو منفک از اجتماع تحت بررسی قرار بدیم و بگیم آدم های متفاوت نیاز های متفاوتی دارند. و این به خود شخص بر می گرده که نیاز هاش نوع خودش رو تشخیص بده.

بنابراین جای بازی با لغات، بهتره به خودمون، به صداقتمون، به آیندمون، تصمیماتمون و حتی به نحوه ی درست فکر کردن فکر کنیم و تصمیم بگیریم. بعد به واژگانی که بتونه براحتی ادای دین کنه در برابر تصمیممون.

چه بنویسیم؟ چگونه بنویسیم؟

متن زیر رو در مورد مقاله ای که اخیرا در روزنامه ی اعتماد اومده نوشتم. با خود مقاله که حساب کنیم سرجمع خیلی  طولانی میشه. پس پیشنهاد می کنم جفتشون رو ذخیره کنید و بگذارید سر فرصت بخونید.

———————————————————————————————————-

خب این مقاله با عینیت محض شروع شد و به انتزاع مطلق ختم شد. انگار نویسنده ی مقاله، که البته فردی فرامجرب بحساب می آید طرحواره ای از حرف هایش داشته که آمده جلوی خودش روی کاغذی همه را بهم ربط داده یا جاهایی را هم با سطرهای سفید باز گذاشته تا ما خودمان بیاندیشیم. گویی این متن عدم قطعیت در رساندن منظور را در پی داشته اما شاید ما سوادمان آنقدر نبوده که بخواهیم همه چیز را بفهمیم.

پاراگراف بالا در واقع تمثال اینست که آینه ای را جلوی یک نظریه بگیریم تا ببینم آیا نور ساطع شده از آن را که حال آینه به خودش برمی گرداند چون شیشه ای شفاف از خود عبور می دهد یا اینکه چون کاغذی باطله فی البداهه آتش می گیرد و زغالش می ماند؟

بنابراین با این فرضی که در پاراگراف اول گفته ام، که همه ی حرف های مد نظر نویسنده گفته نشد، حتی بعضی ها را خودش نتوانست ببیند به تحلیل این نوشته می پردازم.

در مکتب کلاسیک مورد اشاره ی آقای بی نیاز همونطور که خودشان گفتند وحدت حقیقت (یا موضوع) و وحدت زمان برای رسیدن به وحدت نخست را شاهدیم. دلایلش هم چنین است که در زمان های دراز وقایع متعددی رخ می دهد که بازگویی آن ها هم به صفحات بیشتری نیاز دارد و هم خواه ناخواه از حقیقت دور می شود چرا که ما واقعن اطمینان نداریم که در زمانی طولانی آیا حقایقی چند می تواند رخ دهد؟

اما به این حداقل مطمئینیم که در زمانی کوتاه بیش از یک واقعه نمی تواند رخ دهد. گفتم واقعه، آیا متن کلاسیک محصور است به وقایعی که ما عادت داریم هر روز ببینیم؟ آیا همه ی آنچه هر روز می بینیم در این مکتب می توان نوشت؟ آیا در ممکنات محصوریم؟ در حقایقی واقعی؟ یا آنچه را باید نوشت؟ آنچه که از نظر اخلاقی آموزنده هست، از نظر زیبایی شناسی ماندگار است، مطابق با عرف انسانی نه حیوانی یا جمادی و جمودی است. این ها قاعدی هستند که در این نوع ادبیات وجود دارند تا ما را مجاب به اطاعت کنند. در اینجا تخیل در گفتن آنچیزی سعی دارد که پیش از این گفته شده بود ولی حالا قرار است با توجه به عرفی جدید با لغاتی جدید گفته شود. انگار که لغات خود ارابه ای باشند بر مرکب زمان. و نو به نو ارابه ها در سایش با مکان و شرایط عوض می شوند. اما مرکب ارزش ها یا مفاهیمی که قرار است گفته شود تا ابدیت می تازد. مرکب هایی که روزگاری با زبان قدما متولد شده بودند و حال با لغات و عبارات و تصاویر جدید قرار است آبشخور دنیای جدید باشند.

اما دنیای جدید نه انست که از آن انتظار می رود بلکه همه ی قواعد را پس می زند و در تهوعی به بیرون می ریزد و به همان لغات و تصاویر و رخداد های بیرونی بسنده می کند و هیچ جز این نمی خواهد که حرف بزند تا شاید لحظه ای از درد ندانستن خود بکاهد. او می گوید می دانستی من این ها را می دانم؟ و مخاطبش می گوید: آری میدانستم، حتی آن هایی را که به زبان نیاوردی را نیز می دانم. اما کاش به زبان می آوردی چون من احساس می کنم بیشتر از آن میدانم که تو فکر می کنی میدانی. و احتمالش را می دهم که اصلن چیزی از تو ندانم. اما چگونه چنین تناقضی میتواند رخ دهد؟

تناقض…؟ او می گوید تناقض برایم نامفهوم است. همه چیز هستند و هیچ چیز نیست. به همین راحتی، آنوقت همه چیز که هستند نمی توانند با هم تناقض داشته باشند تنها می توانند با هیچ تناقض داشته باشند که آن هم نیست. او می گوید من از چشم بیزارم، اما دنیایش را چشم های کوچک کودکی اش، چشم های روشن جوانی اش، و چشم های نیمه باز سالمندی اش می سازند. او می گوید من نمی دانم، چون اگر میدانستم، توأم باید همان را میدانستی. او در دنیای تناقضات برای اینکه به اعتقادی برسد، می گوید تناقض اصلن وجود ندارد. یا چون تناقض هست اعتقادی وجود ندارد یا اینکه اعتقادات همه محترم هستند و ممکن است همه درست باشند. او این بار به سوال حمله کرده نه اینکه جویای پاسخی باشد. در این ادبیات ترس از آن می رود که خواننده تنها بصرف وقت کشی، یا درگیری کاذب ذهنی و یا قمپژ در کردن جلوی این و آن به خواندن دست بزند. اینجا اخلاق و یادگیری می میرد و جایش را ذهنی فعاله و خلاقه گو حال حتی خلافه گو می گیرد.
بنابراین این نوع ادبیات که عدم قطعیت را پیشه می کند تا زمانی که در دل خود قطعیتی نداشته باشد نمی تواند موفقیتی کسب کند. هرچند اگر موفقیت را در خواهان داشتن خلاصه کنیم یا بعبارت دیگر بصرف داشتن خواننده های فراوان، او می تواند مدعی کامیابی باشد اما در واقع شکست خورده است چون چیزی دیگر را مدعی بود که حال تحقق نبخشیده. او می گوید من در متن خود عدم قطعیت را پیشه کرده ام. اما نوشتارش پر است از اعتقاداتش. این تناقض نیست؟ اما تناقض چون برایش بی معناست پس سوال نامربوط است. دیگر اینکه او می گوید اما از خواننده انتظار ندارد بفهمد، چون نمی تواند بفهمد، چون همه چیز را نگفته است، چون همه چیز را نمی توانسته بگوید.

زمان داستان او با زمان مخاطب متفاوت است، با زمان جای دیگر خود داستان نیز متفاوت است. زیبایی نیز برایش چیزی جز متفاوت بودن نیست. تفاوتی که جذب می کند. باید مخاطب جذب شود چون زیبایی یعنی همین. یعنی اگر مخاطبی بگوید زیبایی این نیست، بلکه زیبایی همان است که قدما می گفتند، با همان مولفه ها، باز او می گوید این تعریف تو زیر مجموعه ای از تعریف من است. چون تو داری متفاوت با من فکر می کنی و مجذوب این تفکرت هستی و این یعنی زیبایی. آری باز هم تناقض اما تناقض که …

خلاصه می کنم. آنچه این ها می گویند و آنچه آن ها می گفتند، در واقع دو روی یک سکه است که در دنیاهای متفاوت مخاطبان کثیر خود را داشته اند و این نشان از برتری یکی بر دیگری یا اسباب فخر فروشی آن ها نخواهد بود. حال تفاوت شان چه در فرم باشد چه در ظن و محتوا در اموری مشترک اند که بطن متن ادبی را می سازد.

اینکه در نوشتن از قاعده نمی توان فرار کرد. حال چه قاعده مال خودمان باشد یا از دیگری به امانت گرفته باشیم. از گفتن عقاید نمی توان فرار کرد حال چه عقایدی چندین و چند هزار ساله باشند که همه آن را می پذیرند چه عقایدی در اقلیت باشند که قصدش جز اطلاع رسانی نیست. تنها تفاوت گویا در این است که انسان امروز بسیار بیش از پیش در ورطه ی تکثر فرو رفته است، و خود نمی داند چه می گوید اما انسان دیروز اقلن پیش خود فکر می کرد می داند چه می گوید و به آن متعهد بود.

سقوط

13_ants-can-move-even-a-mighty-mountain

روی قله ی کوه ایستاده

و به حرکت ابرها نگاه می کند

انگار که بر روی ابرها قدم می زند.

ناگهان باد و بوران گرفت و صاعقه زد.

آنچنان که او را از جایش کند.

نگاهش ثابت به زمین است و پایش در هوا.

و مردمی را می بیند که چون مورچه ها زمین را می کاوند.

همیشه همینطوری بودند، اما این بار

نمی دانست مسخره ش کند یا آرزویش باشد.

مورچه هایی که با سقوط نمی میرند

اما او دارد مرگ را می بوسد.

تعبیر خواب

ستاره ها می درخشند
اما انگار
در آسمانی دیگر
.
.
.
خواب من اما
طولانی ست

خواب من اما
پریشان است
.
.
.
من در این خواب
دلم می خواست
چشم باز کنم

که انتظار
آغاز ویرانی ست
.
.
.
من در این خواب
ایستاده بودم
زیر چراغ مهتابی
در بیمارستان
.
.
و در کنار
جمعی پرستار
.
.
گویی
فرو می کردند
سرنگ هایی
در پای کودک
.
.
کودک انگار
آب خورده است
در عمق دریا
در عمق ویرانی
.

من در این خواب
پدری را دیدم
چون دیوانگان

می پیمود
عرض راهرو

یا شاید
عرض ساحل

.
.
گویی
او بود
غرق می کرد
کودکش را
.
.
و در آن هنگام
چشمم گره خورد
با لکه ی خون
در پای کودک
.
.
پرستارها اما
رفته بودند
در پی بیسکوئیت
یا شاید
فنجانی چای
.
.
.
و در میان بخار چای
پیچ می خوردند
صداهای مبهم
با قهقهه
.
.
.
و سرنگ ها نیز
دَمَر افتادند
بروی میز
به انتظار
.
.
.
من اما
هیچ دلم نمی خواست
چشم باز کنم
.
.
که گویی
پچ پچی می گفت:

نزدیک است
پایان ویرانی

ظهر روز آفتابی، زیر سایه ی درخت

pU1p3ehaPppov7xnXHZMjdtUo1_500

-چقدر دیگه مونده؟

- صبر داشته باش آقای شاعر

(انگار خیلی خسته ش کردم. نباید مجبورش می کردم پرترش رو بکشم. ولی اون موقع که نیست چی؟ وقتی دلم بدجور هواشو می کنه؟

کاش همیشه پیشم بودی. خدا اون روز رو نیاره که بخوای ازم جدا شی.

نکنه ازم خسته شی! الآن تمومش می کنم،

هوف، انگار دارن تو دلم رخت میشورن، باید تندی تمومش کنم)

(ماندم چه در من دیده ای
که اینگونه ولع داری
بر کاغذش نقش کنی

تو که خود نقطه ی عطف زیبایی هایی!

چشم هایت، وقتی می آیند و می روند…

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی

حضورت نیز مغناطیسی را ساطع می شود
که با تمام ذرات وجودم در هم می آمیزد
و لغت را در گذر گاه گلو محو می کند

چگونه می توانم صبر کنم وقتی ذره ذره ی تنم تو را می طلبند؟
نه، باور ندارم
این صبر من نیست که مرا خشک کرده است
این طلسم حضورت است )

- تموم شد. حالا دیگه آزادی

(خدا کنه فقط خوشت بیاد)

- …

- چرا ساکتی؟ نمی خوای ببینیش؟

(یعنی داره به چی فکر می کنه؟ کاش با صدای بلند فکر می کردی، تا بتونم بهترین باشم.)

- چرا می خوام

(اما…
دلم می خواهد تو را به نظاره بنشینم،
چشمی که تو را ببیند تار می شود و
دیگر هیچ جز تو نمی تواند دید)

- چطوره؟

( میدونم، ازش بر نیومدم، انگار خدا درش حلول کرده، خدا رو که نمیشه کشید)

= سلام، شماهام دیگه شورشو در آوردین. کلاس شروع شده ها، نکنه می خواین فرش قرمز بندازن براتون که تشریف بیارید؟

- کم کم داشتیم میومدیم.

- بومتو بده من نگه میدارم.

- مگه تو نمی آی؟

- یادِت رفته هفته­ی پیش حذف شدم؟

(وقتی مات ِ تو بودم؟
مگر می شود جایی که تو هستی گوش به جفنگ کسی سپرد؟)

- پس منم نمی رم

(اینطوری بهتره، باید همیشه پیش هم بمونیم)

= شما دو تا دیوونه اید بخدا، من برم، خدافظ.

(اینم عین یه جوکه،
یه لحظه لبخند میاره رو لبتو
بعد همه چی از یادت میره)

- می خوام واسه این لبخندت یه شعر بگم، گوش کن:

و چینی که گوشه های لبت را نشیمن می کند،
آنگاه که با لبخندت ترکیبی جاودانه می سازد…

انگار که تیپایی ست به تمام هستی.

« نوشته‌های قدیمی‌تر ورودی‌های تازه‌تر »